روزهای خوبیه.
روزهایی که میبینی دوستهات پر انرژی و شاد هستند، تو هم از اونها انرژی میگیری و چرخ زندگیت رو بهتر میچرخونی.
چه اهمیتی داره اگه این وسط عیال ساز نا کوک باشه؟! جداً مهم نیست.
چون الان محور تو هستی و تو داری مسیر حرکت رو تایین میکنی و تو هستی که میرونی به سمت جلو.
اصلاً هم برام مهم نیست که بعضی ها بگن این جلو، جلو نیست و عقبه!! مهم نیست. من کار خودم رو میکنم و به سازهای نا کوک اهمیتی نمیدم. وقتی صدای ساز نا کوکی بلند میشه، من آنقدر زیبا و بلند مینوازم و میرقسم که صدای خارج بودن اون ساز در هیاهوی ساز زیبای من گم میشه.
کسی هم نمیتونه بجای من فکر کنه و تصمیم بگیره. روزگاری همیشه دنبال مشورت بودم. از دوستانی که فکر میکردم بهتر از بقیه میفهمند کمک میخواستم و باهاشون مشورت میکردم. اما الان میبینم که هیچ کس به خوبی من نمیتونه برای من تصمیم بگیره. چون راهی رو که من رفتم اونها نرفتند و فقط شنیدند و حدس میزنند.
هی، تو، دوست خوب، خودت بهتر از همه میدونی که باید چیکار کنی. از من نپرس. خودت تصمیم بگیر و خودت انجام بده و شک نکن که بهترین تصمیم رو گرفتی. میدونم چی تو ذهنته و به چی داری فکر میکنی. تصمیمت هر چه هست باهاش موافقم. انجام بده. خدا درون توست. اون ندای خداست که داره راه رو بهت نشون میده. به ندای خدا گوش کن و موفقیت و شادی رو در آغوش بگیر.
.................
دلم میخواد کمی از کارم بگم. وقتی که از اون شرکت قبلی اومدم بیرون و تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم، و با یک اعتماد به نفس شاید کاذب، 3 نفر دیگه رو همراه خودم کردم، فکر میکردم که کمی دست و پا میزنم و بعد یا یکی دستم رو میگیره و یا باز هم غرق میشم و این ریسک باز کار دستم میده. اون روزها با اونهایی که فکر میکردم بهتر میفهمند مشورت کردم و خیلی ها گفتند با توجه به شرایط اقتصادی فعلی این ریسک رو نکن که خیلی از گردن کلفتهای بازار هم دارن از پا در میان. اما خوب فرهاده دیگه! به حرف کی گوش میکنه؟!
هیچ کس.
پی چند ماه و یا چند سال بدبختی رو به تن خودم و بقیه شرکا مالیدم و شروع کردیم. اوایل خوب بود. بهتر از کارمندی. اما سال دوم رو به سختی و با بدبختی گذروندیم. مخصوصاً من که اوضاعم از همه بدتر بود. (از نظر من بدتر بود، من جای اونها نیستم و نمیدونم اما به نظر میرسه که اوضاع من بدتر بود) خلاصه بارها و بارها خسته شدم و حتی خواستم که جا بزنم. اما یک ندایی بهم گفت مقاومت کن و صبر کن که مشکلات بر طرف میشه. به امید اینکه آنچه کاشته بودیم رو به زودی درو خواهیم کرد، ادامه دادم و الان دارم جوانه های از خاک بیرون آمده رو میبینم. امید تو همه ماها ریشه دوونده و با ایک شوق خواصی داریم ادامه میدیم. همه ما. هرچند این فاز از فازهای قبلی سختتره و بزرگ کردن این جوانه ها سختتر از قبله، اما امیدی که در دل ما هست و انرژیی که از بزرگ شدن این جوانه ها میگیریم، ما رو وارد سرازیری کرده.
خدایا، از جوانه های از خاک سر بر آورده ما محافظت کن و به لطف خودت کمک کن تا این جوانه ها به زودی به درختی بزرگتر و تنومند تبدیل بشه.
...................
امروز داشتم از بیمه میومدم سمت شرکت. هنوز چند متری از بیمه نیومده بودم بیرون که یک آقایی جلوی من رو گرفت و گفت میشه چند دقیقه وقتت رو بگیرم؟ گفتم جانم؟ بفرمایین.
گفت من دانشجوی.....از فلان شهر هستم و تا حالا گیر کردی؟
خوب قصه تکراری بود و همون موقع هم موبایلم زنگ زد و گفتم ببخشید آقا من نمیتونم کمکتون کنم.
راه افتادم سمت دفتر. بیست متر آنطرف تر یک خانم میان سال جلوم رو گرفت و گفت آقا یک کمکی به من بکن....
مطمئن بودم که توی جیبم چیز به درد بخوری پیدا نمیشه! چون قرار بود برم عابر بانک و یه حالی به جیبم بدم. به خانمه گفتم شرمنده، پول همراهم نیست.
نمیدونم باور کرد یا نه. مهم هم نیست. اما همون موقع یک آرزویی کردم.
آرزو کردم که روزی برسه که توی جیبم یک دسته اسکناس باشه مخصوص این جور کمکها. هر کسی که گفت کمک کن، بدون وقفه یک برگ از اون اسکناس ها رو در بیارم و بدم بهش.
پشت چراغ قرمز از بچه های گل فروش گل بخرم.
فال بخرم.
دستمال کاغذی.
کبریت.
اسکاچ.
جوراب و اسباب بازی و سی دی های به درد نخور!
بدون دغدغه اینکه پول تمام بشه. بخرم و کمک کنم و حالش رو ببرم!
آرزوی احمقانه ایه؟!!!!
آرزوئه دیگه!!!!
.......................
الا ای آهوی وحشی ، کجایی؟!!!
بدرود
................
پ ن :
ماه دوم از فصل بهار هم گذشت!!!
چه زود!!!
عمره داره میره هاااااا!!!!!!
هواستون باشه!!
نیمه شب
بهتر بگم، صبح!
ساعت 4 صبح!
خوابت میاد، اما خوابت نمیبره.
