صبح اولین روز هفته رو چطور شروع کردم؟!
با دعوا!
خدایا٬ خودی نشون بده.
خیلی خیلی خیلی زیاد خسته ام و داغون و ...
دلم آرامش میخواد.
آرامش.
........
جوجو اومد آب بخوره٬ افتاد و دندونش شیکست!
یادایام قدیم رو پاک کردم
با وجود اینکه دو سال و نیمه که دیگه توش ننوشتم٬ اما خیلی سخت بود پاک کردنش.
انگار تکه ای از وجودم کنده شد.
مخصوصاْ اینکه بهد از پاک شدنش فهمیدم که نسخه پشتیبانی که از بلاگفا گرفتم خرابه و باز نمیشه!!
..............
خدایا٬ اگه هستی ثابت کن بودنت رو.
بدجوری گیر کردم.
گره بدی افتاده تو کار و شاید فقط یکی مثل خودت بتونه بازش کنه.
خدایا ثابت کن که هستی و من گاهی وقتها اشتباه میکنم که میگم آفریده انسانی!
داره میشکنه.
ببین! بشنو! هم صداش میاد و هم تصویرش گویاست.
فرجی کن
گاهی وقتها آدمها آنقدر تحت فشار هستند که صدای شکسته شدن تک تک استخوانهایشان گوش فلک رو کر میکند.
زمانی که شکسته شدن استخوان کل سیستم بدن رو تحت تاثیر میزاره نباید توقعی داشت که درد کشنده بتونه خوب برخورد کنه.
حتی با کسانی که بهش جز خوبی نکردند.
حتی با کسانی که دغدغه اونها چیزی جز شادی و شادی آفرینی نیست.
حتی با کسایی که آنقدر طرفشون رو غرق در محبت میکنند که محبتشون برامون میشه عادت.
و چقدر تلخه زمانی که محبت رو وظیفه بدونیم.
از تلخی ها که بگذریم به شیرینی میرسیم. به شیرینیه خوش مزه و دندانگیر تولد.
روزها از پس روزها میگذرند و حرفها از دهان ها خارج میشوند و دلها رو میشکنند و گاهی هم شاد میکنند.
توی زمونه ای که تر و خشک هر دو با هم میسوزند پاداش مهربانی چیزی نیست جز دشنام.
اما دشنام رو هم باید به جان خرید زیرا که دشنام دهنده زخمیست و دشنامش مرهمی بر درد جانکاهش.
شکستی و رفتی اما باز هم دعا گویت خواهم بود به حرمت دعا گویی هایت و مهرت.
بدرود.
یکی، میاد و میگه که حاجی تو از همون اولش هم مشکل دار بودی.
اون یکی میاد میگه که آره بابا! من هم چون فهمیدم نظر سوء داری کناره گیری کردم از این ماجرا!
من هم میگم بابا یکی یکی حرف بزنین ببینم چی میگین.
بعد میفهمم که یکی اولی همون یکی دومیه!
بعد میگم بابا بیخیال! این جریان توهم هم عجب همه گیر شده!
چیه؟ نمیشه گیر داد به توهم زدگی مردم؟!
..................
ماه مهر و مهربانی هم رفت و به تاریخ پیوست.
حالا ما موندیم و آبان. آبان پر خاطره و پر امید. آبان شاد و زیبا. آبان رنگارنگ. آبان دوست داشتنی. ماه میانی از فصل رنگارنگ و خوش رنگ.
آبان مبارک!
چیه؟ نمیشه با خوشحالی ادامه زندگی رو ادامه داد؟
....................
چند روز پیش داشتم به یک آمار خصوصی از زندگیم فکر میکردم. به نتایج جالب و خوشحال کننده ای رسیدم. دیدم که کارم درسته!!!!
ایول ایول
داش فرهاد رو ایول!
چیه؟ نمیشه ما یک کم خودمون رو تحویل بگیریم؟!
............
یادایام هست.
چون دوستش دارم.
چون قسمتی از زندگیمه.
قسمتی از وجودمه.
زمانی فکر میکردم که عادته، اما عادت نیست.
یکی از ناراحت کننده ترین اتفاقات برای من میتونه این باشه که یادایام دیگه نباشه.
پس متاسفانه یا خوشبختانه یادایام هست.
نگو نباشه.
نگو عوض شه.
بگذار باشه و همینطور هم باشه که دوست داره باشه.
چیه؟ مشکلی هست؟
...............
بدرود
کوه بلندی بود که لانه عقابی
با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به
لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه
ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که
باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و
آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب
از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها
پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی
و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این
هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در
آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می
توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به
خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده
واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش
سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور
کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز
فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا
رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه
به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و
خروسهای اطرافت فکر نکن.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
اندر باب فردا و آینده و آینده نگری حرفها زیاد زده شده. از کودکی که پول تو جیبی بگیر شدیم نصیحتها شروع شدند و همچنان ادامه دارند و ادامه خواهند داشت.
