یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

دری وری

قصه اینجا که رسید، قسمتهای جالب داستان رو شد. از دوستی که حدود 5 سالی خبری ازش نداشتم خبرهایی رسید بس خوشحال کننده!

جداً دم این روزگار گرم که اگه برای بعضی ها بد میچرخه، برای بعضی های دیگه خوب میچرخه!

اگه بخوام از اون دوست بگم با یک پست و دو پست راه به جایی نمیبرم. پس این جریان بمونه برای خودم تو دل خودم.

حله؟!

…………….

منشی گرامی از امروز دیگه تشریف نیاوردند سر کار و بهتره بگم که دیگه نمیان. ظاهراً مادرشون مریض حال هستند و میخوان پیش مادرشون بمونند. چند روزی بود خودش هم خیلی حالش بد بود. هر چی هم سعی کردم ببینم جریان چیزه دیگه ایه یا نه، راه بجایی نبردم. به هر حال تصمیمش این شد که دیگه نیاد سر کار و پیرو اون مصاحبه ها با متقاضیان جدید و البته افراد عجیب و غریب!!!

…………….

پنجشنبه شب بین من وعیال آتش بس اعلام شد. بهش گفتم ببین ما الان حکم سربازهای خط مقدم رو داریم. جونش رو ما میدیم و بقیه پشت خطی ها حالش رو میبرند. بیا و کمی سر پیچی رو بزاریم توی دستور کارمون!

اینو که گفتم انگار اعلام آتش کردم! تازه اوضاع بدتر شد! گفت من خودم رییسم! حالا تو میخوای بگی من از جای دیگه دستور میگیرم؟!!!

گفتم آخه کاملاً اتفاقی بعد از هر سفر تو جنگ میشه! اینه که آدم فکر بد میکنه!

گفت کاملاً اتفاقیه. تازه ما اینقدر جنگ داریم که حالا چند ماهی یکبار به دیدار ما تاثیری نداره.

گفتم خوب حق با توئه. اصلاً تو رییس و من هم سرباز صفر تو سری خور. بیا و از خر شیطون بیا پایین!

گفت نه! من باید تکلیفم…

حرفش رو قطع کردم و گفتم ببین اگه بحث جنگ باشه من کم نمیارم. به نفع هر دومونه که کوتاه بیاییم.

اینو که گفتم گفت باشه.

خلاصه چپق سلح کشیده شد!

………………..

دلم یه چیزی میخواد. یه…..

نمیدونم. راستش یه جوری شدم! کم دارم نه؟!

…………

بدرود

…………….

پ ن:

دیروز جاتون خالی با عیال و پسر خاله و یک دوست رفتیم کوه. درکه. گلپسر هم بود. پدر سگ مثل جبپ میرفت بالا! تا ایستگاه یک رو یک کله رفت بالا. به قول دوستی سوختش اورانیوم خالصه!!

 

اعتراف

اعتراف میکنم که اشتباه کردم.

خودم میدونم که کجای کار رو اشتباه رفتم.

منه زیر زمینی با آدمهای روی زمینی مثل آدمهای آسمونی رفتار کردم. این اشتباه من بود.

بهتره که خفه بشم!

اما هنوز هم ...........

کاش من هم روی زمینی بودم.

هر چی نگاه میکنم به دوشم نه تنها بالی نمیبینم بلکه سرم که پایین میفته میبینم که سم دارم!

من اصلاً یک آدم اشتباهی هستم. نه اشتباهی خیلی مودبانه است! همون عوضی بهتره. من کلاً عوضی ام!

اما از همون اول عوضی نبودم. یادم هم نمیاد که کی عوض شدم! شاید هم یادم میاد و ...

اصلا خفه شدم!

.........

بدرود

مرد عوضی!

امروز یکی گفت که از 5 سال پیش تا حالا از دست یکی ناراحته و از اون چندین بار به عنوان عوضی نام برد!

کلی منو به فکر فرو برد که چرا چه بدیی کرده اون یارو؟!

5 ساله که از دستش دلخوره و میگفت که هیچ وقت هم نمیبخشه اونو حتی اگه تو صورتش تف کنه!

البته نگفت که چرا!!

یعنی اون چیکار کردم با یک دختر 16 ساله که الان 5 ساله که تو ذهنش یک عوضیه؟؟!!

