الان از اون لحظاتیه که خستگی و عصبانیت بدجوری خر گلوم رو گرفته و داره فشار میده! دلم میخواد یکی رو بکشم!!!
آره!
مگه من چی کمتر از یک قاتله!!!
یا یکی رو بزنم.
نمیدونم.
نه
من این کاره نیستم.
اما دلم میخواد که یک تصادف محکم و خفن داشته باشم!!
خیلی وقتها پیش میاد که دلم میخواد محکم بزنم به یک جایی! یا یک چیزی. یا یک ماشین دیگه! خیلی محکم. مطمئناً برای همین که میدونم اکه بیمه بدنه داشته باشم خیلی راحت اینکار رو میکنم هیچ وقت سراغ بیمه بدنه نرفتم!
با ماشین قبلی یکبار رفتم توی جدول و جوی آب!
وقتی ماشین داغون شد دل فرهاد هم آروم شد!
خدا رحم کنه!
فکر کنم امشب دیگه نوبته این یکی ماشین هم رسیده!
همیشه تو ذهنم تصور میکنم که یک روزی با یک تصادف وحشتناک که ماشین از شدت سرعت روی هوا پرواز میکنه و دور خودش میچرخه تیکه تیکه هاش پرت میشه به این طرف و اون طرف، فرهاد هم ماموریتش تو این دنیا تمام میشه!!!
کسی چه میدونه. شاید امشب از اون شبهاست که من دوباره دیوونه میشم و پام رو از روی گاز بر نمیدارم.
شاید.
عصبانی ام.
عصبانی
خیلی خیلی خیلی عصبانی!!!!
یک چیزی داره گلوم رو فشار میده!!
کنایه مینویسم.
گنگ مینویسم.
اما عشقم کشیده که گنگ بنویسم.
عشقم کشیده که کنایه دار باشه
عشقم کشیده که عصبانی باشم.
عشقم خیلی چیزهای دیگه هم کشیده!
نمیدونی چه حالی میده صدای ولوم ضبط ماشین رو بیاری روی 55 و ساب ووفر ماشین کل ماشین رو به لرزه بندازه و از همه جای ماشین صدای گوم گوم گوم در بیاد و تو هم پات رو تا ته روی گاز فشار بدی و اخم کنی و فقط به گاز فکر کنی!!
چه حالی میده بفهمی ترمز ماشین هم خرابه!
اون هم لحظه آخر!!
عصبانی ام!
از صبح تا حالا مثل مرغ پر کنده دارم بالا و پایین میپرم. الان هم آمدم بگم که فال حافظ دیشب این بود:
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میدارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
هزارتا حرف و سخن پشت این فال هست و هزار کیلو انرژی مثبت میشه ازش گرفت!
وقت کنم ادامه داستان رو مینویسم.
بدرود
نشسته بود جلوم. به نظر ضعیف شده بود. میشد ضعف و خستگی و استرس رو از تمام رفتارهاش ببینی. از این طرف و اون طرف نگاه کردنهاش. از به ساعت و موبایلش نگاه کردن و ...
سیستم رفت روی پخش کننده خورکار انرژی مثبت و موج مثبت از طرف من توی فضا پخش میشد.
..........
از سیستم بینایی به مرکز کنترل، از سیستم بینایی به مرکز کنترل، مرکز کنترل صدای منو دارین؟
از مرکز کنترل به سیستم بینایی به گوشم. آخرین دریافتهای خودتون رو بگین. تو مرکز کنترل جلسه اضطراری برای این مورد تشکیل شده. همه به گوشیم.
مرکز کنترل سوژه مورد نظر خیلی آشفته به نظر میاد. همش از یک چیزی نگرانه! همش به ساعتش نگاه میکنه. فکر کنم دیرش شده!! بررسی های ما میگه که انرژیش خیلی کمه و پیشنهاد میکنیم که کمی انرژی مثبت بدین!
سیستم بینایی شما وضایفتون تعریف شده است. شما فقط باید یگین که اون بیرون چه خبره! مگه شهر هرته! این ما هستیم که تصمیم میگیریم که انرژی بدیم با ندیم!!!
مرکز کنترل پیام دریافت شد!
...
آقایون و خانمهای محترم، طیق اطلاعات دریافتی از مرکز بینایی وضعیت سوژه خوب نیست! بهتره که زودتر یک فکری بکنین!
آقا جان این گزارش مرکز شنوایی چی شد پس؟؟
اوه! حق با شماست. همین الان پیگیری میکنم!
...
از مرکز کنترل به مرکز شنوایی، از مرکز کنترل به مرکز شنوایی، معلوم هست اونجا چه غلطی دارین میکنین؟!! کل هیت منتظر اون گزارش لعنتی شما هستند!
از مرکز شنوایی به مرکز کنترل. معذرت میخوام. راستش ما خودمون هم باورمون نمیشد که نتیجه گزارشمون این باشه. همش فکر میکنیم توی گیرنده های ما مشکلی هست. آخه داده های ما با داده های قبلی سوژه سازگاری نداره. فکر میکنیم مشکلی هست. یا این سوژه اون سوژه نیست یا دستگاهها کالیبره نیستند! به هر حال گزارش ما میگه که سوژه دچار لرزش در صدا شده و استرس رو در تون صدا میشه تشخیص داد. نفس نفس زدنها که ممکنه مال فعالیت بدنی زیاد یا باز هم استرس باشه توی داده های دریافتی مشهوده. اما کاهی وقتها یک دفعه داده ها با داده های چند ماه پیش مطابقت دارند و رسایی صدا میگه که دستگاهها سالم هستند و سوژه همون سوژه است. لطفاً تایید کنید که داده های دریافتی از مرکز بینایی میگن سوژه درسته تا ما از سردرگمی در بیاییم و دنبال عیب توی دستگاهها نباشیم.
مرکز شنوایی تایید میکنیم که سوژه همان سوژه است و دستگاهها هم درست هستند و گزارش شما هم با گزارشهای بقیه دستگاهها مطابفت دارند. تمام
....
خانمها و آقایان گزارش مرکز شنوایی رو هم شنیدید. شما را به خدا زودتر تصمیمی بگیرین! سوژه داره از دست میره!!
میگم آقا شما یک گزارش هم از مرکز بویایی بگیرین تا ما بهتر تصمیم بگیریم.