هزار تا فکر خواب رو ازت گرفته.
هزار تا فکر!
ناراحتی، غم خودت، غم دوستهات، همه غمها بیخ گلوت رو گرفته و فشار میده.
اما اینجا یه غریبه نشسته که با خیلی از غریبه های دیگه فرق داره و تو پیش این غریبه به راحتی اون غریبه ها نیستی.
پس غم رو توی دلت نگه میداری. لیوان دستت رو سر میکشی تا شاید دردی ازت دوا بشه. اما میدونی که درد دوا نمیشه و فقط قفل روی دستهات برداشته میشه تا بیای و اینجا انگشتهات رو روی کلیدهای کامپیوترت فشار بدی و شاید کمی، فقط کمی از غمی که بیخ گلوت رو فشار میده، کم کنی و ...
این یک دور باطله. کاش الان اینجا نبودم. امروز از روزهایی بود که دلم نمیخواست اینجا باشم.
دلم میخواست توی همون شهر کثیف و شلوغ و پر دود باشم.
دلم برای شهرم، برای تهرانم تنگ شده! آن هم چه زود!!
می آیم. به زودی.
.......
میدونم که یه کابوس خواب رو از چشمهات بریده، میدونم که کابوسهایی تو دنیای واقعی داری میبینی که کابوسهای شبانه پیش اونها پشیزی نیستند. میدونم که دنیا آنقدر برات تیره و تار شده که دیگه دلت نمیخواد حتی یک ثانیه از دنیا رو ببینی. میدونم. باور کن میدونم که چه لحظات تلخی رو داری مزه مزه میکنی و دم در نمیزنی، اما تو هم اینو بدون که غم تو بزرگترین غم نیست.
بدون که این مشکلات از تو آهن ساخته. آهن محکم. من دوست نداشتم آهنی بشه اما خوب شاید سرنوشتت مثل خیلی ها و شاید هم نزدیک به من رقم خورده.
پس به قول خودت، این نیز بگذرد!
آره، این نیز بگذرد.
........................
نوشتم. اما خالی نشدم.
اما خوابم هم نبرد.
............
بر گشتم سر پله اول.
من
غم
لیوان در دست
صدای داریوش
دستهای روی کیبرد
تکرار و تکرار و تکرار و ....
مبهوت و کبود و گس...
.............
...
.........
راستش اصلاً خندم نمیاد!
یهنی میدونین چیه، حالم خوب نیست.
خیلی گیجمو
اگه میدونستم که بعضی از آدمها چجوری با این جریان منار میومدند، شاید من هم میتونستم یه جوری کنار بیام، اما تفاوتت از زمین تا آسمونه!
.............
تنهای چیزی که میوتم آرزوش رو داشته باشم اینه که خدا کمکم کنه!
همین.
التماس دعا.
بدرود
میبینی موقعش رسیده و تو هنوز آماده نیستی.
موقع رفتن شده.
وقت تنگه و ...
نمیدونم.
مثل این روزها!
میخام یه چیزی بگم، اما نمیدونم چی!
آهان، فهمیدم. میخوام بگم که یک هفته دارم میرم سفر. زیاد دور نیست. همین دور و برهاست. یه مسافرت کاری به دوبی. البته خیلی به سفر احتیاج دارم اما یه سفر کاری رو نمیدونم دردی ازم درمان میکنه یا نه!
دلم میخواست یه چیزی تو مایه های وصیتنامه اینجا بنویسم. اما خوب، هر چی با خودم دو دو تا چهارتا کردم دیدم که الان به هیچ وجه موقع رفتن و مردن و قالب تهی کردن نیست. کارهای عقب افتاده و حساب های صاف نشده دارم و باید برگردم و حسابهام رو صاف کنم.
پس از نوشتن وصیتنامه صرف نظر میکنم و به یک حلالیت طلبیدن کلی اون هم تنها برای تعارف بسنده می کنم.
حلالم کنید، اما بر میگردم.
این روزها احساس میکنم توی دلم یه چیزی فرو ریخته و ...
دیشب توی لرزیدنها و بیخواب شبانه برای خودم مینوشتم و شعر میگفتم. اما ....
.................
نقطه چینها ادامه خواهند داشت.
...............
هزارتا کار رو گذاشته بودم برای امروز و امروز هم از فرط خستگی به هیچ کدوم نرسیدم!
میبینی؟ پاک قاطی ام!
.............
به امید دیدار.
بدرود
یه چیزیم هست.
نمیدونم چی، اما یه چیزی هست!
میدونی چیه؟ میدونم چ هست اما خوب..... زبونم بند میاد وقتی میخوام بگم که
یاد قدیمها افتادم.
نه خیلی خیلی قدیم. همین جند وقت پیش. همین چند سال پیش. همین چند ماه پیش. همین...
یاد تر شدنهای پی دی پی.
یاد شکر خدا کردن تو شبی که دیگه تکرار نشد.
یاد لحظاتی که با تعجب میگفتی مگه قراره آخریش باشه؟!
منم میگفتم نه! چرا به آخر فکر میکنی؟ آخری نیست اما چرا همیشه بهترین نباشه؟
تو هم میگفتی آخه همیشه آخرینها رو آدمها سعی میک جاودانه بسازن. آدمها دوست دارن خداحافظیشون با شکوه باشه. تو هم مثل اینکه میخوای خداحافظی بسازی!
من هم میخندیدم بهت و میگفتم نه دیوونه. من خداحافظی نمیکنم.
اما الان دارم به این فکر میکنم که درست چند وقته که ندیدمت؟!
میدونی؟
خیلی نیست. اما آنقدر بی خبری و تاخیر افتاده که مثل همون یکسال و ده ماه و دو روز شده، که ندیدمت.....
وقتی نگات یادم میاد
قشنگیات یادم میاد
یادم میاد گفتی بهم
دلم میگه شاید دیگه نبینمت
نبینمت
نبینمت
نبینمت
گفتی بهم شاید دیگه نبینمت
تا که منم بگم بهت
امروز درست یک ساله و ده ماهه و دو روزه
که ندیدمت
حالا فهمیدی چم شده؟
نه. نمیدونی. نفهمیدی. اصلاً حوصله اش رو هم نداری که بخوای فکر کنی که ....
