یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

من خدارا میخواستم!

پاهایم سست است. کفشهایم لیز است و جاده لغزنده. اراده ام از پاهایم سست تر! فکرم مشوش و دلم متلاطم.

راه طولانی و زمان اندک. آتش نیستی بر خرمن دلم شعله کشیده. حجم انبوه نفس که در گلویم چون سرطان جمع شده. آری سرطان! سرطان نفس! آهی که با فشارهای ماهیچه های سینه بیرون نمیرود!

من کجا هستم؟! زندان! اینجا لایق هیچ نامی نیست جز زندان!

دست به دامان گمگشته ام و آزادی را فریاد میکنم. مرد قوی احساس میکند که دیگر قوی نیست! خدایی مه در این نزدیکیست اورا فرا میخواند! میخواندش و میگوید که چه میخواهی؟!

و زبانم در دهان قفل شده بود! چقدر زمینی بود خواسته ام! خواسته ای که در ورای زمینی بودنش انبوهی از عرفان را به همراه داشت!

تصور به آغوش کشیدن خدای را کرده ای؟!

من جرات آنرا داشتم تا بگویم خدا! میخواهم در آغوشت بگیرم! میخواهم ببوسمت! میخواهم بگویم خواسته ام را در گوشت!

و خدای مهربان من گوش کرد! صدای مرد خسته را که در گوشش نجوا میکرد و میگفت رهایم کن!

ناگهان خدا شکست! در آغوش مرد قوی شکست و بیهوش شد. آن هنگام بود که مرد فهمید خدا چقدر بزرگ است و پر چگالی! سنگینی خدا دستهای مرد قوی را داشت میکند. اما مرد قوی محکم خدا را در آغوش گرفته بود و در سیاهی هیچ شروع کرد به دویدن. پاهای سست و کفشهای لغزنده قوی شده بودند. در جایی که هیچ نبود مرد خدا را در آغوش گرفته بود و میدوید. با هر قدم جهان میلرزید. همه ترسیده بودند. ترسیده بودند که مرد خدا را رها کند و خدا در تاریکی هیچ سقوط کند.

مرد رسید به پل. پل چوبی معلق. نگاهی به پل کرد و نگاهی به صورت مهربان خدا. لختی اندیشید و دید که گذر از این پل با خدا ممکن نیست. اندیشه را خاموش کرد و قدم برداشت. در دهانه پل ایستاد. پاها باز هم شل شدند و کفشها باز هم لیز! باد وزیدن گرفت. پل شروع کرد به رقص! چقدر ترسناک بود رقص پل در باد. مرد به لبهای خدا نگاه کرد. ندایی در دل خود احساس کرد. بوسیدن خدا گناهی بود نا بخشودنی! بوسیدن برای همه چیزی تعبیر نمیشد جز شهوت. مرد هم یکی از آن همه بود. ندا باز تکرار کرد ببوس!!

مرد ترسیده بود.

باد تندتر شد.

مرد میلرزید. مرد سست شده بود. زانو ها تاب فشار وزن خدا را نداشتند. عرق سرد همه بدن مرد را پر کرد.

ندا آمد. ببوس!

مرد نگاهی به بالا کرد. فکر میکرد خدایی که اون بالاست شاید کمکی کند قافل از اینکه خدا در آغوش مرد بود. بالا هیچ نبود جز سیاهی. در یک سیاهی که هیچ نبود مرد بود باد بود و پل و خدایی که در آغوش مرد بود.

ندا آمد. ببوس!

مرد لبهایش را بر لبان خدا گذاشت و بوسید. برقی زد و صدای غرش رعد همه جا رو روشن کرد. باران باریدن گرفت. باد شدیدتر شد. رعد پشت رعد. باران شدید. فضا میچرخید. اما هنوز لبهای مرد بر لبهای خدا بود. شیرینی بوسه عرفانی مرد از لبهای خدا وصف ناپذیر بود. مرد در برابر همه انرژی های مخالف مقاومت کرد و ایستاد و به بوسه ادامه داد. خدا چشمانش را باز کرد. بهوش آمد. ایستاد. مرد را در آغوش گرفت و بوسید.

باد ایستاد. باران قطع شد. نور آمد. همه جا روشن شد. خدا به مرد گفت آزادیت مبارک. از پل بگذر.

مرد نگاهی به پل کرد. نگاهی به خدا کرد. مرد پیش خدا ماندو دیگر آزادی نمیخواست. من خدارا میخواستم!

صحنه غرور آفرین حضور ملیکا!!!!

وقتی که آدم میبینه چطور ملیکا اینقدر غرور آفرین در سحنه حضور داره از خودش خجالت میکشه و شرمش میشه که بگه من یک ایرانی مسلمونم که ....

نمیزاره آروم باشم!!!

تا حالا شده تصمیم بگیری که یک شب خاص داشته باشی و نزارن؟!

تصمیم بگیری که با خودت و خدای خودت خلوت کنی و نزارن؟!

بخوای یک تلسم رو بشکنی و نزارن؟!

بخوای چیزی بخوای و از خدای خودت و خواسته رو براورده کنی و نزارن؟!

اون هم بخاطر اینکه به همکارت پشت تلفن خیلی گرم گفتی سلامن الیکم و رحمت الله!!!!!

همین و همین و همین!!!!!

بعد برسوننت به اوج عصبانیت و مجبور بشی بری توی یک اتاق سرد و در رو روی خودت ببندی و تا صبح از سرما بلرزی!!!

صبح هم یک جلسه مهم داشته باشی و شب هم خوب نخوابیده باشی!

اینجور مواقع چیکار میکنی؟!!!!!!!

........................................

میگی لعنت به هرچی آدم زبون نفهمه!!! میدونم!

سراب!

اینروزها کمتر مینویسم. خوب فکر میکنم که بهترم که کمتر مینویسم. یا شاید هم ربطی نداره! شاید هم اصلاً بهتر نیستم و باز با یک قرض الکی کمی خودم رو آروم کردم و وقتی که بخوام بدون استفاده قرض رو با بهره اش پس بدم حالم بدتر میشه!!

نگفتم؟ نه. فکر میکنم نگفتم. یعنی بهتر بگم که مطمئنم نگفتم! اما حالا میگم.