آقا جان من میگم سوژه داره از دست میره شما میفرمایین مرکز بویایی؟!!! بابا اینجا آخه جایی نیست که یگم بلند شه ببینه طرف چه بویی میده که! انگار یادتون رفته اینجا کافی شاپه و اینجا هم ج ا ایرانه!!
به نظرم باید کمی از ذخایر انرژی مثبت رو بفرستیم به مرکز تکلم تا با انرژی مثبتی که از تون صدای ما خارج میشه کمی سوژه رو آرامتر کنیم.
من موافقم. تو این فاصله هم به مرکز بویایی میگیم تا کمی تحقیق بکنه!
.....
از مرکز کنترل به مخزن انرژی ها مثبت. صدای منو دارین؟
بله قربان. دیگه چی شده؟ شیر کجا رو باز کنیم؟ از الان بگم که انرژی زیادی برامون نمونده ها!!
.............
این پست نصفه کاره موند و دیگه هم لزومی به ادامه این داستان نمیبینم.
.................
خوب یکساعت به مخیله محترممون فشار آوردم و نوشتم اما همش پرید!
میگن نباید همزمان چندتا کار رو با هم انجام دادا!! شده جریان من. داشتم مینوشتم که تصمیم گرفتم به سری هم بزنم به مملکت ببینم چه خبره که به علت عطوفت د و ل ت م ه ر پ ر و ر و جریانات این چند روزه شیر اینترنت رو حسابی بسته و باعث شد کامپیوتر بد بخت ما تعجب کنه از این همه فشار اینترنت و هنگ کنه!!
بگذریم. به این جریانات آخر پستم اشاره میکنم.
غرض از نوشتن این پست اینه که بگم امشب شب یلداست! شب یلدا یعنی کمر طولانی بودن شب شکسته میشه و از این به بعد شبها کوتاهتر میشن و روزها شروع میکنن به بلندتر شدن! این یک نشونه است! نشونه اینکه قدرت شب همیشگی نیست و بالاخره دوران حکومت روز میرسه. یعنی اینکه سیاهی کوتاه میشه و سفیدی طولانی تر!
آرزوهای شب یلدای پارسال رو خوب یادمه! خیلی هم خوب یادمه! امسال تمدیدش میکنم. کمی هم توش تغییر میدم! فکر کنم باید آرزو کمی دقیقتر باشه.
دیروز روز خوبی بود. اما شوک بزرگی بر سبزها وارد شد. و البته بر قرمزها بیشتر! چون واقعاً نمیدونند چه خاکی به سرشون بمالند! مراسم پشت مراسم. یکی از دوستان نقلی میکرد از یکی از سیاسیون که میگفته واقعاً دیگه نمیدونند چیکار باید بکنند. میزنند جری تر میشن. یکی رو میگیری ده تا میان بیرون! مراسم پشت مراسم!
حالا هم که پیر سبز با مردنش خاری شد به چشم دیکتا تور ! هفتمش هم که مسادف میشه با عاشورا! چه شود!
دیشب تو بی بی سی فارسی مصاحبه ای از پیر سبز رو گذاشته بود. خیلی جالب بود. خیلی. هرچند اشک منو در آورد که چه آدم خوبی بود و منو شرمنده کرد که همه رو با یک چوب میزدم. به این باور رسیدم که همه اونهایی که بعد از 57 آمدند سر کار برای پول و چاپیدن مملکت و به تاراج بردن ایران نیومده بودند. بعضی خا واقعاً خالصانه آمده بودند جلو و بعد هم شدند خاری به چشم رییس گلادیاتورها! آرزوی همچین مرگ با سعادتی رو باید به گور ببره!
بابا یکی بیاد این فرهاد رو از برق بکشه تا دودمانش رو به باد نداده!!
..............
خیلی دلم میخواد یک پست پرانرژی بنویسم. فکر میکنم لازم دارم! شاید تا اینجا نشستم تا ترافیک شب یلدا کمتر بشه و بعد برم سمت خونه بنویسم!
..............
دوستان سبزم، یلداتون مبارک، براتون آرزوهای سبز دارم. شما هم منو از دعاهای سبزتون محروم نکنین.
بدرود
برای یکی از همسایه ها داشتم کامنت میزاشتم که بدجوری غرق شدم تو رویا! منو با اون پستش برد به دوران نوجوانی و جوانی و ته کوچه تنهایی!!
کامنت من براش اینه:
اون جاده رو دوست دارم.
یادمه زمانی اونجاها تمدن کمتر بود و از سنگ فرشهای شیک هیچ خبری نبود. جاده ای که میرفت تا ته کوچه تنهایی من!
یادمه که وقتی نوجوون بودم هروقت دلم میگرفت میگفتم دارم میرم تا ته کوچه تنهایی. پیاده با با دوچرخه مبردم به راه. از کنار رودخونه میرفتم تو همون جاده! جاده ای که انگار تمام نداره!!
سالها بعد که ماشین سوار شده بودم هم با ماشین میرفتم. گاهی هم شب! تند مبرفتم و چراغهای ماشین رو هم خاموش میکردم! یکبار هم نزدیک بود برم توی رودخونه!!!
یاد اون جاده بخیر!!

......
نمیدونم منظور این همسایه همون جاده ای که منو بهش برد یا نه. اما منظور من جاده ای هست کنار رودخانه ای که از وسط یک شهر بزرگ میگذره! جاده ای که زمانی از یک بیشه میگذشت و حالا دیگه فکر نمیکنم از اون بیشه چیزی مونده باشه!
جاده ای که دوران نوجوانی و جوانی من رو بیاد میاره. جاده ای زیبای زیبای زیبا. اگه دلم برای اون شهر تنگ بشه مطمناً برای اون رودخونه اش و اون بیشه اش تنگ میشه. چه روزهایی رو که تا شب تو اون جاده بسر میکردیم. با دوستهای خوب و بد! و چه شبهایی رو که به صبح میرسوندیم! چه دورانی بود دوران بی کلگی و دوران کارهای احمقانه!
..........
