نمیدونی چقدر دود از همه جام بلند شد.
سوختم.
خیلی هم زیاد سوختم.
9 سال پیش میدونست که من چی هستم و چی دارم و چر ندارم.
از اون روزها خیلی گذشته.
من خیلی چیزها بدست آوردم.
همه تلاشم و هم دارم میکنم.
همه تلاش به معنای واقعی!!
حالا بهت بگه که کاش پولدار بودی!!
سوختم.
چون تو شرایطی گفت که خودم گوگیجه گرفته بودم و چند روز بود کلافه بودم و هستم که چطور از این برهان که داره کمر همه رو میشکنه جون سالم به در ببرم.
نیم ساعت تمام سوختم.
.............
اعتراف میکنم که من هم سوزوندم.
بعد از نیم ساعت حرس خوردن و سوختن گفتم کاش تو هم خوشگل بودی!!
میدونم که حرفم درست نبود اما جواب کسی که اینجور میسوزونتت چی میتونه باشه جز این؟!
ساعت از 6:30 هم رد شده و من کلافه ام.
چند روزی هست که کلافه ام.
نمیدونم چه مرگم شده.
رسماً اعتراف میکنم که یک مرگم شده.
اصلاً کاش مرگم میومد و من مرگم تمام میشد!!
اگه دوستی اینحا مونده، برای آرامش من تو دلش دعا کنه.
اگه کسی مونده........
بدرود
میخواستم بگم که این نهال رو باید بهش رسیدگی کرد تا تنومند بشه. وقتی شد درخت دیگه به این راحتی ها نمیشه از ریشه درش آورد و بهش آسیبی رسوند. اگخ هم آسیبی برسه آنقدر قوی هست که تحمل کنه و باز جون بگیره.
اما با خودم فکر کردم که چرا نصیحت کنم؟!! مگه بچه است؟!!
نهال داشت جون میگرفت. من و اون هر دو بهش آب میدادیم. کود میدادیم. از بزرگ شدنش لذت میبردیم. گاهی از اینکه دیر کاشتیمش ناراحت میشدیم و گاهی از این جاش درست نبود. اما هردو معتقد بودیم که این نهال زندگی رو برامون سبز کرده.
بعد از مدتی که نهال برگهای سبزش داشت زیاد میشد، یه روز دیدم که تبر به دست اومده. خودش هم نمیدونست که این راه حرص کردن نیست. اما از اینکه با تبر بازی میکرد لذت میبرد. شادی خواصی تو چشمهاش بود. چشمهای زیبایی که صورت پری وارش رو زیباتر میکرد.
ضربه ها به نهال میخورد و من باز هم سکوت میکردم. از جای درخت راضی نبود. شاید من هم. اما...

نهال ضعیف شده بود. خواستم بگم که دیگه بسه. نزن. داره میفته. اما باز هم سکوت احمقانه رو پیش رو گرفتم. با خودم فکر کردم که شاید حق داره. من و اون با هم این نهال رو کاشته بودیم. و اون هم حق داشت. به نیمه که رسید دیگه ضربه نزد. فکر میکرد که خرص کردن تمام شده. من خوشحال از اینکه دیگه اون نهال ضربه نمی بینه و بزرگ میشه، با آب و کود و مراقبت نهال رو تیمار میکردم. جای زخمهاش رو مرحم میزاشتم و با یک تکه چوب بستمش تا روی پای خودش بایسته.
باز اومد. این بار آمد تا با نهال بازی کنه. حق داشت! مال خودش بود. اما بازی اون باری بود روی دوش نهال! اون فکر میکرد که نهال درخت شده. اما نشده بود.
شکست. صدای شکستنش بلند بود. یک نهال کوچک که شکستنش صدای شکست یک جنگل درخت رو داشت.
اما باز هم صدا به گوشش نرسید و ...
..............
هر وقت یکی دنده عقب زد به دیوار و بعد اومد درستش کنه زد به جدول و سپر ماشینش قلوه کن شد، میفهمه که بیخوابی شبانه در انتظارشه و درختش هم شکسته!
...................
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی شادی های راه مدرسه.