تصور کن که تو یک آدم بدهکاری. بی پول هم هستی و اصلاً وضعت خوب نیست و از خوشه و پوشه و این حرفها هم خبری نیست! راستی خانواده من که شد خوشه 3! شما چطور؟!

خلاصه آه در بساط نداری و هی میری وام میگیری و با آب باریکه درآمدت هم زندگی و سر میکنی و هم قسط وامها رو میدی. چند ماه یر میکنی و با قرض و قوله روزها سر میشه و باز از فشار قرض و بدهی به مردم میری و یک وام دیگه میگیری و بدهی ها رو میدی و اینبار با دو تا قسط در ماه روبرویی! دوباره چند ماه دیگه سر میکنی و قرض و از فشار قرض باز یک وام دیگه و ...

اما این وامها که قرض الحسنه نیست! اصل پول رو باید پس بدی و بهره اش رو هم روش باید بدی! تو اشتباه گرفتی! اصلاٌ نمیدونی وام گرفتن برای چیه! وام با بهره های زیاد مال کیه! وام رو کسی میگیره که میدونه با پولی که از وام بدست میاره میخواد کاری بکنه که هم اصل پول برمیگرده و هم سودی که باید به بانک بده رو در میاره و هم یک چیزی هم روش! حالا اگه چیزی هم روش نشد حداقل اصل و فرع پول رو بدست میاره! درسته؟!

حالا تو که دخل و خرجت با هم جور در نمیاد هی وام بگیر و هی غوز بالا غوز!

تا اینجا رو داشته باش.

..........................

احساس خوبی تو زندگیت نداری. حس میکنی که خیلی افسرده ای. دلت میخواسته یک اتفاقی بیافته اما نیافتاده! دلت میخواسته یکی یک جوری باشه اما نشده و نیست! حالا تو هی امید میدوزی به سرابی که برای خودت از آینده ساختی و فکر میکنی که بالاخره یک روز درست میشه و همه چیز همونی میشه که میخوای! امیدوار بودن رو هستم. بد رقم حال میکنم با کسایی که امیدشون رو از دست نمیدن. اما امید بستن به سراب رو نه!! چون این امید هم مثل همون وام میمونه. اگه به اون آرزو نرسی ضرر کردی! باید اصل و با فرعش پس بدی! بعضی وقتها هم بهره این وام از اصلش خیلی بیشتره! یعنی این سرابی که بهش دل بسته بودی همچین میکوبتت زمین که دیگه بلند شدنت به این راحتی ها نیست! حالا وای به حال اونهایی که میرن و چند تا وام پشت سر هم میگیرن! وای به حال اونهایی که همیشه تو به دنبال سراب میدوند و میدوند و میدوند و نمیرسند!!!!

یه موقع به خودت میای و میبینی که چه بدهی میلیاردی بالا آوردی!!!

یک ورشکسته روحی!

..........................

دوستتون دارم

بدرود

من چیکار کردم؟!!!

توی یک جلسه کاری نشستی و همه اعضای هیت مدیره برای یک موضوع پیش پا افتاده که از وضوحاته جلسه گرفتن و آخر هم به حداکثر رای نمیرسین! خوب کی باید حرف آخر رو بزنه؟! مدیر عامل. مدیر عامل هم که بنده باشم دیدم که حرف خودم درسته و  تصمیم نهایی گرفته شد.

اعضا رفتند و بنده هم نیم ساعت یعد رو موبایل یکی از اعضا تماس گرفتم تا سوالی بپرسم که...

موبایل اون بنده خدا وصل شد و دیدم که صدای دعوا میاد! داد و بیداد دو تا از اعضای هیت مدیره! یکی داره به مدیرعامل که بنده باشم ناسزا و دری وری میگه اون یکی هم داره دفاع میکنه و داد و بیداد!!

چند دقیقه ای گوش کردم و حسابی عصبانی شدم. بعد قطع کردم و با خودم مشغول فکر و جلسه هیت کنترل مغز و این حرفها!!!

با خودم فکر میکردم که چرا باید من همه چیز رو بفهمم؟!!! خداییش چه کاسه ای زیر نمی کاسه است؟!

چرا من باید بفهمم؟!!!!!!!!!

یک روز تمام دندون رو جیگر گذاشتم و بروز ندادم. آخرش از کوره در رفتم و به اونی که دفاع میکرد از من گفتم و بهش گفتم که از اون دفاع نکن و من نمیفهمم تو چرا میخوای بین ما دو تا رو بگیری همیشه؟!

خلاصه به اونجا رسید که اون هم به اون گفت و امروز بنده خدا اومد و معذرت خواهی که من به این دلیل به این دلیل عصبانی بودم و ببخشید!

شماها که منو میشناسین بگین من چیکار کردم؟!!

.................

کمی انرژی احتیاج دارم.

باز با عیال دعوام شده.

کمی عصبی هستم و افسرده.

کمی هم نگرانم.

...................

 

التماس دعا

 

عریان اما حقیقی!

تا حالا فکر کردین اگه لباس اختراع نشده بود و ما آدمها هم مثل بقیه جانداران بدون لباس بودیم دنیا چه جوری میشد؟! لباسی نبود و آرایشی نبود و همه چیز همونطور که هست دیده میشد.

همونطور که هست و واقعی. فکر بد نکنین! دنبال این نیستم که بگم اگه همه لخت بودیم خوب بود! نه. بر عکس. دنیا دیگه اینقدرها هم قشنگ نبود. درسته خیلی ها هستند که از دیدن بدن لخت یکی دیگه لذت میبرن اما اگه این روند تکرار بشه دیگه لذتی در کار نیست!

زیبایی خیلی ها آریه ایه. یعنی برگرفته شده از لباسی که میپوشند و آرایشی که میکنند و ...

اونهایی که مسافرتهای خارجی به شهرهای ساحلی کردن خوب میفهمند که من چی میگم. توی هتل همه زیبا و شیک و با کلاس، میری کنار ساحل تازه میفهمی این زیباهایی که میدیدی چی هستند!

مردهای شکم گنده که شکمشون از خودشون یک متر جلوتره تا دلت بخواد!

زنهای چروکیده با پوستهای پر از لک و کک مک تا دلت بخواد! حالا دیگه عیبهای بقیه رو رو نمیکنم. خودتون بهتر میدونین.