.........................

کجای کار رو اشتباه کردم؟!

کجای راه رو اشتباه رفتم؟!

قرار نبود اینجایی که الان هستم باشم!!

........

تنهام و غمگین و ....

بدرود

......................

پ ن:

میدونم کی هستی. خوب هم میدونم. باشه. تن دادم!

با یا بی ...

نمیدونم تا این موقع نشستم اینجا که چیو ثابت کنم؟!

یا اصلاً دنبال چی هستم؟!

چرا مثل همه آدمها بلند نمیشم برم خونمون و دنبال زندگیم؟!

خوب شاید من آدم نیست!!!!

نمیدونم باید زبون که گلایه باز کنم یا نه؟!

بگم که شاکی ام بد جور یا نه؟!

بگم که حقم این نبود یا نه؟!

بگم که حالم داره از آدمهای بی معرفت و بی مرام بهم میخوره یا نه؟!

بگم که بابا د آخه .....

فکر کنم باز هم نباید بگم. آخه من مثل اون بی مرام ها و بی معرفتها که اهل زود قضاوت کردن نیستم که!

پس شاید اصلاً بی معرفتیی در کار نباشه و ...

ولی خداییش این حقم نبود!

آره عزیزم. من قضاوت نمیکنم حتی اگه حالم گرفته شده باشه و ...

پس کماکان چاکرتیم با مرام!

 

باز دوباره صبح شد...

باز دوباره صبح شد

من هنوز بیدارم

کاش میخوابیدم

تو رو خواب میدیدم....

.......

بعید میدونم از شماها کسی باشه که جملات بالا نبردش به عمق عاطفه و احساس.

و بعد اصلی اون کشش بخاطر چیزی نیست جز صدای زیبا و گیرای خواننده اون ترانه که به حق تمام ترانه هاش دلنشین بودند و هستند و خواهند بود.

محمد نوری، با اینکه مال نسل یا بهتر بگم نسلهای قبل از ما بود، اما جایگاه خواصی تو دل من داشت. واقعاً صداش رو دوست داشتم. واقعاً ترانه هاش رو دوست داشتم.

هنوز هم دوست دارم.

استاد، روحت شاد.

...............

آی گل سرخ و سفیدم کی می آیی

بنفشه برگ بیدم کی می آیی

تو گفتی گل درآید من می آیم

وای گل عالم تموم شد کی می آیی

 

جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن

شد هوا سپید ، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

آی نازنین مریم

 

جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن

بشیم روونه ، بریم از خونه ، شونه به شونه ، به یاد اون روزها

آی نازنین مریم

 

باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم

کاش می خوابیدم ، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

آی نازنین مریم

 

بیا رسید وقت درو ، مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم ، درو کنیم گندما رو

بیا بیا نازنین مریم ، نازنین مریم

آی مریم مریم ، ای نازنین مریم

 

دانلود ترانه جان مریم با صدای استاد محمد نوری

اصلاْ همه....

ایال رفته مرخصی. یا بهتر بگم تشریف بردند تا در جلسات کابینه شرکت کنند.

اصلاً بزار خوشبینانه بگم.

همسر جان رفتند اصفهان تا دیدارها را تازه کنند.

چی؟

دیدارها تازه بود؟

خوب راست میگین. اما... اما خوب دور هم جمع شدن یه چیز دیگه است. مگه نه؟

نمیدونم والا.

اگه بهش بگم برو دعوا راه میفته. اگه بگم نرو دعوا راه میفته. اگه بگم فرقی نداره دعوا راه میفته. اگه بگم هر جور تو دوست داری دعوا راه میفته. پاک قاطی میکنم تو این جور مواقع!

حالا ایشون رفتند و من هم چند روزی مرخصی دارم. اما...... L

اما خوب نمیدونم چیکار کنم!

کجا برم؟

با کی برم؟

کی برم؟

کر برگردم؟

جداً چرا من نمیتونم برنامه ریزی کنم تا از این فرصت استفاده کنم؟!

همش بخاطره اینه که پایه ندارم!

خودم میدونم. L

..........

اومدم بنویسم تا بگم که هنوزم زنده ام و شاید هم هنوز هم تنهام!

نه.