یه شب ماشین همسایه رو گرفته بودم که برم دم یکی از میدونهای شهر تا بسته ای رو که عمع جان با اتوبوس فرستاده بودند رو بگیرم. بسته رو گرفتم و ساعت شده بود 2 بعد از نصف شب. یکی از دوستهام هم باهام بود که مثلاً تنها نباشم و نترسم!! فکر میکنم 17 یا 18 سالم بود. یکبار که توی میدون آنقدر تند پیچیدم که یکی از چرخهای رنو رضوان خانم (رضوان خانم همسایه روبرویی بود و دوست مادرم) از روی زمین بلند شد! خوب من چه میدونستم رنو اینقدر فزرتیه! خلاصه کلی جیغ زدیم! بعد هم رفتم همون جاده مورد بحث! جاده رو من حفظ بودم. از بس با موتور و ماشین و دوچرخه رفته بودم اون جاده رو! توی کل کل با رفیقم که من جاده رو حفظم چراغها رو خاموش کردم و میروندم! آخه این رفیق من میگفتم بواش برو و من میگفتم نترس بابا من این جاده رو حفظم و تند میرفتم! چراغها خاموش بود و من میرفتم که یهو دیدم ماشین از یه جایی پرت شد پایین! دو پایی رفتم رو ترمز. ماشین توی خاکها لیز خورد و بالاخره وایساد. چراغها رو روشن کردم دیدم که فقط خاکهای به هوا بلند شده پیداست. چند دقیقه ای گذشت و خاکها نشست و جیغ ما دو تا رفت رو هوا و بعد هم خنده! جلومون رودخونه بود. یه جا جاده پیچیده بود و آقایی که ادعای حفظ بودن جاده رو داشت نپیچیده بود! جفتمون از ترس نزدیک بود که....
ماشین رو با بدبختی از اونجا در آوردیم! رفیقم میگفت من که که بخورم دیگه بشینم کنار دست تو!! (برو بچزی که مال اون شهر هستند میفهمند چی میگم!)
برگشتنی هم بعد از چند دقیقه که یواش رفتم باز همون آش و همون کاسه!!
فرداش رضوان خانم به مامانم گفته بود آقا فرهاد شما خیلی با ماشین خوب تا میکنه. حس میکنم ماشینمون کمی بهتر و سریعتر از قبلش میره!! چند وفت یبار بیاد یه دور با ماشین ما بزنه تا نفسش باز بشه! مامانم هم گفته بود باشه اما آنقدر نفسش رو برات باز میکنه که نفسش کلاً بند میاد!!

..........
پ ن: راستی اون همسایه که ادعای رانندگی داشت چی شد؟! قرار بود به مسابقه فرمول وان راه بندازه!!
..........
بدرود
بعضی وقتها دلت گرفته و دلت میخواد یجوری بازش کنی که....
......
اون موقع حالا اگه یک عیالی پیدا بشه و بهت گیر بده بدتر اندر بدتر میشی! هرچی هم بهش میگی بابا بیخیال انقدر گیر نده به من در به در! اما کو گوش شنوا! کاری میکنه که از کوره در بری و بگی که بابا ولم کن بزار ببینم چه گهی دارم میخورم!
بعد هم ناراحت میشه که چرا با من اینطوری حرف میزنی!!
میگی د آخه عزیز من این چه سوالیه که میپرسی داری با کی حرف میزنی! اصلاً به شما چه مربوطه که من با کی دارم حرف میزنم! حتماً دارم یا یک خری حرف میزنم که واجبه و باید حرف بزنم! اصلاً مشکل تو چیه با حرف زدن من! اصلاً...
هی تو میپری به اون که به تو چه و هی اون میپره به تو که به من ربط داره!
آخرش هم میگی تورو خدا بس کن این بحث مسخره رو!!
........
اعصابت یه جواریی خورده! دلت میخواد بشینی و بنویسی و بنویسی و بنویسی و بنویسی و....
آنقدر بنویسی که خالی بشی. اما باز مرض همیشگی میاد و خرت رو میگیره و باز.....
بیخیال!
بیخیال
بیخیال
....
وبلاگ خودت رو باز میکنی و میزاری شجریان برات چه جه بزنه و با بیت بیتش میری به فضا! با خودت فکر میکنی که تا شجریان هست چرا باید شیشه بزنی و بری فضا! کافیه چشمهات رو ببندی و شجریان رو گوش کنی و تا میگه پای آن سرو روان اشک روانی داشتم، بزاری اشکت سرازیر بشه و بری تو فضا!
به همین راحتی و بدون عوارض بعد میشه با شجریان و یادایام رفت تو آسمونها، رفت تو خاطرات!
... درد بی عشقی زجانم برده طاقت ...........
... ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم....
میدونین چیه، فقط برای همسایه ها دعا نکنین! برای فرهاد هم دعا کنین!
...................
جمعه خوبی داشته باشین. محشر و عالی! من هم بدجوری هوس بهشت زهرا کردم!
شاید آرامش اونجا باشه! الکی نیست که میگن طرف مرد و به آرامش ابدی رسید. شاید آرامش ابدی تو قبرستانه!
یاد بهشت زهرا رفتن هم بخیر!!
میرم.
فردا میرم.
بدرود....
یک ساعتی هست که نشستم زل زدم به صفحه نمایش و تو فکرم که چطور بنویسم و از این حالت دل گرفتگی در بیام. اما همش نوشتم و پاک کردم!
هی مینویسم و هی پاک میکنم تا نکنه حرفی بزنم که نباید بگم. راه میرم و قدم میزنم تا شاید راهی پیدا کنم. خسته میشم و میشینم و از پشت پنجره به بیرون نگاه میکنم تا شاید از آسمون و کوچه و خیابون الهام بگیرم که باز هم ...
بارون داره میاد. آسمون هم بعد از چند روز زیبایی باز دلش گرفت و باز زد زیر گریه! آسمون هم باز از ظلم آدمهای مدعی مردانگیش دلش گرفت!
هیچ دقت کردین اونهایی که خیلی ادعای مردی و مردانگی دارند از همه نامردترند؟!
بیخیال!
زبان را باید در کام گرفت و دم بر نیاورد تا مبادا آزرده شود خواب پریشان عزیزی! حالا چرا نباید این خواب پریشان آزرده بشه هم نه تو دانی و نه من!!

از این کانال و اون کانال کردن ذهن من هم میشه فهمید که درگیری ذهنیش باز زیاد شده. آخه گله دارم. من از دست خدا هم گله دارم!
چرا وقتی یک چیزی رو مینویسی که بشه دیگه هیچ کس نباید و نمیتونه عوضش کنه؟!
بیخیال!
زبان را ... نفسهای آخره اهریمنه عاشقه!
التماس دعا........