همیشه گفتن و میگن که فکر زمستونت باش! اون داستان مورچه و پرنده رو یادتونه که؟
مورچه دونه جمع میکرد و پرنده جیک جیک مستونه سرداده بود. البته تو تابستون. زمستون شد و مورچه غذا داشت و جوابش به پرنده این بود که وقتی جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود؟!
خلاصه که همش گفتند که فکر فردا باشیم. اما من میخوام بگم که فردایی که هیچ وقت نیومده و معلوم هم نیست که کی بیاد ارزش این رو داره که حالمون رو از دست بدیم؟
اصلاً فردا هیچ وقت نمیاد. خاصیتش اینه که هیچ وقت نیاد. چون اگه بیاد که دیگه فردا نیست. هست؟ اگه بیاد میشه امروز!
پس نصیحت من رو هم بزارین کنار نصیحتهای بزرگان و فکر امروزتون باشین که فردایی در کار نیست.
............
اندر باب تنهایی هم مباحثه ای داشتن با دوستی عزیز که از همسایه های جدید دنیای مجازیه و البته من نه اسمی از ایشون میدونم و نه جنسیت و هیچی. اما وقتی دیدم که مثل خود من که گاهی تو لاک تنهایی میرم و یادم میره که بیام بیرون، رفتند تو لاک تنهاییشون، دلم به قل قل افتاد که بابا حرفی بزن. این نشد رسم همسایگی.
خلاصه از نادرابراهیمی (عشق همسایه کم پیدامون که البته عذرشون هم موجهه!) جمله ای براشون یادآوری کردم که بد نیست اینجا هم تکرار کنم این کپی برداریو که این روزها تنهایی مد شده و خیلی خا میرن تو لاک تنهایی و یادشون میره که بیان بیرون.
انسان ، تنهایی را انتخاب نمی کند ؛ بلکه در شرایطی ، تنهایی به انسان تحمیل می شود.
فکر میکنم توضیحی لازم نداره.
................
اندر باب اعتماد هم بسیار بسیار سخنها رانده شده. هرچند که دنیا دنیای خیلی نامردی شده و به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد و همه دارند به همدیگه خنجر میزنند، اون هم از پشت. اما اوصیکم به اعتماد!
از اعتماد کردن خسته نشین که در آن رازهایی نهفته است که همانا در انتهای مسیر پی خواهید برد.
................
اندر باب آرامش هم همین بس که آرامش اولین و مهمترین سلاح برای مبارزه با دشمنه که این روزها بازارش بسیار داغ شده.
پس در دریای طوفانی جامعه به هم ریخته، بیایین همه با هم دست در دستان آرامش بگذاریم تا در نهایت آرامش بتونیم راه خروج از این طوفانها رو پیدا کنیم.
اوصیکم به آرامش.
کلی سر همه رو درد آوردم.
اینها رو نوشتم تا فقط چیزی نوشته باشم و بگم که حواسم هست!
راستی....
هیچی.
بدرود
تو تاریکی شب از کوه بالا میرفتم. مسیر بس دشوار بود و راه نا هموار. از دیواره های سخره ها آویزان میشدم و خودم را بالا میکشیدم. نیم نگاهی به پایین داشتم و ترس همه وجودم را گرفت.
از ترس دیگه به پایین نگاهی نکردم و از سخره خودم رو کشیدم بالا.
وقتی بالا رسیدم کمی آرامتر شدم و نفسی تازه کردم. از رودی که اون بالا جاری بود کمی آب نوشیدم. مسیر آب رو گرفتم و بدنبالش رفتم. رسید به آن طرف سخره. باز هم دره ای بود عمیق. هوا کم کم روشن داشت روشن میشد. گرگ و میش بود. از اون بالا به پایین نگاه کردم. یک شهر بود. یک شهر به وسعت همه دنیا. چراغهای خیابانها همه روشن. از اون بالا همه جا پیدا بود. هوا تمیز و زیبا. حلال ماه در آسمان کم نور میشد و خورشید یواش یواش داشت از پشت کوه روبرو بیرون میومد.
احساس کردم که فرق دارم! مثل همیشه نبودم. خسته از راه اومده نبودم. نگران نبودم. نمیترسیدم. آزاد بودم. به دستهایم نگاه کردم. احساس کردم این دستها بالهای من هستند.
دستهام رو باز کردم و لب پرتگاه ایستادم. دنیا دور سرم چرخید. از هیچی نمیترسیدم. شیرجه زدم به سمت پایین. دستها رو بستم و به سرعت به سمت پایین دره سقوط میکردم. اما نمیترسیدم. زمین به سرعت به سمتم میومد. من نمیترسیدم و همچنان میرفتم. صدایی آمد. گفت بالها...... صدا گفت بالها رو باز کن. دستهایم رو باز کردم. سرعتم کم شد. ناگهان دیدم که دارم پرواز میکنم. بالهایم سیاه بود. لباسم سفید بود و پوستم هم. اما بالها سیاه بود. پرواز کردم. اوج گرفتم. چرخ زدم. میخندیدم و پرواز میکردم. صدا گفت حالا هر کجا میخواهی میتوانی بروی.