یادتونه این سرود رو؟
اول مهر که میشد تلویزیون چپ و راست این سرود رو پخش میکرد.
یکی دیگه هم بود.
آغاز سال نو ، با شادی و سرور، همدوش و هم زبان، حرکت به سوی نور. آغاز سال نو ، فصل شکفتن است ، هر زنگ مدرسه بیداری من است. در دل دارم امید، بر لب دارم سلام، همشاگردی سلام ، همشاگردی سلام!

.....
اما یه چیزی رو نمیتونم حضمش کنم. اون هم اینه که کدوم شادی؟!!!
چرا راه مدرسه های ما شادی نداشت؟!!
چرا اگه هم شادی داشت اون موقع من اون شادی رو نمیدیدم و حالا هم جای خالیش رو حس میکنم و حالا در حسرت نداشتن اون شادی که فکر میکنم داشتم و یادم نیست، غمباد گرفتم؟!!!
شما فهمیدین من چی گفتم؟!
جای خالی شادی رو از همون اول تو زدنگیم احساس کردم و حالا هم روز به روز بیشتر جاش رو دارم حس میکنم.
انگار قسمت من از همون اول اینجوری بوده که من بدو و شادی بدو.
چیزیم نیستااااااا!!!!!! اما کمبود دارم.
آره عزیز. کمبود دارم. از صبح تاحالا هم یه چیزی داره بیخ گلوم رو فشار میده و صدبار همه نوشته ها رو یکجا انتحاب کردم و پاک کردم.
شاید هم باز همین بلا رو سر این چند خط بیارم.
تابستان داغ هم رفت و باز پاییز رنگارنگ اومد. پاییز زیبا با بوی نم بارون و بوی دفتر مشقی که هیچ وقت دوستش نداشتم.
...............
با خودم فکر میکردم که از پاییز چی ها رو دوست داشتم؟!
بارون رو دوست داشتم.
باد رو دوست نداشتم.
مدرسه رو دوست نداشتم.
معلم رو دوست داشتم و نداشتم. آخه بعضی هاشون خیلی لج در آر بودند و بعضی ها خیلی مهربون و خوب.
زنگ ورزش رو دوست داشتم برای بازی هاش.
زنگ تفریح رو دوست داشتم برای بدو بدو تو حیاط و ساندویچ هایی که از بوفه میخریدیم.
از ناظم مثل سگ میترسیدم. از بس که بداخلاق بود و من رو موقع دویدن میگرفت و کتک!
معلم رو وقتی میومد ببینه مشقها رو نوشتیم یا نه اصلاً دوست نداشتم.
وقتی مبصر بودم کلی حال میکردم و وقتی نبودم کلی از مبصر بدم میومد!
زنگ نقاشی رو دوست داشتم و از تاریخ بدم میومد.
اما حالا که بزرگ شدم میبینم که از تاریخ خوشم میاد.
............
عجب موجود حال بهم زنی هستم من.
شادی رو داشتم و فکر میکنم که نداشتم.
الان که نوشتم یادم میاد که در مقایسه با امروزم اون موقع ها کلی شادی داشتم.
..............
شاد باشین و شادیتون روزافزون
بدرود
ضعیف و بی پول همیشه محکوم به شکسته
محکوم به له شدن زیر دست و پای غنی
محکوم به بیگاری دادن به غنی
محکوم به نبودن. به هیچ بودن و ...
من یک محکومم
همین.
در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد .»
این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ، آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند .. خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند .»
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .
اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.
از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"
(پائولو کوئلیو)
وفتی که به تقابل میان مدرنیته و سنت فکر میکنی و سرت رو انداختی پایین و به برخورد موزاییکها و آسفالت نو میرسی، وقتی که دچار سردرگمی انتخاب میشی، وقتی به تداخل بین فلسفه افلاطون و اپیگور فکر میکنی و نمیدونی که چکار باید بکنی، وقتی که همه چیز آرومه اما تو آروم نیستی، وقتی که لشکر غم حمله کرده و تمام نقاط استراتژیک گلوت رو تصرف کرده و هرچه فریاد میزنی که حل من لا ینصرنی، اما هیچ چیز نیست و هیچ صدایی نمیشنوی، وقتی که ذهنت پر میشه از وقتیها، هیچ چیز بهتر از تسلیم شدن و تن دادن نیست.