میدونی چیه، خسته ام. از زنجیرهای اعصاب خورد کن لعنتی که یک حلقه به حلقه دیگه وصل شده و حلقه بعدی و ...
از اینکه دو تا حلقه از هر دو طرف بهم وصل نشدند، خسته شدم.
از اینکه من نگران باشم و تو اصلاً عین خیالت هم نباشه، خسته شدم.
از اینکه....
از اینکه یکی دوستم داشته باشه، خسته شدم.
از اینکه دو تا و سه تا و چهار تا هم دوستم داشته باشند خسته شدم.
اصلاً آزاد نیستم.
دلم میخواد آزاد باشم.
دلم میخواد راحت حرفم رو بزنم. بی پروا. دلم نمیخواد حرفم رو پاک کنم و جاش نقطه چین بزارم به این امید که خودم که میدونم اینجا چی نوشته!
تو قول دادی دیگه نیای تو خوابم
جا نذاری عکستو تو کتابم
من اما تو بیداری هم هر روز
می بینم خوابتو
هر روز تو این یک ساله و ده ماهه و دو روزه که......
میدونی چی الان میتونه آرومم کنه؟
یه مسافرت، داخلی، با ماشین، تو هوای خوب، تنهایی! به یه جای خوب، تو یه اتوبان خوب، به یه مقصد خوب، مقصد یه ویلای خوب باشه، تو یه جای خوب و هوای خوب، 3 ساعت با ماشین خوب رانندگی کنی با یه موزیک جذاب و دوست داشتی و خاطره دار خب توی اتوبان خوب رانندگی کنی و برسی به اون ویلای خوب و یک خوب هم در ویلا رو برات باز کنه و بیاد به استقبالت!
آرزو بر جوانان عیب نیست، اما برای من هست. آره؟ این یعنی اینکه من دیگه جوون نیست!
مهم نیس. من آرزوم رو توی ذهنم میسازم و توش زندگیم رو میکنم. تو هم زانوی غم بغل کن و غصه بخور که چرا دونه آنطرف زنجیر سست بود!
چرت میگم.
ببخشید.
.......................................
حالم بده حالم بده عشقم رفته نیومده
نه
سر زده, نه زنگ زده, نه کسی جاشو بلده
آدم
بده نگو به من عاشق شدن نیومده
آدم
بده حالم بده
حالم
بده, حالم بده
آخه
خیلی وقته دلم برای گریه لک زده
قلبی
که از آهن باشه انگار تو حبس ابده
امشب
درجه ی تبم روی هزار و سیصده
اما
شاید به چشم تو این تب فقط یه عدده
حالم
بده, حالم بده
کاش
ببینم که اومده دکمه ی قلبمو زده
کاش
بدونه اومدنش برای من زندگیه مجدده
اما
شاید مردده
یا
که بودم از اولش برای اون یه عشق خارج از رده
حالم
بده
دیروز تو مسیر شرکت بودم که اخبار ترافیکی رادیو گفت تو یادگار تصادف شده و اون مسیر قفله و از مسیرهای دیگه استفاده کنین. مثل خیلی از تصادفهای دیگه مسیرم رو تغییر دادم و رفتم شرکت. شب رفتم خونه. عیال گفت که تصادف یادگار رو دیدی؟ گفتم نه! گفت در شهر نشون میداد. یه زانتیا آنقدر سرعتش بالا بوده که از لاین خودش رد میشه و از روی گاردریلها هم رد میشه و میره لاین مخالف. اونجا میره روی یک پراید و هر دو سرنشین جلو رو جا در جا میکشه!
هنگ کرده بودم. تصور اینکه داری تو لاین خودت میری و از آسمون یه زانتیا بیاد رو سرت و بکشتت، برام خیلی عجیب بود. باز هم یاد این افتادم که جون آدمی و الته همه موجودات، به یک لحظه بنده و در کسر از ثانیه، یک بود، نیست میشه!
دنیای عجیبیه. خیلی خیلی عجیب. توی این دنیای عجیب آدم از دوستانش توقعاتی داره که متاسفانه گاهی وقتها...
شاید توقع بیجایی باشه که همه مثل من باشند! احتمالاً من خیلی غیر عادی هستم!
خیلی کار دارم. خیلی خیلی زیاد. اما تو همین شرایط هم آنقدر دلم گرفته که کارم رو گذاشتم و اومدم چند خطی عقده دلم رو خالی کنم تا شاید خالی بشم.
دلم گرفته. خیلی زیاد.
اولین بار که دیدمش خیلی جا خوردم. اصلاً صورت و چهره ای که توی ذهنم بود، با چیزی که میدیدم جور در نمیومد. راستش جا خوردم و دیگه هم پیش نیومد که بپرسم چرا صورتش این شکلی شده و ...؟
من اینطوری هستم. وقتی با کسی که ندیدمش صحبت میکنم، چه تلفنی و چه چت و هر چیز دیگه، یک تصویر متانسب با صدا یا نوع افکار یا حتی بدون هیچ برداشتی و کاملاً تصادفی، از طرف مقابل توی ذهنم میسازم و با اون ارتباط بر قرار میکنم. اصلاً نمیتونم بدون تصویر ارتباطی داشته باشم. تصویری که از تون صدا برای خودم ساخته بودم با تصویری که میدیدم از زمین تا آسمون متفاوت بود!
به اون صدا یک قد بلند، با چهره ای زیبا و چشمانی مشکی و نافذ میمومد و من هم تصورم همین بود. با همین تصور هم ارتباط بر قرار کرده بودم. تا اینکه تو یک مهمونی که شرکت ترتیب داده بود توی هتل سیمرغ، یکی از همکارها بهم معرفیش کرد و گفت خانوم فلانی از همکارهای آقای فلانی هستند. اولش یکم شوکه شدم و اما سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم خیلی خوشبختم، ما قبلاً خیلی با هم تلفنی صحبت کردیم. فلانی هم ادامه داد که بله آقای مهندس من خیلی مزاهم شما شدم و ...