به صدا اهمیت نمیدادم و فقط پرواز میکردم. صدا چیزهایی میگفت که الان یادم نیست!
غرق در پرواز بودم. آواز میخواندم و پرواز میکردم.
لذتی که هیچ گاه تجربه نکرده بودم. بعد از پرواز بر فراز درختها و پایینتر از بین درختها و روی دریا و رودخانه، رفتم به سمت شهر.
از پرواز خسته نمیشدم. از هیچ چیز خسته نمیشدم. از سقوط هم نمی ترسیدم.
یاد صدا افتادم. دیگر صدایی نبود. داد زدم کجایی صدا؟
صدایی نیامد. دوباره داد زدم. باز هم صدایی نیامد.
مسیرم رو برگردوندم به سمت بالای کوه. همانجایی که پرواز رو شروع کرده بودم. نزدیکهای مقصد که رسیدم با خودم فکر کردم. "نکنه این اولین و آخرین پروازم باشه؟!!"
دوباره برگشتم. یاد این افتادم که صدا گفته بود هرجا میخواهی برو.
رفتم سمت شهر. شهر آشنا بود. همه دنیا همین شهر بود. هرجا میخواستم هم توی همین شهر بود.
نمیترسیدم، اما با دیدن که درد من دوا نمیشد.
درد برگشت و غم هم. آرزوها برگشتند. پرواز دیگر آرزو نبود. آغوش میخواستم. دلم برای خدا تنگ شده بود.
دلم برای خدا تنگ شده.
دلم تنگ شده.
دلم
تنگ
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟شاکر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
چند روزی هست که چیزی ننوشتم.
دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ
نوشتم، اما توی ورد نوشتم و بعد هم پاک کردم.
روزهای خوبی نیست. بهتر بگم، روزگار خوبی نیست.
با دوستی صحبت میکردم، به این نتیجه رسیدم که بالای 70% مردم مشکل روانی دارند. خیلی ها خودشون هم خبر ندارند و بعضی ها خوب بی خبر هم نیستن. مثل خود من.
رفتار های اشتباهی که از مردم میبینم منو بدجوری به فکر میبره. به اینکه چرا این مرضهای مسری روانی بین همه رواج پیدا کرده و همه روز به روز داره اوضاعشون بدتر میشه؟
ضربه های روحی که از جامعه به تک تک ماه اداره وارد میشه رو نمیشه نادیده گرفت، اما به نظر من آدمی باید مثل میخ باشه. با هر ضربه ای که به سرش وارد میشه باید محکمتر از قبل بشه.
یک دختر برای به دست آوردن دل معشوقش میاد و یک وصله نچسب رو با دقت تمام به یک بنده خدا میچسبونه و هیچ حواسش نیست یا براش مهم نیست که این وسط چه کسایی قربانی میشن! تازه اونقدر نقشه احمقانه و ابلهانه ای میکشه و اجرا میکنه که اون معشوق رو از دست میده. آیا این غبر از اینه که اون دختر دچار یک بیماریه روانیه؟
یا خیلی از موارد دیگه که شاید گفتنش درست نباشه.
من هم این وسط یک مریض دیگه مثل بقیه. مریضی که شبها خواب نداره و فکرش همه جا هست.
مریضی که یک دلهره و اضطراب مدتی هست که تو وجودشه.
به دلیل هم نیست. اما شاید اگه یک آدم سالم بودم بهتر میتونستم مدیریت کنم این بحران رو.
حتماً فهمیدین که باز هم کلی سانسور شدم.
این خود سانسوری هم یک مریضیه دیگه است.
التماس دعا.
از برت دامنکشان ، رفتم ای نامهربان
از من آزردهدل ، کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم
...................
ازمن دیوانه بگذر بگذرای جانانه بگذر
هرچه بودی هرکه بودم بیخبر رفتم که
رفتم ، رفتم که رفتم
....................
شمع بزم دیگران شو جام دست این و آن
شو
هرچه بودی هرکه بودم بیخبر رفتم که
رفتم ، رفتم که رفتم
....................
بعد از این ، بعد از این ، کن فراموشم که رفتم
دیگر ازدست تو می نمینوشم که رفتم
بادل زود آشنا ، گشتم از دامت رها
بیوفا بیوفا بیوفا رفتم که رفتم
من نگویم که بهدرد دل من گوش کنید
بهتر آن است که این قصه فراموش کنید
عاشقان را بگذارید بنالند همه
مصلحت نیستکهاین زمزمه خاموشکنید
---------------
احتمالاً شنیدید که مرضیه هم جان به جان آفرین تسلیم کرد و دیروز رفت که رفت!