کی میگه من تنهام؟!

من که نیستم.

قاطی کردم.

همه چیز یه جور دیگه است.

اصلاً همه نگینها مینا هستند!

این جمله رو از گلپسر یاد گرفتم.

هر وقت یکی اذیتش میکنه و قاطی میکنه یک جمع بندی کلی میکنه.

مثلاً چند شب پیش میگفت اصلاً همه مامانا بدن و همه باباها بعضی هاشون بدن!

بعد یه بار دیگه میگفت اصلاً همه بابا هم بدن!

دیشب هم گفت اصلاً همه کوچیکا بزرگ هستن!!!!

کل جمع ترکیدن از خنده!

بزرگ خواهر بزرگست و کوچیک هم کوچیکه.

بزرگه چون خیلی ماچش میکنه (گلپسر رو) و کمتر بازی میکنه آدم بده است همیشه.

کوچیکه هم چون کوچیکه و همیشه باهاش بازی میکنه آدم خوبیه ماجراست. حالا دیشب از دست کوچیکه شاکی شده بود و فرمود اصلاً همه کوچیکها بزرگ هستند!

من هم میگم که همه شماها بدین!!

نه

بعضی هاتون بدین.

پاک قاطی کردم.

بدرود.

بعد از مدتها...

ماه ها و سالهای عمرم به راحتی گذشتند و هنوز هم دارن میرن. به سرعت. و من به جز کمی تجربه هیچ اندوخته ای ندارم.

تجربه هایی که گاهاً با یاد آوریشون چیزی جز غم باد نسیبم نمیشه. یک بغض کهنه گلوم رو فشار میده و با حرفهای تیز این و اون میترکه.

اینجایی که زمانی آرومم میکرد از بس که سانسور کردم خودم رو بخاطر بقیه و قولهام، دیگه آرمشی برام نداره.

کینه و نفرتی که بخاطر سلسله اشتبهات این و اون بوجود اومده هم به این راحتی ها از بین رفتنی نیست و این نفرت باعث بسته شدن چشمهای متنفر شده!

سری که مثل کبک توی برفها بود یهو اومده بیرون و با دیدن واقعیت شوکه شده.

من تسلیمم.

تسلیم سرنوشت و اون چرخ گردون. تسلیم گردوننده اون چرخ. تسلیم اما …………

.......................

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
ارنستو چه گوارا

داستان کوتاه "متشکرم" : اثری از آنتوان چخوف

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

چهل روبل .

نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.

شما دو ماه برای من کار کردید.

دو ماه و پنج روز

دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.

 سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.

دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .

فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.

موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان

باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.

پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...

« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.

امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .

خیلی خوب شما، شاید …

از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید.. طفلک بیچاره !

من فقط مقدار کمی گرفتم .

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.

دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.

یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

به آهستگی گفت: متشکّرم!

جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

به خاطر پول.

یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.

آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟

ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

..................

پ ن:

فکر میکنم که اوضاع خیلی از ماها یا شاید هم همه ماها که الان هنوز داخل مرز گربه هستیم مصداق اون پرستار بچه است! اما بعضی ها صداشون در اومده و بعضی ها هم ....

من به این فکر میکنم که زورگویی هم میتونه مادی باشه و هم غیر مادی! زورگویی های فرهنگی و عقیدتی. زورگویی های مذهبی و زورگویی های س ی ا س ی!

پدر خوانده نشسته اون بالا و ...

بیخیخیل!

 

تقدیم به همه زنان


 
زن عشق می کارد و کینه درو می کند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی.....

برای ازدواجش  در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی....

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این, رنج است,

 

دکتر علی شریعتی

 

آرامش و نا آرامی


یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده.

نتیجه اخلاقی داستان


عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست
آرامش مال کسی است که صادق است
لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی می کند
آرامش دنیا مال اون کسی است که با وجدان صادق زندگی میکند

رادیو

دیروز که داشتم میومدم شرکت تو مسیر از موزیکهایی که همیشه گوش میکنم خسته شدم و کلاً پخش ماشین رو خاموش کردم. چند دقیقه بعد توی ترافیک باز حوصله ام سر رفت و برای اینکه فکرم الکی این ور و اون ور نره این دفعه تصمیم گرفتم رادیو گوش کنم. از این موج به اون موج تا اینکه یکیشون انتخاب شد و بعد از موزیک یه آقای روانشناس و روانپزشک و مشاور صحبتهاشون رو شروع کردند. یک جمله ای گفت که یک کمی منو به فکر فرو برد. بعد که رسیدم شرکت به خودم اومدم که من رادیو رو روشن کردم که فکر نکنم بدتر شد!!