بعد از این معرفی کوتاه ایشون رفتند و روی یکی از صندلی ها نشستند و بعد از مهمانی هم دیگه فرصتی هیچ وقت پیش نیومد تا من بپرسم که چی شده؟!
از اون مهمونی چند سالی میگذره. چرخش روزگار گذر شرکت نو پای من رو به شرکت آقای فلانی انداخت و خانم فلانی هم که یه جورایی همه کاره آقای فلانیه و به طبع سر و کار ما با هم زیاده. اما خوب اینبار موقعیت شغلی من جوری نبود که بخوام اون سوال رو بپرسم. تا اینکه همین نیم ساعت پیش زنگ زد تا با یکی از همکارها صحبت کنه که همکار گرامی تشریف نداشتند، من ازش پرسیدم من میتونم کمکت کنم؟
اینجوری سر صحبت باز شد و شاید هم فلانی دنبال یک گوش میگشت تا باهاش حرف بزنه و نیم ساعتی با هم حرف زدیم. وقتی داشت با خونسردی تمام تعریف میکرد که چرا صورتش اینقدر دفرمه شده و اینقدر زیباییش رو تهت تاثیر گذاشته که خیلی ها مثل من نمیتونند توی چهره اش نگاه کنند، اشک توی چشمهام جمع شده بود و از طرفی هم آفرین میگفتم به این همه روحیه!
همینقدر بگم که اگه این خانوم توی خیابون راه بره شک ندارم 10 تا ماشین مدل بالا براش ترمز میکنه تا ... اما زمانی که برگرده و صورتش رو ببینند مطمئناً پاشون رو تا ته روی پدال گاز فشار میدن! فقط بخاطر نیمی از صورتش که در اثر چند حادثه کاملاً دفرمه شده!
..............
خدایا، حکمت کارت چیه؟ دلم میسوزه برای بنده هایی که چقدر بهشون لطف کردی و باز هم طلب کارن و برای بنده هایی که چقدر بهشون کم لطفی شده و ...
خدایا، حکمت کارت کجاست که بعضی ها نمیبینند این همه لطف رو؟
................
یکی برای یک پست من که مال تیر 88 این کامنت رو گذاشته:
سلام...
دلم
از همه چیزو همه کس گرفته بود...
تو
گوگل زدم خدایا کمکم کن...
که
به اینجا رسیدم...
با
حرفات اشکم در اومد...
فهمیدم
که علاوه بر خودم کسایی هستن که...
چی بگم؟! مال این پست بود.
بدرود
سلام
شرمنده اونهایی که این مدت می آمدند و میدیند نیستم هستم. حقیقت ننوشتنم چند هدف داشت. یکی ایکنه ببینم وقتی نمینویسم هم کسی میاد اینجا سر بزنه یا نه. دوم اینکه وقتی نمینویسم کسی می پرسه چرا نمینویسی؟
سوم اینکه این روزها اگه خدا بخواد کمی کارم زیاد شده و باید به کارهام رسیدگی کنم.
پنجم اینکه چیز خواصی برای گفتن نداشتم.
ششم هم اینکه کمی دلخور بودم و نمیخواستم این دلخوریم رو بروز بدم!!
هفتم هم اینکه ........
.................
بیخیال.
روزروزگار خوش است و نگرانی و دلتنگی من هم به درک!
مگه نه؟
اصلاً چرا هر وقت میام باید غر غر کنم؟
غر غر دیگه بسه و باید بیم اینجا و فریاد بزنم که خدا رو شکر.
خدا رو شکر که از ای بدتر نشده.
خدا رو شکر چون بدتر از این هم ممکن بود.
خدا رو شکر که همه چیز ختم به خیر میشه، مطمئنم.
.................
اگه گفتین نکته این پست چی بود؟
بدرود
سلام
سلام به همه رفقای گل خودم.
عیدتون مبارک
سال نو رو به همتون تبریک میگم.
امیدوارم که سال 90 براتون یه سال خوب و عالی باشه و هیچ غمی رو تجربه نکنین.
دیدین 89 هم رفت؟ راحت نرفت! حسابی کرم ریخت اما بالاخره رفت!
تو لحظات آخر سال داشتم به این فکر میکردم که سال به سال داره اوضاع غم انگیز تر میشه و همیشه آخر سال که میشه با یه غمی از سالی که گذشته یاد میکنیم.
اما باز هم امید داریم که غم تمام بشه و شادی در خونه دل تک تک ما ها رو بزنه.
راسته که شاعر گفته گر نکوبی شیشه غم را به سنگ، هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!
آخه آخرین لحظات سال 89 (دیگه بر نگرده!) ، بعد از نوشتن اون پست آخر نیت کرده بودیم که بریم مسافرت. بریم شیراز و سری به پدر بزرگ و مادر بزرگ بزنیم و یه هوایی تازه کنیم که...
89 آخرین کرمش رو هم ریخت.
یک عدد دزد نا بکار نامرد، در غفلت 10 دقیقه ای من، لپتاپ، مدارک ماشین، پنل پخش ماشین، پاسپورتهای عیال و گلپسر، و یک کم خرت و پرت دیگه رو برد که برد!!
البته تو آخرین لحظات شماره ماشینش رو دوست من برداشت ولی جستجوی ماموران محترم پلیس به جایی نرسیده! (تا این لحظه)
البته به قول دوستی خدا کنه که بخوان کاری رو انجام بدهند! مال ما مردم عادی دیگه اهمیت آنچنانی نداره که...
خلاصه این اتفاق باعث شد که مسافرت ما کوتاه بشه و بنده برای پیگیری پرونده سرقت برگردم تهران.
خودم که امید دارم که پیدا بشه، هر چند بقیه میگن که نه! اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد!!
از همه مهمتر هم فایلهایی بود که توی لپتاپ داشتم. کل اطلاعات شرکت توی لپتاپ من بود! خدا میدونه چطوری میشه از این بحران رد شد. البته من معتقدم که میتونم یه جوری راست و ریسش کنم.
و معتقدم که دزد رو هم میگیرم.