با اینکه مرضیه خواننده 2 نسل قبل از منه، اما از دوران نوجوانی با شنیدن صداش یک آرامش خواصی بهم دست میداد. یادمه که دو تا کاست از مرضیه همیشه تو ماشین داییم بود و من هر وقت مینشستم توی ماشینش کلی حال میکردم.
اونهایی که برامون خاطره ساز بودند یکی یکی دارن میرن و ما می مونیم و اندوه از دست دادن.
..................
چهل روز از درگذشت برادر همکارم گذشت و امروز عصر میرم بهشت زهرا.
............
یک چیزی میخوام بگم اما...
تازه میفهمم که چرا بعضی ها تنها هستند و بدون دوست. آدمها حتی اگه بحث قدردانی و عاطفه وسط نباشه، برای آینده نگری هم شده باید توی جامعه زندگی کنند و حواسشون به دوستهاشون باشه.
خیلی......
مهم نیست.
یعنی بهتر بگم دیگه مهم نیست.
یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .
یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !
یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .
با توجه به این سه یادآوری، قضاوت نمیکنم و میگذرم.
ضمناً یادم باشد که باید دستگیر بود تا دستت گرفته بشه در روزهای نیازمندی.
بدرود.
............
.......
لطفاً هر کسی هر جوری بلده دعای کنه.
نیمه شب جمعه بود.
درست تر بگم بامداد شنبه.
ساعت 2 نیمه شب بود که با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.
پسر همسایه بود که میگفت ماشینتون رو دزد زده!
باورم نمیشد. 4 ساله که من تو این خونه هستم و 4 ساله که ماشین رو دم در خونه میگذارم و هیچ وقت هیچ کس نگاه چپ به ماشین من نکرده بود.
رفتم و دیدم که دزد نامرد در ماشین رو کج کرده (از ستون) برای 35 هزار تومان پولی که بابام گذاشته بود توی ماشین.
کلی حالم گرفته شد.
اما خوب شده بود دیگه. کاریش نمیشد کرد.
در ماشین رو با بدبختی درست کردم و رفتم تو خونه.
یک موزیک شاد
از افشین
......
غم دنیا رو بیخیال
غصه فردا رو بیخیال
بزن بالا نوش جونت امشبرو بابا بیخیال
لیسانس میسانس رو بیخیال
بیا وسط قرش بده ما آس و پاسیم بیخیال
.......
من هم رفتم وسط و حالا قر نده کی قر بده!
عیال هم با تعجب! : مرد حسابی ماشینت رو دزد زده میرقصی؟!
گفتم خوب 35 تومان برده بهتر از اینه که کل ماشین رو ببره؟!
.........
دیشب همسایه زنگ زد که شنبه شب تو کوچه بقلی دزد گرفتند. به همون روشی که از ماشین تو دزدی کردند بودند. برو کلانتری و بگو ماشینت رو زدند.
امروز با خودم فکر میکردم که دزده الان یکسال به همین روش از چندتا از ماشینهای کوچه دزدی کرده و نگرفتندش اما فردای روزی که از ماشین من دزدی کرده میگرندش!
این یعنی چی؟
به قول دوستی مال حلال رو دزد اگه ببره هم پیدا میشه.
امیدوارم که همینطور باشه.
رفتم کلانتری.
از دیدن دعواهای مردم، زن و شوهرها، ساقی های مواد مخدر که دستگیر شده بودند، یک قاتل که گرفته بودن، و زن جوونی که جای کتکهای شوهرش روی صورتش بود حالم بد شد.
بیخیال دزد شدم و اومدم بیرون.
چقدر ما آدمها زندگی رو برای خودمون سخت کردیم.
امیدوارم همه زودتر به آرامش برسیم.
زودتر.
بدرود
امروز یکی از روزهاییه که تاریخش توی شناسنامه من حک شده.
تو شناسنامه همه ماها تاریخهایی هست که نشان دهنده اتفاقاتی هستند که توی زندگی ماها افتاده. اتفاقهایی خیلی خیلی مهم!
اولین تاریخی که نوشته میشه تاریخ تولده.
دومین تاریخ چیه؟
تا حالا به شناسنامه هاتون به دقت نگاه کردین؟
دومین تاریخ تاریخ تنظیم سنده!!!!
یعنی تاریخی که شناسنامه شما صادر شده.
تاریخ بعدی میتونه تاریخ مرگ باشه یا ازدواج.
خوب این تاریخ ها هم خیلی مهم هستند.
اگه قبل از تاریخ مرگ تاریخ ازدواج ثبت بشه دیگه نمیتونی با قطعیت بگی که تاریخ بعدی حتماً مرگه، یا حتماً تولده!
تاریخ بعدی ممکنه تولد بچه ات باشه. بچه اول، بچه دوم، سوم و ...
ممکن هم هست تاریخ طلاق باشه، یا اصلاً یک عقد دیگه!!
آره، هر چیزی ممکنه.