اما هدف من از این پست این نیست که بگم لخت باشیم خوبه یا بد. میخوام اینو بگم که حقیقت هم این روزها لباس تنش کرده و همه دارند با لباسهای قشنگ حقیقتهای زشت و پر عیب رو به بقیه قالب میکنن!

خود من، بارها و بارها حقیقت زشت رو بخاطر لباس زیباش پذیرفتم و زمانی متوجه شدم که حقیقت چیز دیگه ای بوده نه این لباس زیبا که خیلی دیر شده بوده!

هیچ وقت اون لحظه ای که برای اولین بار به عیال گفتم که طلاق رو یادم نمیره! اون شب برای اولین بار بود که عیال لباس زیبای حقیقت رو از تنش در آورد و من فهمیدم که این چیزی که تاحالا به من میگفت عشق فقط لباس عشق بوده بر تن سودجویی! اون شب پشت موبایل برای اولین بار بهش گفتم همونجا که هستی بمون و دیگه نمیخوام ببینمت! اما موقعی من حقیقت رو عریان دیده بودم که کار از کار گذشته بود و ...

به نظر من حیقیت هر قدر هم که زشت و کریه باشه نباید لباس دیگه ای تنش کرد و برای آروم کردن خودمون ازش چیز دیگه ای بسازیم. نه برای آروم کردن خودمون و نه برای رنگ کردن بقیه! میفهمین که؟!

روبرو شدن با بدن لخت و قناص یک حقیقت بهتر از اینه که یک لباس زیبای گل گلی تنش کنیم و باهاش بسازیم. اگه هم میخواهیم باهاش بسازیم باید با لختش بسازیم نه با آرایش شدش!

این نظر منه. اگه اشتباه میگم بگین تا بدونم.

 

بدرود

بهمن خونین جاویدان.

سفره دیماه هم با رکورد جدید بسته شد و بهمن خونین جاویدان!!!

این هم که بدون شرحه! نمودار معروف یادایام!!

تو خود حدیث چی؟؟؟؟!!!

درسی از زندگی

داشتم جمع میکردم راه بیفتم به سمت خونه، دیدم یکی از همسایه ها یک ایمیل زده که با اجازش میزارم اینجا. من که درس گرفتم! شما چطور؟!

-------
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و چیزهایی را ببیند که انسان نمی دید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا، برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یک مار سمی مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان، شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند : یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند: هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

نشانه ها!

دیشب با دوستی در مورد حق طلاق برای خانمها صحبت میکردم. من میگفتم حق طلاق برای زن چیزه خوبیه. طبق قانون حق طلاق مال مرده اما خداییش رو بخوای حساب کنی خانمها هم باید حق طلاق داشته باشند. الان هم که مد شده و از 100 تا دختر بالای 90 تاشون حق طلاق میخوان و میگیرن. (البته تو شهرهای بزرگ و مخصوصاً تحصیلکرده ها)

بعد هم گفتم که این حق طلاق میتونه به بزل مهریه باشه یا به اخذ مهریه. این دقیقاً جمله ایه که تو سند ازدواج میارن. این دوست ما میگفت که اگه به بذل مهریه باشه یه جور کلاهبرداریه!! من چندبار ازش پرسیدم که به بزل کلاهبرداریه یا به اخذ؟!

همش میگفت به بزل! میگفتم یعنی اگه مهریه رو زن ببخشه کلاهبرداریه؟!

میگفت آره!

من که آخرش هم نفهمیدم این چی میگه و چرا اگه کسی مهریه رو ببخشه کلاهبرداریه! البته کلاً با مهریه هم مشکل دارم اما با حق طلاق به هیچ وجه مشکل ندارم و میگم اگه کسی مهریه رو ببخشه و حق طلاق بگیره کار درستی کرده.

البته از بعضی از آقایون محترم باید هم مهریه رو گرفت و هم حق طلاق!

بعضی از موارد هم مهریه خیلی چیز خوبیه! دور از جون انشالله که برای هیچ کدومتون پیش نیاد اما بعد از مرگ شوهر خواهرم و مشکلات بعدش با خانواده خاله محترم (درست خوندین خاله ام!) فهمیدم که با قوانین فعلی مملکت ما هیچ اهرمی بهتر از مهریه و حق طلاق به درد خانمهای خوب نمیخوره!! ولی خداییش این صلاح رو بگیرید از دست این خانمهای...

شب رسیدم خونه. مثل همیشه عیال مشغول تماشای سریالهای آبگوشتی فارسی 1 بود! زدم صدای آمریکا ببینم دنیا چه خبره. برنامه روی خط شروع شد. این برنامه یک هفته در مورد یک موضوع خاص صحبت میکنه و مردم میان روی خط و حرف میزنن. تا حالا هم بحث همیشه سیاسی بوده. از تحریمها علیه ایران و سپاه گرفته تا دارایی های سپاه و انتخابات و هزار چیز دیگه. اما برنامه دیشب...!!!!

طلاق!! اولین گزارشی هم که پخش شد در مورد حق طلاق بود!!

مثل خیلی وقتهای دیگه بنده هنگ کردم از این نشانه!!!

 

بدرود

باز هم سوال!

بعنی الان از اون لحظاته که من احساس میکنم که ...

اصلا بزار یه سوال بپرسم!

موفقیت به بالا بودن مدرک تحصیلیه؟!!

چه ربطی داشت؟!

آهان، یادم رفت بگم!

صبح داشتم یه سری به در و همسایه میزدم که دیدم گل آبی یک پست نوشته از دوران دبستان و تو صف وایسادن و ...

یاد یکی از همکلاسی های دوران راهنمایی افتادم. اسمش رو تو گوگل سرچ کردم ببینم میتونم پیداش کنم یا نه!

پیداش کردم! تو صفحه شخصیش که مال یکی از دانشگاهها بود نوشته شده بود :

 مقطع : دکترای تخصصی (Ph.D)

آقا ما رو میگی! بسی از چندین نقطه وجودمان دود بلند شد و سوزش آن رو هنوز دارم احساس میکنم!!

هرچند رشته اش چنگی به دل نمیزنه اما بالاخره بهش میگن دکتر!!!

نمیگن؟!!!

ولی خداییش جواب سوالم رو بدین تا بفهمم دچار اعتماد بنفس کاذب میشم بعضی وقتها یا الان دچار یاس کاذب شدم!!!