حالا جمله چی بود؟!

آقای روانشناس فرمودند که متولدین 60 و 70 یاد نگرفتند که شکست یعنی چی و چطور با شکست کنار بیان!

البته جمله جالبی بود اما من با اینکه این مشکل رو بست بدیم به متولدین اون بازه از زمان مشکل دارم. چون خیلی از کسانی که نمیتونند با شکست کنار بین رو میشناسم که مال دهه 50 هستند و کسانی رو هم میشناسم که مثل کوه جلوی مشکلاتشون و شکستها می ایستند که مال آخرهای دهه 60 و 70 هستند. یکیشون همین دوست وبلاگی جدیدم که متولد 68 هستش.

دیروز وقتی فهمیدم که 12 ساله که سرع داره و با اون شرایط تونسته خودش رو به اینجایی که هست برسونه رسونده، به خودم و ...

بیخیال

مهمترین درس زندگی که ماها باید یادبگیریم و به بقیه هم یاد بدیم اینه که شکست رو قبول کنیم با همه ناراحتی هاش. کم نیاریم و به آینده بدون ترس امید داشته باشیم.

اگه یک بار ازدواج کردیم و شکست خوردیم، درس بگیریم و رها کنیم اون شکست رو و با امید به آینده ادامه بدیم. دنبال اون مشکلات توی آینده نگردیم. اون قضیه تمام شده و رفته.

اگه چند بار از روابط دوستیمون ضربه خوردیم بعد از اینکه درس گرفتیم اون خاطرات رو برای همیشه بایگانی کنیم و سعی کنیم کمتر بهشون سر بزنیم و یواش یواش فراموش کنیم. نباید مرور اون خاطرات تبدیل بشه و سمی برای آینده که ذهنمون رو مسموم کنه.

کلاً شکست رو باید قبول کرد.

....................

بدرود

آتش افروزی

به گزارش خبرنگار اعزامی فرهاد پرس به مناطق مرزی بین فرهاد و عیال، هم اکنون آتش بین نیرو های درگیر بیشتر شده و احتمال ادامه این درگیری ها تا روزهای آینده بسیار قویست.

شایان ذکر است که پس از سفر هفته گذشته وزیر جنگ و هیات همراه، جلسات طولانی بین کابینه برگزار شده که نتایج ای جلسات یه بیرون از اتاقهای گفتگو درز پیدا نکرد. اما شواهد نشان دهنده آن بود که تنشهایی بوجود خواهد آمد که متاسفانه قبل از بازگشت وزیر جنگ تنشهای مرزی بوجود آمده و امروز بعد از ترک وزیر، نیروهای طرفین اقدام به آتش افروزی به روی همدیگر کردند.

خبرنگار ما افزود که تا کنون سازمان ملل متحد (گلپسر) از این درگیری ها بی خبر بوده و هیچ بیانیه یا قطع نامه ای صادر نکرده است.

با نگاهی به گذشته روابط بین این دو همسر! و سفرهای قبلی دیپلماتهای طرفین، امکان شدت آتش اصلاً بعید نیست.

خبر تکمیلی اینکه وزیر جنگ صبح امروز با بدرقه فرهاد! تهران را به مقصد پایتختشان که همانا اصفهان میباشد! ترک کرد.

واحد مرکزی فرهاد پرس

یادایام

 

خدا جونمی.

دوستت دارم که به دقیقه 90 میرسونی و آخرش گل تساوی رو میزنی!

کارت درسته دیگه، دوست نداری من شرمنده مردم بشم.

تجربه

خسته ام

ناراحت

عصبی

غمگین از نامردی های این مردم نامرد

اما چه میشه کرد؟ باید تجربه کنم. آنقدر تجربه کنم تا یاد بگیرم که به کسی اعتماد نکنم.

روز بدی بود.

بدرود

مرحوم نمی توانم!