تو این زمونه بی ثبات هر تاریخی ممکنه هر جای شناسنامه شما بشینه و یک فصل جدید از زندگیتون رو شروع کنه و یا حتی کتاب رو برای همیشه ببنده.
امروز در شناسنامه من ثبت شده به عنوان تاریخ عقد.
8 سال گذشت.
8 سال!!
مثل باد گذشت و گرد پیری رو روی موها و همه سلولهای بدنم ریخت.
کی میدونه کی تاریخ بعدی و کجای شناسنامه من ثبت میشه؟
هیچ کس!
فقط باید منتظر تاریخ بعدی بود.
..........
راستی، من .....
بیخیال.
بدرود
دنیای عجیبی شده.
خیلی عجیب.
هیچ چیز پایدار و همیشگی نیست. اصلاً نمیشه یک ساعت بعد رو پیشبینی کرد.
این غیر قابل اعتماد بودن دنیا و سرنوشت خیلی توی روحیه ما آدمها تاثیر میزاره و کلی انرژی منفی بهمون میده.
جدی جدی داره آخر زمان میاد.
دیروز دوستی بهم ایمیل زد که ام اس گرفته. شوکه شدم از خوندن ایمیلش. دوستی که همیشه شاداب بود و خیلی وقتها که من پنچر بودم بهم انرژی میداد. دوستی که هر وقت حس میکرد حالم خوب نیست بهم زنگ میزد و بهم دلداری میداد.
آخرین بار هم همین چند روز پیش بود که زنگ زده بود. همین چهارشنبه پیش که من حسابی طوفانی بودم. همون چهارشنبه هم دکتر بهش گفته بود که ام اس داره.
از دیروز تا حالا همش تو فکرم. به این فکر میکنم که هیچ چیز پایدار نیست.
سلامتی پایدار نیست.
عشق پایدار نیست.
دوستی ها و دوست داششتن ها پایدار نیستند.
پول و ثروت هم پایدار نیست.
قدرت هم همینطور.
جوانی و زیبایی.
از همه مهمتر هم عمر.
وقتی هیچ کدوم از اینها پایدار نیستند چرا خودمون رو برای مسائلی حتی بزرگ و درد آور ناراحت کنیم؟
چرا غم رو توی دلمون ساکن کنیم و با بها دادن بهش باعث بشیم که همین لحظاتی که کوتاه هستند هم از دست برن؟
باور کن تازیانه های ساختگی که ماها برای تن خودمون میسازیم خیلی کارسازتر از تازیانه هایی هستند که زمانه داره بهمون وارد میکنه.
کوچیکتر از اون هستم که بخوام نصیحت کنم. اما دوستانه میگم که ارزشش رو نداره. چون فرصتها از دست میرن.
من و تو و همه چیزهای اطرافمون ناپایدار هستیم و میریم و حسرت استفاده نکردن از فرصتها به دل میمونه.
یک غروب دلگیر
یک شب جمعه افسرده کننده
یک عصر غم انگیز
آخرین لحظات یک هفته کاری که خودم خواستم تا این حد طولانیش کنم.
هیچ چیز به اندازه گوش دادن به صدای فرهاد که این رباعی رو میخونه نمیتونه کمک کنه که غمباد بترکه!
باید رفت و رفت و رفت و رفت. این همه رفت و آخر هم به جایی نرسید.
اگه دوست داشتین گوش کنین از اینجا دانلود کنین.
هر چند ز کار خود خبردار نیم
بیهوده تماشاگر گلزار نیم
بر حاشیه کتاب چون نقطه ی شک
بیکار نیم اگر چه در کار نیم
امروز در این شهر چو من یاری نیست
آورده به بازار و خریداری نیست
آنکس که خریدار بدو رایم نیست
وآنکس که بدو رای خریدارم نیست

امروز هم گذشت.
مثل خیلی از روزهای دیگه.
کسل کننده و غمگین.
کلافه کننده و خفه.
آره.
خفه کنندست.
امروز هوا اکسیژن نداره.
نفس من تنگ شده و با هر نفسم انگار یک دو صد متر انجام دادم و به همون اندازه ازم انرژی میگیره.
آنقدر خسته ام که حال نفس کشیدن هم ندارم.
حال خونه رفتن که بماند.
داشتم به این ترانه قدیمی فکر میکردم که میخوند خانه آخرین پناهه واسه خستگی هام....
آقای خواننده و شاعر هم عجب دل خجسته ای داشته. خونه که تازه اول جر و بحث و دعواست! کجاش پناهه دل خستگی هاست؟!
دلم میخواست همین الان بشینم پشت ماشین و برم مسافرت.
برم شمال.
آخ چه کیفی داره.
تنهایی گاز بدم و برم شمال.
اینبار دیگه از چالوس نرم.
از جاده هراز برم.
آره.
دیگه از چالوس خسته شدم.
نوبتی هم باشه بعد از 20 بار که اونوری رفتم باید این بار از این وری برم.
بابا یکی منو از برق بکشه! جدی جدی باورم شده که دارم میرم شمال!