بدرود
اندر حکایت ما در استخدام منشی
شرکت کوچولو موچولویه ما یواش یواش داره بزرگ میشه و اعضای محترم هیات مدیره تصمیم گرفتند که یک عدد منشی محترمه مکرمه رو در محل نصب منشی بعد از یک سال نصب کنند! خلاصه به دوستان گفتیم که یک نفر مطمئن رو معرفی کنند برای سمت منشی گری. همینکه تلفنها رو جواب بدهند کافیه. چند نفری آمدند برای مصاحبه. هر کسی میومد فقط از جلوی من رد میشد و میرفت توی یک اتاق دیگه و صحبت و گفتگو و فرم پر کردن و میرفتند. بعد فرمها میومد روی میز بنده حقیر و میخوندم که چی نوشتند و میشنیدم که چی گفتند. یکی با مادرش میومد و همش مادرش جواب میداد، یکی با تیپ فشن که به قول این شریک ما 1 میلیون پول لباسهاش بود و یکی هم یک جور دیگه.
با یکی از دوستان که صحبت میکردم میگفت آگهی بده روزنامه تا بفهمی دنیا چه خبره، که البته با مخالفت من مواجه شد چون میخواستم که حتی الامکان آشنا باشه طرف.
یک مورد خیلی برام جالب بود و تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. یک خانم متاهل 28 ساله، لیسانس مهندسی کشاورزی، زبان خوب (پیشنهاد تدریس در آموزشگاه زبان سفیر داشتند)، دوره مکاتبات بازرگانی و انگلیسی دیده بودند، الان هم جایی دیگه مشغول کار بودند، ظاهر خوبی داشتند و خوب هم حرف میزدند. حقوق درخواستی: 250 تومان!!!
همه گفتند همین خوبه. عالیه. همین رو بگیریم. اما باز من مخالفت کردم!
چرا؟! بابا حیف بود همچین کسی با همچین حقوقی بیاد کار کنه. خدا وکیلی ظلم بود در حقش. نبود؟!! صدای همه در آمد که باز این فرهاد حس انسان دوستانش گل کرد! میگفتند بابا ایشون خودشون میخوان بیان اینجا! محیط کار فعلیشون رو دوست ندارند و میخوان بیان اینجا. شما اگه میخوای لطف کنی بگیرش برای خودمون. باز هم من گفتم نه! جور دیگه ای هم میشه لطف کرد. معرفیش کردم به یکی دیگه از دوستان که اونجا استخدام بشه با حقوق حدود 500
امروز هم یکی دیگه از کسانی که فرم پر کرده بودند رو گفتم آمد شرکت و باهاش صحبت کردم. (مصاحبه) بعد هم باز کمی دلم سوخت و با وجود اینکه میتونستم کس بهتری رو بگیرم گفتم شما قبولی و از شنبه بیا سر کار. وای نمیدونین چقدر خوشحال شده بود. شادی رو تو چشمهاش میشد دید. کاش پشیمون نشم!! آخه بچه ها کمی ترسوندنم. گفتند این بهش میومد پر رو باشه! من هم گفتم نه بابا. این مال جنوب شهره. اونجا همینطوری حرف میزنند. کمی فرق دارن با شماها!
............................
این م.ز. هم آدم رو مجبور میکنه به جملات کلیدی (به قول خودش همون سخن روز!)
چند روزی هست چندتا جمله رو دلم نشسته میخوام بگم اما باز دچار همون خودسانسوریه مزمن میشم. اما امروز تصمیم گرفتم که بگم
۱-سگ زرد برادر شغاله!
۲-توبه گرگ مرگه
۳-خر هم فقط یکبار از یک سوراخ گزیده میشه!
۴-تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز!
۵-ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است
۶-جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته!
۷-چو بینی که نابینا است و چاه است چو خاموش بنشینی گناه است!
۸-...........
خیلی چیزهای دیگه هم هست که میتونین خودتون حدس بزنین.
........................
در رابطه با آقا همسر معتاد هم بگم که نه من قراره معتاد بشم و نه قراره تجدید فراش کنم که این سوال رو مطرح کردم! همینطوری خواستم بدونم جواب اون سوال چی میتونه باشه. البته شاید به درد کسی هم بخوره!!
........................
در جواب گلپر عزیز هم که پیشنهادات خوبی دادند باید بگم که ممنونم از راهنماییت. باور کن تاثیرش بیش از اونی بود که خودم فکرش رو میکردم. تهدید برای بعضی ها لازمه! ماها تا زور بالای سرمون نباشه تغییر نمیکنیم. البته این خواصیت اینرسی که توی همه هست و توی ما ایرانی ها بیشتر!
ولی میدونی عزیز مشکل من اینه که کمی احساسی عمل میکنم و بعضی وقتها یهو دلم میسوزه و کار رو خراب میکنم. اما قول میدم که این من هم تغییر کنم و از نسل منقرض شده آدمهای راستین و رحم دل دوری کنم!!
بابا ما هم حق زندگی داریم دیگه! مگه نه؟!!
........................
چندتا از همسایه ها دعا لازم دارند. میدونم که تا ندونین جریان چیه و چی میخوان نمیتونین براشون دعا کنین. من هم مجبورم که نگم برای چی دعا کنین. پس سربسته دعا کنین. اوس کریم خودش میفهمه که برای کی هست و چی هست! شاید خود اون همسایه ها هم نمیدونن که منظور من کیه. شاید دارین با این دعا برای خودتون دعا میکنین! منظورم رو میفهمین؟!
پس اینطور دعا کنین: خدایا، این دوست من که واسطه دوستیم باهاش یادایامه به آرامش احتیاج داره و حاجتی داره. حاجتش رو بر آورده کن و آرامش رو تقدیمش کن. آمین
......................
ما دوستان تعدادمون به تعداد انگشتان دست نمیرسه. شاید هم کمی بیشتر. اما شک ندارم که همه دلهاتون صافه و دریایی. پس دعاهاتون میگیره. مدیون فرهاد نشین یک جمله رو از ته دل بگین و دعا کنین! شاید خنده داره اما بخاطر من تو دلتون بخندین و دعا کنین!
دوستتون دارم
بدرود
قصه اینجا که رسید، جون ما به لب رسید!
ولی باز هم بیخیال. هنوز کارد به استخوان نرسیده که!!
چی شده مگه؟!
هیچی بابا! ایال میخوان بینی محترمه را عمل کنند! حالا کجا؟! اصفهان. پیش همون دکتری که خواهر گرامیشان عمل کردند!! امر فرمودند که بنده هم یکبار برای روز عمل برم بیمارستان و بعد هم برگردم تهران و چند روز بعد دوباره برم دنبالشون و بیارمشون تهران!!