آره عزیز.
باور کن که بالاخره نوبت تو هم خواهد شد و سرت رو مثل کبک توی برف کن تا نفهمی که کی به کیه و چی به چیه.
امروز صبح یه سری به آمارهای وبلاگ زدم ببینم دنیا دست کیه! دیدم که یکی از پربیننده ترین پستهای من پستی بوده که پارسال همین موقع ها برای پیشواز پاییز زیبا نوشتم.
این پست : http://yadeayam.blogsky.com/1388/06/22/post-259/
یه سری به نظراتش زدم و یاد خانه سبز افتادم.
بعد هم سفری داشتم توی خاطرات و ...
یاد خسرو شکیبایی به خیر.
یاد خانه سبز، خود سبز و سبزی و سبزها!
گوش کردن تیتراژ پایانی خانه سبز هم خالی از لطف نیست. مخصوصاً نوستالژی بازها خیلی حال میکنند با این جور مرور خاطرات.
برای دانلودش اینجا کلیک کنید.
....................................
یه خونه هرجایی میتونه باشه. میتونه بالای یه ساختمون بلند باشه. میتونه تو یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچست باشه. میتونه بزرگ، یا میتونه کوچیک باشه. میتونه برای هر کس مفهومی داشته باشه، یا هر رنگی داشته باشه. میتونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه. میتونه به رنگ قرمز یا به رنگ… ولی بنظر من، یعنی بهتر بگم ما معتقیدم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه. بله سبز و همیشه سبز.

سبز سبزم ریشه دارم
من درختی استوارم
سبز سبزم ریشه دارم
در زمستان هم بهارم
شور و عشق و شادیم را
از خدایم هدیه دارم
هرچه هستم هرچه باشم
چشمه ام پاکم زلالم
سبد سبد ستاره
از آسمون می باره
تو قلب پاک گلدون
بهار خونه داره
بیا بیا دوباره
چشام به انتظاره
بارون داره میباری
بوی تو رو میاره…
اوس کریم از دستت شاکی ام!
این نشد رسمش.
این چه خداییه که داری میکنی؟!
آدم با بنده خودش هم لجبازی میکنه؟! ببخشید، خدا با بنده خودش هم لجبازی میکنه؟!
بابا این همه مشکل ریز و درشت هست، چرا گیر دادی به....
...............
باز خودت رو شکر که دارم میرم بهشت زهرا و یه حال و هوایی عوض خواهم کرد!!
همینه دیگه. دل ما که میگیره میریم قبرستون!
انالله و انا الیه راجعون
به همین راحتی. به راحتی تلفظ یک لااله الالله. شاید هم راحت تر. راحت تر از یک گریه. باز هم راحتتر. راحتتر از یک نفس. نفسی که همیشه میاد و میره اما دیگه نمیاد!
توی این چند سال بارها و بارها بهمون ثابت شده که مرگ بیخ گوشمونه. مرگ همین جاست و منتظره ببینه که فرمان برای کی صادر میشه. هیچ حکمتی هم برای هیچ کدوم پیدا نکردیم. همش هم میگیم که ما نمیفهمیم و خود خدا میدونه. باشه. باز هم میگیم حتماً حکمتی توش بوده!
اما کاش این حکمت رو میفهمیدیم!
……………….
دیروز عصر بدن بی روح و بی جان رو از دریا پس گرفتند.
خدایا، تو که مرگ رو دادی صبرش رو هم بده.
بدرود
صبح از در دفتر میای تو و با همکارت سلام و احوالپرسی میکنی و همکارت بهت میگه شنیدی خبر رو؟!
تو هم میگی کدوم خبر؟!
میگه برادر س (همکار خانممون) با دوستهاش رفته شمال و احتمالاً دیگه نمیاد.
با تعجب میپرسی چییییی؟؟؟؟!!!!!!
میگه از دیروز عصر ساعت 7 که رفته توی دریا دیگه نیومده بیرون!!