دلم میخواد گم بشم.
گم بشم و حالا حالا ها هم کسی پیدام نکنه.
لعنت به این تکنولوژی. چی میشد من الان موبایل نداشتم؟
یادمه یکی از دوستهام تعریف میکرد که باباش بکبار زمان شاه از خونه میره بیرون که شیر بگیره میره و تا دو سال بر نمیگرده!
چه حالی کرده باباهه! خداییش باباش هم خیلی آدم باحالی بود. خدا حفظش کنهو نمیدونم الان زنده است یا نه. ایشالله که همیشه سالم باشه و سر حال. آخرین بار که دیدمش با وجود اینکه خیلی پیر بود خیلی شاداب بود. اما خدابیامرز مامانش بد جور رو مخ بود!
خدا بیمارزدش. چند سال پیش فوت کرد. از اون پیرزنهای اصفهانیه.... معلوم نیست با باباهه چیکار کرده بود که دو سال غیبش شده بوده!

من هم دلم میخواد غیبم بزنه.
اصلاً چرا من نمیتونم فرار کنم؟
دلم میخواد فرار کنم.
دلم میخواد سر به بیابون بزنم.
به کوه و کمر.
اصلاً برم دو سال گم بشم.
بعد خبر مرگم رو بیارن.
نه.
اصلاً چرا بمیرم؟!
راستی اگه گم شدم وبلاگم رو هم آپ بکنم؟!
نکنه از روی وبلاگم پیدام کنند؟
کجایی مباشر اعظم؟! کجایی مشاور اعظم که این جور موقع ها بهم مشورت میدادی؟
حالت خوبه؟
من دلم فرار میخواد.
فرار از زندان.
بعد هم مامورین بیان دنبالم. برای سرم هم جایزه بزارن!!
خیلی فیلم میبینم؟! نه؟!
از روی ماشینم پیدام میکنند.
نه.
چیکار کنم؟!
د آخه پول هم ندارم.
چرا یکی به من نمیگه کجا برم؟
کدوم طرفی فرار کنم؟
چرا من نقشه زندان رو ندارم؟
کجایی مباشر اعظم کجایی؟!
اونهایی که میگفتند خیانت نکنی یه موقع، اگه بکنی سنگ میشی، بدانند و آگاه باشند که بنده از همین الان دیگه روند زندگیم عوض شد.
دستم برسه خیانت میکنم.
دستم برسه، فرار میکنم.
غیبم میزنه.
گند میزنم تو این شخصیت گوهم.
اصلاً شاید هم الان گند هست. درستش میکنم.
مگه من چی کم دارم؟
من آدم نیستم؟
من حق دارم.
حقم رو میگیرم.
به هر نحوی که شده.
عشقم کشیده که اینجوری باشم.
اصلاً دیگه بسه.
من دیگه من نیستم.
تمام
امروز رو خواستم که متفاوت شروع کنم.
چون از این حالتی که چند روز گذشته داشتم خسته شدم.
تصمیم گرفته بودم از این حالت تحقیر شده و سرشکسته در بیام.
حقیقت اینه که تا دیشب فرصت داده بودم که کسی که به غیرت و مردانگی و صداقتم توهین کرده بود و همه رو زیر سوال برده بود، خودش بفهمه و با یک معذرت خواهی کوچیک همه چیز مثل قبل بشه. خوب اون اتفاق نیفتاد و من هم وارد فاز جدیدی از زندگیم شدم!
اونهایی که منو میشناسند و مدت بیشتریه که اینجا رو میخونند میدونند که من خیلی زود میگذرم و میبخشم. بعضی ها که صداشون در میاد که بابا دیگه تو شورش رو در آوردی! آدم اینقدر کوتاه نمیاد. اگه بیاد خره!
من هم میگم که آره بابا. من خرم و میگذرم.
حتی بدون معذرت خواهی و بودن ابراز پشیمانی و حتی...
اما اینبار نمیدونم چرا نمیتونم! شاید چون آنچنان این ضربه محکم بوده که بخشیدنش سخته. شاید هم چون به واسطه این ضربه چیزی رو از دست دادم که خیلی برام عزیز بوده.
هر چیزی ممکنه. جواب این شایدها رو نمیدونم اما میدونم که بهم بر خورد، ناراحت شدم، عصبانی شدم، و دیشب هم...
هنوز هم نمیدونم.
چون مطمئن نیستم پس چیزی نمیگم.
اولین بار بود که از خدا میخواستم که این بار حواسش رو خوب جمع کنه. شک دارم. شک دارم که این بار با بقیه موارد فرق داشته باشه. اما امیدوارم.
امیدوارم این صحنه ای که چند روز جلوی چشمم رو گرفته محو بشه. گفتنش هم برام درد آوره.
این پست رو مینویسم تا فراموش کنم.
امیدوارم چند روز و چند هفته و چند ماه لازم نباشه تا غورتش بدم!