روز اول تابستون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. اولین باری که پام رو از ایران گذاشتم بیرون و پام رو در خاک فرانسه روی زمین گذاشتم. روز فستیوال موزیک. روز زیبایی که از همه جای اروپا مردم به پاریس اومده بودند و شادی میکردند.

روز زیبا و دلچسبی بود حتی با وجود اون اتفاق بد!

و اما این تابستون رو هم با بیخوابی شب قبلش، با ترس از قانون سوم نیوتن، با بحثهای خسته کننده کاری و التماس برای گرفتن حق خودت، و با تنشهای ذجر آور آغاز کردم.

اما همیشه یادم خواهد بود که من میتوانم این کشتی رو حتی در بدترین شرایط چه تنها و چه با کمک دوستان بهتر از آب روانم به ساحل آرامش برسونم.

 

..........................................

نمی توانم

کلاس چهارم "دونا" هم مثل هر کلاس چهارم دیگری به نظر می رسید که در گذشته دیده بودم. بچه ها روی شش نیمکت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه ها این کلاس هم شبیه همه کلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی که من برای اولین بار وارد کلاس شدم احساس کردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است..

"دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر کوچکی در میشیگان، تنها دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پیشرفت آموزش استان" که من آن را سازماندهی کرده بودم، شرکت داشت. من هم به عنوان بازرس در کلاسها شرکت می کردم و سعی داشتم در امر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.

آن روز به کلاس "دونا" رفتم و روی نیمکت ته کلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پرکردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله کنار دستم نگاه کردم و دیدم ورقه اش را با جملاتی که همه با "نمی توانم" شروع شده اند پر کرده است.

"من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم.."

"من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم کنم."

"من نمی توانم کاری کنم که دبی مرا دوست داشته باشد."

نصف ورقه را پر کرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این کار ادامه می داد.

از جا بلند شدم و روی کاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم.
همه کاغذها پر از "نمی توانم " ها بود.

کنجکاویم سخت تحریک شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم که او نیز سخت مشغول نوشتن "نمی توانم " است..

"من نمی توانم مادر "جان" را وادار کنم به جلسه معلمها بیاید."

" من نمی توانم دخترم را وادار کنم ماشین را بنزین بزند."

"من نمی توانم آلن را وادار کنم به جای مشت از حرف استفاده کند."

سر در نمی آوردم که این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی کردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت کار به کجا می کشد.

شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یک صفحه را پر کرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلم گفت:

- همان یک صفحه کافی است. صفحه دیگر را شروع نکنید.

بعد از بچه ها خواست که کاغذهایشان را تا کنند و یکی یکی نزد او بروند.

روی میز معلم یک جعبه خالی کفش بود. بچه ها کاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه کاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از کلاس بیرون رفتند.

من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با یک بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی که رسیدند، ایستادند. بعد زمین را کندند.

آنها می خواستند "نمی توانم" های خود را دفن کنند!

کندن زمین ده دقیقه ای طول کشید چون همه بچه های کلاس چهارم دوست داشتند در این کار شرکت کنند. وقتی که سه چهار متری زمین را کندند، جعبه "نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاک ریختند.

سی و یک شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر کدام از آنها حداقل یک ورقه پر از "نمی توانم" درآن قبر دفن کرده بود... معلمشان هم همین طور!

دراین موقع "دونا" گفت:

- دخترها! پسرها! دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم کنید.

شاگردها بلافاصله حلقه ای تشکیل دادند و اطاعت کردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و "دونا" سخنرانی کرد:

- دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره "نمی توانم" را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاکی با ما زندگی می کرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا که می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در کاخ سفید! اینک ما "نمی توانم" را درجایگاه ابدی اش به خاک سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی "می توانم"، "خواهم توانست" و "همین حالا شروع خواهم کرد" باقی خواهد ماند. آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با کمک شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.

خداوند "نمی توانم" را قرین رحمت خود کند و به همه آنهایی که حضور دارند قدرت عنایت فرماید که بی حضور او به سوی آینده بهتر حرکت کنند. آمین!

هنگامی که به این سخنرانی گوش می کردم فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد. این حرکت شکوهمند سمبولیک چیزی بود که برای همه عمر به یاد آنها می ماند و در ضمیر ناخود آگاه آنها حک می شد.