هرچی دستته از دستت رها میشه و حس میکنی اتاق داره دور سرت میچرخه. میری سمت صندلیت و خودت رو روی صندلی پرت میکنی و تصویر بنده خدا میاد جلوی چشمت. یک پسر قد بلند خوش تیپ و خوش قیافه که سال دوم مکانیک بود. هر از گاهی میومد اینجا و به ما کمک میکرد.
به فکر فرو میری که واقعاً زندگی اینقدر الکیه! البته اینو قبلاً هم میدونستی. یاد خودت میفتی که ...
...........
به س زنگ زدم و سعی کردم یه جوری آرومش کنم. بهش گفتم که سعی کنه آروم باشه و خواهر و مادرش رو هم آروم کنه. شاید برگشت! اون هم گفت براش دعا کن. معجزه ممکنه اتفاق بیفته. امیدش رو از دست نداده. براش دعا کردم. شما هم دعا کنید. شاید معجزه تو سال 89 هم اتفاق بیفته..
................
بدرود
چند روزی نبودم. یعنی این چند روز تعطیلی هفته گذشته رو یک سفر اجباری داشتم به شیراز.
مادربزرگ گرامی سکته کرده بودند و من هم یعد از 3 سال رفتم به شهر پدری و ...
این سفر چیز جالب و گفتنی نداشت جز مهمونهایی که میومدند عیادت مادربزرگ و البته مرور خاطرات دوران کودکی و سالهای گذشته.
یک شب دختر عمه شام پخته بود و آورده بود خونه مادربزرگ و بقیه هم دعوت شده بودند. شوهر دختر عمع نمیدونم از کجا نوشابه شیشه ای خریده بود. کلی حال کردیم. سالها بود دیگه از این نوشابه ها ندیده بودیم. البته شنیدم که هنوز توی شهرهای کوچیک از این نوشابه ها پیدا میشه اما خود من به شخصه خیلی وقته که از این نوشابه ها ندیده بودم. دیگه به عشق خاطرات کودکی با پسر عمه ها افتادیم به جون صندوق نوشابه. باز میکردیم و سعی میکردیم مثل بچه گی هامون یک نفس سربکشیم یه شیشه رو بالا!
بعد از مرور خاطرات نوشابه و کیک هایی که وسطش سوراخ بود توش کشمش، نوبته بقیه خاطرات بود.
خاطره سگی که دنبالمون کرده بود و ما با دوچرخه به سرعت 100 تا پا میزدیم و فرار!
خاطره آتاری و کومورد و نوار خریدنها!
خاطره تصادف با موتور! عمو میخواست بره نون بخره؛ من هم سیریش که منم ببر. اونم برد و تو راه با موتور بابا زد به یک پیکانیه! بعد هم کلی منو دعوا میکرد که چون تو باهام بودی اینجوری شد!!
خاطره دختر همسایه مامان بزرگ تو شیراز که عشق این بود که مخ بچه تهرونی زده و از همه جا بی خبر که شده بود پایه خنده من و پسر عمه! آخه ازش پرسیدم اسمت چیه و اون گفت اول اسمم R و من براش دست گرفتم که اسمش آرنولده! (تب فیلم ترمیناتور بود)
ماشین شستنها!
تنظیم آنتن رو پشت بوم! همیشه آنتن خونه ما خراب بود و ما در حال آنتن چرخوندن بودیم!
خلاصه که کلی با پسر عمه ها یادایام کردیم. امروز هم که متن زیر رو تو یه ایمیل گرفتم. جالبه. شما هم بخونین:
...................................
شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود
شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد
شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!
شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم
شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود
شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه
شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو
شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند. تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم
شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن
شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...
شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد
شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم
شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه
شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!!
یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم
شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد.... سر زد از افق...مهر خاوران
شما یادتون نمیاد هرکی
بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه
شما یادتون نمیاد ساعت
9.30 هر شب با این لالایی از رادیو میخوابیدیم
گنجیشک لالا مهتاب لالا
شب بر همه خوش تا صبح فردا...لالالالایی لالا..لالایی لالالالایی لالا
..لالایی..گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه...جنگل لالا برکه
لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا
شما یادتون نمیاد وقتی
یه کلمه رو با هم می گفتیم موهای همو می کشیدیم تا شوهرمون خوشگل تر شه
شما یادتون نمیاد
زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله
شما یادتون نمیاد علامتی
که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی
انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید
شما یادتون نمیاد
کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها
شما یادتون نمیاد .