 

بدرود

مغز نیست یک مخابرات متروکه!!

دلم میخواست چیزی بنویسم. بهتر بگم، باید مینوشتم. اما نمیدونستم که چطور و از کجا شروع کنم. همینطور به صورت تصادفی سری به چند ماه گذشته زدم. از خرداد تا فروردین رو به سما عقب مروری کردم. چیزهایی یادم آمد و حسهایی که اون روزها داشتم. حسهایی که هنوز هم گاهی دارم و منو انگولکم میکنه! از اون روزها گذشتم و به حال فکر کردم. به اینکه اینروزها چقدر حال و هوای عجیبی دارم! به اینکه الان رو شبه که از اصفهان به اتفاق عیال برگشتم و هر دو شب هم دعوا داشتیم ولی من چیزی از اون دعواها ننوشتم! به اینکه گلپسر مریضه و من باز هم از مریضیش و از اینکه عیال حتی نتونسته به گلپسر وقتی من نیستم غذا بده، چیزی ننوشتم! به اینکه دکتر فقط دماغ رو عمل کرده و خیلی ها فکر میکنند که با زیبا شدن اون مشکلات حل میشه و فکر میکنند که دکتر عقلش رو هم عمل کرده، و من باز هم چیزی ننوشتم!

ننوشتم از اینکه بهم میگن تو روحیه ات تاثیر میزاره، ولی من هیچی حس نمیکنم! از اینکه خیلی ها مشکل مارو فقط تو تفاوتهای ظاهرمون میبینند هم چیزی ننوشتم!

ننوشتم از اینکه دنیا هنوز همونطور از مشرق به مغرب داره میچرخه و تا زمانی که خورشید از شرق در میاد و از غرب میره پایین همه چیز همینطور خواهد موند! همه چیز! همه همه همه همه چیز!!!!!! میفهمی؟!!

 

-----

آه که این‌طور

سررسید دفتر روز است نه شب
عشق سوادی شبانه‌ست که دراز است و قلندر پیدا
جان به جان‌آفرین تسلیم نمی‌شود!
بازگشت همه به سوی او نیست!

آه که این‌طور
آه پس که این‌طور

دست به قنداق نمی‌رود
تفنگ غلاف می‌شود
جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود!!!
روز به شب نمی‌نشیند
روز به شب نمی‌نشیند


آه که این‌طور
آه پس که این‌طور
آه که این‌طور
آه پس که این‌طور

بهرام گور از پله بالا نمی‌رود
آهو به دست هیچ‌کس آرام نیست
غزل در کوچه روانه نیست
غزل در کوچه روانه نیست


آه که این‌طور

معشوق همیشه پابرجاست
تکرار نمی‌شود همه چیز

شب وصل قبل از تولد نیست

عقل یک لاستیک فرسوده نیست، گیر کرده در گل و لای

مغز نیست یک مخابرات متروکه

مغز نیست یک مخابرات متروکه

مغز نیست یک مخابرات متروکه


آه که این‌طور
آه که این‌طور...

سفر اصفهان!

از سفر اصفهان چیز زیادی ندارم که بگم جز اینکه:

۱- موقع رفتن پدر گرامی گفتند که من هم باهاتون میام. آمدند و با هم رفتیم

۲- به وزیر جنگ گفتم میرم خونه داییم و بعد از چند سال میخوام ببینمشون. با استقبال ایشون فهمیدم که بابا همش تعارفه!! جالب اینجاست که بابا میگفت اگه خونشون شلوغ نبود میموندیم!!! پیر زن خیلی تعارف کرد!! گفتم بابا جان اینها همش تعارفه و توی آن اتاق کسانی بودند که میخوان سر به تن هیچ کدممون نباشه و حتی برای سلام به خودشون زحمت بیرون آمدن از اتاق رو ندادند و از صدای خنده هاشون و بچه اشون فهمیدم که آنها هم هستند!!

۳- به دایی جان هم گفتم میرم خونه مادرزن و پیش عیال و رفتم خونه یکی از دوستهام!

۴- از صبح شنبه و اولین ساعات روز این موبایل بنده شروع کردند به زنگ خوردن و کار و کار و کار!! یعنی اینطوری بگم که دیروز فهمیدم که حتی یک روز هم نمیتونم شرکا گرامی رو به حال خودشون رها کنم و خیالم راحت باشه که مشکلی پیش نمیاد و کارها انجام میشه! امروز هم مطمئن شدم که درست فهمیدم چون یک ضرر 4 میلیون تومانی داشت بهمون وارد میشد! از این عصبانی بودم امروز که دیروز گفته بودم که چکاری باید انجام بدهند و ...

۵- رفتم سری به خانه دوران جوانی زدم. کوچه هنوز مثل سابق بود. هنوز شماره پلاکی که با رنگ قرمز نوشته بودم روی دیوار سرجاش بود. خونه هم خالی از سکنه بود. یاد اون روزها بخیر.

۶- زاینده رود پر آب و زیبا! خیلی از خیابونها هنوز هم همان بو رو میدادند. اما در کل شهر توسط تعداد زیادی پل هوایی و زیر گذر و رو گذر مورد حمله قرار گرفته بود و بوی مدرنیته میومد!

۷- موقع برگشتن هم یک پیرمرد با یک پژو آردی زد تو در ماشین و .... پلیس آمد و گفت مهندس (نمیدونم کجای پیشونی من نوشته مهندس!) این بدبخته گناه داره و ... من هم مثل همیشه، بیخیخیل!! هر وفت میرم اصفهان این در تصادف میکنه! یا عیال میزنه تو ستون پارکینگ خونه خواهرش یا...

۸- برگشتنی هم با اجازه بزرگترها بعد از چند سال سرعت ماشین رو از 200 رد کردم. فکر کنین توی اون موقع شب تو اون اتوبان خلوت و تاریک یک خودرو ملی با سرعت بالای 200 از کنار یک ب ام و پلاک توریستی که داره 120 تا میره رد بشه! پلاکش هم اروپایی بود! سرعت آنقدر بالا بود که نتونستم ببینم مال کجا! ولی یارو با خودش میگه این ایرانی ها عجب ماشینهایی دارند!! یا عجب مخهایی ندارند! یا عجب جراتی دارند! یا ...

 

 

بدرود.

جای همه خالی (2)


سلام سلام صدتا سلام به همه شماهایی که هنوز هم یادایام رو میخونین.