من هم مخالفت کردم و .....
.............
بدرود
دو روزه که خودم رو علاف یک دوربین کردم و بعد از دو روز کلنجار رفتن با دوربین بد بخت فهمیدم که مشکل دوربین بی نوا نبوده و اکسس پوینت لامصب خرابه!
دوربین رو فرستادم سر پروژه و به بچه ها گفتم نصب کردند. حالا کجا؟! توی خیابون! چه خیابونی؟ حقانی نزدیکهای ونک! بچه ها زنگ زدند که فلانی هرکاری میکنیم این دوربین وصل نمیشه. خرابه. من هم داد و بیداد که بعد از این همه وقت هنوز یک دوربین ساده رو یاد نگرفتین نصب کنین! (دوربین وایرلسه و همچسن ساده هم نیستا، بین خودمون بمونه!) یکبار نشد شما برین سر یک پروژه و منو نکشونین اونجا!
خلاصه خودم بلند شدم رفتم اونجا. از ساعت 1 تا ساعت 4 داشتم بهش ور میرفتم. لامصب هرکاری کردم نشد! حالا تصور کنین آقای مهندس شخصاً با کت و شلوار و دک و پز تشریف بردند بالای نردبان وسط پیاده رو اون هم دم ایستگاه اتوبوس تو ونک!
یک دستش لپتاپ و یک دست هم به نردبان. خلاصه که فیلمی داشتیم. آخر هم کنف شدیم و دوربین رو باز کردیم و آوردیم شرکت. امروز هم دهن مهن دوربین رو صاف کردم و حالا فهمیدم که دوربین فلک زده هیچیش نبوده و عیب از جای دیگه است!!
اینجاست که چندین جای آدم با هم شروع میکند به ذوق ذوق از شدت سوزش!
...................
مشکل دوربین تقریباً حل شدو داشتم به این فکر میکردم که راه بیافتم تو این ترافیک به سمت خونه. اما دیدم دلم میخواد یک چند خطی بنویسم. این بود که فکر سرکش رو رها کردم تا ببینم چی از توش در میاد. یک سوال بدجوری ذهنم رو درگیر کرده. جوابهایی براش دارم اما یک جواب محکمتر میخوام براش. جواب این سوال که حالا اگه با یک معتاد ازدواج کنیم چی میشه؟ غیر از قضیه مالی دیگه چه عیبی داره؟ خوب بزار بکشه. مگه چی میشه؟!
واقعاً مگه چی میشه؟
خوب عمرش کمتره عیبی نداره! هزاران هزار آدم معمولی که معتاد هم نیستند زودی میمیرند! مرگ که دست ما نیست. شاید هم خدا خواست و نمرد!
بعضی وقتها هم بداخلاق میشه. خوب همیشه بهش میرسونیم تا بداخلاق هم نشه! اگه همیشه بهش برسه که بداخلاق نمیشه.
همیشه مریضه. خوب خیلی های دیگه هم هستند که معتاد نیستند و همیشه مریض هستند. فکر میکنیم این هم یکی از اونهاست.
میگن بی غیرت میشن! اما من به شخصه فکر نمیکنم که همچین اتفاقی بیفته.
میگن نسبت به طرفشون بی تفاوت میشن. اما من باز هم اینو قبول ندارم.
یاد یک وبلاگی افتادم که خیلی دوستش داشتم و همیشه میخوندمش. شبی که فروخته شدم. اما یهو نمیدونم کی وبلاگش رو هک کرد و دیگه ادامه داستان رو نفهمیدم. افسانه (نویسنده داستان) مدعی بود که داستان واقعی زندگی خودشه. دختری که پدرش معتاد بود و ...
اما ممکنه که این معتاد ما اینطوری نشه. بستگی به اراده آدم هم داره!! مگه نه؟!
البته ممکن هم هست بشه. ولی من آدم خوش بینی هستم و فکر میکنم که نمیشه.
برای تمام دلایل بالا جوابهای آوردم. اما برای این آخری که الان میگم دهنم بسته ماند و دیدم که این میتونه جلوی تصمیم کسی مثل منو برای ازدواج با یک معتاد بگیره.
اگه معتاد مرد باشه، این مرد قراره سکان زندگی یک خانواده رو به دستش بگیره. خانواده ای که با اعتماد کنترل تمام زندگیشون و آینده اشون رو دادن به دست این آقا. از نظر من یک معتاد هیچ وقت نمیتونه یک مدیر خوب باشه و این کشتی آسیب پذیر رو به مقصد برسونه. نمیتونه خوب و منطقی فکر کنه و تصمیم بگیره و حتی به تصمیمی که گرفته نمیتونه به خوبی عمل کنه. همیشه همه باید نگرانش باشند و حتی باهاش نمیشه یک مسافرت بی دردسر رفت. مخصوصاً مسافرتهای خارج از کشور (البته میشه رفت هلند). از همه بدتر باعث تحقیر خودش و پیرو اون خانوادش میشه.
اگه هم زن معتاد باشه که نمیشه بهش اطمینان کرد و به عنوان مادر قبولش کرد. نمیشه ازش توقع داشت کسی که زیر دستش بزرگ میشه انسانی خوب از آب در بیاد. باز هم مشکل اصلی اون زن برمیگرده به عدم توانایی مدیریت. مدیر خونه زنه دیگه. مگه نه؟!
جواب سوالم تکمیل شد. فکر کنم حالا دیگه بشه رفت سمت خونه.
بدرود
هیچ دقت کردین امروز چه روز قشنگی بود؟!
محشر بود! مدتها بود همچین روز قشنگی با مناظر به این زیبایی رو ندیده بودم!!
کوههای سفید و سیاه که سرک کشیده بودند و تهران بزرگ رو نگاه میکردند، و هوای تمیز و صاف که اجازه جلوه نمایی به کوهها رو داده بودند!!
خیلی خیلی زیبا و قشنگ بود!!

هرچی از زیبایی امروز بگم کم گفتم! کاش شبش هم شب خوبی باشه!!
هرچند با دعوای امروز عصر با عیال بعید میدونم.
بگذریم. بهتره که لذت این روز زیبا رو با پیشبینی شب خراب نکنم. شب هرچی میخواد بشه بشه. مهم نیست و مهم اینه که امروز روز قشنگی بود.
.................
پ ن:
بابا بیخیال این شاعر بد بخت بشین. حالا یه چیزی گفت. شما خوبان به خوبی خودتون ببخشید.