گنجشگکه اشی مشی .... میفتی تو اب خیس میشی ....کی میپزه
اشپز باشی ..... کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی
به یاد هنرمندی که تنها
خوند تنها زد و در تنهایی مرد
شما یادتون نمیاد مدیر
مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما.بعد می گفت: همه تو صفاشون از
جلو نظام برید سر کلاساتون
شما یادتون نمیاد آلوچه
و تمره هندی ، چیپسایی که توش سس کچاب میریختیم, بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی
شما یادتون نمیاد تقلید
کار میمونه...میمون جزو حیوونه
شما یادتون نمیاد خط
کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد
شما یادتون نمیاد کلی با
ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا
چند دقیقه دیگر
شما یادتون نمیاد،
بچگیا تفنگ بازی که میکردیم، میرفتیم جلو یکی میگفتیم: دستا بالا، خشتک پایین
شما یادتون نمیاد کارت
صد آفرین میدادن خر کیف میشدیم، هزار آفرین که میدادن خوده خرمیشدیم
شما یادتون نمیاد اما
وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم
شما یادتون نمیاد کارنامه
هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن
شما یادتون نمیاد پسرا
شیرن مثه شمشیرن...دخترا موشن مثه خرگوشن
شما یادتون نمیاد بستنی
میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره
شما یادتون نمیاد
پستونک پلاستیکی مُد شده بود مینداختیم گردنمون
شما یادتون نمیاد این
بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار
شما یادتون نمیاد هر
وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد
شما یادتون نمیاد...
سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا
شما یادتون نمیاد
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟
شما یادتون نمیاد آهای،
آهای، اهاااااای ، ننه،من گشنمه
شما یادتون نمیاد ماه
رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم
راست میگی یا نه
اصلاً دیگه من سوار سمند نمیشم!
واقعاً حق من این سمنده؟!!!
خداییش من حق ندارم یه مرسدس بنز SL65 AMG مدل 2010 قهوه ای سوخته داشته باشم؟!
حقم نیست؟!!!
حالا اون هم نشد یه ب ام و 765LI هم خوبه. حقم نیست؟!
معلومه که حقمه. اصلاً هرکی منو میبینه میگه حیف شدی! تو باید بنز و ب ام و داشته باشی.
حالا که حق من اینه دیگه سوار این سمند نمیشم. خیلی ماشینه خوبیه ها! کلی هم دوستش دارم. کلی هم باهاش حال میکنم. اما بنز که نیست. پس دیگه سوار سمند نمیشم. پول بنز هم که ندارم! پس چیکار کنم؟!
پیاده میرم اما سوار اون سمند نمیشم!!!
...............
اصلاً دیگه من تو اون آپارتمان 70 متری نمییرم. حق من یک آپارتمان 300 متریه. نیست؟!
اصلاً هر کی منو میبینه میگه تو باید تو یک کاخ زندگی کنی. مگه من چیم کمتر از اونهاییه که تو پنت هاوس های آنچنانی زندگی میکنن!
چون از اون خونه ها ندارم، پس دیگه خونه خودم هم نمیرم!
.........................
این پست قرار بود کلی حرف داشته باشه.
اما از صبح تا حالا وقت نشده.
بقیه اش باشه برای بعد.
.......
بدرود
تصور اینکه در خونه رو باز کنی و ببینی که هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست و کلی همه چیز فرق کرده برای من خیلی سخت نیست.
اما برای شماها که دارین میخونین این پست رو شاید کمی سخت باشه.
مرد از خونه زده بیرون و رفته سر کار. مثل همیشه و هر روز. ظهر برای برداشتن یک چک میاد خونه و میبینه که خونه خالیه. نه تنها خالی از سکنه و همون زن و بچه 3 سالش هستند، بلکه هیچ کدوم از اثاثهای خونه هم نیست!