آنها "نمی توانم" های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین کرده بودند. این تلاش شکوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود.

ولی هنوز کار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به کلاس برگرداند. آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم "نمی توانم" را برگزار کردند. "دونا" روی اعلامیه ترحیم نوشت:

"نمی توانم : تاریخ فوت 28/3/1980"

و کاغذ را بالای تخته سیاه آویزان کرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند.. هر وقت شاگردی می گفت: "نمی توانم"، دونا به اعلامیه اشاره می کرد و شاگرد به یاد می آورد که "نمی توانم" مرده است و او را به خاک سپرده اند.

با اینکه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهمترین درس زندگیم را از او گرفتم.

حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم که "نمی توانم" به یاد اعلامیه فوت "نمی توانم" و مراسم تدفین او می افتم

بدان و آگاه باش

از پدر و مادرم ممنونم.

منو خوب تربیت کردند. هرچند با بعضی از سیاستهاشون در رابطه با ارتباطاتم که در پست قبل گفتم مخالفم اما در کل از خودم راضی هستم و از اونها ممنونم.

الان هم اوضاع زندگیم دیگه قاراش میش نیست و در رابطه با مشکلات زندگیم هم هیچ کس رو جز خودم و عیال مقصر نمیدونم.

فکر میکنم که از پستهایی که اخیراً نوشتم متوجه شدین که تغییراتی که بوجود آوردم تو زندگیم باعث شده که زندگی آرومتری داشته باشم و از زندگیم راضی هستم.

منظور من از نوشتن پست قبل هم این نبود که مشکلی دارم و میخوام مشکلم رو گردن کس دیگه ای بندازم.

کاش میشد...

بیخیال!

چشمها را باید شست.

جور دیگر باید دید.

دو زاری ها را باید صاف کرد!!!!

از این طرف مونده و از اون طرف رونده!


این پست کمی طولانی شده و زیاد جذاب نیست. اما لطفاً تا ته رو بخونین.

.................

زمانی به این فکر میکردم که چرا این شکاف بین پدر و مادرها و فرزندان باعث کج روی فرزندان میشه. اصلاً این شکافی که میگن چی هست؟! شکاف کجاست؟ مشکل کجاست؟ کجا شکاف خورده؟ شکافش رو با چی میشه پر کرد؟ آیا قشر روحانیت میتونه این شکاف بوجوود اومده رو پر کنه؟ اصلاً چه قشری میتونه پر کنه؟ اصلاً عمق این شکاف چقدره؟ اصلاً شکافه اگه باشه مگه چی میشه؟ اصلاً ...

یکی پیدا نمیشه منو از برق بکشه؟!؟!

.....

ولی میخوام جدی تر به این قضیه بپردازم.

دبیرستانی که بودم و تازه پشت لبم سبز شده بود، میخواستم (روم به دیفال) ببینم اون تفاوتهایی که بین من و جنس مخالف تو بچه گی بوده حالا چی شده. دخترایی که تا همین چند سال قبلش همیشه مایه خنده و مسخره بازی بنده و بقیه ارازل و اوباش (دوستان) بودند داشتند تبدیل میشدند که موجوداتی ملوس و دوست داشتنی که میشد استفاده های دیگه ای هم غیر از مسخره کردند از اونها کرد!

اصلاً منو شطرنجی کنین تا راحت تر حرفمو بزنم!

خلاصه، از ما حرکت و از خدا هم برکت! اما یه مشکلی این وسط بود. اون هم اینکه بابا و مامان اگه میفهمیدند چی کار میکردند؟! جر میدادند بنده رو. یعنی همون شکافه!

خلاصه بعد از کلی تفکر در مورد این موضوع فهمیدیم که این شکافی که میگن چیه. طبق مطالعات بسیار دقیق بنده در مورد اون شکافی که میگن بین والدین و فرزندان هست، فهمیدیم که اون شکاف بر اثر اینه که فرزندان میخوان کنجکاوی کنند و برن سراغ آتیش و همین موضوع باعث جر داده شدننشون میشه و شکاف بوجود میاد!

اما فرهاد خان تازه سبیل در آورده پر رو تر از این حرفها بود و با تکیه بر اصل بزرگ دیوار بلند حاشا، کار خودش رو میکرد.