حیف لپتاپم بود L تو این اوضاع باید برم 2 تومان پول بدم تا یه چیزی تو مایه های اون پیدا کنم!
بیخیال
شیشه غم خورد به سنگ و سال 90 اومد.
همه همه همه تون رو دوست دارم.
براتون هم آرزوی بهترین ها رو دارم.
دعا کنین که این آقا دزده رو هم بگیریم! (به قول گلپسر حتماً تا حالا کلی باهاش بازی کرده!!)
بدرود
پ ن :
دوستانی که به وبلاگشون سر میزدم دوباره آدرسشون رو برام بزارن چون حافظه من فقط بعضی از آدرسها رو یادشه و بقیه تو حافظه لپتاپ بوده که الان دست آقا دزده است!
سلام سلام صدتا سلام
سلام به همه شماهایی که دارین این پست رو میخونین.
سلام به همه شماهایی که خودتون رو آماده کردین برای سال نو.
سلام به همه شماهایی که روحتون و ذهنتون رو آماده کردین برای استقبال از بهار و فصل نو.
آره، زمستون هم داره میره و بهار با هزار تا امید و آرزو داره لطف میکنه و مهمون لحظه های ما میشه.
چقدر زود گذشت. چقدر زود 89 هم رخت بر بست و به تاریخ پیوست و خاطرات خوب و بدش برای ما برای همیشه حک شد.
به امید اینکه سال 90 پر باش از لحظه های شیرین و شیرینی، به امید اینکه سال 90 پر باشه از خاطرات خوب و گل و بلبل و گلستانه، به امید شبهای مهتابی و روزهای پر از شادی، به امید جشن و می و ساغی و ساغر پر ز می و پیمانه، سالی زیبا برای همتون آرزو میکنم و بهترین ها رو براتون از خدای بزرگ میخوام.
.................

......................
خدایا، آرامش و زندگی زیبا رو برای همه ما رقم بزن.
بخصوص برای دوستان گل من که تو 89 خیلی اذیت شدند.
خدای مهربون، ما آدمها همه و همه دوستت داریم حتی اگه زبونم اینو نگه. تو هم ما رو دوست داری حتی اگه سرنوشتمون اینو نگه. پس بیا و لطفی کن و ما رو به آرزوهامون برسون و شادی رو به همه برگردون.
به همه..........
...................
بدرود
28 ساله 30 سالش شده اما برای من هنوز همون 28 سالست.
تا زمانی که غریبه میاد و بی سر و صدا رد میشه من باید ادامه بدم.
تا زمانی که باد میاد و آلودگی ها رو از روی شهر خاکستری دور میکنه، تا زمانی که سه شنبه های هیجان انگیز ادامه دارند، تا زمانی که باید بود، من هستم!
تا زمانی که میشه توی ایستگاه مترو نشست و عاشق دخترکی که در مسیر روبرو نشسته شد، من هستم.
تا زمانی که قطار مسیر مخالف میاد و از توی پنجره قطار یک نگاه با نگاه تو گره میخوره و تصور میکنی که الان دیگه عاشق اون نگاه کننده میشه و میدونی دیگه هیچ وقت نمیبینیش، من هستم.
من هستم. تو هستی، ما هستیم تا زمانی که دیگه نیستیم.
اما میدونی اون زمان کی خواهد رسید؟
چون نمیدونی پس ادامه میدی به بهترین نحو ممکن.
مبارزه میکنی با بیشترین نیرو.
میجنگی چون 28 ساله هنوز زنده است و باید زندگی کنه.
میجنگی چون نمیدونی اون عشق روبرو که از پله های خروجی بالا رفته کجا رفته و تا کی خواهد بود.
هستی چون گلستان و گلستانه هست. هستی چون گلستانه باید باشه!
هستی چون از یاد گلستان نرفتی و می و ساغر و ساغی و عشق همه با هم هستند.
وعده ما، سه شنبه. چون من سه شنبه متولد شدم و سه شنبه باز متولد خواهم شد.
سبز باشید و سرافراز.
وقتی صفحات مختلف رو از توی چمدون در می آوردم و ورق میزدم، دیدم که چقدر صفحات ترس همه جا رو پر کرده. شبی که بابا با موتور از دستشون فرار کرد و رفت توی شهرک و به نگهبان شهرک با فریاد گفت نزار بیان دنبالم!
…….
کسی میدونه چرا من دارم این اسرار سر به مهر رو میریزم بیرون؟ شاید دارم مینویسم که دیگه تو چمدونم نباشند! هرچند بعید میدونم با گفتنشون و نوشتنشون از چمدون من پاک بشن!
……
ترسهای زیادی همیشه دنبال من بودند و تو ناخود آگاه من ریشه دووندند و بی اختیار نفرتی رو توی وجود من بووجود آوردند که شاید نشه به این راحتی ها پاکش کرد.
گاهی وقتها آنچنان ضربان قلبم رو بالا میبره که احساس میکنم قلبم میخواد از توی سینه ام بپره بیرون و …
اون روزهایی که توی مدرسه مسخره میشدم و تحقیر چون دهن لقی کرده بودم و گفته بودم که دایی من رو اعدام کردند چون منافق بوده!
بچه بودم. نمیدونستم منافق یعنی چی! نمیدونستم وقتی ما میگیم منافق یعنی داریم نفیشون میکنیم. نمیدونستم بهم میگن داییت از اونهایی بوده که گرا میداده تا صدام موشک بزنه تو سر مردم!
دایی من که همه رو دوست داشت نمیتونست همچین کارهایی بکنه!
من باور نکردم اما تو همون بچه گی جرم داییم رو عوض کردم و کردمش یک قاچاقچی!
………
دهه 60 تمام شد. دهه 70 هم تمام شد و من با بزرگتر شدن درگیر مسایل دیگه زندگی شدم تا سرم گرم بشه و دیگه به این چیزها فکر نکنم. دهه 80 هم به زندگی و مشکلات زندگی گذشت.
از ورقه های دهه 80 هم چیز چشم گیری ندارم تا توی مسیر آخرت دلم به اونها خوش باشه.