پست قبلی یک شعر از رهی گذاشته بودم دیدم بد نیست که این یکی رو هم بزارم.
این شعر رو من نگفتمااا!!!!! مسئولیتش هم با مرحوم شاعرش!
.................................................
کیــَم من، درد مندی، ناتوانی
اسیری، خسته ای، افسرده جانی
تذروی آشیان بر باد رفته
به دام افتاده ای، از یاد رفته
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد ِ بیمار
چو دل بیمار شد، مشکل شود کار
نه دمسازی، که با وی راز گویم
نه یاری، تا غم دل باز گویم
درین محفل چون من حسرت کِشی نیست
بسوز سینۀ من آتشی نیست
الهی در کمند زن نیـُفـتی
وگر افتی، بـروز من نیـُفتی
میان بر بسته چون خونخواره دشمن
دلازاری، بآزار ِ دل ِ من
دلم از خوی او، دمساز درد است
زن بد خو، بلای جان مرد است
زنان چون آتشند از تـــُند خویی
زن و آتش، ز یک جنسند گویی
نه تنها نامراد آن دل شکن باد
که نفرین خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حیله و فن
کم از نا پارسا زن، پارسا زن
زنان در مکر و حیلت گونه گونند
زیانند و فریبند و فسونند
چو زن یار کسان شد، مار، از او به
چون تر دامن بود گل، خار از او به
حذر کن، ز آن بُت نسرین برودوش
که هر دم با خَسی گردد هم آغوش
مَنِه در محفل عشرت، چراغی
کزو پروانه ای گیرد سراغی
میفشان دانه، در راه تذروی
که ماوا گیرد از سروی به سروی
وفاداری مجوی از زن، که بیجاست
کزین بر بَط نخیزد نغمۀ راست
درون کعبه، شوق دیر دارد
سری با تو، سری با غیر دارد
جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن، اندیشه ها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل، رنگ و بو را
ز دریا عُمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی، از گلبرگ نرمی
تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ ِتر، گراییدن به هر سوی
ز امواج خروشان، تند خویی
ز روز و شب، دورنگی ودورویی
صفا از صبح و شور انگیزی از می
شکر افشانی و شیرینی از نی
ز طبع زُهره، شادی آفرینی
ز پروین، شیوۀ بالا نشینی
ز آتش گرمی و دم سردی از آب
خیال انگیزی از شبهای ِ مهتاب
گرانسنگی، ز لعل کوهساری
سبُک روحی، ز مرغان بهاری
فریب از مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوی ِ فلک، تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ ِ تیز دندان، کینه جویی
ز طوطی، حرف ِ نا سنجیده گویی
ز باد ِ هرزه پو ، نا استواری
ز دور آسمان، نا پایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن، ریخت ایزد
ندارد در جهان، همتای دیگر
به دنیا دَر بود، دنیای ِ دیگر
ز طبع زن، به غیر از شر چه خواهی ؟
وزین موجود ِ افسونگر چه خواهی ؟
اگر زن، نو گل باغ جهان است
چرا چون خار، سرتا پا زبان است ؟
چه بودی، گر سراپا گوش بودی
چو گل با صد زبان خاموش بودی
چنین خواندم زمانی درکتابی
ز گفتار ِ حکیم ِ نکته یابی:
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در ِ دولت به رویش باز گردد
یکی آن شب، که با گوهر فشانی
رباید مُهر از گنجی که دانی
دگر روزی که گنجور هوس کیش
به خک اندر نهد گنجینه خویش
شادروان رهی معیری
تابستان
1327
ساعت 8 شده و تازه یک جلسه سراپا تنش رو با بدبختی و هزار دردسر تمام کردم! آره تمام کردم. چون سگ و گربه (دوتا از شرکای محترم!) افتاده بودند به جان هم و مثل همیشه فرهاد بود که باید وسط رو میگرفت و اینها جلوی خراب شدن همه چیز می ایستاد و یک تنه تنش به وجود آمده رو دفع میکرد و بقای شرکت رو ادامه میداد.
وسطهای جلسه بود که خسته شدم و چند دقیقه ای هیچی نمیشنیدم. فقط و فقط داشتم به خودم و زندگیم فکر میکردم. به اینکه همه جا فرهاد باید یه جوری بیاد آرامش رو تقدیم کنه به بقیه. آرامش نداشته رو چطوری میتونستم به جلسه ای که همه عصبانی بودند و داشتند چرت و پرت میگفتند بدم؟ یکی از شرکا هم که از همون اول جلسه با عصبانیت شروع کرد به حمله به یکی دیگه و اون طرف هم با نگاهای ملتمسانه اش دست به گریبان من شده بود که منو از زیر حملات این نجات بده! توی نگاهش میخوندم که میگفت تو مدیر عاملی و مسئولی و باید از من دفاع کنی. اون یکی هم آنچنان گارد گرفته بود و حمله میکرد و حرفهای بی ربطش رو تکرار میکرد که کل جلسه رو به هم ریخت و به همه حس بد و عصبانیت رو تزریق کرد. تازه هی هم منو گواه میگرفت و میخواست من هم تو جپهه اون باشم.
فرهاد هم کم آورد و گفت بس کنین. اینطوری نمیشه. اصلاً شراکت ماها اشتباهه. برین امشب فکرهاتون رو بکنین و ببینین میتونین با هم کار کنین یا نه. من که نیستم.
حقیقت دیدم بهتره که همونطور که تو خونه تهدید کردم اینجا هم همینکار رو بکنم. تهدید کردم به جدایی!!
چند دقیقه بعد یواش یواش جو عوض شد!
البته بگم که تهدید من کاملاً جدی بود. دیگه حوصله دعوا کردن بیرون از خونه رو نداشتم. دعوا مال خونه است!! اونها دعواهاشون رو میکنند و بعد میرن خونه با همسراشون خوش هستند و آرامش رو بدست میارن. اما من چی؟!
ولی خیلی برام جالب بود که تهدید من جواب داد. بعد هم مجبور شدم برای اولین بار برای همشون رییس بازی در بیارم و وظایفشون رو مشخص کنم. از دخالت تو کار همدیگه منعشون کنم و ...
خلاصه کنم که الان حسابی داغون بودم. کمی خوشحال از اینکه جلسه رو یه جورایی جمع کردم و به خیر گذشت. اما ناراحت از جو بد و انرژی منفی که بهم دادند.