شوکه میشه! همون موقع موبایلش زنگ میخوره و مادرش بهش میگه که بچه ات اینجاست. یه آژانس در خونه و زد و گفت خانم آدرس اینجا رو به من دادن تا این بچه رو بیارم و من هم آوردم. دیدم که دخترته!
من اگه جای اون مرد بودم دنیا دور سرم میچرخید. هر قدر هم نامردی کرده باشم در حق زن و بچه ام اینجوری دیگه حقم نیست!
شماره زنش رو میگیره. با صدای آزار دهنده دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد..." روبرو میشه.
به مادر زن زنگ میزنه، با جواب نمیودونم کجاست روبرو میشه. خواهر زنها و برادر زن هم همینطور. هیچ کس بهش نمیگه که صبح که تو رفتی زنت رفته با استفاده از حق طلاقی که بهش داده بودی طلاقش رو گرفته و الان دیگه زن تو نیست!
گیج و مبهوت میره خونه مادرش و احتمالاً میشینه پای بساط و ...
تا 12 شب هم سعی میکنه که زنش رو پیدا کنه. اما هرچی بیشتر میگرده کمتر پیدا میکنه. به همه خواهرها زنگ میزنه و التماس که بابا این دختر بچه 3 ساله تا حالا از مادرش جدا نبوده و ...
.................
نمیخوام زیاد بازش کنم. داستان بالا کاملاً حقیقیه. داستان باجناق کوچیکه منه که کمابیش چیزهایی قبلاً از زنش و خودش نوشتم.
کلی دلم برای اون بچه سوخت. خیلی بچه بامزه ایه. هفته پیش خونه ما بودند.
................
بدرود
چشم بر هم زدیم و یک مرداد دیگه گذشت.
به همین راحتی.
به همین خوش مزگی!!
.......
هیچ حواستون هست که داره میره؟!!!
اصلاْ آمارش رو دارین؟!
.....
روزها و روزها و هفته ها و ماهها و سالها و ....
آرزوی ثانیه اش به دلمان خواهد ماند!!
.............
بدرود
خیلی عصبانی ام
خیلی
کلاْ داره حالم به هم میخوره از هرچی آدم پست فطرت و نفهم که کاری جز دروغ و دروغ و دروغ بلد نیستند.
...
یه مشت آدم عوضی و دروغگو.
یه مشت آشغال به تمام معنا.
یه مشت حیوون رزل.
مرده شور همشون رو ببرند.
واقعاْ موندم که ...
بهم میگن عصبانی هستی و وقتی عصبانی هستی حرف نزن و تصمیم نگیر.
پس تا اطلاع ثانوی تصمیمهام رو معلق نگه میدارم.
التماس دعا
بدرود
برای دیدن کامل فلاش٬ روی تصویر کلید راست ماوس رو فشار داده و سپس show all را تیک بزنید
یادمه که اون اوایل همیشه بهش میگفتم که توی خواهرهات ص کسیه که بیشتر از بقیه حالیشه و اگه یه روزی به مشکل برخوردیم باید با اون مشورت کنیم.
هنوز یکسال نگذشته بود که اولین مشکل جدی بوجود اومد. یه روز عصر بود که مامانم گفت بیا خونه که قراره زنت و چندتا از فامیلاش بیان خونه تا مشکلات رو حل کنند.
اومدم خونه و عیال و ص و یکی دیگه از خواهراش و مادرش اومدند.
از در که وارد شدند شروع کردند به توپ و تشر رفتن و حمله به سمت من و خانوادم. بنده خدا مامانم که تاحالا همچین صحنه ای رو ندیده بود آچمز شده بود و فقط تند تند میوه پوست میکند. بعد هم میگفت وقتی من عصبانی میشم میوه پوست میکنم!
از همه طرف سمت من حمله شروع شد و من فقط و فقط گوش کردم. حتی یک کلمه هم حرف نزدم. نیم ساعتی به این منوال گذشت که ص پرسید چیزی نمیخوای بگی؟! حرفی نداری؟!