هرچی بنده بیشتر پیشروی میکردم با فشار بیشتری از طرف همون والدین اشاره شده مواجه میشدم و به عمق شکاف افزوده میشد.

فکر کنم این کش مکش چند ماهی ادامه داشت و آخر سر بنده دستهای مبارک را بالا گرفتم و گفتم خر ما از بچه گی دم نداشت! اصلاً نخواستیم اکتشاف کنیم. این جنس مخالف (دور از جون) همون به درد مسخره کردن میخوره!

به این ترتیب دیگه فشار کم شد و بنده هم رفتم دانشگاه و بعد هم نمیدونم چی شد که بهم گفتند آقای مهندس و همین مهندس مهندس گفتن باعث جو گیری شد و شدیم آقای مهندس فرهاد متاهل!

حالا هم که با اجازه بزرگترها بابا شدیم و بچه مون هم داره یواش یواش (خداییش به سرعت نور!) بزرگ میشه.

چند روز پیش یم جلسه ای داشتیم (بنده و عیال) پیرامون تربیت همین گلپسری که بالا ذکر شد. بنده خدمتشون ارض کردم که جناب همسر جان بنده با بوجود آوردن هر گونه شکافی مخالفم. اصلاً چخ معنی بین پدر و پسر شکاف باشه؟!

از همون اول دوستی. شکاف مکاف هم نداریم. در رابطه با ارتباط بین ایشون و جنس مخالف هیچ گونه محدودیتی نه حالا بلکه هبچ وقت نخواهد بود. چه 4 سالش باشه چه 14 و چه 24. ایشون آزادند که هر گونه اکتشافی که خواستند انجام بدهند. من هم به عنوان پدر مسئولیت همه چیز رو قبول میکنم و ازش حمایت میکنم.

عیال هم هی حرص میخورد که نه اگه آزادی بدیم ال نیکنه و بل میکنه و رشته کار از دستمون در میره. بعد هم گفت اگه دختر بود هم همین طور بهش آزادی میدادی؟

گفتم به جون همین گلپسر که اگه دختر هم داشته باشم همینطور باید آزاد باشه. نمیشه که بهش بگیم نکن نکن نکن. میشه 28 سالش. هیچی از جامعه نمیدونه. یهو میگیم خوب بزرگ شدی بفرما این جامعه! میره و چهار تا گرگ تیکه پارش میکنن. اصلاً چهارتا هم نه و یکی! برای دختر یا پسر چشم و گوش بسته یکیش هم زیاده.

پس همین که من میگم. آزادی اندیشه با ر ی ش  و پ ش م نمیشه! عیال چشمهاش شده بود 4 تا! داشت فکر میکرد که ارتباط بین این شعار و اون مطالب بالا چیه! چند ثانیه به مخیله اش فشار آورد و آخر گفت ببینم تو اصلاً کجا بودی؟! چرا دیر اومدی؟! چی خوردی؟! مشروب خوردی که از این حرفها میزنی؟!!؟!؟!!!

منو میگی! من هم چشمهام شد مثل عیال!

حاشیه زیاد رفتم.

برم سر اصل مطلب.

برای جوون ما چندتا موقعیت ممکنه پیش بیاد. یکیش اینه که آکبند نگهش داریم تا 28 سالگی و بهو ولش کنیم تو جامعه. بعد اون هم این وسط خوش شانس باشه و جون سالم به در ببره و ازدواج و مبارک باشه. حالا بعد از ازدواج دوباره این چرخ چجوری براش بچرخه و زندگیش رقم بخوره تو بحث ما نمیگنجه.

یکیش هم اینه که آکبند تا 28 سالگی بمونه و بره وسط گرگ ها و گرگ اولی گاز اول رو بزنه و اون هم زخم خورده از گرگ اول و با توجه به اون شکافه بره تو دامن گرگ دوم و از دومی هم یک زخم دیگه و باز هم از ترس خانواده بره به دامان گرگ سوم و باز هم زخم و باز هم زخم و زخم و زخم....