دیشب جای همتون حسابی خالی بود. خوب گفته بودم که تولد یکی از همسایه ها بود و فرهاد هم از فرصت سوءاستفاده کرد و میتینگ دوم یادایام رو راه انداخت. توی میتینگ اول دو تا از خواننده ها رو که تاحالا ندیده بودم و اونها هم همدیگه رو نیدیده بودند دیدیم. تو این یکی هم باز همونطور شد. اما اتفاق جالب میتینگ دوم این بود که یه سری آدم رفتند به تولد یکی که تاحالا ندیده بودندش و صاحب مجلس هم مهمونهاش رو ندیده بود! اصولاً با اتفاقهای عجیب و غریب حال میکنم. این تولد (میتینگ) هم خیلی جالب و نو بود و البته به خوبی و خوشی هم برگذار شد و فکر میکنم که به همه خوش گذشت.

خوب البته نشان دهنده اینه که اکثر آدمهایی که کاملاً اتفاقی مسیرشون به یادایام خورده و خوندنش و موندگار شدند شخصیتهایی شبیه به هم دارند و حتی اگه همدیگر رو ندیده باشند میشه فهمید که به هم شبیه هستند و واقعاً جمع کوچک اما دوست داشتنی هستند.

اون سولماز نامرد هم یکی طلبش!! مگه دستم بهش نرسه!

گلپر عزیز و شوهرش هم حسابی زحمت کشیدند که باز تشکر.

راستی داشت یادم میرفت، همسایه هی با فرهاد کل انداخت که نتیجه هم آخرش توی مهمونی مشخص نشد اما از اونجایی که خدا یار بی پناهانه، بعد از مهمونی طی یک تماس تلفنی بازنده خودش اقرار کرد!!

راستی یک اتفاق جدید دیگه هم افتاد اون هم این بود که آقای شوهر همسایه رو مجبور کردم که...

امروز صبح هم قرار بود ببرمش کوه که یک ضرب المثل معروف میگه که : آن مرد حال نداشت و نیامد!

جریان آن مرد حال نداشت و نیامد رو میدونی چیه؟ برای اونهایی که نشنیدن میگم. کتابها فارسی دبستان رو میخواستم بومی کنند. یعنی بر اساس فرهنگ بومی هر منطقه کتاب مخصوص چاپ کنند. نتیجه هم شد این:

جراید: کتاب فارسی مدارس بومی می‌شود...

مشهد: آن مرد با شمع آمد،

اصفهان: آن مرد پول دارد،

آبادان: آن مرد آن شب با عینک ریبن آمد،

شیراز: آن مرد حال نداشت و نیامد،

سنندج: آن مرد سبیل دارد،

زاهدان: آن مرد را کشتند،

اردبیل: آن مرد بار بُرد،

قزوین: آن مرد با یک بچه آمد،

رشت: آن مرد رفت، بابا آمد

 

من هم دیگه یواش یواش جمع کنم برم اصفهان. اومدم گزارش میتنینگ دوم رو بنویسم و برم. خدا رو چه دیدی! شاید دیگه فرهادی نبود که بیاد و گزارش بده! جاده است و هزار پیچ و خم و ...

اگه عمری بود باز اومدم باز هم میام و براتون چرت و پرت مینویسم.

یاران یادایام، ایام به کامتون و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم.

بدرود

کارم درسته!

خیلی وقته که از خودم نگفتم و خودم رو تحویل نگرفتم. فردا هم که میتینگ دوم یادایامی هاست. همچین میگم میتینگ انگار 200 نفر دارن جمع میشن! فوقش سه چهار نفر میخواهیم بخاطر همسایه دور هم جمع بشیم و ...

راستش حالم گرفته بود اما دیدم که باید نشان بدم که من آدم خاصی هستم. من از اونها نیستم که با یک شکست بخوام کم بیارم و خودم رو ببازم و غمباد بگیرم. البته اشتباه نکنین، از اونهایی هم نیستم که بازی باخته رو الکی بخوام کش بدم و توس درجا بزنم به امید اینکه شاید ببرم! نه، بازی که تمام شد دیگه تمام شده و وقتی گفتند برگه ها بالا دیگه وقت تمامه، برگه رو مثل بچه آدم تحویل میدم و میرم پی کارم.

پاس شد که چه بهتر، نشد التماس! باز هم نشد به درک!!

یاد دوران دانشجویی و نمره گرفتنها هم بخیر! اون موقع هم آدم عجیب و غریبی بودم. یادمه که 5.25 بهم داده بود استاد احمق آن هم بخاطر اینکه بهش گفته بودند که عشقش با من ریخته رو هم! یعنی دانشجویی که استاد عزیز عاشقش بود و میخواست بگیرتش اونو نمیخواست و فکر میکرد که اون دانشجو دوست دختر منه!!

بعد از همین استاد بعد از 10 دقیقه حرف زدن 10 گرفتم! چه حالی کردم اونروز! احمق یادش رفته بود چرا به من نمره نداده و فکر میکرد تو برگه ام چیزی ننوشتم و خلاصه من هم سریع تا تنور داغ بود گفتم استاد نمیخواد برگه ام رو دوباره صحیح کنی من میدونم توش هیچی ننوشتم همینطوری .... 10 رو گرفتم!

ایول به خودم برای اون روز!

یه بار دیگه هم به یکی از دوستام یک استاد دیگه داده بود 7. بنده خدا دوست من هم هرکار کرد نتونست استاد رو پیدا کنه تا باهاش صحبت کنه. یک روز مونده بود به انتخاب واحد ترم بعد راه افتادم تو دانشگاههای مختلف و بالاخره استاد رو تو یک دانشگاه دیگه خفت کردم و 7 یکی دیگه رو کردم 10!!

چقدر اون روز خوشحال بودم! فردای اون روز با چه حس خوبی رفتم دانشگاه. به اون دوست گفتم که برات نمره گرفتم و استاد فلانی میاد که نمره ها رو نهایی کنه. باورش نمیشد. حتی تا لحظه ای که نمره ها رو تو برد زدند هم باورش نمیشد. بعد هم اون جریان مثل توپ همه حا صدا کرد که فلانی برای فلانی رفته 7 رو کرده 10!!

یادش بخیر. چه شوری داشتم اون روزها!