گفتم من اشتباه کردم. من همیشه به عیال میگفتم که ص زن با فهم و شعوریه و اگه به مشکل بر بخوریم میتونیم بریم با اون که خواهرت هم هست صحبت کنیم. اما حالا متاسفم. اشتباه فکر میکردم. من حرفی ندارم. میشونم حرفهاتون رو.
یک دفعه ص بلند شد از جاش و شروع کرد به داد زدن! من این خونه رو روی سر تو خراب میکنم. تو فکر کردی کی هستی که ...
خلاصه من باز هم نشستم روی مبل و گوش کردم به داد و فریادهاش. چند دقیقه ای داد زن و خواهراش نشوندنش سر جاش. بعد من شروع کردم به حواب دادن. همه حرفهایی رو که زدند رو جواب دادم اما خطاب به مادرزن. همش هم میگفتم که من کاری به ص ندارم چون اون ارزش اینکه من بخوام بهش جواب بدم رو نداره اما شما که بزرگتری بدون که قضیه از این قراره و ...
یک ساعتی گذشت و مامان من هم وقتی دید من خوب دارم جواب تهمتهاشون رو میدم ساکت موند و نشست تا پسرش به تنهایی با اون 4 نفر بجنگه. خوب اون نبرد من پیروز بودم اونها بعد از معذرت خواهی از من و مادرم رفتند. ص گفت که منو ببخش و من اشتباه فکر میکردم و معذرت میخوام. نیم ساعت بعد از اینکه رفتند هم زنگ زد که منو ببخش. من هم گفتم متاسفم. همون موقع هم گفتم من اشتباه کردم تو شناختم از تو. حالا هم باید بگم که آب رفته دیگه رفته و بهتره که هیچ وقت تو زندگی هیچ کس هیچ دخالتی نکنی.
از اون اتقاف چند سال گذشت. من دیگه هیچ وقت پام رو خونه ص نذاشتم و ترجیه میدادم که زمانی هم که اون میخواد بیاد و به خواهرش سر بزنه نباشم و همونطور رفتار میکردم. فکر کنم 3 سال بعد بود که زنگ زد به به موبایلم و اسرار که کدورتها رو بزار کنار و ناهار بیایین خونه ما. اسرار های عیال باعث شد که قبول کنم. رفتیم خونه ص و بعد از ناهار 2 تا از دوستهاشون هم به ما ملحق شدند و تازه دوزاری ما افتاد که جلسه پرزنتیشن گلد کوئیست بوده و ...
نزدیک 2 ساعت اینها رو مخ من راه رفتند. جالب اینجاست که اینها میدونستند که من سال 81 برای دوستهام ثبت نام اینترنتی گلد .. میکردم و از همون موقع هم مخالف این جریانات بودم و هیچ وقت هم با وجود اینکه ثبت نام میکردم برای بقیه دم به تله نداده بودم. اما باز هم اسرار و اسرار و اسرار. بعد از اون جریان تا چند ماه هم جلسات فالوآپ بود ...
سرتون رو درد نیارم. یه روز عیال گیر سه پیچ که باید به من 1.5 میلیون بدی که برم تو گلد کوئیست. همه خواهرهام رفتند و اینها خوشبخت میشن و من بدبخت!
گفتم به ص زنگ بزن و بگو با اون گردن کلفتهاشون بیان خونه ما. چند تا سوال دارم. اگه جواب داشتند و منو قانع کردند هم تو برو و هم خود من میام!
فردا عصر بود که 4 نفر از اعضای بالای حرم تشریف آوردند و سوالهای من شروع شد. من هم کلی مطلب از تو اینترنت در آورده بودم و حسابی گوز پیچشون کردم! (ببخشید بی ادبیه اما خیلی باحاله!) هیچ کدوم از سوالها جواب داده نشد و رفتند. جالب اینجاست که من جزوه آموزشی پرزنت کردن رو هم حونده بودم و چند تا از نکته هاش رو برای اونها گفتم. وقتی هم که داشتند میرفتند رو به ص کردم و گفتم لطفاً این بحث فالوآپ احمقانه رو برای من و خانوادم تمام کن. خودت هم چون فامیلمی بهت پیشنهاد میکنم که جلوی ضرر رو همین الان بگیری مگرنه مشکلات بدی در انتظارته. درسته که همه زیر دستهات رو داری سعی میکنی از دوست فامیل نزدیکت جمع کنی اما من فامیل تورو بهتر از خودت میشناسم!