آمدم و صفحه وبلاگم رو باز کردم و چندین بار به موزیک متن وبلاگ گوش کردم. صدای زیبا و آرامبخش شجریان با شعر جادویی رهی معیری.
بیت به بیت این شعر برام یادآوره خاطرات و احساسات منه! یک بار به دقت گوش کنید با بیت ها رو بخونین!
یادایامی که........ یادش بخیر.
بدرود.
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشق زجانم برده طاقت
ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمهها بودی مرا تا هم زبانی داشتم
هیف که مهر سکوت بر لب دارم و فکر نمیکنم به این زودی ها و شاید هم هیچ وقت نمیتونم مهر سکوت رو بردارم، مگر نه سفره دل رو باز میکردم و میگفتم که توی دل فرهاد چه حرفهایی جمع شده و دلش میخواد فریاد کنه.
هیف.
اما مهم نیست. مهم اینه که اشتباه نکنم. مهم اینه که زندگی جریان داره و من هنوز هستم و روزها و شبهایی هست که واقعاً از ته دل میگم که خدایا شکرت.
...........
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل، بی آرزو عاشق شدم!!
... همینطوری داشتم این ترانه رو گوش میکردم حال کردم بنویسمش!
ای وای اگر صیاد مرگ، غافل شود از یاد من، قدرم نداند!!!!
این یک تیکه اش بدجوری رفت رو مخم!
یعنی واقعاً تا هستی و قدرت رو نمیدونند و حتماً باید بمیری و نباشی تا بفهمند که چی بودی؟!
وای به دردی که درمان ندارد! فتادم به راهی که پایان ندارد!
یاد یکی از همسایه ها افتادم. حس کردم اون هم افتاده تو راهی که پایان نداره!!
یا شاید بهتر بگم چندتا از همسایه ها!!
یکی تو چرخه این که: مستقل میشم و میزارن اما پول ندارم، پول جور میکنم اما نمیزارن، سختمه میگن مستقل شو، مستقل میشم و نمیزارن و...
یکی تو چرخه: دوستش دارم عاشقمه، عاشقشم دوستم داره، جدا شدم دیگه بهش فکر نمیکنم، مینویسم تا فراموش کنم، میخونم یادم میاد که عاشقمه دوستش دارم و ...
یکی تو چرخه: همدیگه رو دوست نداریم اما با هم زندگی میکنیم، چون بچه نداریم جدا بشیم، بچه دار بشیم تا جدا نشیم، بچه دار نمیشیم پس جدا بشیم، میریم دکتر بچه دار میشیم، ما که همدیگه رو دوست نداریم پس چرا بچه دار بشیم؟!، همدیگه رو دوست نداریم اما با هم زندگی میکنیم و...
یکی هم تو چرخه باهاش حس خوب داشتم، بهم دروغ گفت، همیشه دروغ میگه، عاشقمه، دیگه دروغ نمیگه، حس خوب داشتم و ...
من هم که از همه بدتر! نمودار یادایامی هم دیگه خل شده! هی میره بالا هی میره پایین!
اما همه این سیکلها یک پایانی دارند. اون هم خارج شدن کامل از چرخه است که با حذف فیزیکی ممکنه. چون عمر دوباره نبوده کسی را!!
.......
این هم اختتامیه این پست:
اگه خواستین گوش کنین پلی کنین.
می روم و می برمت به کام طوفان
تا که یکسان بگذرد آب از سر ما
می سپرم دست تو را به دست هجران
تا که با هم تیره گردد اختر ما
موی من شد سپید ای جوانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را
شد چو آب روان زندگانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را
تو دلارای من یک شب عالم پریشان نبودی
تو که همپای من در وادی غم شتابان نبودی
تو ندانی غمم که ندانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را
گر چه بر جانم بلایی
دل فریبی ده تو دانی
با همه ی بی وفایی آرزوی قلب مایی
تو ندانی غمم که ندانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را
یکی بودیکی نبود.
زیر گنبد کبود یکی بود که گاهی بیش از یکی بود! حالا چرا؟ خوب معلومه چون خردادی بود!
جالبه که این آقای خردادی قصه ما اسمش هم چندتایی بود! حالا ما بهش میگیم فرهاد! شما هم بگین فرهاد.
فرهاد کلاس اول راهنمایی بود که از طرف مدرسه بردنشون اردو. کجا؟ قمصر کاشان.
روز خوبی بود. همه رو برده بودند اردو برای تفریح و البته درس گرفتن از طبیعت و زندگی!
راستی گفتن زندگی، چند وقتی هست خبری از زندگی نیستا!!؟؟؟ کسی خبری نداره؟!
اون روز رفتیم توی یک دره. اردیبهشت بود و اون دره مثل بهشت! پر از گل. کمی به کارگرهای گلابگیری برای جمع کردن گلها کمک کردیم و بعد هم رفتیم توی کارگاه تا با گلهایی که کنده بودیم گلاب درست کنیم. با دستگاهها آشنا شدیم و هر کسی هم یک شیشه گلاب برای خودش میگرفت. من هم یک شیشه بزرگ گلاب برداشتم تا برای مامانم بیارم به عنوان سوغاتی.
توی مسیر برگشتن به سمت مینی بوس از یک رود حونه رد میشدیم که پلش معلق بود. هنگام رفتن پای یکی از بچه ها سر خورد و داشت می افتاد توی رود خونه. من جلوش بودم. برگشتم که دستش رو بگیرم اما توی یک دستم شیشه گلاب بود و اون یکی هم کیف و ظرف غذا! بین دوست و ظرف غذا و شیشه گلاب باید فقط دو تا رو انتخاب میکردم. فرهاد هم که دوستش رو ول نمیکنه که! میکنه؟! عمراً
ظرف غذا از دست رها شد و رفت تو رودخونه و دوست نجات پیدا کرد و البته شیشه گلاب!
........
برگشت به منزل. دم در ورودی 3 تا پله بود. اومد بپره بقل مامان جونش و بگه که ببین برات سوغاتی آوردم و گلاب رو ببین که شیشه گلاب از دستش افتاد و شیشه شکست و همه گلابها تو پله ها رفت تا پایین!
دلش شکست! تازه بزرگ شده بود و اولین سوغاتی بودی که برای مامانش آورده بود! اما شکست!! غرورش هم اجازه نمیداد که گریه کنه! مامانش هم بقلش کرد و بوسیدش و گفت هیف! اما عیبی نداره پسرم. آنقدر برام سوغاتی بیاری که یادت بره!