آخرین سالهای دهه 80 هم که همه رو برگردوند به همون دهه 60 و همون ترسهای و همون امیدهای بر باد رفته.
حالا در آستانه آغاز دهه 90 دارم به چمدونم نگاه میکنم میبینم که باید برای دهه 90 کاری کرد. باید برای بچه هامون کاری کنیم.
چرا باید جمدونهای اونها هم پر باشه از سیاهی؟
شاید باید با خریدهای شب عید امسال که سه شنبه هاست، کاری کرد!
………
حس خوبی ندارم چون خاطرات خوبی نداشتم.
همین.
بدرود
یعضی وقتها یک تلنگر باعث میشه که کمی به خودمون بیاییم و فکر کنیم که داریم چکار میکنیم.
اگه همین الان روز آخر عمرمون برسه و مجبور بشیم که چمدانهای بسته شده رو باز کنیم چون سفری بی توشه باید داشته باشیم، آیا خاطراتی در چمدانهای ذهنمون انباشه داریم تا مسیر رو با مرور اونها سر کنیم؟
آیا پیش وجدان خودمون راحتیم که این سالها رو زندگی کردیم یا مردگی؟
تا چشممون باز شد شبهای بمب باران بود همه همسایه ها از ترس میرفتیم طبقه اول اون بلوک سازمانی ارتش و ما بچه ها به آتیش بازی ها نگاه میکردیم و مادرها هم از ترس میلرزیدند!
دختر بچه ها هم از ترس مادرها ارث میبردند و گریه!
بزرگ تر که شدیم بدبختی های بعد از جنگ. بی پولی و مریضی و هزارتا مشکل دیگه.
دل خوشی ما این بود که با بابا بریم دم دکه روزنامه فروشی و بابا یک روزنامه سلام برمیداشت و با بقیه که اونجا بودند بحث میکردند. ازشون میپرسید یونی یا یت؟ اونها هم معمولاً میگفتند یون!
یه روز از بابا پرسیدم بابا یون یعنی چی؟ بهم گفت بابا جون الان دیگه فقط دو تا حزب داریم. بقیه رو اعدام کردند! یکیشون مجمع روحانیون و اون یکی هم جامعه دوحانیت. آخر اون یون داره و اون یکی یت. ازش پرسیدم خوب اینها که همه روحانی هستند پس چه فرقی با هم دارند؟ گفت که یونی ها شبیه چپی ها هستند و یت ها راستی هستند!
گفتم که راست که بهتره. گفت نه بابا جون. چپی ها دارند تحریم میکنند انتخابات رو در اعتراض به بعضی از کارها.
……
خلاصه که اون روز کلی بابا برام حرف زد و من فقط فهمیدم که سلام خوبه، کیهان و رسالت بده، جهان اسلام خوبه، جمهوری اسلامی بده و اطلاعات هم وسط!
فهمیدم که کروبی رییس چپی هاست. رفسنجانی رییس راستی ها. خامنه ای بزرگه راستیه و برادر کوچیکه که جهان اسلام رو داره چپی.
از بابا پرسیدم این دو تا برادر با هم دعواشون نمیشه یکی چپیه و یکی راستی؟ گفت نه بابا جان. مگه بیانی ها نیستند که یکی تو پیروزی بازی میکنه و اون یکی تو استقلال؟
تازه خواهر همین دو تا برادر هم از اون چپی هاست که اگه بگیرنشون اعدامش میکنند.
گفتم مگه خامنه ای بعد از مردن امام رهبر نشده؟ نمیتونه پارتی بازی کنه خواهرش رو اعدام نکنند؟!
گفت چرا بابا جون. به موقعش.
اون سال دم انتخابات مجلس چهارم بود. چپی ها نیومدند. یادمه که چند روز مونده بود به انتخابات بابا اومد خونه و به مامان گفت برین خرید و تا پول دارین خورد و خوراک بخرین. بحاطر انتخابات همه چیز رو ارزون کردند که مردم رای بدن!
سال بعد هم یه روز همه خونه ما جمع شدند و گریه! دایی بزرگه که از سال قبل رفته بود ترکیه (به ما بچه ها گفته بودند ترکیه رفته) نشونیش رو دادند تا بریم بهش سر بزنیم. نشونی تو بهشت زهرا بود!
تا سالهای سال کسی نمیدونست که کی دایی رو اعدام کرده بودند. از 67 تو زندان بود و گفتند که 69 اعدام شده اما …
تا چند سال هنوز مامانم میگفت که دایی رو نکشتند و تو زندانه. بالاخره یه روز آزادش میکنند اما اون روز هیچ وقت نیومد!
ما هم مهاجرت و …
…….
نمیدونم چرا دارم این چیزها رو میگم. میدونم که با گفتن و مرور این خاطرات چیزی عوض نمیشه. اما هرچه فکر میکنم میبینم قسمت اعظم توشه راه من تو سفر به اون دنیا همین خاطراته. یادگاری های مردگی من!
……..
رفتیم اصفهان و بجای اون دکه روزنامه فروشی، محل بحثهای بابا شد مغازه روزنامه فروشی امیرکبیر. اونجا جمع میشندند و باز هم همون بحث ها. چند بار هم من که دیگه دبیرستانی شده بودم رو با خودش برد به جلسه های نهضت آزادی و در رفتنها و …
کله بابا بوی قرمه سبزی میداد! و این بو به کله من هم سرایت کرده بود! تا اینکه 76 شد و یونی ها تصمیم گرفته بودند بیان و دوباره قدرت رو به دست بگیرند.
اول همه منتظر مهندس موسوی بودند و موسوی هم میگفت که نه! میگفت قدرتی دیگه در کار نیست که من بیام. همه هم از رفسنجانی متنفر!
یادمه که عید اونسال رفته بودیم شیراز. پسر خاله بزرگه که زمانی کفش دزد آخوندها بود، (علاقه بسیاری به دزدیدن نعلین داشت!) شده بود روحانی! متحول شده بود و شده بود از شاگردهای دستغیب. به قول خودش دستغیب خوبه! اونی که چپی بود.
یادمه که اولین بار از زبون اون شنیدم که ناطق اکبر، اکبر رهبر، رهبر پرپر!
