یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

۲۲ خرداد 1389- یک سال گذشت.

احساس سر خوردگی دارم.

قسمم دادند که نرم.

اما من دلم اونجاست.

شاید هیچ خبری هم نباشه اما همین که نشستم اینجا و نمیرم خودش داره آزارم میده.

همش در حال رفرش کردن سایتهای خبری ام تا ببینم چه خبره. ظاهراً خبرایی هم هست.

دچار یک حس عجیب شدم. از یک طرف التماس و قسم برای اینکه نرم. از طرفی هم کل ماجرا رو رفته بودم و ....

چاره ای ندیدم جز اینکه بشینم اینجا و زلف نامجو رو گوش کنم. اون هم با صدای بلند!

توی شرکت تنهای تنها با صدای آواز و چه چه!

......................

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم      

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر    

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم

غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره‌ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس

تا به خاک در آصِف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند

روی من از آن روز که دربند توام آزادم

..................

عیال زنگ زده بود و داشت از یک حادثه غم انگیز میگفت. از یک تصادف که یک جوون بیست و چند ساله رو کشته بود. جوونی که تنها فرزند یک پیر مرد 70 ساله بود. جنازه جوون هنوز سر کوچه و توی چمنهای پارک بوده و پدر جوون هم ....

همینطور که تعریف میکرد بدجوری غم همه وجودم رو گرفت. تصور اینکه تنها امید زندگی یک مردی که دیگه فرصتی برای ساختن امید دوباره نداره، در کسری از ثانیه پر پر میشه.

واقعاً اون پدر چه میکشه؟! اون مادر؟!

این هم نشانه دیگری بر اینکه وقت زیادی نمونده!!

..............

نمیتونم طاقت بیارم و اینجا بنشینم!

باید برم.

حتی اگه زیر قولم بزنم.

التماس دعا.

بدرود.

 

دعا

بعد از یم روز پر تنش و سردرد آور هیچ چیزی بیشتر از این نمیچسبه که بشینی پشت میزت و فکر کنی و بنویسی.

بنویسی از هر چیزی که دلت میخواد. بنویسی از نامردی مردمان. بنویسی از دو رویی و پستی مرد نماهایی که...

بیخیال بابا.

اون چیزایی که گفتم اصلاً هم نمیچسبه.

میدونی چی میچسبه؟

اینکه دست به دعا برداری برای یک دوست. شاید هم دوستان. دوستانی که خودشون هم نمیدونند براشون داری دعا میکنی. اما برای خودت دعا نکنی. بزاری خود دعا کردن آرومت کنه. نوشتن مناجاتت با خدای خودت آرومت کنه.

جداً این خدا کیه که بعضی هامون فراموشش میکنیم و حتی انکار، اما بعضی از وقتها همین منکرانش هم بی اختیار میرن سراغش؟!

.......

پروردگارا، ای نیرو، ای انرژی، ای خدا، یا هو، الله، همه اسمهات قشنگه اما از همش دلنشین تر برای من همون خداست. پس خدا صدات میکنم. میدونم که بهت بر نمیخوره اگه فقط خدای خالی صدات کنم. تو که مثل ما نیستی که اگه بهت نگن دکتر مهندس بهت بر بخوره!

پس خدا، خدای تنها، چون نمیدونم مشکل چیه و راه حل چیه، فقط و فقط دعا میکنم. خودت حلش کن. روی این بنده حقیر رو زمین نمیندازی که؟! میدونم کارت درست تر از این حرفهاست.

صبر بده و حلش کن در بازه زمانی صبرمون.

نزار که صبرمون تمام بشه و کم بیاریم. میدونی که وقت زیادی هیچ کدوممون نداریم. پس دست بجنبون و حاجتمون رو بده. حاجت دوستهام اول. حتی اونهایی که دوستم ندارند. حتی اونهایی که از من ناراحتند. حتی اونهایی که میخوان سر به تنم نباشه. میدونی که همه محتاجیم. پس لطفت رو شامل حالمون بکن و حاجتمون رو بده.

مخصوصاً اونهایی که گفتند به دعا احتیاج دارند. اولویت با اونهاست. بعد هم اونهایی که تو رو فراموش کردند اما واقعاً کسی جز تو نمیتونه به دادشون برسه.

..................

دوستتون دارم.

همه رو.

همه همه.

حتی تویی که میخوای سر به تنم نباشه.

کاش بفهمی.

.....

بدرود

رقابت

شریعتی: خدایا! مرا همواره،آگاه و هوشیار دار،تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری-مثبت یا منفی- قضاوت نکنم.

......

روزی دوستی داشت از ترسش برام میگفت. میگفت که کسی که عاشقشه و الان هم همسرشه و همبسترشه، ممکنه که روزی عاشق یکی دیگه بشه و اون تنها بمونه.

آنچنان درموندگی رو تو چهره اش دیدم که دلم براش سوخت. راستش زیاد از این دوستم خوشم نمیومد و با خودم فکر میکردم که آدم بی عرضه ای هست و بیش از اونی که حقشه بهش لطف شده. ولی اون روز همینطور که حرف میزد به این نتیجه رسیدم که حتماً لیاقت اون چیزی رو که بهش رسیده رو داره. چون با حرارت از عشقش میگفت و میدیدم که به هر دری میزنه که کاری کنه که عشقش براش بمونه.

ازش پرسیدم که چرا فکر میکنی که زمانی خواهد رسید یا رسیده که عشقت دیگه تورو نمیخواد؟ مگه عاشقت نبوده از همون اول؟

گفت چرا. عاشقم بوده. هنوز هم فکر میکنم که هست. اما خوب شاید یکی پیدا شد و از من بهتر بود. یه جوری دلم میخواد بهم کمک کنی که یک حصار دور عشقم بکشم که دیگه هیچ کس رو نبینه تا برای همیشه عاشق من بمونه.

بهش گفتم مگه تو مشکلی داری؟ تو که هم خوشتیپی و هم اوضاع مالیت بد نیست و هم ...

همه چیزهای لازم برای جذب عشقت رو داری. پس از چی میترسی؟ چرا میخوای رغیب رو حذف کنی بجای مبارزه مردونه؟!

کمی به فکر فرو رفت و ساکت موند.

من ادامه دادم که: ببین عزیز من، شما الان عشقت رو داری. بیشتر زمانت رو هم پیششی. میتونی باهاش حرف بزنی. میتونی ببوسیش. میتونی بهش بگی که دوستش داری. و ... همه ابزارهای لازم برای جذب کردن اونو داری. تازه از همه مهمتر یک گذشته خوب با خاطرات خوب رو هم داری که میتونی با یادآوری اون خوبی ها هر وقت که بخوای اون آتش عشقی که توی طرف مقابلته رو شعله ور کنی. حالا بجای اینکه بخوای خودت رو نشون بدی به عشقت میخوای با حذف رقیبی که حتی ممکنه واقعاً هم رقیبت نباشه و فقط زاییده ترس تو باشه، یک نقطه منفی توی ذهن عشقت بکاری؟! تو باید از این بترسی که عشقت بفهمه که تو میترسی! نه اینکه بترسی که ممکنه کسی بیاد عشقت یا ناموست رو بدزده!!

همینطور ساکت مونده بود و فقط گوش میکرد. احساس کردم که مشکل کار رو پیدا کرده بود. تصمیم گرفتم آخرین راه رو هم بهش نشون بدم تا دیگه برای همیشه بفهمه که راه درست کدوم طرفه.

ادامه دادم که: اصلاً فرض کن که تو درست فکر میکنی و رقیبی هم در کاره. تو باید از این رقابت استقبال کنی. چون توی این مبارزه است که تو میتونی خودت رو نشون بدی. چون تو ابزارهای داری که هیچ کس نداره و احتمال پیروزیه تو 100 برابر بقیه است. به شرط اینکه مردونه مبارزه کنی. خودت رو بهتر کنی و خوبیه خودت رو نشون بدی به جای اینکه دنبال حذف اون باشی.

دوستم تشکر کرد و رفت. فکر میکنم که موفق بود. یعنی مطمئنم که موفق شد.

....................

شریعتی: خدایا! به من قدرت تحمّل عقیده ی مخالف ارزانی کن

...

بدرود

تجربه نه چندان جدید!

وقتی که جون آدمی فقط و فقط به یک نفس بنده و اون نفس هم در کسری از ثانیه ممکنه برای همیشه بند بیاد چرا جوری زندگی کنیم که انگار قراره سالهای سال زندگی کنیم؟!؟!؟!!؟!؟!

تجربه سفر دو روزه من جمله بالا بود!

......

بدرود

روز زن مبارک

روز زن و مادر رو به همه تبریک میگم.

............

پ ن: ........

............

بابا آب داد*

*بابا نان داد*

*بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد*

*بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد*

*خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند*

*دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند*

*و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.*

*مامان، زوجه*

*مامان، ضعیفه*

*مامان، عفیفه*

*مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید
و
رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.*

* بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد
بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.
مامان، کار
مامان، پیکار*

*مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام.
مامان،افسانه،لیلا*

*بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد*

*بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد*

*بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید.
مامان
شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود*

*بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد*

*مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت
کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان
باید
با آبرو باشد
آبرو یعنی مامان ساکت باشد. من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد،
نان
بدهد
بابا "پرسپولیس" را دوست دارد
بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد
مامان، کار
مامان، پیکار
مامان، سرشار از پیکار
مامان، زندان، بیمار، تب دار*

*بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد*

*مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق
نفقه
دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی
ندارد.
بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد*

*مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس
چرا
ماما تب دارد؟! بابا نمی بیند
نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد
باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند
بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز،
بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار

...............

بدرود

این دیوانگیست !!


این دیوانگیست ... که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم

این دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم ..

این دیوانگیست ... که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم..

این دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم..

این دیوانگیست ... که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است..

این دیوانگیست ... که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است..

این دیوانگیست ... که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم ..
 

به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم و به یاد داشته باشیم که همیشه شانس های دیگری هم هستند دوستی های دیگری هم هستند عشق های دیگری هم هستند نیروهای دیگری هم هستند و افق های بهتری هم هستند

"تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم "!!

همه چیز...

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

..............

اولین روز از سی امین سال

تعقیب و گریز

دعوا

گلگیر و سپر طرف داغون شد

ماشینش رفت تو جدول

شیشه عقب ماشین شکست

.......

حال من کمی گرفته شد

اما خداییش حال اون بیشتر

شاید هم نه!

...........

مهم نیست.

..........

بدرود

تولدم مبارک!

چند روزی هست که دوستان پیش واز رفتند برای تبریک آغاز سی امین سال زندگیم. به همین راحتی 29 هم پر شد و روزهای 30 شروع شدند به رفتن.

همیشه نسبت به این روز ارادت خواصی داشتم. کلاً روز تولدم رو دوست داشتم. چون بالاخره همیشه یکی پیدا میشد که بهم تبریم بگه. اولین شرکتم رو هم دقیقا روز 5 خرداد سال 80 تاسیس کردم.

یاد اون روزها بخیر.

امروز هم خیلی جالب بود. و البته کلافه کننده!

صبح به زور گلپسر رو بیدار کردم که پاشو مدرسه ات دیر شد. آخه بچم مبره کلاس زبان و نقاشی.

راستی یک یاعت پیش زنگ زد و بهم گفت بابایی تلودت مبارک! خیلی حال داد. شما ها هم یادتون بره به باباتون بگین که تولدش مبارک!

یادتون نره ها؟! یاد من هم بندازین. مهر ماهه.

خلاصه گلپسر رو بیدار کردم و گوشی رو روشن کردم. قبل از روشن کردن یاد چند سال گذشته افتادم. همیشه اولین اس ام اس تبریک تولد مال بانک اقتصاد نوین بود!

یه دفعه 3 تا اس ام اس با هم اومد. بانک اقتصاد نوین و دو تا از دوستهای خوبم که تبریک گفته بودند تولدم رو.

.....................

از در خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم. گوشی زنگ خورد. تا آمدم جواب بدم قطع شد. شماره رو نمیشناختم پس بیخیال شدم. دوباره چند دقیقه بهد از شرکت زنگ زدند. منشی بود که میگفت یکی منتظرمه تا برسم. باهاش سر پروژه قرار گذاشتم.

سر پروژه بودم که یک دوست دیگه زنگ زد و شاکی که چرا اس ام اس من نرسیده بهت و بعد هم تبریک تولد.

چند دقیقه بعد هم اونی که صبح زنگ زده بود دوباره زنگ زد و تبریک تولد.

با هر تبریک لبخندی از روی رضایت روی لبم مینشست و مشکلات کاری یادم میرفت. آخه اینروزها خیلی خیلی زیاد درگیر کارم. به قول شریک گرامی این خوش بینی و مهربونی من کار دستمون داده!

................

تا آمدم برسم شرکت 2 تا اس ام اس دیگه آمد و تبریک تولد.

بعد هم یک تماس از طرف یک همکار و بعد از تبریک تولد کارش رو گفت!

یکی از همکارهای شرکت قبلی که کار میکردم هم تماس گرفت و تبریک گفت!!! از کجا میدونست من هم نمیدونم!

یک دوستی هم از عسلویه آمده بود تهران و زنگ زد که باید توی کافی شاپی جایی جشن بگیری!! گفتم بابا پیر مرد این حرفها از تو گذشته! آخه 50 سالشه! گفت من چون هنوز مجردم پس از تو جوونترم! دیگه بهش گفتم خیلی کار دارم بیخیال شد.

........................

ایمیلم رو باز کردم و دیدم که دختر دایی از بونان تبریک گفته.

بعد هم آنلاین شد و تو چت تبریک گفت.

8 تا ایمیل هم از فیس بود بود که 8 تا از دوستان تبریک گفته بودند.

یک ایمیل هم از کلوب بود که باز هم 2 تا از دوستهای دیگه تبریک گفتند.

.........................

وبلاگ هم که خودتون میبینین.

اما از همه مهترم این بود که شرکای گرامی امروز صبح رفتند شیراز برای مذاکره در مورد یک پروژه بزرگ که اگه بشه نقطه عطف زندگی شرکت ما و البته نقطه عطف زندگی همه شرکای عزیز شرکته.

جلسه اشون که تمام شد یکیشون زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت و با خوشحالی بهم گفت که احتمال پیروزیمون تو این پروژه زیاده.

الان هم یکی دیگشون از فرودگاه شیراز باز زنگ زد و گفت که امید زیادی داریم که بتونیم پروژه رو بگیریم.

نمیدونم چی بگم. ایشالا که بشه. اگه بشه که چی میشه! شاید این هم کادو تولد من باشه از طرف خدا.

..............................

از همه این تبریکها ممنونم. واقعاً با تبریکهاتون بهم احساس خوبی دادید. فهمیدم که تو برخوردم با شماها روی مسیر درستی دارم حرکت میکنم. اما کاش به همدیگه همیشه اهمیت میدادیم. کاش همیشه روز تولدمون بود. کاش قدر این روابط خوب رو بدونیم و سعی کنیم همیشه همدیگه رو دوست داشته باشیم.

باور کنید محبت کردن کار سختی نیست.

بدرود

 

دوست

دوست آن دانم که گیرد دست دوست// در پریشان حالی و درماندگی

این روزها هم که درماندگی من کمی بیشتر از قبل شده و تو همچین شرایطی خوب میشه دوست رو از دوست نما تمیز داد.

دوستان را به گاه سود و زیان// بتوان دید و آزمود توان

از دوستهای خوبم ممنونم و باید بگم که همتون رو دوست دارم.

حتی اونهایی که گاهاً ضربه میزنند.

...............

اما راستش حساب اونهایی که خودشون رو دوست من میدونستند و هنوز هم ادعای دوستی دارند ولی از سر نادانی و جهالت کارایی میکنند که باعث آزار من شده به این راحتی ها نمیگذرم.

بهتره به خودت بیای و دست برداری از این کارها. حتی اگه بیای و بگی که از سر دوستی و علاقه و حتی عشق همچین کارهای احمقانه ای کردی برام قابل قبول نیست.

خودت بهتر میدونی که منظورم خود خودته! واقعاً فکر می کردی که من نمیفهمم؟

نشنیدی که میگن ماه هیچ وقت پشت ابر نمیمونه؟!

من اگه جای تو بودم آب میشدم میرفتم توی زمین و دیگه هم اینورا پیدام نمیشد.

.................

روزهای پر تنش رو با سختی دارم سر میکنم. اما .......

بیخیخیل.

........................................

بدرود

خرداد!

باز هم یک خرداد دیگه و باز هم گرمای خرداد و باز هم خرداد پر حادثه.

دو خرداد، سه، چهارده و...

خرداد و صدها خاطره.

صدها اتفاق.

..............

حالا هم که شده خرداد و صدها اتفاق بد و صدها دلنگرانی!

خرداد، با همه بدی هاش، مبارک!

فرهاد کجایی?

Farhad kojayi?

cheghadr jaye khalie to dare azyatam mikone!

che ghadr naboodaneto daram ehsas mikonam

cheghdar be doosti mesle to ehtiaj daram

hich vaght fekr nemikardam to ye hamchin shabi be vojoode to ehtiaj dashte basham

be vojoode doosti mesle to!

..........

koohsar

maghbare shohada

sedaye abdolbaset

mobile

weblog

hatta ina ham natoonestan oonghadr ke to energy midi be doostat o aroomeshoon mikoni aroomet konan!

nevisande: farhad

makan: koohsar

zaman: shab

vazeiat: daghoon!



سفر نزدیکه

امروز یک پرونده برای همیشه بسته شد.

برای همیشه.

این پرونده رو با موفقیت بستمش.

خوشحالم از اینکه بالاخره بسته شد.

اما ناراحتم چون....

.........

بدرود

بعضی وقتها٬ تنهای تنهام!

وقتی که ظهر یک روز تعطیل از شدت عصبانیت از خونه میزنی بیرون و بین خونه خودت و خونه پدری یک جایی توی چمنهای پارک دراز میکشی٬ یادت میاد که بغضی وقتها چقدر تنهایی!

البته یعضی وقتها!

توی چمنها و زیر نور آفتاب دو ساعت دراز کشیدن و خوبیدن با بوی چمن٬ بد هم نیستا!!!!

.................

بدرود

من و مشکلات مردانه!


دوستی کامنت گذاشته بود که با من مشکل شخصی داره و میخواد حلش کنه، همین باعث شد که امروز عصر بشینم و یا خودم فکر کنم و کمی از این مشکلات مردونه رو مرور کنم و ببینم چه جوری میشه این مشکلات رو مردونه حل کرد.

بعد از مدتها یک پروژه جدید رو استارت زدیم و به قول یکی از شرکای گرامی بنده به عنوان یک شاه بی عرضه قاجاریه قرارداد ترکمنچای رو امضا کردم و فقط و فقط بر اساس حرفهای یک مدیر معمولی یک شرکت متوسط 30 میلیون پول بی زبون رو ریختم توی یک پروژه که معلوم نیست آخرش چه چیزی از توش در بیاد.

هر چی میشینم برای این دوست شاکرد اولمون هم میارم روی کاغذ که فلانی این قرارداد هر قدر هم که ترکمنچای باشه اما برای ما بد نیست و به این دلیل و اون دلیل بهتر بود بگیریمش حرف تو گوشش نمیره و همش میگه که حالا که تو تاخیر افتاده پرداختهای اونها چک رو چطوری پاس کنیم!

از ظرفی هم راست میگه اما بالاخره این ریسکی بود که باید میکردیم. پس اولین مشکل مردونه میشه این که باید برای آخر هفته دیگه 9 میلیون دیگه جور کنم. چک 28 تومان بوده و بقیه اش رو جور کردم.

حالا به این دوست گرامی میگم که اون پروژه که شما پیگیرش بودی و ما مهرماه تمام کردیم پول کی میدن؟ میگه پیگیری میکنم اما میگن فعلاً پول جایی خبری نیست. پروژه هم که مال جاییه که اگه بخوای فشار بیاری و شکایت و میندازنت تو گونی و ...

دومین مشکل مردونه هم پیگیری طلب از د و ل ت محترمه!

عیال از پنجشنبه باز شمشیر رو از رو بسته و توپهای جنگی رو آورده لب مرزهای من و جو بسیار متشنجه! هر لحظه امکان جنگ خونین بیشتر میشه و من اصلاً نیروی لازم برای دفاع رو ندارم و یه جورایی همش دارم با بازی های سیاسی برای خودم زمان میخرم تا شاید از خر شیطون بیاد پایین.

پس سومین مشکل مردونه هم شد جنگ خانگی!

یه بنده خدایی هم که از جای دیگه رونده شده و ریشه همه مشکلاتش رو من میبینه! (خداییش این توهم چه نمیکنه!) احتمالاً چند روز دیگه شروع جنگ جهانی اول هم میندازه گردن من! ابته بحث اون بنده خدا غیر از دردسرهایی که برای یه دوست قدیمی راه انداخته همش جوکه! برای اونهایی که درگیر هستند شده مایه عذاب و برای بقیه مطمئناً چیزی جز جوک نخواهد بود. یه چیزی تو مایه های این دوستمون که بعد از مدتها باز موتور فحاشیش روشن شده. یکی نیست بگه د آخه عزیز من اگه دوست نداری و اینجا آزارت میده چه دردیه که بیای و بخونی؟!

جالب اینجاست که به من میگه ترسو. (البته همراه با چندتا فوحش دیگه) عزیز جان اگه شما نمیترسی خوب قربون شکل ماهت یک ایمیل بزار تا این عشق یک طرفه نباشه! یعنی بعد از دو سال که میای و میخونی و فوحش میدی موقع این نیست که بیشتر بشناسیم همدیگر رو؟!!! راستی هوای اصفهان چطوره؟!! باز هم بگم؟!؟!؟! راستش تو رو جزو مشکلات نمیشمرم! شرمنده کوچکتر از مشکلی.

این جان وین عزیز هم که میخواد با من تسویه حساب کنه و من نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختم. به هر حال جان وین جان شما هم هر طور که صلاح میدونید بنده در خدمتم. به قول قدیما گردن ما از مو باریکتره.

عزیز جان ما از رو بازی میکنیم. اگه شما هم قایم شدن رو دوست نداری موقع کامنت گذاشتن ایمیلت رو هم بزار.

...........................

فعلاً این پست رو با 3 تا مشکل مردونه میبندم.

بدرود

 

چشم درد

یعنی واقعا ما آدمها چی فکر میکنیم؟!

.....

از چشم درد دارم میمیرم!

چرا؟!

نمیدونم!

.........

 

کم کم یاد میگیری

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
که محکم هستی
که خیلی می‌ارزی.و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی
یاد می‌گیری
خورخه لوییس بورخس - مترجم : محسن عمادی
.......................
از وبلاگ یک دوست کش رفتم.
از صبح تا حالا چندین بار خوندم و لدت بردم.
با خودم فکر کردم چرا شما لذت این مرور رو نچشید؟!
.......................
بدرود

برزمین خوردن بار سوم

 

وقت دارید بخوانید..... داستان خیلی قشنگ......

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما

در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ

بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او

نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.


مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را

تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد

خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را

خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 .................................

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.


خاله بازی با یه شیوه جدید

سلام به همه

خیلی حرفها هست که دلم میخواد بزنم اما نمیتونم بگم.

الان هم که حسابی خوابم میاد.

چند روز بی خوابی و کم خوابی تو اون هفنه عجیب و البته تو این هفته هم داشتم که هنوز که هنوزه جبران نشده.

اتفاقهای عجیب و غریب هم که تا دلتون بخواد فراوونه.

آدمهایی که همشون رو با هم جمع بکنیم به اندازه یک گربه هم معرقت ندارند.

جداً حال میکنم با این قسمت از ترانه چهار دیواری که میگه: گاهی وقتها صدتا آدم نصف آدم هم نمیشه!

یا اونجاش که میگه زندگیمون خاله بازی با یه شیوه جدیده، هی آقا، خانوم، هی، از من و شما بعیده!!

خلاصه که روزگار عجیب و غریب و بیخودی داریم و تو بد زمونه ای زندگی میکنیم.

............................

دوستتون دارم.

زیاد.

خوابم میاد.

زیاد.

.....

شب چارخونه یه خونست
که تو چشمات چار تا میشه
چهل هزار برجم که باشه
چار خونه بیشتر نمیشه

زندگیمون خاله بازی
با یه شیوه ی جدیده
ای شما آقا ، خانم هی
از من و شما بعیده

زندگیمون خاله بازی
با یه شیوه ی جدیده
ای شما آقا ، خانم هی
از من و شما بعیده

خواستنی هامون که کم نیست
کمترم دیگه نمیشه
گاهی وقتا صد تا آدم
نصف آدمم نمیشه

ای همه از راه عادت
جعبه ی ذهنای روتین
آدمای چارخونه
دلای چارخونه آذین

ای همه از راه عادت
جعبه ی ذهنای روتین
آدمای چارخونه
دلای چارخونه آذین

شهر نورو شورو شادی
توی چاردیواریه تن
چیدنه میوه ی آشتی
از درختای ستربند

 

................

بدرود

هفته عجیب

واقعاْ هفته عجیبی بود. البته این روزها همهچیزش عجیبه اما این هفته گذشته دیگه نوبر بود!

هر روز با ایک اتفاق برای یک دوست. دوستان اگه دوست دارین از اتقافات عجیب و متاسفانه بد در امان باشین دور و بر من نباشین که ...

البته فکر میکنم که تلسم شکسته شد و دیگه این هفته هفته خوبی خواهد بود.

البته اتفاقات خوب هم بود که بماند.

......................

خفنگ مشغولم و کمرنگ بودنم بخواطر درگیری های زیاد کاری و فکری و همه چیز با همه٬ مگرنه دوستتون دارم و دوست دارم بیشتر باشم.


بدرود.