..................
این روزها اوضاع خونه دوباره طوفانیه. جنگیه. وحشیه. وقتی هم که آروم میشه آتش زیر خاکستره! هر لحظه هر کدوم از طرفین منتظر انفجار طرف مقابل هستند. هر دو طرف هم در حالت آماده باش.
این وسط پاره تن بابا هم شده قربونی.
دیشب آنقدر دلم سوخت براش که کم مونده بود از کوره در برم و فیزیکی وارد عمل بشم. خدا میدونه که چقدر جلوی خودم رو گرفتم.
آخه آدم بچه چهار ساله رو به جرم لیس زدن ملاقه از روی صندلی پرت میکنه پایین؟!!!!
خداییش اگه من همچین کاری کرده بودم شماها چی به من میگفتین؟!
بد بخت گلپسر از شدت شوک و گریه غش کرده بود. کی جلوی خودم رو گرفتم و بهش گفتم دفعه آخرت باشه که وحشی بازی دی میاری و گلپسر رو بقل کردم و یک ساعت نازش کردم تا آروم بشه.
همین کارها رو میکنه که اون هم چپ میره راست میره میگه مامانو عوضش کن. من مامان رو دوست ندارم. من مامان و بابام رو دوست ندارم. من ....
برای گلپسر از همه آروزهام گذشتم و شد این!
دیشب دوباره اون فکر لعنتی افتاده بود تو کلم که کار رو یک سره کنم و از دیدن بچه محرومش کنم تا قدر زندگیش رو بودنه. آدم بی لیاقت باید بره ببینه بقیه مادرهایی که از دیدن بچه هاشون محرومند چی دارند میکشند و برای یک لحظه دیدن بچه هاشون همه کار میکنند و این بچه رو اینجور اذیت میکنه.
........
حالم هیچ خوب نیست.
دوباره همه چیز به هم گره خورده.
خدایا، کجایی؟!
بیدار شو لطفاً
تق تق تق
دادگاه رسمیست
این صدای قاضی محکمه بود که با کوبیدن چکش رو میز جلوی خود سعی کرد سکوت رو حکمفرما کنه و جلسه دادرسی رو شروع کنه.
قاضی از منشس خواست که کیفر خواست رو بخونه
بنام خدای یکتا
خواهان : نیلوفر وحشی
خوانده: بزغاله احمق
خواهان مدعی شده که بزغاله در شبی که نیلوفر مست بوده بهش تجاوز کرده و یکی از گلبرگهاش رو خورده. به همین جرم تقاضای اشد مجازات رو کرده.
قاضی رو به نیلوفر وحشی کرد و گفت لطفاً برین به جایگاه.
نیلوفر رفت به جایگاه و پشت تریبون قرار گرفت.
دادستان که همون قاضی بود از نیلوفر پرسید که شرح ما وقع رو بگین تا هیات منصفه هم بشنوند.
نیلوفر زد زیر گریه و ادامه داد: عزیزم (قاضی رو میگفت) این وحشی وقتی که من مست بودم و هیچی حالیم نبود بهم تجاوز کرده. جریان از این قرار بود که من حالم خوب نبود. از اون خواستم بیاد و کمکم کنه. اون هم اومد. کمکم هم کرد. اما بعد که حالم خوب شد منو گاز گرفت و یکی از گلبرگهای نازنینم رو نصف کرده و خورده!
قاضی گفت که بسه. ممنونم عزیزم!! شما اگه حالتون خوب نیست میخواهین برین منزل. ما خودمون ترتیب این دادگاه و این بزغاله احمق وحشی نامرد بی معرفت رو میدیم.
نیلوفر لبخندی زد و رفت که بنشینه.
بزغاله توی قفس بود و همینطور داشت بالا و پایین میپرید. سعی میکرد چیزی بگه اما دهنش رو بسته بودند. هی خودش رو میزد به در و دیوار قفس تا شاید کسی بهش اجازه حرف زدن بده. اما هیچ کس هیچ اهمیتی به اون نمیداد. از نظر همه اون مجرم بود و ترحم به اون بی معنی بود.
قاضی اشاره کرد به چند ماموری که کنار قفس بودند و مامورها بزغاله رو گرفتند تا دیگه سر و صدا نکنه.
تق تق تق
هیات منصفه وارد شور میشود.
یکی از وسط جمعیت بلند شد و گفت پس خوانده چی؟ اون نباید دفاع کنه؟ وکیلش؟ نباید حرف بزنه؟ قاضی چکش رو محکم کوبید روی میز و گفت ساکت! اون هم به موقعش حرف میزنه.
هیات منصفه که باز هم یک نفر بود که همون قاضی بود، وارد شور با خودش شد و بعد از نوشیدن یک چای، یک چیزهایی نوشت و داد به منشی.
تق تق تق
دادگاه رسمیست.
بدین وسیله اعلام میکنم که بزغاله احمق به تحمل 200 ضربه شلاق و حبس ابد در زندان منطقه بد آب و هوا به همراه اعمال شاقه محکوم میشود.