آخر سر خانواده میبینن که دکی! بچه ما که این شکلی نبود! این چرا اینقدر زخمیه؟! کی این بلا رو سرش آورده! نکنه تو زایشگاه عوضش کردند؟! اصلاً تو خونواده ما از این چیزها نیست! مامانه میندازه گردنه بابائه و بابائه هم مامان و البته از همه مقصرتر هم خوده فرزند! کلاً ما ایرانی ها خیلی حال میکنیم که بندازیم گردن یکی دیگه.

بعد هم درمان رو تو این میبینیم که بره تیکه پاره شده رو از ترس گرگها تو منزل زندانی کنیم!!!!

حالا این وسط تنها چیزی که برامون مهمه اینه که بابا این فرزند الان زخمیه و مداوا میخواد. محکوم به اعدام هم اگه مریض بشه اول مداواش میکنند بعد میفرستن زندان و انفرادی و چوبه دار. این که خداییش هم بخواهیم حساب کنیم تقصیری نداره. تقصیرش این بوده که نمیدونسته! بهش نگفته بودند گه تو این جامعه یک موجوداتی هست به نام گرگ که میخوره آدمو!

کاش بهش میشد گفت گرگ! خداییش گرگ هم یه بار میزنه طرف و تیکه پاره میکنه تمام. انسان مورد نظر ما این کار رو نمیکنه. همچین با دلت قشنگ بازی میکنه که تا آخر عمرت داری جر میخوره!

بعد اینو بدون مداوا زندانی میکنین والدین گرامی؟!

گناه خودت رو تو تربیت داری میندازی گردن بچه و بعد هم میزنی تو سرش و زوری میخوای آدم بشه؟! زوری میخوای خوب بشه؟!

بابا تو دیگه هستی!

حالا اومدیم یکی اومد و پرسید که شازده تو که میگی این کار درست نیست، کار درست چیه؟

من میگم اولاً اونهایی که هنوز کار از کار نگذشته حواسشون رو خوب جمع کنند و خوب به بچه هاشون یاد بدهند که جامعه یعنی چی. از همون اول هم با بوجود آوردن محدودیت های الکی راه رو برای گرگهای آدم نما باز نگذارند که اونها بیان و اون کشفیات رو براشون انجام بدن.

برای اونهایی هم که فرزندانشون مجروح شدند هم راه هست. بابا اعتراف کنید که خودتون اشتباه کردید. بعد هم با مسئله اون طور که باید برخورد کنین. تابو شکنی کنین و برای زخمی که خورده شده دادگاه راه نندازین. زخم رو مداوا کنین و کاری نکنین که از اونجا رونده و از اینجا مونده بشن.

بابا جان با زندانی کردن که درد درمون نمیشه! بهش یاد بدین که چطوری گرگ رو بشناسه و بعد هم کمکش کنین تا زخمش خوب بشه. مهمترین چیز هم اینه که یادتون باشه شما مسئول همه این مسایل هستین و نه اون بچه بدبخت!

...........

وای به زمانی که اون بچه تو دلش آرزوی آزادی کنه. میدونین اگه از دستتون رها بشه چی میشه؟! به این فکر کردین؟

شما اگه جای اون بودین چیکار میکردین؟

اگه هنوز فرصت دارین ازش استفاده کنین و بره رو برگردونین به زندگی. دیر نشه.

....................................

خیلی وراجی کردم.

اگه تا تهش رو خوندین ممنونم ازتون.

!!!!!! اگه کاری ازتون بر میاد دریغ نکنین !!!!!

بدرود.

 

مغایرتهای زمان ما

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

 

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

 

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

 

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

 

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

 

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

 

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم

 

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

 

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید

 

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید

 

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید

 

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

 

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

 

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

...............

این متن رو تو یک ایمیل که 2 ساله نخونده مونده بود توی صندوق پستیم دیدم

من که خوشم اومد.

سعی میکنم عمل کنم.

...........

بدرود

تا نباشد چیزکی..

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که نکنه....

تا نباشد چیزکی٬ مردم نگویند چیزها!

همراه شو عزیز

همراه شو عزیز همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود
تنها نمان به درد همراه شو عزیز
همراه شو همراه شو همراه شو عزیز
همراه شو عزیز تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود

............

برای دانلود ترانه فوق با صدای نامجو اینجا کلیک کنید.

.............

حس خوبی ندارم. باز هم لعنت به من!

بدرود