اما باز هم شور نوجوانی و سروش و شریعتی و چپ و راست باعث شد که من بشم یکی از اعضای بسیار فعال ستاد دانش آموزی خاتمی. 2 خرداد اومد و خاتمی هم با هزار امید شد سکان دار این کشتی و ما با هزار امید دل بستیم تا شاید….
……….
باز هم نمیدونم چرا دارم توی چمدون فقط این چیزها رو پیدا میکنم!!
اصلاً چرا دارم صفحه های خاک خورده رو ورق میزنم!
…………..
بدرود
سلام
کی میدونه؟
شاید فردا اینترنت قطع باشه و نشه چیزی نوشت
نشه چیزی گفت.
نشه گفت که امید ما رو داره به جلو میبره.
نشه پرسید که شما هم امیدتون هنوز زنده است؟
نشه گفت که "عمو جون، ممنونم از نصیحتت! اما عمو جون اشتباه داری در مورد من فکر میکنی!"
نشه گفت روز عشاق بر همه عاشقهای دنیا مبارک باشه.
اگه نشد دیگه بیام و اینجا بنویسم، بدونید که من عاشقانه در روز عشق دچار شدم!!
..........
التماس دعا.
بدرود
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
..............
میدونی چی میخوام بهت بگم.
خودت بهتر از همه میدونی.
مگه نمیگن که تو همه چیز رو میدونی؟
میدونی اما اومدم اینجا بنویسم تا خودم هم یادم نره و تو هم بهتر بدونی.
تو رو به خودت قسم، تا حالا چند بار اومدم و پرسیدم که هستی یا نه؟
خودت یه دور تو یادایام بزن و ببین چند بار بوده!
خیلی.
آره خیلی. خیلی وقتها هم اومدم گفتم که هستی. اما فکر نمیکنی که نبودنت بیشتر از بودنت نمود داشته؟!
اگه هستی پس خودی نشون بده.
چرا اینقدر از ما رو بر گردوندی؟
الان از اون موقع ها نیست که لال بشم! الان میخوام زبان باز کنم حتی اگه خورده بشم!
زبان باز کنم به شکایت.
از خودت به خودت شکایت دارم.
احمقم؟
احمقانست که از یکی پیش خودش شکایت کنم؟
آخه عزیزم چاره ای نیست!
کجا برم؟
به کی شکایت کنم؟
از تو بالاتر هم هست؟
پس گوش کن.
داری بد تا میکنی.
یکی اومده و داره میگه نیستی!
میفهمی؟
شونه های یک مارمولک بیشتر از این تحمل نداره!
میفهمی؟
حتی اگه شیر هم باشه زیر این بار میشکنه!
میفهمی؟
خودی نشون بده، اگه هستی!!
...........
لال بودن دیگر بس است!
بگذار خورده شویم.
سکوت چاره درد ما نیست.
چاره ما نبود.
شاید فریاد چاره ای باشد!
معلم گفت: بنویس "سیاه" و پسرک ننوشت
معلم گفت: هر چه می دانی بنویس
و پسرک گچ را در دست فشرد
معلم گفت:(( املای آن را نمی دانی؟))و معلم عصبانی بود
سیاه آسان بود و پسرک چشمانش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود
معلم سر او داد کشید
و پسرک نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابی نداد.معلم به تخته کوبید
و پسرک نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سکوت کرد
معلم بار دیگر فریاد زد: بنویس
گفتم هر چه می دانی بنویس
و پسرک شروع به نوشتن کرد :
((کلاغها سیاهند ، پیراهن مادرم همیشه سیاه
است، جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است. کیف پدر سیاه بود، قاب عکس پدر یک
نوار سیاه دارد. مادرم همیشه می گوید :پدرت وقتی مرد
موهایش هنوز سیاه بود چشمهای من سیاه است و شب سیاهتر. یکی از ناخن های مادر
بزرگ سیاه شده است و قفل در خانمان سیاه است.))
بعد اندکی ایستاد رو به تخته سیاه و پشت به کلاس
و سکوت آنقدر سیاه بود که پسرک
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت
((تخته مدرسه هم سیاه است و خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد.))
گچ را کنار تخته سیاه گذاشت و بر گشت
معلم هنوز سرگرم خواندن کلمات بود
و پسرک نگاه خود را به بند کفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود
معلم گفت ((بنشین.))
پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست
معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت
و تمام شاگردان با مداد سیاه
در دفتر چه مشقشان رو نویسی می کردند
اما پسرک مداد قرمزی برداشت
و از آن روزمشقهایش را
با مداد قرمز نوشت
معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه سیاه مجبور نکرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد
قرمز ایراد نگرفت.و پسرک می دانست که
قلب معلم هرگز سیاه نیست.
-------
سبز باشید...............
.......
....
صدای ذجر آور بوق
بوقی که گیر کرده و بد جوری داره رو مخ راه میره. فکر کنم الان 5 دقیقه است یک پشت داره میزنه!
صدای ساز! اون هم تار! اما سازی که دست استاد نیست و چیزی شبیه به همون بوق داره از توش در میاد!
صدای مخ من که داره صوت میکشه!
مخی که دیشب نخوابیده و حالا داره صوت میکشه!
صدای نفسم که توی سینه ام حبس شده و تپش قلب خستم رو داره بالا میبره.
صدای نشنیده زجه عزاداران اعدامی ها!
صدای نشنیده شهید داده ها.
صدای درد کشته شده ها!
صداها همه با هم دارند جمع میشن و لحظه به لحظه مغز من رو به نقطه انفجار نزدیک میکنند!
تصور اینکه مغزم بنرکه و افکار سیاه و سفید و کثیف و تمیز و همه و همه پرت بشن کف این اتقاق و حتی روی صفحه کیبرد، تصوری بس درد آور و البته بس لذت بخشه! چون بعد از انفجار صدایی نخواهد بود!!!

انگشت اتهام به سمتت نشونه رفته.
متهم شدی به یک خرابکاری بزرگ.
و حتی محکوم هم!
دفاع لازم نیست.
قاضی حکمش رو صادر کرده.