رفتند. اما فالوآپ برای عیال ادامه پیدا کرد. من هم یه روز زنگ زدم به ص و با تمام وجودم سرش داد زدم. وقتی داد های من تمام شد گفت خوشحالم که حساب بی حساب شدیم. با این دادهات اون کار زشت منو جبران کردی. من هم گفتم بی حساب نشدیم چون اون روز من مقصر نبودم و الان تو مقصری!
اما اون اصرار داشت که نه. بی حسابیم. گفتم باشه و بی حسابیم به شرطی که دیگه فالوآپی در کار نباشه.
قبول کرد و قضیه تمام شد. حالا از بقیه ماجرا که 3 تا از خواهرها و برادرش رفتند زیر مجموعه اونها و بینشون چه دعواها شد و هنوز که هنوزه با هم قهرند، بگذریم. بریم سراغ یک مورد دیگه.
چند ماهی از اون جریانات گذشته بود که یک جریان دیگه بوجوود اومد. نصف شب ص از اون کله شهر بلند شد اومد این کله شهر و از پله های خونه من اومد و بالا و داد و بیداد که من این خونه رو روی سرت خراب میکنم!!
خداییش باید اسمش رو میزاشتن بولدوزر!
اون شب هم ص و عیال و یک خواهر دیگه و باجناق بزرگه اومدند و حمله آنچنانی به من. همون دعوا شد جرقه رفتن ما از اون شهر. (خدا خیرشون بده)
خوب من یه جورایی مقصر بودم و دهنم بسته بود. اونها هم تا تونستند نامردی کردند و برای یک جرم کوچک داشتن حکم اعدام منو صادر میکردند. اون شب گذشت و الان باز هم 4 سال از اون روزها میگذره.
چند روز پیش قانون سوم نیوتن کار خودش رو کرد. (میگم این نیوتن اصلاً نگفته بود که بین عمل و عکس العمل ممکنه 4 سال فاصله بیفته!)
این بار همون کسی که باعث اون پاره شدن پرده ها بود و همه چیز رو صد برابر بدتر کرده بود، دقیقاً تو همون موقعیت قرار گرفته. جداً دمت گرم نیوتن!
یعنی مو نمیزنه. وقتی داشت خواهد عیال جریان رو برام تعریف میکرد فکم اومده بود پایین. بعضی جاهاش رو میگفتم تو نگو. بزار من بگم ببین درست حدس میزنم! و دقیقاً درست میگفتم!
حالا خانوم ص دیگه تو یه جبهه دیگه قرار گرفته. اما رفتار دوگانه اون و بقیه اشون بدجوری داره منو آزار میده. یادم میفته که با من و یکی دیگه چه رفتاری داشتن و حالا با خواهر خودشون چه رفتاری دارند، بدجور بهمم میریزه. البته نمیخوام بگم که رفتار الان اشتباهه! نه. الان رفتار درسته. اما الان رفتارشون بخاطر جانب داری درسته نه بخاطر اصل ماجرا.
متاسفانه نمیتونم ماجرا رو باز کنم، اما اولاً دم نیوتن با قانون سومش گرم و دوم هم اینکه دارم تمام سعیم رو میکنم که من منصفانه رفتار کنم.
پ ن:
یاد گرفتم که همیشه تو همه شرایطی تنها کسی که میتونه کاری برام انجام بده و آرومم کنه خودم هستم. هیچ کس هیچ کاری برای من نمیکنه و ...
یادگرفتم که توقعی هم نداشته باشم. من تنهام و تنهایی باید همه چیز رو پیش ببرم.
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد،
مصالح ساختمانی را برپشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از
پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف
پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله
پایین نمی اید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به
خانه آمد
. که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت
بام بالا و پایین می پرد .وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام
کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت . بعد از مدتی متوجه شد که سقف
اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین
افتاد و مرد. بعد ملا نصر الدین گفت لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه
رفیع و
پست مهمی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد