یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

آخرین سه شنبه ۸۸

صبح از خونه زدم بیرون. توی کوچه بنبست ما تصادف شده!! یه خانومه دنده عقب زده به تاکسی که پارک بوده. ماشینش رو هم از جاش تکون نمیده که بقیه رد بشن. رفتم جلو و بهش گفتم خانم این کوچه بنبسته نمیشه که ما از کار و زندگی بیفتیم! شما ماشینت رو تکون بده و باز مثل اولش کن! خلاصه یکم ماشین رو تکون داد و من هم از تو پیاده رو روندم به سمت شرکت.

توی راه به این فکر میکردم که سال تمام شد و امروز هم چهارشنبه سوریه و چرا من امسال وضع مالیم تعریفی نداره و میخوام اینو بخرم و اونو بخرم اما ....

رسیدم تو عباس آباد و تو همین فکرها بودم هنوز و ترافیک. تو خودم فرو رفته بودم و حواسم نبود که ماشینهای جلویی رفتند. با صدای بوق ماشین عقبی به خودم آمدم و پریدم. اومدم راه بیفتم که ماشین خاموش شد!! دوباره روشن کردم اما دیگه ره نمیرفت! ماشین بقل که پارک بود بهم گفت که از زیر ماشینت خفن داره آب میریزه! پیاده شدم دیدم روغن گیربکسه!

بعد هم دیدم که چندتا چرخ دنده افتاده اون وسط! زنگ زدم به دوست مکانیک! گفت غیر ممکنه! تاحالا همچین چیزی من ندیدم!

اما خوب حالا دید. چهارشنبه سوری یعنی آخرین سه شنبه سال! یعنی آخرین نحسیه سال. تازه نکته جالبش اینجا بود که قرار بود پس فردا بریم مشهد!!

خدا بقیه اش رو بخیر بگزرونه.

..............................

فکر منفی رو از خودتون دور کنید تا به گیربکس ماشینتون نخوره! این هم از آخرین درس 88!!

..........................

بدرود

دنیای وارونه دیوونه!

راستش چند روزی بود و شاید هم هست که حالم خوب نیست. یک حس بد وجودم رو پر کرده. حس بدی که بواسطه دروغهایی هرچند کوچک که از دور و بریهام میبینم، بوجود اومده. ترکشهای این انفجار درونی هم به بیرون رسیده و موج اون داره باعث میشه که لحظه به لحظه اعتمادی رو که باید داشته باشم رو از دست بدم و سرد بشم.

وقتی هم که لبریز میشم و میریزم بیرون خودم رو میبینم که بعضی ها با حیرت نگاهم میکنند و فکر میکنند که دیوونه شدم!

......................

بدرود

تبر٬ درمان عفونت !

دست چپش درد میکرد. چرک تمام وجود دست رو گرفته بود. اول از یک انگشت شروع شده بود. یک حشره موزی و سمی نوک انگشت رو گزیده بود. فکر میکرد خوب میشه. از سم حشره کل بند انگشت باد کرد و سیاه شد. میدونست که چاره ای جز قطع کردن اون بند انگشت نداره. اما همیشه به امید اینکه این درد درمان میشه سرسری گرفته بود و با درد ساخته بود. کار رسید به مچ! باز هم صبر کرد و به امید خوب شدن ادامه داد. کا رسید به آرنج و باز هم .....

حالا دیگه کل دست چپ سیاه شده بود و اگه عفونت میزد بالاتر مرگش حتمی بود. خودش هم میدونست که اگه درنگ منه مرگش حتمیه.

تنها بود. هیچ کس نبود که اینکار رو براش بکنه. بالاخره تصمیم گرفت که خودش رو از مرگ نجات بده و از دست این عضو عفونی راحت کنه. انباری رو زیر و رو کرد و چند تا وسیله ای که فکر میکرد میتونه کمکش کنه رو برداشت و گذاشت روی میز.

یک چاغوی بزرگ، یک تبر سنگین و بزرگ، یک اره، چندتا هم چاغوی کوچک و تیغ و مقداری هم پارچه تمیز برای اینکه جلوی خونریزی رو بگیره.

ترس آمده بود سراغش. به این فکر میکرد که بدون دست چیکار کنه! بقیه زندگی رو با یک دست چیکار کنه؟! بعد به این فکر میکرد که یک دست زندگی کردن بهتر از بدون دست زندگی کردنه!

دست رو با یک تکه بند بست به میز. عزمش رو جزم کرد تا قطعش کنه. با یم چاغوی کوچیک شروع کرد! میخواست ذره ذره ببره دست رو. کمی از پوست رو برید اما درد امانش رو برید و بیهوش شد!

.........................................

بهوش آمد و دست رو باز کرد و بیخیال قطع کردن دست شد! چند ساعتی گذشت. عفونت داشت بالا میزد. لحظه به لحظه داشت بالاتر میرفت و سیاهی بیشتر میشد. عملاً دیگه دست چپ هیچ حسی نداشت و کار نمیکرد. باز تصمیم گرفت که از شر این دست و عفونت راحت بشه. این بار چاغوی بزرگ رو برداشت. شروع کرد به بریدن. فریاد میکشید تا از هوش نره! صدای نعره هاش و جیغهاش همهه جا رو پر کرده بود. باز داشت بیهوش میشد که چاغو از دستش افتاد. تبر رو برداشت و برد بالا تا با یک ضربه کار رو تمام کنه! تبر بالا بود و دستش از ترس میلرزید. گریه میکرد و نمیدونست چیکار کنه. تبر رو رها کرد و باز تصمیمش عوض شد! درد کشیده بود و خون زیادی ازش رفته بود و هیچ نتیجه ای هم نگرفته بود.

..........................

باز چند ساعت گذشت. دیگه چاره ای براش نمونده بود. باید کاری میکرد. صبر کردن فقط مرگش رو نزدیکتر میکرد. دیگه از تصمیمهای الکی که فقط و فقط درد رو براش ارمغان آورده بود و از شر عفونت هم خلاصش نکرده بود خسته شده بود. دوای درد اون فقط و فقط تبر بود. یک ضربه محکم و تمام کننده. تبر رفت بالا و .....

...................................

پ ن: مردم فکر میکنن خیلی زرنگ تشریف دارند! یه یارویی از یکی از این خطهای اعتباری 919 یم اس ام اس زده که : خوب میتونی فردا تنها بیای و بگی که دارم میرم از دوستم کتاب بگیرم.

بهش جواب دادم شما؟!

زنگ زد! گفتم بله؟! حالا صدای من اصلاً در نمیاد از گلو درد!

شروع کرده به ترکی حرف زدن! گفتم عمو فارسی حرف بزن ببینم چی میگی من ترکی بلد نیستم! میگه خوب من هم فارسی بلد نیستم! گفتم عمو تو الان اس ام اس فارسی زدی حالا چی شد که بلد نیستی؟! گفت ببخشید اشتباه فرستادم!!

...................................

خدایا پناه میبریم به خودت از دست هرچی عفونت مرگ آوره!

............................

بدرود.

 

دردم از یار است و درمان نیز هم .......

دردم از یار است و درمان نیز هم             دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن        یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما                   عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن             گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل         بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست           گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان                بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار            بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است      و آصف ملک سلیمان نیز هم


اینترنت هتل!

سرما خوردم و گلوم بد جور درد میکنه. اما یاد یک خاطره ای افتادم از همین سفر دبی اخیر که دیدم بد نیست تعریف کنم تا کمی لبخند بیاد رو لبهای شما عزیزان.

تو این سفر من خودم رو بسته بودم به تخت تا ترک کنم. یعنی اینکه لپتاپ گرامی رو با خودم نبردم تا چند روزی از نت دور باشم!!! (آره جون عمت! موبایلت بود که؟! اون چی از لپتاپ کم داره؟!) خلاصه شب اول به دوست و همکار گرامی گفتم حسام جان شما با لپتاپ محترمتون تشریف ببرین تو لابی هتل و ایمیل من رو هم چک کنین ببینین این ایتالیاییه چی شد و از این حرفها. بعد هم خودم گرفتم خوابیدم. فردا شبش با همکار جان محترم رفتیم پول استفاده دیشب از اینترنت رو بدیم. رسپشن هتل گفته بود ساعتی 5 درهم میشه. رفتیم به مسئولش پول رو بدیم (این همکار ما عادت نداره هیچ وقت پول تو جیبش بزاره! یا شاید هم سیاستش اینطوریه!) جناب مسئول گفتند 10 درهم!! از همکار پرسیدم چند ساعت اینجا بودی؟!! گفت حدود نیم ساعت! به مسئول گفتم که حاجی نیم ساعت رو باید تقسیم بر دو کنی نه ضربدر دو! حالا تقسیم هم نمیکنی پول همون یک ساعت رو بگیر که میشه 5 درهم. آقای مسئول گفت نه اینجا من همه کارم و میگم که رسیپشن اشتباه گفته میشه 10 درهم! یک نگاهی به همکار کردم و گفتم ازش نپرسیدی چند میشه؟ گفت نه! خلاصه 10 تا رو اخت کردم رفت اما بدجور به دلم موند که این عرب سوسمار خور میخواد 5 تا بکنه تو پاچم! به همکار گفتم من میرم تو رستوران و بدو بدو لپتاپت رو بردار بیا تو رستوران. لپتاپ رو آورد و روشن کردم و وصل کردم به وای فای همون کافی نت و بعد هم چی؟! اینترنت و حالی به حولی!! لپتاپ رو دادم به همکار و گفتم بیا حالش رو ببر! بعد هم موبایل خودم رو وصل کردم به همون وای فای و خودم هم از اینطرف! حالا اینترنت نرو کی برو! نشون به اون نشون که دو ساعت تمام نشستیم و دو نفری حال اینترنت رو بردیم که به عبارتی میشه 4 ساعت!!

دوساعت که گذشت دیدم که آقای مسئول وارد رستوران شد و رفت پیش آقای رییس رستوران و دو تایی ذل زدند به میز ما! زیر لبی به همکار گفتم که فلانی لو رفتیم حواست باشه! یهو اون صاحب رستوران هم مثل شمربن ذلجوشن پرید رو لپتاپ که شما دارین چیکار میکنین و دارین از اینترنت استفاده میکنین و این حرفها!

همکار جان که کپ کرده بودند گفت نه ما از اینترنت استفاده نمیکنیم! یارو صفحه یاهو میل رو نشون داد گفت این اینترنته دیگه! بعد از من پرسید اینترنت استفاده میکنین که من یهو یک پولیتیک باحال خورد به مخم و ....

رستوران چی: you are using the internet here and you have to pay. I wanna charge you 20 Derham.

من: who?! Me?! Internet?! Use?! Derham?! Pay?! 20?! Who internet useiee pay 10 derham when I no undertand?!

رستوران چیه کمی به مخش فشار آورد تا بفهمه باید با این کلماتی که من گفتم چیکار کنه! یعنی قرار بوده جمله بسازه؟! با خودش میگفت من انگلیسی بلد نیستم یا این یارو خیلی وارده؟! خلاصه دوباره جملش رو تکرار کرد و گفت باید 20 درهم دیگه بدین! من هم باز همون کلمات رو تکرار کردم وسطش دو سه تا کلمه فارسی هم کردم تحولیش دادم.

بعد هم بهش گفتم بابا ما پولش رو دادیم! رستوران چیه پرسید پول دادین؟! گفتم یس! آقای مسئول رو صدا کرد و مسئول هم آمد پیش ما اینها شروع کردند به عربی با هم حرف زدن. همکار من هم که کپ کرده بود مونده بود جریان اینگلیسی بلد نبودن من چیه! با خودش میگفت اینکه تا همین الا انگلیسیش فول بود که چی شد یهو؟! نکنه مشروب خورده انگلیسیش یادش رفته! اسگل هی من خودم رو میزدم به اون راه و چرت و پرت تحویل میدادم این همکار هی درست باهاشون حرف میزد و میگفت ما استفاده نکردیم! یهو زیر لب بهش گفتم تو حرف نزن تا من درستش کنم!

من: I pay 10 derham inter use now to you but why you pay 20 derham yesterday no use now? Do you understand?

مسئول: you paid for yesterday not for now. You have to pay more for now. Do you understand?

من: NO!

آقای اینترنتچی هی شمرده شمرده و اروم کلمات رو میگفت و دو دقیقه توضیح میداد که هر خری هم باشه میفهمه اون داره چی میگه. دوتایی با رستوران چی خودشون رو پاره میکردن تا به من بفهمونن و آخرش میپرسیدن فهمیدی؟! من هم میگفتم نه!

10 دقیقه تمام به همین منوال گذشت تا آخرش رستوران چی خسته شد و به یارو یه جمله عربی گفت که من در جوابش به فارسی گفتم من که نفهمیدم تو چی گفتی اما عللحساب و محض احتیاط ........ یه فوحش بهش دادم که دیگه فکر نکنه میتونه بکنه تو پاچه ایرانی! بعد هم باز مثل بچه پررو ها نشستیم و تا یک ساعت بعدش حالش رو بردیم!

وقتی اونها رفتند به همکار گفتم آخه الاغ جان مگه نمیبینی من خودم رو زدم به اون راه تو چرا هی اینگلیسی با اینخا حرف میزنی؟! گفت آخه من چه میدونستم چت شده! گفتم شاید یادت رفته! گفتم بابا تو دیگه از اینها خر تری!!! تو کل این همه سفرهای خارجی که ما با هم رفتیم کی دیدی من کم بیارم؟! همیشه تو همه جلسات هم که من دارم حرف میزنم! حالا یهو یادم رفته؟! خندید و گفت بابا تو دیگه کی هستی! چه حالی دادا!!

................................

میگن یه جو از عقلت کم کن و هر غلطی دلت میخواد بکن! 5 درهم هیچی نبود اما پول زور دادن به اینها حرامه! من 90% مواقع بقیه پول تاکسی (بین 1 تا 10 درهم) رو از راننده هاشون نمیگیرم. به کارگرهای هتل هم که چمدون رو جابجا مبکنند همیشه انعام میدم اما اون 5 درهم پول زور بود!

.......................................

سرما خوردم و حالم هیچ خوب نیست!

بدرود

زن و مرد با هم برابرند.

امروز 8 مارس روز جهانی زن بود. توی این غروب دلگیر داشتم با خودم کلنجار میرفتم که از این بی حوصلگی و ناراحتی امروز یه جوری خودم رو خلاص کنم که یاد امروز افتادم. یاد اینکه خیلی از خواننده های یادایام زن هستند و امروز روز آنهاست. راستی روز جهانی مرد کی هست؟! چرا زنها روز جهانی دارند اما مردها ندارند؟!

خداییش تو ایران فعلی با فرهنگ تزریق شده فعلی به زنها خیلی داره ظلم میشه. اصلاً بعضی وقتها به این فکر میکنم که همین تبعیضی که خدا برای زنها قائل شده سر منشا همه این ظلمهاست. ما مردها با خودمون میگیم که همین که خدا اینجوری خواسته پس حتماً ما برتریم و ما بهتریم و خوب نتیجه هم میشه اینکه امروز یکی از دوستان میگه حسابی افسرده ام! میگم چرا تو که زندگی خوبی داری! میگه دیشب عقد دختر داییم بوده و اون تونسته شوهر تور کنه و من....!!

بعد جریان دختر دایی رو بررسی میکنم و میبینم با چه کیس خارجکی ازدواج کرده بنده خدا! جواد میدونین چیه؟! یارو اصل جواده! بنده خدا دختر داییه بارها و بارها با اشک و دل پر اومده پیش همین دوست ما که جواد جان (اسمش رو نمیدونم چیه اما چون جواد بهش میخوره بهش میگیم جواد) منو مسخره میکنه که چرا تیک دارم! تیکش چیه؟! تعداد دفعاتی که ایشون چشم بر هم میزنن کمی بیشتر از بقیه است!!

یکبار هم آمده بود و همخوابی با آقای جواد و درد بعدش گلگی کرده بوده که بخاطر این بوده که دختر دایی دختر بوده و نمیخواسته بکارت رو از دست بده و ....

چندباری هم همین جواد جان قال گزاشتند و آخر کار دختر دایی تونسته خفت کنه طرف رو که بیا و منو بگیر!!

حالا من نمیدونم برد با کی بوده؟! به نظر من که برد با جواد جان عزیز بوده!!

آی شماهایی که همچین جوادهایی ندارین و نتونستین به دست بیارین برین و از افسردگی خودتون رو بکشین!!!!

والا چی بگم من به این قوم افسرده!!

......................................

از طرف دیگه یاد یک جواد کمی پیشرفته تر افتادم. جوادی که همین چند ماه پیش تلفنی باهاش حرف میزدم و میگفت که من خودم هزار تا کار کردم و میکنم (اعتیاد، خیانت، دروغ، کتک، بداخلاقی، فحاشی، ...) اما من مردم! میفهمی؟! من مردم و عیبی نداره اما طرفم اگه بخواد چپ نگاه کنه من میدونم و اون و حسابش با کرام الکاتبینه!! بعد هم به بهانه اینکه من مردم همه اون فضایل اخلاقی بالا که باعث شده بود این جواد دوم کلکسیونی بشه از فضیلتهای خدادادی رو همراه خودش کشوند و ......

.....................................

یک مرد دیگه هم میشه مثل خوده بنده! فکر نکنین من هم از مردهای خوب هستم! نه! به هیچ وجه.

بنده هم از مرد بودنم بارها و بارها سوءاستفاده کردم و باعث شدم روند اون طوری که به نفعم هست عوض بشه که مطمئنن اگه زن بودم نمیتونستم!

ولی خداییش تا مرحله جوادهای بالا خیلی فاصله دارم!

...................

یاد این افتادم که اما جمعه اصفهان گفته بود که :


امام جمعه اصفهان گفت: ۷۴ درصد دختران ایرانی باکره به خانه بخت نمی روند"
"
امام جمعه اصفهان گفته است
۷۴درصد دختران ما باکره نیستند! پیام آور از ایشان می‌پرسد: شما این آمار را از کجا آوردید؟ آمار مربوط به اصفهان است و یا کل کشور؟ امام جمعه می‌فرماید: من با این وضع فساد و فحشا حدسی گفتم، البته آقایانی هم که اطلاع دارند و نزد من می‌آیند تائید کرده اند......" - سایت اینترنتی «پیک نت

 

والا چی بگم!

بعد هم شعری از ه ا د ی خ ر س ن د ی که مطمئنم عمو فیلتر باف خوشش نمیاد و با گزاشتنش اینجا تیشه به ریشه یادایام میزنم!

ولی اگه کسی دوست داشت براش ایمیلش میکنم. شعر در جواب همین امام جمعه محترمه!

...............................

نمیدونم چرا کسی به من نمیگه چرا بجای نقطه آخر جملاتم از علامت تعجب استفاده میکنم؟!

به خاطر اینه که همه جملاتم تعجب بر انگیزه؟! یا توش یه چیز دیگه ای هست؟!

هر چی هست باهاش حال میکنم!

این قضیه آخر ربطی به روز زن نداشت! فقط همینطوری بهو به ذهنم اومد بگم.

..............................

به مناسبت روز زن از همه زنهای گرامی و محترم تقاضا میکنم که به حرف مردها گوش کنند چون ما مردها از همه بهتریم و بیشتر میفهمیم و عقلمون هم بهتر کار میکنه و حتی از بزغاله ها هم بیشتر میفهمیم. خدا گفته زن و مرد با هم برابرند اما مردها یکم بیشتر برابرند!

تازه این که چیزی نیست سر کوچه ما بقالیه!!

......................

بدرود.

افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

چشمهات رو باز میکنی و اولین چیزی که میبینی یک قاب روی دیواره که خیلی ساده است. یک قاب قدیمی آلومینیومی طلایی رنگ که فکر میکنم مربوط به یکی از تقدیرنامه های دوران دبستان باشه که توش یک کاغذ سفید معمولیه که روش با خط خوش نوشته شده:

افتادگی آموز اگر طالب فیضی        هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

هر روز اولین چیزی که بعد از بیدار شدن از خواب میبینی این شعر زیباست که برات شده سرمشق و هر روز هم داره برات تکرار میشه که یادت نره!

بعد نگاهی به ساعت که به فاصله یک متری قاب روی دیوار نصب شده میندازی و با توجه به مقدار دیر شدن (همیشه دیره فقط مقدارش فرق میکنه) سرعت آماده شدن رو تنظیم میکنی!

اون روز هم از اون روزهایی بود که خیلی دیر بود! تند تند لباس میپوشی و آماده میشی و هرچی میگردی گوشی موبایل رو پیدا نمیکنی!

با خودت میگی حتماً از دیشب افتاده تو ماشین. میری تو ماشین رو زیر و رو میکنی تا شاید پیداش کنی و باز هم پیداش نمیکنی!

برمیگردی تو خونه دوباره همه جا رو زیر و رو میکنی و جیب همه لباسها رو میگردی اما نیست! آروم میری بالای سر همسرت تا شاید بیدار شده باشه و ازش بپرسی. شاید باز شیطنتی در کار بوده! اما گیجه خوابه! میری سراغ تلفن و شماره خودت رو میگیری. بوق میخوره. کل خونه رو میگردی تا شاید صدایی ازش در بیاد. اما هیچ صدایی نمیاد!

زنگ میزنی خونه پدرت و از خواب بیدارش میکنی که ببینه گوشی اونجا نیست. آخه شب قبل اونجا بودین. اون هم میگه نه و شروع میکنه به گشتن.

همسرت از خواب بیدار میشه و میگه چی شده؟! توضیح میدی که موبایل نیست!

اون هم میره و میشینه رو مبل و ...

..............

چند دقیقه بعد دوباره میری شماره خودت رو میگیری و بعد از چند تا زنگ به نظرت میاد ریجکت شدی!! دوباره میگیری اما جواب نمیده!

نا امید میشی و سوار ماشین میشی که بری. یادت می افته که شب قبل هم بخاطر لجبازی با همسرت (دعوا شده بود) روی گوشیت پسورد گذاشته بودی و هیچ کس نمیتونه ازش استفاده کنه. تو خونه بابان هم حسابی با گوشیت اینترنت بازی کرده بودی و باطری رو به مرگ بوده! اگه هم گوشی خاموش بشه پین کد میخواد و دیگه باید براسی همیشه فاتحه گوشی رو بخونی!

با خودت میگی که قانون سوم نیوتونه؟! میزنی کنار. حسابی فکر میکنی. یادت نمیاد هیچ وقت چیزیرو گم کرده باشی! یادت نمیاد چیزی ازت دزدیه باشند! همیشه با خودت میگفتی که من که پول مسی رو نخوردم و حق کسی رو پامال نکردم پس از من جیزی نمیدزند و چیزی گم نمیکنم! اما حالا گوشی گرون قیمتت گم شده بود! به خودت میگی که یک شانس دیگه باید به خودت بدی!

برمیگردی خونه و باز میگیری شماره ات رو. یکی جواب میده. با لحجه ترکی. فارسی هم خوب بلد نیست. میگی آقا این گوشی منه کجاست؟ اونطرف میگه آقا من این گوشی رو پیدا کردم. تا ساعت 7 صبح هم وایسادم تا بیای بهت بدم نیومدی دیگه رفتم. حالا هم میرم فردا ساعت 3 صبح بیا تو کوچه بهت میدمش. من کارگر شهرداری ام گوشیت جاش امنه!

کمی خیالت راخت میشه و میگی آقا شما بگو کجایی من خودم میام ازت میگیرم گوشی رو. من لازمش دارم گوشی رو و اگه باطریش تمام بشه نمیتونیم همدیگه رو پیدا کنیم. میگه من دیرم شده و میخوام برم بانک و حقوقم رو کم ریختن و ....

..................

آدرس میگیری و میری گوشی رو تحویل میگیری و عیدی بنده خدا رو هم میدی. با رضایت کامل. دلت میخواد ده برابر بدی بهش! چون خیالت راخت شده بود که هنوز حق کسی رو نخوردی و مستحق از دست دادن اون گوشی نیستی!!

 

افتادگی آموز اگر طالب فیضی         هرگز نخورد اب زمینی که بلند است

.........................................

 

بدرود

دوستت دارم.

گلپسر دوستت دارم.

دوستت دارم وقتی میگی بابایی من خیلی خوشحالم که برام لامبورگینی خریدی.

دوستت دارم وقتی میپری تو بقلم و کنترل ماشینت رو میدی به دستم و میگی بابایی حالا نوبت توئه!

دوستت دارم وقتی مامانت به من میگه حیوون آشغال عوضی بهش میگی حیوون تویی که همش دعوا میکنی!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی از صبح تا شب تو گوشت پر کنن که بابات ال و بله تو خودت همه چیز رو میفهمی!

دوستت دارم هوارتا!

..........................

قبل از رفتن به دوبی طی یک سری دعواهای کوبنده به بنده اعلام شد که غیر از اینکه حق نداری بگی سلام علیکم و رحمت الله (طبق بخشنامه های قبل) دیگه حق نداری بگی ولا چی بگم! و باید توضیح بدی چرا به همکارت گفتی والا چی بگم!!!

و البته دعواهای دیگه ای هم بود که حوصله اش رو ندارم اما همینقدر بگم که دیشب اعلام کردند (عیال) که چون میدونم شما دوست نداشتین ما باهاتون بیاییم سر پروژه بچه رو ساعت ۸ صبح از خواب به زور بیدار کردیم و با شما آمدیم و ۳ ساعت تمام توی جاده منتظر نشستیم و اذیت شدیم تا شما برگردین! چون میدونستم که شما اذیت میشی و ناراحت میشی من بیام اومدم حتی به قیمت اذیت شدن خودم!!!!!!!

بعد من بهش میگم دیوونه ای میگه نه! همه زن و شوهر ها همینطور هستند! دوستم که اموده بود اینجا (تو فاصله سفر دبی) بهم گفته که اونها هر شب دعوا دارند و همدیگر رو هر شب میزنند!!!!

دقت کردین! هر شب میزنند همدیگه رو!!!

والا من نمیدونم جریان چیه! شاید من اشتباه میکنم. خداییش تو خونه های شما هم همین خبرها هست؟!

یعنی زن و شوهر هر شب همدیگر رو میزنند؟!!!

................................................

سوغاتی ها خریداری شده اما کماکان توسط وزیر سلب آسایش مصادره میباشد!!

..................................................

دعای آرامش برای همه دوستان و همسایه ها فراموش نشود.

بدرود.


دوبی.


دوستان گرامی و خوانندگان محترم و محترمه یادایام. با اجازه بزرگترها و کوچکترها بنده به مدت چهار روز از شنبه نیستم و یک مسافرت کاری به مقصد دوبی تو برنامه دارم. انشالله که دیگه اینبار به خیر بگذره.


التماس دعا.

..................

بدرود.

...............

ماشینها و ...

هر کسی از اتومبیلش برای یک مقصودی استفاده میکنه. یا بهتر بگم از ماشین خیلی استفاده های مختلفی افراد مختلف انجام میدن.

یکی مثل من که هزارتا استفاده میکنه از ماشینش. اگه اون آقای بنز میدونست که اختراعش قراره اینهمه کاربرد داشته باشه حتماً در خواست یک جایزه ویژه میکرد. من شک ندارم که عقلش هم نمیرسید قراره این همه کاربرد داشته باشه این اختراع.

بعضی ها از ماشین فقط برای رفت و آمد استفاده میکنند. خوب این اولین و پیش پا افتاده ترین استفاده از ماشینه.

بعضی ها از ماشین برای پز دادن استفاده میکنند! این یکی خیلی مد شده جدیداً! نه فقط تو ایران که بلکه خیلی جاهای دیگه. ایران و به خصوص تهران هم که دیگه بیا و ببین! یارو ب ام و آخرین مدل میخره اما اصلاً بلد نیست که این همه سیستم که روشه به چه درد میخوره. فقط خریده که بگه من ماشینم اله! همین چند روز پیش یکی از مشتری های ما با تویوتا لندکروز 2009 اومده بود اینجا اما حتی بلد نبود از سنسور دنده عقبش استفاده کنه که به دیوار نخوره!! حالا دیگه سیستمهای ناوبریش پیشکش!!

بعضی ها هم از ماشین برای لذت بردن از رانندگی استفاده میکنند. من خودم خداییش خیلی وقتها فقط برای اینکه حال کنم میشینم پشت ماشین و اصلاً هم برام مهم نیست که ماشینم ماشین آنچنانی نیست و فقط از رانندگی لذت میبرم.

بعضی ها هم از ماشین برای هیجان سرعت استفاده میکنند. بارها و براها من این لذت رو بردم. خداییش نمیدونین چه لذتی داره که یک دفعه پات رو تا ته روی پدال گاز فشار بدی و نعره موتور بره رو هوا و ماشین مثل فشنگ از جاش در بره! حالا این ماشین میتونه یک داتسون قرازه باشه که فقط راه میره و حتی یک برف پاک کن هم نداره و سنش هم از راننده اش بیشتره، یا یک فورد قدیمی تر یا یک ماشین روز! فقط کافیه یک موتور قوی داشته باشه و یک راننده بی کله مثل، فرهـــــــاد!!

قدرت ماشین هم خیلی خوبه. اینکه بتونه از در و دیوار بره بالا! راننده هم نترسه و انواع و اقسام جاده ها رو امتحان کنه و ... پس بعضی ها هم برای تجربه قدرت از ماشین استفاده میکنند!

فقط همین هاست؟

نه بابا!

کلی مونده. ماشین برای بعضی ها یک منبع در آمده. مثل راننده تاکسی ها و یا حتی فروشندگان ماشین و تعمیرکاران و ...

بعضی وقتها هم ماشین میشه محل خواب! خود بنده تا حالا چندین بار توی ماشین خوابیدم!! زمستون و سرما!

ماشین برای بعضی ها وسیله ای برای ارضای تمایلات جنسی هم هست!! تعجن نکنین! از خود ماشین برای این مورد استفاده نمیشه. (یعنی اگه هم میشه من نشنیدم!!!) اما با ماشین آقایون و گاهی هم خانمها توی خیابونها میچرخند و کیس مورد نظر رو پیدا میکنند و ... بقیه عملیات در منزل یا حتی در باز هم ماشین مشکل رو حل میکنه!!

از ماشین برای قایم کردن بعضی چیزها هم استفاده میشه. فقط کافیه ماشین رو ببری تعمیرگاه و حواست نباشه که چی کجاش قایم کردی تا تعمیرکار خاطراتت رو برات زنده کنه! یهو میبینی یک گوشی موبایل که مال 3 ساله پیشه تو صندوق عقب پیدا میشه و ... با خودت میگی ای جوونی کجایی که یادت بخیر! زمانی ما هم دو تا خط داشتیم!

بعضی وقتها هم ماشین وسیله ای هست برای حمله به اشیا و یا آدمها! برای کشتن هم استفاده میشه. کافیه یک تویوتا لندکروز وانت از روی دو یا سه نفر آدم رد بشه!!!

اما از همش محمتر اینه که ماشین برای بعضی ها سپر بلا شده! یعنی هر اتفاقی که قراره برای یکی بیفته سر ماشین بدبختش میفته و ماشین میشه حافظ جونش!!

.............

خود من، ماشین نو خریده بودم و بعد از دو هزار کیلومتر مسافرت مادربزگ گرامی مجبورم کردند که قربونی بدم و خون رو بمالم به چرخ ماشین!! چقدر دلم اونروز سوخت. همیشه باید این حیوونهای بدبخت سپر بلای ما آدمها بشن. اما خوب چه میشه کرد. مگه ما ها گوشت نمیخوریم؟! این هم روش! تازه با دادن گوشتش به 4 تا فقیر یک ثوابی هم میکنیم!

دم ماشین گرم با اینهمه کاربرد!!

..........................................................................

.........................................................................

 

بدرود.

............

پ ن:

چندتا استفاده دیگه هم از ماشین میشه کرد که یادم رفته بود بگم.

یکیش اینه که میشه تو ماشینت بشینی و زار زار گریه کنی و سرت رو بزاری رو فرمون و متمئنی که فرمون سنگ صبور خوبی براته و حرفت رو هم به کسی نمیگه.

یکی دیگه اش اینه که وقتی عصبانی میشی با مشت بزنی رو فرمون و ... البته اونهایی که بوق ماشینشون رو فرمونه مواظب باشند!

از ماشین برای مسابقه دادن هم استفاده میشه. این هم خیلی کیف داره!

بعضی ها هم از ماشین برای تصادف کردن استفاده میکنند! تصادف میکنند و زنگ میزنن به دوستشون و میگن: فلانــــــــــی! باز هم تصادف کردم! دوستشون هم میگه کجایی؟! بنده خدا هم میگه فلان جا و د بدو!! تصادف هم انواع و اقسام داره. از زدن پشت سپر عقب ماشین جلویی گرفته تا ماشین رو تا شیشه جلو جمع کردن! بعضی ها هم که گلگیر میکنن! مواردی هم دیده شده که میرن تو گارد ریل کنار اتوبان یا در آستانه سقوط از بالای کوه ترمز کردند!!!

الهه هم که به ماشین معتاده و اگه ماشین نباشه خماره!!

شکر

خدایا شکرت.

احساس کردم که الان باید بگم خدایا شکرت. برای بزرگیت. برای همه چیز. برای اینکه حواست هست. برای اینکه ......


هستی و .....

دوستت دارم

طناب!!!

من طنابی هستم برای خیلی ها!

اصولاً من فکر میکنم که طناب چیز خوبیه.

بعضی ها ازش استفاده میکنن تا برن بالا. بعضی ها هم برای رفتن توی چاه. بعضی ها هم باهاش اعدام میکنند!!

ولی از اون طنابهایی که روش لباس پهن میکنند نیستم! ولی خیلی وقتها هم طنابی هستم بین دو جهانی که از یکیش یه چیزهایی میدونم و از اون یکیش هیچی نمیدونم. بعضی ها هم از این وری ها میان و از من آویزون میشن و میرن اونطرف و خیلی ها هم از اونوری ها از من استفاده میکنند و میان اینطرف! با هر آویزون شدنی فشار سنگینی روی من میاد و احساس میکنم که الان دیگه بند بندم از هم پاره میشه و ...

اما باز هم دووم میارم و اتصالی هستم بین اینوریا و اونوریا و هیچ وقت هم قرار نیست که پاره بشم. چون قرار نیست ارتباط بین این دو دنیا که یکیش اسمش اینوری هاست و اون یکی هم اسمش اونوری هاست قطع بشه. فکر نکنین با گفتن اینها میخوام بگم که من فرق دارم با بقیه. نه اصلاً اینطور نیست. همه ماها یه جورایی پلی هستیم بین دو دنیای کاملاً متفاوت. اگه کمی بیشتر دقت کنین و خودتون رو مرکز قرار بدین میبینین که بعضی ها اون طرف هستند و بعضی ها هم اینطرف!!

بیخیال بابا. ظاهراً نمیتونم ماست مالیش کنم!!!

....................

تا حالا به سفر در بعد چهارم فکر کردین؟ کسی چیزی ازش میدونه؟! نمیدونم اینجا جای باز کردن این بحث هست یا نه! همینقدر بگم که سفر در زمان رو وقتی نمیشه چیزی رو تغییر داد اصلاً دوست ندارم!

........

بدرود

اسفند 88

آخرین ماه سال هم از راه رسید. اسفند اومده ال بهمون بگه که سال 88 داره میره و کارش تمامه! سالها بود که سال به این بدی رو تجربه نکرده بودم. واقعاً امسال دیگه چرخ گردون برای من یکی سنگ تمام گذاشت!

اینروزها هم میبینین که کمتر مینویسم. حقیقت اینه که اومدم اعتراف کنم که یک وبلاگ دیگه درست کرده بودم و توی اون مینوشتم اما امروز اون رو هم پاکش کردم. دیدم که هیچ جایی برام رنگ و بوی یادایام بی رنگ و بو رو نداره! دیدم که لزومی نداره بخوام چیزی بنویسم که شاید کسی نباید بخونه که اینجا رو میخونه. شاید هم حس تنوع طلبی فرهاد بود که در یک تغییر میخواست جلوه کنه و ...

نمیدونم. هرچی بود تمام شد! حالا دیگه من هستم و یادایام بی رنگ و بو با تعداد خواننده های اندک که روز به روز هم دارن کمتر میشن.

فکر کنم این ماه آخر سال رو بیشتر به مرور خاطرات و کارهایی که کردم و اتفاقهایی که افتاد بگذره هرچند که این مرور کردنها شاید برام خوب نباشند!

..............

گاهی وقتها به خودم شک میکردم که نکنه دارم مظلوم نمایی میکنم و الکی زندگیم رو سیاه مینویسم. تحت تاثیر بعضی از کامنتها که بهم میگفتن ما که نمیدونیم اما فکر میکنیم که نباید اینقدرها هم سیاه باشه قرار میگرفتم و به خودم هم شک میکردم. به همین دلیل دیگه از خونه و مشکلات خونه کمتر مینویسم. یکی از همین خواننده های یادایام که همسایه خوبی هم هست و با خودش و شوهرش دوست شدم دو هفته پیش آمدند خونه ما تا عیال رو ببینند و شاید بشه ارتباط بیشتری با هم داشته باشیم. پیرو همون قضیه دیشب هم ما رفته بودیم خونه اونها. این همسایه پرسیدم که خوب بگو ببینم که نظرت چیه؟ تایید کرد که گاهی وقتها فکر میکردم که تو دیگه زیادی داری شورش میکنی و این خبرها نیست ولی الان باید بگم که عجب صبری داری تو!!!

................

چند روزی هست که هوا ابریه و دو روز هم هست که بارون میاد. بارونی که گاهیً میشه تگرگ و کاهی هم میشه سیلاب و حسابی به خیابونهای حال اساسی میده. هرچی آشغاله از اون بالاها بر میداره میبره به اون پایینها! ما هم که این وسط گیر افتادیم و تماشاگر حرکت این فضولات محترم به همراه سیلاب هستیم.

راستی زمستون هم داره تمام میشه و ما یک برف به درد بخور نداشتیم! یاد پارسال و برف و تگرگش هم بخیر!

.................

گاهی وقتها احساس میکنم خیلی سبزم و دلم میخواد که یکی بهم بگه که ای ...

 

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد،

و زمین دارد

بازمی ماند از چرخش.

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست.

ای سراپایت سبز!

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار.

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد.

 

فروغ

پرونده

از در ورودی که وارد میشد همه بهش احترام میزاشتن. شیک پوش و خوش تیپ بود. محکم و استوار قدم بر میداشت. اون روز هم یک شلوار کرم با کت اسپزت قهوه ای به تن داشت. یک کیف قهوه ای که همیشه توش پرونده ها رو نگه میداشت هم دستش بود. مثل همیشه رفت سراغ اتاق رییس!

منشی رییس بلند شد و بهش خوش آمد گفت. اجازه خواست که وارد بشه. منشی گفت که رییس منتظرته. در زد و وارد اتاق رییس شد. رییس پیر مردی بود با موهای تمام سفید. صورتی سفید و همیشه خنده بر لب.  رییس به گرمی ازش استقبال کرد و ازش خواست که بشینه. اونو خیلی دوست داشت. خودش هم از پشت صندلیش بلند شد و آمد و روبروی مرد نشست تا احساس سمیمیت بیشتری بینشون برقرار بشه.

رییس: چه خبر؟

مرد: شما که از همه چیز با خبرین. چرا میپرسین؟!

رییس آهی کشید و گفت: تو راست میگی. همه چیز رو میدونم. اما شاید دوست داشته باشی یاد آوری کنی! دوشت نداری؟!

مرد نفس حبس شده تو سینه اش رو بیرون فرستاد و گفت: مواقعی که موفقیتی فوق العاده داشتم میومدم و خوشحال همه اونهایی رو که میدونستید رو براتون میگفتن. شما عزیز ترین هستین برای من. سالهاست که دارم براتون کار میکنم. اون اوایل بلد نبودم و حالا به گفته خودتون یکی از بهترینهاتون هستم. اما الان چیز زیادی بدست نیاوردم که بگم.

رییس: میدونم. اما اینو بدون که تو هنوز هم از بهترین ها هستی. میدونی چرا خواستم بیای اینجا؟!

مرد: راستش چیزهایی شنیدم و میدونم که میخوای اون پرونده رو ازم بگیری اما میخوام که بهم اجازه بدی باز هم ادامه بدم. دارم به جاهایی میرسم. ممکنه که به خوبی تمامش کنم.

رییس: ببین فرهاد جان، تو پشتکارت خیلی خوبه. خستگی هم حالیت نیست. اما داری با پا فشاری روی این پرونده کاری میکنی که خودت هم تبدیل میشی به پرونده!! میفهمی چی میگم؟!

مرد به فکر فرو رفت و داشت به خودش سر میزد!

رییس: تو که دیگه روی این پرونده کار خواصی انجام نمیدی. قرار نیست هم کاری انجام بدی. پس ببندش و تحویل بایگانی بده. همه پرونده ها قرار نیستند نتیجه ای مشخص داشته باشند. قراره زمان همه چیز رو حل کنه. داری به خودت لطمه میزنی. میفهمی چی میگم؟!

مرد: ولی رییس من دیگه فولاد شدم. با این پرونده ها پخته شدم. دیگه کسی یا موضوعی نمیتونه منو آزارم بده تا دچار بحران بشم و کسی ازم پرونده بسازه!

این جملات رو مرد به زبان آورد اما خودش هم میدونست که اشتباهه!

رییس لبخندی زد و از روس صندلی بلند شد و رفت پشت میزش. در کشو رو باز کرد. یک پوشه قرمز رنگ در آورد و برگشت پیش مرد. پوشه رو جلوی فرهاد گذاشت و گفت: ببین! اینو میشناسی؟!!

فرهاد پوشه رو باز کرد. عکس خودش روی صفحه اول منگنه شده بود. چند برگی از پوشه رو سرسری مرور کرد. با خوندن چند خط از پرونده عرقی سرد به تنش نشست. پوشه رو  بست و نگاهش رو دوخت به جلد قرمز رنگ پوشه!

رییس: میدونی کی قراره روی این پرونده کار کنه؟! من! خود من پرونده ات رو گرفتم دستم. میدونی چند سال که دیگه رو هیچ پرونده ای کار نمیکنم؛ اما تو برام عزیزی و باید خودم به پرونده ات رسیدگی کنم. اگه هم الان بهت میگم که اون پرونده رو ببند و دیگه روش کار نکن برای اینه که کمی به خودت و بقیه پرونده هات برسی. اون پرونده دیگه احتیاجی به تو نداره. تو همه کارهای لازم رو انجام دادی و حالا دیگه باید صبر کنی. اون پرونده رو تحویل بایگانی بده.

فرهاد: ببین رییس من چیزی ندارم که بهت بگم. تو خودت همه چیز رو میدونی و میدونی هم که دیگه اینروزها من هیچ کاری روی این پرونده انجام نمیدم. امروز هم که دیدی ناراحت شدم بابت اون قضیه و احساسی برخورد کردم یک اشتباه بود که هر کسی ممکنه انجام بده. خود تو هیچ وقت اشتباه نکردی؟! خوب من هم اشتباه کردم و حالا هم دارم اعتراف میکنم. من روی این پرونده کار خواصی انجام نمیدم و فقط نظاره گرم. لطفاً بزار که ادامه بدم و الان تحویلش ندم. این یک خواهشه.

رییس آهی کشید و توی ذهنش جوونی های خودش رو مرور میکرد. بلند شد و شروع کرد به قدم زدن.

مرد ادامه داد: رییس دارم به جاهای خوبی میرسم. بزار تمامش کنم.

رییس: ببین فرهاد. باشه. ادامه بده. اما هیچ کاری نکن. هیچی. اگه کاری بکنی پرونده رو ازت میگیرم. اینو هم بهت میگم که ممکنه به این زودی ها خبر خوبی بهت نرسه. اگه ببینم با شکست تو این پرونده پرونده خودت رو داری بدتر میکنی به زور ازت میگیرمش! فهمیدی؟!!!

فرهاد خوشحال از جاش بلند شد و گفت بله قربان. فهمیدم.

مرد راه افتاد به سمت در خروجی. رییس بلند بهش گفت: به جمله آخر من توجه کردی؟!!

فرهاد سرسری گفت بله رییس و خارج شد. رییس به خودش گفت باز هم نفهمید که من چی گفتم!

مرد همینطور که قدم میزد آخرین جمله رییس توی ذهنش میپیچید  و تکرار میشد. اما نمیخواست که بشنوه! میدونست وقتی رییس بگه به این زودی ها خبر خوبی بهت نمیرسه یعنی اینکه باز هم قراره.....

 

 

گلهای قالی

اگر تمامی ابرها ببارند گلهای قالی نخواهند شکفت و این قانون زیر پا ماندن است!

امروز روز والنتیان یا روز عشقه! روز عشق و دوست داشتن و محبت و مهربونی و چه میدونم! همه چیز. اما برای گل قالی اگه هزار تا والنتاین بارونی هم بیاد و بره فرقی نداره! همه بی تفاوت پامون رو میزاریم روش و رد میشیم! قثط همون روز اول که نو بوده و تازه خریدیمش بهش نگاه میکنیم و روزهای بعد بی اعتنا فقط رد میشیم!!

امروز نمیدونم چرا احساس کردم که این جمله اول پست رو که دیروز دوستی برام فرستاده بود مصداقه منه!!!

تا بهت احتیاج دارند و تازه هستی گل زیبایی هستی اما اگه هزار بار هم کف پاشون رو غرق بوسه کنی باز اون پایین هستی و سرها داره بالا رو نگاه میکنه! سردشون که بشه یاد تو می افتند که هستی و گرمشون میکنی. اما وقتی گرمشون شد دیگه چه احتیاجی هست به تو؟!!!

دلت میخواد دعا کنی که همیشه و همیشه همه جا سرد باشه تا این نامردمان لال پرست یاد تو باشند و بفهمند که گرمای پاهاشون رو مدیون توهستند! اما دلت نمیاد که همچین دعایی بکنی!!

یادت میاد که، یادم باشد که تنها دل ما دل نیست....

روز روزگار خوش است و همه چیز روبراه و بر وفق مراد! اما تو، باور نکن.

 

شاید برای آخرین بار....

……………….

باور کن تا حالا 3 بار ، یک صفحه کامل تایپ کردم و بعد پاک کردم همه رو! چرا؟! بیخیال!

…………………..

فردا روز بزرگیه. اینو میدونم و مطمئنم. بارها و بارها برنامه هایی پیش اومد که یه جورایی منو از حماسه فردا دور کنه، باور کنید که چند بار خود هم شل شدم و تصمیم گرفتم بیخیال فردا بشم. من که همه رو رفتم این فردا رو بیخیال بشم. اما تمام برنامه ها کنسل شدند و من موندم و 22 بهمنی که باید باشم!

نمیدونم که قراره چه اتفاقی بیفته. نمیدونم. خیلی وقتها خیلی چیزها رو میدونستم، اما در رابطه با فردا هیچ حسی هیچی بهم نمیگه و قراره در تاریکی مطلق بی خبری برم وسط گلادیاتورها!!

خوب جو حاکم بر شهر میگه که خیلی هم امنیتی در کار نخواهد بود. اما همه مصمم هستند برای حضور!

…………….

تنها چیزی که ناگهان باعث نگرانیم شده یاد آوری ترانه معروف و دوست داشتنیه مرا ببوسه! نمیدونم چرا یک دفعه این ترانه اومد تو ذهنم و بعضی از قسمتهاش مو به بدنم سیخ کرد! راستی چرا؟! یعنی قراره فردا اتفاقی برام بیفته؟! با قراره ….

نمیدونم. پیش بینی نمیکنم. اما اگه دیگه فرهادی در کار نبود حلالم کنید.

به امید سر دادن سرود آزادی در آزادی بجای نعره تفنگ دژخیم پیروز مست.

……………………

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن


مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

برای گوش کردن ترانه اینجا کلیک کنید.

گل بخ، فرهاد

Every morning you greet me
Small and white
Clean and bright
You look happy to meet me
Blossom of snow may you bloom and grow
Bloom and grow forever

Edelweiss, Edelweiss
Bless my homeland forever

Blossom of snow may you bloom and grow
Bloom and grow forever
Edelweiss, Edelweiss
Bless my homeland forever

گل یخ گل یخ
هر صبح تو میخندی
کوچک و پاکیزه
برمن تو دل میبندی
ای گل یخ شکوفا شو شکوفان همیشه
گل یخ گل یخ پایدار وطن همیشه

ای گل یخ شکوفا شو شکوفان همیشه
گل یخ گل یخ پایدار وطن همیشه

..........

اگه دوست داشتین گوش کنین اینجا کلیک کنید.

دیشب مهمون داشتیم!!

امروز حالش اصلاً خوب نبود. فکر هم نمیکنم تا بعد از روز حادثه و شاید هم چند روز بعد از اون دیگه حالش جا بیاد. همچین شیرش رو محکم بسته اند که باید محکم مک بزنی تا شاید یک قطره ازش در بیاد!

چیو میگم؟ خوب معلومه دیگه! اینترنت! امروز دیگه آخرش بود. البته هنوز هم که هنوزه هستند کسانی مثل من که از همین قطره قطره ها هم به دریای اطلاعات دسترسی پیدا میکنند. جنگ وارد مرحله جدید سایبر شده و یکی میبنده و یکی از دیوار رد میشه!

شاید امروز رکورد بد و بیراه گفتن به مسبب این کش مکش رو شکستم و از همیشه بیشتر نفرین کردم. ولی خوب این هم برای خودش شده سرگرمی دیگه! ما که کاسب نیستیم و بازار تو کمای قبل از روز بزرگ فرو رفته و احتمالاً همه مثل من دل و دماغ کار کردن ندارند و منتظرند ببینند که بیست و دوم چه میکنیممممم!!!!! به م آخر دقت کردین؟! وظیفه اتون رو یادتون نره!!

............................................

دیشب خیلی خنده دار بود. اتفاقهایی افتاد که کلی تو دلم خندیدم اما بعد دلم برای عیال سوخت و بهش گفتم که من بودم. آخه ساعت 10 از شدت خسته گی خوابم برد. روی کاناپه توی حال. اما یهو با صدای تلویزیون بیدار شدم. خلاصه نزدیکهای ساعت 11:30 شد که رفتم، معذرت رفتیم که بخوابیم. من که حسابی خواب از سرم پریده بود هی این دنده و اون دنده میشدم تا شاید دنده خواب پیدا بشه و بخوابم. اما یهو حس کردم که اومدند سراغم. البته منتظرشون بودم. چند شبی بود که منتظر بودم. ولی خوب چون چند شب گذشته رو خواب بودم توی خواب ....

خلاصه کنم. دیشب صدای تق تق میومد. من که برام عادی بود یک نگاهی به دور و بر کردم و بی اعتنا دنده رو عوض کردم و سعی کردم بخوابم. تو دلم هم بهشون گفتم که ببینید دوستان من از شماها نمیترسم! تاثیری هم روی من ندارین. پس خودتون رو خسته نکنین و برین بگیرین بخوابین!

چند دقیقه ای گذشت و تق تق ها ادامه داشت. من هم بی تفاوت کماکان در حال دنده عوض کردن بودم که عیال گفت تویی ناخونت رو به هم میزنی؟!!!

گفتم نه! حتماً گلپسره!

برگشت و یک نگاهی به اون انداخت گفت اینکه خوابه خوابه! اذیت نکن. چرا ناخونهاتو به هم میزنی؟!

گفتم باشه. دیگه نمیزنم!!!

دیدم اگه بگم من نیستم و اونها هستند یک جنجال حسابی بر پا میشه! حالا باید توضیح بدی که اونها کی هستند و جنسیتشون چیه و ...

خلاصه گفتم منم و اون هم گفت نکن خوابم نمیبره.

چند دقیقه ای سکوت حکمفرما شد و من هم افتادم به دست و پاشون که بابا بیخیال! من که قرار شد وارد فوکوله نشم دیگه! حالا دست از سر اون برداشتین اومدین سراغ من؟! من چیکاره بیدم؟!

دوباره صدا شروع شد و یهو دیدم که عیال بلند شد نشست! گفت جون من تویی؟! آخه صدا از اون طرف اتاق میاد!

گفتم آره بابا منم. بک چیزی زیر ناخونم رفته میخوام درش بیارم!!

باز دراز کشید و من هم شروع کردم به حرف زدن در مورد مسایل الکی تا دیگه صدای اونها رو نشنوه!

ولی خداییش اگه نمیخواستم حواس عیال رو پرت کنم کلی میخندیدما!!!

...................................

روزگارتون پر خاطره و خاطراتتون پر خنده باد

بدرود

از هر دری سخنی...

این نظر منه. بی دلیل نیست. یعنی هیچ کسی بی هدف و الکی سر راه یکی دیگه قرار نمیگیره. حتماً یک چیزی پشتش هست. حتماً هر کدوم از ما ها در زمانی خاص وظیفه ای خاص داریم که باید انجام بدیم. بعضی ها کمتر و بعضی ها هم بیشتر. من هم بارها و بارها در بازه های مختلف زمانی دیدم و احساس کردم باید کارهایی رو انجام بدم و انجام دادم. وقتی که احساس وظیفه کردم و ندایی بهم گفت که کاری کن، کردم. و زمانی هم که حسم گفت نکن و برو، رفتم. بیشتر از این هم نیمشه بازش کرد چون میگین که من دیوونه ام و توهم میزنم و از این حرفها!

اصلاً من دیوونه ام و با دیوونه بازی هم خیلی حال میکنم و نمیخوام هم عاقل باشم!

کسی هم بهم نگه که اینکار رو بکن یا این کار رو نکن.

..........................

امروز قرار بود بنده دبی باشم. الان هم باید تو دفتر یک شرکت ایتالیایی جلسه داشته باشم و در مورد تجارت و آینده زندگیم بحث کنم و فردا رو هم برای خودم خوش باشم و پس فردا هم نمایشگاه و باز جلسه و ...

اما نیستم!!

اینجا تو دفترم هستم! تا دیروز هم فکر میکردم که خواهم بود اما....

از تمامی دوستان عربی که اینجا رو میخونن معذرت میخوام اما مرده شور هرچی عرب سوسمار خور رو ببرند. مخصوصاً این امارات متحده عربی!

آقایون الاغ معلوم نیست چه غلطی دارند توی اون سفارتخونه لعنتیشون میکنند که ویزای ما آماده نشد و موندگار شدیم!

دیرور حسابی حالم گرفته شد.

..............................

روزهای خوبی رو دارم سپری میکنم. روزهای نو! احساس میکنم که اتفاقهای جالب و جدیدی رو دارم تجربه میکنم. احساسات نو. هوای نو. فضای دوست داشتی و سرد. بوی آزادی رو هم که دارم حس میکنم. بوی خوش بهمن. بوی خوش دوستی های زیبا. بوی خوش همدلی و سبزی.

یعنی پنجشنبه چی میشه؟!

.............................

بدرود

داستان ماشین.....

یکی بود یکی نبود.

زیر گنبد کبود غیر از خدا خیلی چیزهای دیگه هم بود.

یک ماشین کوچولوی ظریف بود، یک راننده دیوانه و یک تعمیرکار ماهر و ...

ماشین خوب راه میرفت. خوش دست بود و فرز و تیز. خوش رکاب و خوش رنگ و راحت. هر کسی دوست داشت یک ماشین مثل این رو داشته باشه.

راننده دیوانه هم خوب با این ماشین میتازوند. تند میرفت و تند میرفت و تند. همیشه پاش تا ته روی پدال گاز بود. دست اندازها رو بی دقت میرفت. توی کوچه و خیابون و اتوبان و همه جا همیشه با نهایت سرعت و بی توجه به همه چیز میرفت. تصادف میکرد و پیاده میشد و یک لگد میزد به ماشین و فوحش میداد که لعنتی چرا تصادف کردی!! لعنتی چرا خراب شدی! لعنتی چرا و چرا و چرا....

بعد هم ماشین رو همونجا رها میکرد و میرفت! ماشین هم خودش رو کشون کشون میرسوند تا تعمیرکار. تعمیرکار هم با جون و دل ماشین رو تعمیر میکرد. هیچ وقت هم پولی نمیگرفت و همیشه هم سعی مبکرد که به بهترین نهو ماشین رو درست کنه. ماشین هم همیشه میگفت دیگه غیر ممکنه که بزارم اون راننده دیوونه بشینه پشت فرمونم!

اما باز ماشین که خوب میشد دلش برای راننده یا شاید هم رانندگی دیوونه وار اون تنگ میشد و روز از و روزی از نو!

هر تصادف مخوف تر از تصادف قبلی بود. لطمه ها سنگینتر و سنگینتر میشد. راننده بجای درس گرفتن از تصادفهای قبلی بی کله تر میشد و فکر میکرد که این ماشین ظریف ماشین مسابفه دربیه! (مسابقات دربی مسابقاتیه که ماشینها با هم تصادف میکنند و آخرین ماشینی که سالم بیاد بیرون برنده است)

تعمیرکار هم همیشه مجانی کار میکرد و نصیحت میکرد. تا اینکه یک شب ماشین آش و لاش و داغون اومد پیش تعمیرکار. تعمیرکار هم عصبانی گفت که من دیگه نیستم! من دیگه درستت نمیکنم. خودت میدونی و خودت! اما بعد از رفتن ماشین حسابی ناراحت بود. از خودش و از ماشین و از راننده دیوانه!

تعمیرکار چیزی حس کرده. حس کرده تصادف بعدی برای ماشین چیزی نخواهد داشت جز آتش سوزی! چون اون ماشین هنوز درست نشده و نشت بنزین داره. اگه ماشین باز بخواد بیفته زیر پاهای راننده دیوونه آتش سوزی برای همیشه این چرخه رو پایان خواهد داد.

.................

هی ماشین، اخطارهای تعمیرکار رو جدی بگیر! این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!!!