تو محکومی و حکمت هم ادامه داره. این یک نوع جدید از قضاوته. یعنی حاکم هر وقت هر حکمی دلش خواست برات میبره و اجرا میکنه و تو هم حق هیچ اعتراضی نداری. حتی حق نداری بگی که قبلاً به این اتهام محکوم شدی و مجازاتش رو هم کشیدی، چون اگه دلش بخواد باز هم محمومت میکنه به همون جرم قبلی و باز هم مجازات!
برام مهم نیست.
از این قضاوتها کم ندیدم.
از این نوع برخوردها کم ندیدم و باز هم آماده ام که قاضی القضات بیاد و دلخوری های جای دیگه رو سر من خالی کنه و له کنه و بره!
من امیدم رم از دست نمیدم. زندگی من ادامه داره. چون امروز اولین روز از ادامه زندگیه منه.
.............
چند وقت پیش این ترانه رو گذاشته بودم و الان هم بهترین آرامبخش من ترجمه متن این ترانه است.
بخون ببین چی میگه:
So I found a reason to stay alive
یک دلیل برای زنده بودن پیدا کردم
Try a little harder, see the other side
(برای)کمی تلاش بیشتر، (برای)برای دیدن اون طرف
Talking to myself
(برای)با خودم حرف زدن
Too many sleepless nights
چه بسیار شبهای بی خوابی
Trying to find a meaning to this stupid life
سعی میکردم معنی این زندگی احمقانه رو پیدا کنم
I don’t want your sympathy
همدردی تو رو نمیخوام
Sometimes I don’t know who to be
بعضی وقتها نمیدونم کی باید باشم
Hey what you looking for
دنبال چی میگردی؟
No one has the answer
کسی جوابی نداره
They just want more
اونا فقط بیشتر میخوان
Hey who’s gonna make it right
کی میخواد درستش کنه؟
This could be the first day of my life
این میتونه اولین روز زندگیم باشه
So I found a reason
من یک دلیل پیدا کردم
To let it go
که بگذارم بگذره
Tell you that I’m smiling
که بگم دارم لبخند میزنم
But I still need to grow
اما من هنوز احتیاج دارم بزرگ بشم
Will I find salvation in the arms of love
آیا در آغوش عشق نجات پیدا خواهم کرد؟
Will it stop me searching will it be enough
منو از جستجو خلاص میکنه؟ این کافیه؟
I don’t want your sympathy
همدردیت رو نمیخوام
Sometimes I don’t know who to be
بعضی وقتها نمیدونم کی باید باشم!
Hey what you looking
for
No one has the answer but you just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of my life
The first time to really feel alive
اولین باری که واقعاً احساس زنده بودن میکنی
The first time to break the chain
اولین باریه که زنجیر رو پاره کنی
The first time to walk away from pain
اولین باری که از شر درد راحت میشی
Hey what you looking for
No one has the answer we just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of your life
Hey what you looking
for
No one has the answer they just want more
Hey who’s gonna shine a light?
This could be the first day of my life
So I found a reason
to stay alive
Try a little harder, see the other side
Talking to myself
Too many sleepless nights
Trying to find a meaning to this stupid life
I don’t want your
sympathy
Sometimes I don’t know who to be
Hey what you looking
for
No one has the answer
They just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of my life
So I found a reason
To let it go
Tell you that I’m smiling
But I still need to grow
Will I find salvation in the arms of love
Will it stop me searching will it be enough
I don’t want your sympathy
Sometimes I don’t know who to be
Hey what you looking
for
No one has the answer but you just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of my life
The first time to really feel alive
The first time to break the chain
The first time to walk away from pain
Hey what you looking for
No one has the answer we just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of your life
Hey what you looking
for
No one has the answer they just want more
Hey who’s gonna shine a light?
This could be the first day of my life
............................
مهم نیست چی بگی و چیکار کنی.
واقعاً مهم نیست.
من مظلوم ترین محکومی هستم که تا حالا داشتی.
اگه دوست داشتی باز هم ظلم کن.
من حرفی ندارم.
تسلیمم.
چون احمقانه معتقدم که زندگی من از امروز شروع میشه.
فردا هم همینو میگم.
و فردا های دیگه.
مدتی هست که نمینویسم.
کمی احساس ناراحتی میکنم اینجا.
یادایام داره از اون چیزی که من میخواستم باشه فاصله میگیره.
ننوشتن من این روزها دلیلی غیر از قبل داره.
............
پنجشنبه با خودم خلوت کرده بودم و غرق در افکار و مرور خاطرات چند سال گذشته بودم. این مرور کردنها تا جمعه هم ادامه داشت.
جاهایی که اشتباه کرده بودم.
زمانهایی که لذت بردم از زندگیم و خاطراتی رو ساختم که مرور اونها برای من شده یک عمل آروم کننده و یک دلیل برای لبخند و خنده و شادی.
...........
اومدم اعتراف کنم که حتی مواقعی مثل الان که همه چیز آرومه هم من خوشحال نیستم.
گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید
گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید
تو می روی و آینه پر می شود از بی کسی
از من سفر می کنی و به مرگ قصه می رسی
ببین که آب می شود قطره به قطره قلب من
من منو و قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن
تو جامه دان پر می کنی من خالی از جان می شوم
یک لحظه در چشمم ببین ، ببین چه ویران می شوم
بعد از تو با من چه کنم ، با من بی پناه من
کجای شب پنهان شوم ، کجای این عاشق شکن
تو می روی و جان من گور ترنم می شود
خورشیدکی که داشتم در شب من گم می شود
چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن
برای بار آخری تنها نگاهی کن به من
برای دانلود اینجا کلیک کنید.
.................
به قول یک همسایه قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما!!
بدرود
کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است.
کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است.
کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است.
کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست.
کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است.
کسی که پول می گیرد تا گاهی راست را دروغ و دروغ را راست
جلوه دهد وکیل است.
کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است.
کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است.
کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.
کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.
کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است.
کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است.
کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.
کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمدار
است.
کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می
خندند دیوانه است.