الان هم دارم! هنوزم جوونم و هنوز هم شادم و شاداب و سر زنده! الان هم میرم ونک خرید درمانی!!

چه حالی بده!!

عیال میاد و باز جیغ میزنه که چرا تنها رفتی خرید!!!

بیخیخیل!

 

بدرود.

جون ما به لب رسید.

قصه اینجا که رسید، جون ما به لب رسید!

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را           برای این همه ناباور خیال پرست!

تصور کن برای گناه نکرده مجازات بشی و بدون هیچ محاکمه ای برات حکم ببرن و بدون هیچ اعلامی و حق اعتراضی به اجرا بزارن و تقققققق!!! بهت شلیک کنند و ...

اینجاست که میگی اشتباه میکردی! تو اصلاً آدم شناس خوبی نیستی و  اگه هم بودی باید بک تجدید نظر کنی. میدونی خوب شناختی اما یادت رفته که میگن وقتی کبوتر با کلاغ همنشین می شود ، بالهایش همچنان سفید میمانند اما دلش سیاه میشود!! بالاخره بز گر گله رو هم گر کرد و دیگه جون ما هم به لب رسید!

آمار یادایام هم وضعیت این ماه رو حتی با وجود بعضی اتفاقات خوب وحشتناک نشون میده!! دی ماه داره رکورد کل تاریخ یادایام رو میشکنه!

صبح داشتم به این فکر میکردم که زمانی بدبینی ها دوستی رو اذیت میکرد و شکی که بهش داشتند حسابی کلافه اش میکرد و بارها و بارها باعث تنش شده بود! اما حالا همون آدم خودش شده بود مثل...

بیخیخیل!

من اینجا رسماً اعلام میکنم که جونم به لب رسیده و از خدا میخوام که مسئولیت رو از دوشم برداره. اصلاً من میخوام که استعفا بدم! چند ماهه که دارم میگم این سیمها اتصالی کرده و اشتباهی دارم چیزهایی رو میفهمم که به من مزبوط نیست، اما ظاهراً گوش شنوایی نیست!

از طرفی میگم حیفه! این همه تلاش کردی، اذیت شدی، تمامش کن و شر کار رو بکن، از طرفی هم میبینم که بابا نرود میخ آهنین بر سنگ!!

چند ماه پیش گفتم که خلایق هر چه لایق، حالا هم تکرار میکنم حرفم رو!

------

هی تو، تویی که باز میخوای وبلاگ رو باز کنی و دری وری بگی، یادت نره که قبلاً هم این کار رو کردی و بعد پشیمون شدی و گفتی منو ببخش! پس چیزی نگو و کاری نکن که باز هم بیای و بگی منو ببخش!! همونطور که من ماشین دزد نبودم و یک تهمت بود٬ ...

من بخشیدم. همه چیز رو. هر بدی که بهم شد. هر تهمتی که زده شد. هر ناسزایی، هر فشار عصبی، همه و همه رو بخشیدم. اما دیگه نمیزارم تکرار بشه!!

میفهمی؟؟؟!!!!!!

 

ترجمه آن پست دوست داشتنی توسط مبصر (پریسا)

  1. زندگی عادلانه نیست ، با این حال زیباست.
  2. وقتی شک دارید فقط یک قدم کوچک بردارید.
  3. زندگی کوتاه تر از آن است که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.
  4. خودتان را خیلی جدی نگیرید ، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند..
  5. هر ماه کارت اعتباری خودرا پرداخت کنید.
  6. مجبور نیستید همه بحث و جدلها را به نفع خود تمام کنید ،نظر مخالف خودتان را هم بپذیرید.
  7. وقتی با کسی گریه کنید بهبودی و سلامتی شما بیشتر ازموقعی است که تنها گریه کنید.
  8. هیچ اشکالی ندارد که از دست خدا عصبانی بشوید ،او می پذیرد.
  9. برای زمان بازنشستگی پول ذخیره کنید و اینکار را با اولین چک دریافتی خود شروع کنید.
  10. وقتی چیزی به شکلات تبدیل شود، مقاومت آن از بین میرود.
  11. با گذشته خود صلح کنید ، تا زمان حال شما خراب نشود.
  12. بگذارید فرزندانتان فریاد زدن شما را ببینند.
  13. زندگی خود را با زندگی دیگران مقایسه نکنید، شما از هدف و یا زندگی آنها چیزی نمی دانید.
  14. اگر رابطه ای به عنوان  یک راز باید نگه داشته شود خودتان را وارد آن نکنید.
  15. ممکن است همه چیز با یک چشم به هم زدن تغییر کندولی نگران نباشید ،خدا هیچوقت چشم به هم نمیزند.
  16. زندگی خیلی کوتاهه واسه افسوس خوردن . یا مشغول زندگی شو یا بمیر  (م.ز)
  17.  تو از عهده ی هر کاری ( مشکلی ) برمیای اگه امروز ثابت قدم باشی (پیشی)
  18. نویسنده می نویسد پس اگر میخواهید نویسنده شوید بنویسید.
  19. هنوز هم دیر نشده است که دوران بچگی شادی داشته باشید ، اما برای دومین بار بستگی به خودتان دارد.
  20. اگر موقع این رسیده که به دنبال چیزی که تو زندگی عاشقش هستید برین، نه نگویید.
  21. شمع روشن کنید ، زیباترین ملافه را استفاده کنید و برای روز مبادا و یا روز خاص نگه ندارید، امروز همان روز خاص است.
  22. آماده بشوید و به گردش بروید..
  23.  در حال حاظر غیر عادی باش ، منتظر  زمان پیری و پوشیدن رنگ بنفش  نباشید.
  24. مهمترین عضو بدن مغز است.
  25. هیچکس به جز شما مسئول شادی شما نخواهد بود.
  26. همه مشکلات را با این جمله بسنجید ( آیا تا 5 سال آینده این مسئله اهمیتی خواهد داشت؟)
  27. همیشه زندگی را انتخاب کنید.
  28. همه را برای همه چیز ببخش.
  29. اینکه مردم در مورد شما چه فکری می کنند ، ارتباطی به شما ندارد.
  30. زمان همه چیز راحل میکند ..به زمان وقت بدهید.
  31. شرایط هر چه قدر خوب یا بد باشد بالاخره تغییر میکند.
  32. شغل شما در زمان بیماری به دادتان نمی رسد، این دوستان شما هستند ، با آنها در تماس باشید.
  33. معجزه را باور کن.
  34. خدا شما را دوست دارد چون او خداست ،نه به خاطر اینکه کاری انجام داده اید یا نداده اید.
  35. چیزی که تو را به کشتن ندهد تو را قوی میکند.
  36. پیر شدن بهتر از گزینه ی دیگه است: جوون مردن. (پیشی)      
  37. بچه های شما فقط یک بار دوران بچگی را طی می کنند ، آن را خاطره انگیز کنید
  38. واسه ما مسلمونا این میشه: قرآن (سوره) بخونین ، اونا همه ی احساسات آدم رو نشون می دن. (پیشی)
  39. هر روز بیرون بروید معجزه هرجایی ممکن است در انتظار شما باشد.
  40. ما اگه مشکلاتمون رو پرت می کردیم تو تپه ی مشکلات و با مال بقیه مفایسه می کردیم، باز همون مشکلات خودمون رو بر میداشتیم. ( چون دیگران با مشکلات بزرگتری دست و پنجه نرم می کنن) (پیشی)       
  41. زندگی رو حسابرسی نکن (نقد نکن) . بلند شو و بهترین استفاده رو ازش ببر. (پیشی)        
  42. خود را از هر چیزی که سودمند ، زیبا و شادی بخش نیست خلاص کنید.
  43. چیزی که درپایان اهمیت دارد این است که شما عاشق بودید.
  44. حسادت هدر دادن وقت است ،تو الان به همه آنچه که نیاز داری رسیده ای.
  45. بهترینها هنوز در راهند.
  46. مهم نیست که چه حسی داری ،بلند شو لباس شیک بپوش وبیرون برو.
  47. نفس عمیق بکشید ذهن شما آرام می شود.
  48. تا چیزی را نخواهید ، آن را به دست نمی آورید.
  49. انفاق کنید. ( ببخشید از داشته هاتون) (پیشی)       
  50.  زندگی با یک روبان بسته نشده اما زندگی یک هدیه است.