صدای هم همه همه جا رو گرفت. بزغاله خودش رو به در و دیوار قفس محکم میکوبید. قاضی دوباره چکش رو برد رو هوا و محکم کوبید روی میز و داد زد ساکت. نظم دادگاه رو به هم نزنین.
بعد هم به مامورها گفت که دهن بزغاله رو باز کنند.
دهن بزغاله باز شد و بزغاله با عصبانیت گفت دروغ میگه! چرا از من نپرسیدین؟! من هم حق دارم از خودم دفاع کنم!
قاضی داد زد که تو حق داری؟!! احمق بی شعور وحشی تو چه حقی داری؟ زدی دختر مردم رو ناقص کردی؟ حالا میگی حق داری؟ تو چه حقی داری؟ تو از موقعیت خودت سوءاستفاده کردی. تو یک وحشی به تمام معنا هستی. اصلاً چه دلیلی میتوه داشته باشه که این نیلوفر نازنین بخواد دروغ بگه؟ مگه مریضه که الکی بخواد وجهه تو رو خراب کنه؟!
بزغاله زد زیر گریه و گفت به خدا من همچین کارهایی نکردم. من فقط کمکش کردم. اگه من گلبرگش رو خورده باشم که الان نباید گلبرگ داشته باشه! شما یک نگاه بهش بندازین. اصلاً چرا نمیبرینش پزشک قانونی تا اون حرفهای منو تایید کنه؟ چرا از من هیچی نپرسیدین؟ شما باید قبل از صدور حکمتون از من سوال میکردین. من این کار ها رو نکردم.
قاضی گفت که من عادلترین قاضی روی زمین هستم. حالا هم موقع دفاع تو از خودته. تو اگه بتونی بگی که چرا نیلوفر عزیزم که خیلی هم خوبه و من دوستش دارم اومده از تو شکایت کرده و میخواد به دروغ تورو محکوم کنه من حق رو به تو میدم و اونو محکوم میکنم.
بزغاله مثل بز سرش رو انداخت پایین و گفت عدالتتون رو شکر!
1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است.
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
امروز دیگه به اوج کلافگی رسیدم.
به اوج.
نگرانم.
کلافه ام.
گیجم.
منگم.
و از همه مهمتر، خسته ام!!
.....................
خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا
* * * * *

خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو
* * * * *
درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا
.............
اگه خواستین خسته گیم رو درک کنین میتونین این ترانه از فرهاد رو گوش کنین.
تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میکند وعامی انرا میپذیرد(دکتر علی شریعتی)
باز هم این پست رو میخواستم با وقتی که شروع کنم و بگم وقتی که همه چیز گره میخوره و زپلشک میاری و ....
اما دیدم حتی حوصله وقتی که نوشتن رو هم ندارم.
آخه وقتی که نگرانی و کلافه و غم بیخ گلوت رو فشار میده و نمیتونی این بغض خفته رو بریزی بیرون، وقتی نوشتن هم آرومت نمیکنه بهتره که بری و بمیری.
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل؟
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره!
محکومم.
محکوم
حکم صادر شده.
تبعید.
تبعید ابد!
چیکار میتونم بکنم؟!
هیچی!
جز صبر.
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری....
..........
چرا تا مشتت رو گره نکنی و نکوبی روی میز و داد نزنی کسی حرفت رو جدی نمیگیره و باور نمیکنه که باید بس کنه و تو الان حالت هیچ خوب نیست؟!
چرا باید استخوونهای دستت آسیب ببینند تا دهان بقیه بسته بشه؟!
اما اگه استخوونهای دستت آسیب ببینند بهتر از اینه که دستت رو ببری بالا و با آنچنان ضربی دندونهای طرف مقابل رو بریزی تو دهنش که تا آخر عمرت یهت سر کوفت بزنند!
نمیدونی چقدر دلم میخواست محکم بزنم تو گوشش تا خفه بشه!
بعضی وقتها با تمام وجودم احساس میکنم که چرا بعضی از مردها میزنند زن بدبخت رو له و لورده میکنند. حق دارند به خدا.
همه که حاضر نیستند دست خودشون رو داغون کنند تا نزنند دهن طرف رو بیارند پایین!
.................
چرت میگم.
همه چیز به هم گره خورده.
به خاطر جرم نکرده محکومم و تبعید شدم.
اوضاع مالی هم که .....
شادی هم که داره برای همیشه از زندگیم میره. تصحیح میکنم. نیومده داره میره.
تصحیح میکنم. نمیدونم بوده یا نه
تصحیح میکنم نمیدونم دارمش یا نه!
تصحیح میکنم. هیچ چیز دست من نبوده و نیست و نخواهد بود.
تصحیح میکنم من دچار جبر مطلق شدم و همه فقط و فقط از روی من رد میشن.
له شدم.
بدرود له کنندگان عزیز