 

خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب ورنجیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام وزنده بودنم خاری است

به تنگ چشمی مردم زوال پرست


داستان نیمه تمام (قسمت آخر!!)

(دیگه نقطه چین نمیزارم! هر وقت من احمق نقطه چین گذاشتم به من کوساله بگین نذار!!!)

------

بینایی: ماشین سوژه تو کوچه داره دیده میشه. گوشه سمت راست کوچه پارک شده و یک پزو 206 هم اون جلو پارک شده. قربان متاسفم اما…

میشه گفت که همه اعضای هیئت کنترل با هم آه کشیدند و جو بدی بر کل سیستم بدن حاکم شد.

گزارشهای بد از همه سیستمها به مرکز کنترل ارسال میشد و رییس هم دیگه میکروفن رو گذاشته بود زمشن و سرش رو توی دستش گرفته بود.

احساسات هم از اتاق خارج شد. حتی عقل هم قاطی کرده بود.

مثل همین الان من!!

عقل که دیگه حالا رییس بود میکروفن رو برداشت و کنترل سیستم رو بدست گرفت. یک سی دی دیگه توی پخش ماشین رفت تا شاید انرژی از دست رفته برگرده.

اما ….

عقل سعی کرد ماشین رو برسونه به محل کار. سعی میکرد که نشون بده که هیچ اتفاقی نیفتاده. اما هیچ کدوم از اعضا اون طور که باید رفتار نمیکردند و بدن اون بدن قبل نبود. ماشین رسید به جلوی در پارکینگ محل کار.

بدن از ماشین پیاده شد تا در رو باز کنه. وقتی برگشت تو ماشین دید که داره موبایل زنگ میخوره. زنگی که از لحظه ترک اون کوچه منتظرش بود. گوشی از کیف موبایل خارج شد اما شماره ناشناس بود. عقل به دستها دستور داد که جواب بدن. دستور کار این بود که اگه سوژه بود تماس قطع بشه. این دستوری بود که از عقل که التن رییس کل بدن بود صادر شده بود!

شنوایی: قربان سوژه است! کمی دستپاچه به نظر میرسه و با صدایی لرزان تقاضای انجام کاری رو داره!

رییس پرید و میکروفن رو گرفت و گفت جریان چیه؟! انجام بدین براش!

کل اعضای مرکز کنترل شروع کردند به هم هممه. عقل هم تسلیم شد و اجازه داد که ببینه جریان چیه.

شنوایی» قربان سوژه کتک خورده. اوضاع هیچ خوب نیبست!

رییس کوشی رو برداشت تا صدای سوژه رو بشنوه.

سوژه: تا حد مرگ کتک خوردم. یه زحمتی برات دارم لطفاً ….

رییس گوش داد و به درخواستهای سوژه عمل کرد. با وجود اینکه همه سوژه از خط قرمز گذشته بود ولی همه اعضا ساکت بودند و گذاشتند که باز هم به سوژه کمک بشه.

..-----

کنترل بدن باز به دست رییس افتاده بود. اون روز باز هم سوژه ملاقات شد و کل بدن سعی کردند که حتی با خریدن خطر به سوژه آرامش بدن و اوضاع رو درست کنند. با وجود اینکه همه از دست سوژه ناراحت بودند اما کمکش کردند و روی خطای سوژه چشم پوشی کردند. حتی آقای مخالف و عقل و همه و همه دست به دست هم دادند تا سوژه رو از اون حال در بیارند و کمکش کنند.

سوژه در حد مرگ کتک خورده بود.گ

به بدترین وجه تحقیر شده بود.

بدترین وجه!!! از این بدتر نمیشد!!

بدن حتی تصور این رو هم نمیکرد که روزی کسی که عاشقش بوده به این روز بیفته و اینقدر تحقیر بشه و اینقدر کتم بخوره و اینقدر از اصل خودش دور بشه!!

این غیر ممکن بود! اما اتفاق افتاده بود. مدتها بود که مرکز کنترل از این غیر ممکن ها زیاد دیده بود!

مثل همین امشب!
-----

اون روز بدن از جون مایه گذاشت تا همه چیز روبراه بشه و به سوژه کمک کنه. چندین هفته همه تلاشش رو کرد تا سوژه بتونه از این منجلاب بیرون بیاد. وقتی میگم همه تلاش یعنی چیزی ماورای توانش. چیزی بالاتر از اون که هر کسی ممکنه بکنه. نتیجه هم آن شد که سوژه از مسیر انحراف نجات پیدا کرد!

شما باور میکنید؟

درست حدس زدید!

سوژه دیگه از دست رفته.

سوژه باز هم اونجا دیده شده.

سوژه دیگه به درد نمیخوره!

آن موقع که مرکز کنترل به زمین و زمان چنگ مینداخت تا کاری بکنند و جلوی سوژه رو بگیرند همه مثل کبک سرشون رو کردند زیر برف تا هیچی نبینند. بدن رو تک و تنها گذاشتند و حتی بهش تهمت زدند و گفتند تو برای خودت میخوای!!

چشمشون رو بستند و نخواستند ببینند که سوژه با یک معتاد عوضی ریختخ رو هم و اون داره زندگیش رو تباه میکنه!

به بدن تهمت زدند و گفتند تو داری مزاهم سوژه و خانوادش میشی! مثل آدمهای بی مسئولیت خودشون رو کشیدند کنار و سوژه بدبخت رو با مشکل بزرگش تنها گذاشتند غافل از اینکه اون نمیتونه! به اخطار ها هم بی توجه بودند! نتیجه شد اینکه این داستان نیمه تمام هیچ وقت تمام نشد و سوژه برای همیشه در دام افتاد!!

حالا تویی که ادعای تحصیلات و فهم و شعور و فرهنگ داری، بیا و دریاب! بیا و ببین مرکز کنترل براس سوژه چه کرد و چه کمکی کرد و تو احمق چیکار کردی جز بدتر کردن اوضاع و بستن چشمت روی سرنوشت سوژه بیچاره که هیچ کس رو جز تو نداشت!

--------

سخن آخر: خدا سوژه رو بیامرزه چون مرگش نزدیکه! چون همه اون پیشبینی های مرکز کنترل مو به مو اتفاق افتادند و چیزی جز مرگ در انتظار اون نیست.

تو غربت نشین هم باز چشمت رو ببند و مثل احمقها نفهم که چی به چیه!!

با عذاب وجدانت چیکار میکنی؟؟؟!!!!!! تو مسئولی. میفهمی؟!! شک دارم!

--------------

پ ن:

چند تا توضیح این داستان احتیاج داره

اول که بالا رفتیم دوغ بود٬ پایین آمدیم ماست بود٬ قصه ما راست بود!

دوم اینکه تمام اون اعضای محترم هیئت کنترل نشان دهنده شخصیتهای مختلف فرهاد هستند. بالاخره خردادی باید چند شخصیت داشته باشه!

سوم اینکه تمام این گفتگو ها و جلساتی که توی مرکز کنترل گرفته میشد دقیقاْ توی ذهن من در جریان بودند.

سوژه یک دوسته. خودش اینجا رو میخونه و دیدید که کامنت هم گذاشته. هیچ دروغی در کار نیست و متاسفانه راسته راسته!!

و آخر هم اینکه طی یک انقلاب درونی و کودتا مانند دیشب رییس سابق از مقامش خلع شد و حالا دیگه همه چیز دست عقله!

عقل نمیتونه احساساتی بنویسه و ممکنه که از جزابیت وبلاگ و زندگی فرهاد کم بشه!

تولد همسایه.

برای اونهایی که کامنتها رو نمیخونند و برای جلوگیری از هر گونه تهمت بی معرفتی و نامردی و این حرفها از حالا یک پست اختصاصی جدا میزارم برای میتینگ بعدی!

بله. درست خوندید. میتینگ بعدی یادایامی ها که همانا جشن تولد همسایه خوبمون گلپر خانم گل گلاب میباشد.

تولد ایشون سه شنبه 22 دی ماه هست. به این ترتیب از همه دوستان رسماً دعوت میشه که توی یک جشن کوچولو شرکت کنند.

روز پیشنهادی سه شنبه یا پنجشنبه.

گلپر جان میگن که بهتره 5 شنبه باشه اما من به شخصه ترجیح میدم که همون 3 شنبه باشه.

ساعت هم بهتره که بعد از ساعت کاری باشه که بیشتر دوستان بتونن بیان.

محل میتینگ هم به نظر من همون آینه ونک خوبه. کافی شاپ آینه ونک واقع در خیابان ونک نرسیده به کردستان مجتمع تجاری آینه ونک. هر کسی بلد نیست از سولماز بپرسه!!

اما اگه کسی پیشنهاد دیگه ای داره بگه.

اونهایی که میان تو همین پست اسمشون رو بگن و آدرس ایمیلشون رو بزارن. میتونین هم از تماس با فرهاد استفاده کنین و پیام خصوصی بزارین و شماره تلفنتون رو بدید تا تلفنی هماهنگ کنیم.

ضمناً گلپر خانم هم اگه دوست داشتن آدرس وبلاگشون رو برای بقیه بزارن که بیشتر بشناسنشون!

دوستان شهرستانی هم اگه بیان که هزار برابر ازشون ممنون میشیم. تهران آمدن خیلی هم سخت نیستا!!

دوستان خارج از کشور هم کادوهاشون رو با پست بفرستند به آدرس من!!!

شوخی کردم. آرزو میکنم که دوستان خارج نشین قابل بدونند و هر وقت آمدند اطلاع بدند تا یک میتینگ مخصوص آنها هم بزاریم. نه اینکه بیان و برن و صداش رو هم در نیارن!

اونهایی هم که نمیتونند بیان ایران (مشکلات سیاسی و ...) برای ایران نشین ها دعا کنند تا ......

 ...........................

به امید دیدار همه

-----------

پ ن:

پنجشنبه قطعی شد

تا این لحظه این دوستان اعلام کردند که تشریف میارند:

۱- فرهاد

۲- سولماز

۳- پریسا

۴- پیشی (شیرین)


محل هم منزل گلپر جان هست که باهم هماهنگ میکنیم. اگه کسی میهواد بیاد سریعاْ اعلام کنه تا هماهنگ بشیم برای رفتن.

این پست تا فردا ظهر هست و هر کس میخواد بیاد سریع کامنت بزاره که بعد برش میدارم و دلخوری پیش نیاد که چرا خبر نکردی!!

ساعت ۶:۳۰ تصویب شد.