اون هم بغضش رو خورد و رفت تو اتاقش و سعی کرد با قضیه مثل یک مرد برخورد کنه! خوب مرد که گریه نمیکنه که!
گریه نکرد و گفت که شکست که شکست! فدای سرم! یکی دیگه!
.........
از اون روز سالها میگذره. حالا هم فرهاد سعی میکنه که بگه شکست که شکست! فدای سرم!
شما چی؟ شما هم میگین فدای سرم؟!
اگه شیشه گلابتون بشکنه چیکار میکنین؟!
.................
پ ن1 :
............
پ ن2 :
اگه دیدین یکی براتون مایه میزاره و وقت میزاره با خودتون فکر کنین که ممکنه که دوستتون داشته باشه!
پ ن3:
جلوی ضرر رو هر وقت بگیرین منفعته!
پ ن4:
بیایین برای همدیگه دعا کنیم!
سلامی چو بوی خوش آشنایی.
گفتم بو دلم برای بوهای خوب بسی تنگ شد!
بیخیال.
هفته گذشته طی یک جلسه با عیال، بسیار محکم و مقتدرانه و تهدید آمیز سنگها را واکندم و گفتم که اگه اینجوری بخوای پیش بری به زودی زود با یک فروند دوست دختر آرامشی که در خانه ندارم رو بدست خواهم آورد. ایشون هم جپهه گرفتند فرمودند که من هم میخوام!
خلاصه اون شب باز هم کار بالا گرفت و نتیجه ای هم نگرفتیم و من هم تصمیم گرفتم که ....
اما از فرداش تغییرات را احساس کردم و حس کردم که با وجود اینکه بهش بر خورده بود و میگفت که نه، اما سعی میکرد که کمی جو رو آرومتر کنه و از تشنج بوجود آمده کم کنه. برای من هم فرقی نمیکنه که اون به زور قبول کرده که بهم رحم کنه و آرامشی هرچند اندک برام فراهم کنه یا خودش دلش میخواد! شرایط زندگی ما دیگه طوری نیست که بشه دنبال بهترین ها بود!
.........
دیروز هم که 16 آذر بود و احتمالاً میدونین که چه خبر بوده. من هم بعد از ماهها کمترین سهم ممکن رو در این روز داشتم و فقط کمی پیاده روی تو میدون فردوسی و تمام!
.........
دو هفته پیش برای یک پروژه کاری رفتم امین آباد! (تیمارستان) چندتایی هم از بیماران بستری شده اونجا رو دیدم! مسئولی که باهاش جلسه داشتم توضیح میداد که خیلی از بیماران بستری شده اینجا بخاطر مشکلات خانوادگیشون کارشون به اینجا کشیده! حتی مواردی هست که طرف میخواد زنش رو طلاق بده و مهریه اش رو نداره و ....
فرهاد در امین آباد پستی بود که میخواستم بنویسم اما بیخیالش شدم! بد نیست هر از گاهی سری به اونجا بزنیم و ببینیم که دنیا اینطوری ها هم که ما فکر میکنیم نیست و اعصاب آدمها هم از فولاد نیست و حتی اگه از فولاد هم باشه شکستنیه!
مواظب خودتون باشین که فاصله ما تا امین آباد فقط یک دیواره!
.............
هوا ابریه و کمی هم برف بارید که به همت باران بعد از اون هیچیش ننشست. هوای دل من هم بدک نیست! کمی دلتنگ روزهای خوب میشه و بعد دوباره فراموشی رو پیش میگیره و میچسبه به کار و زندگی کمی تا قسمتی معمولی!
............
میگن امشب قراره برف بیاد! کاش بیاد.
بدرود
در راستای اینکه پلیس یه کاربران اینترنت در ایران هشدار داده و در راستای اینکه بنده تصمیم گرفتم پستهای ماتم و عزا و درد و غم زیاد اون بالا نباشند توجه شما دوستان را جلب میکنم به دیدن کارتون فوق:

خورد و خسته جنازه ات رو ساعت 7 میرسونی خونه تا جبران کمبودت رو تو چند شب گذشته بکنی. قبل از ورود به خونه یک خنده یک دقیقه ای و با انرژی خودت رو میبری تو خونه. انرژی منفی همه جا رو گرفته اما تو با لبخند و شوخی و بازی با گلپسر انرژی ها رو دفع میکنی و سعی میکنی که روند زندگی رو حداقل برای یک شب هم که شده عوض کنی.
قافل از اینکه زیر حملات بی امان و پی در پی تیکه ها و انرژی منفی ایال چیزی برای گفتن نداری! کم میاری و میری تو لاک تدافعی و چیزی دور بر خودت نمیبینی جز موبایلت و موزیک مورد علاقه ات!
این چه فکریست؟
این چه جهانیست؟
.......
یکی دو ساعتی میگذره و میری که بخوابی. اما توی تخت خواب هم باز مورد حملات سنگین و سنگینتر توپخانه دشمن قرار میگیری. از کوره در میری و عصبانی و لرزان از شدت عصبانیت میدان جنگ رو ترک میکنی و برمیگردی و کاناپه و سعی میکنی که بخوابی!
........
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت.
.............
بهش میگفتم 7 ساله که یک روش و یک راه رو پیش گرفتی و نتیجه شده این! من تو این 7 سال 100 بار روش و راهم رو عوض کردم و سعی کردم که یه حوری با اون روش تو کنار بیام! اما نشد که نشد. شک ندارم که مشکل از توست چون من همه راه دیگه ای رو امتحان کردم و جواب نگرفتم!
میگه من رفتم پیش مشاور. مشاور بهم میگه که چیکار کنم.
گفتم خوب مشاور اینها رو گفته؟!
میگه مشارو گفته از هم جدا بشین! اما من نمیتونم!
بعد هم دعوا بالا میگیره و ....
................
بدرود
از همه دوستانی که لطف کردن و انگشتان مبارکشون رو صفحه کلید فشار دادند و نظرشون رو گفتند ممنونم. با این نظرها فهمیدم در مورد اکثر دوستان خوب برخورد کرده بودم و تصمیم این شد که به همین منوال ادامه بدم.
البته هنوز هم چند غایبی هست که ...
بیخیال. شادی قابل ندونستند...
اما چند روز پیش یک اتفاق بدی افتاد که من از توش یک شب خندان برای خانواده پدری در آوردم.
فکر میکنم یکشنبه بود که حدودهای ساعت 5 بابا زنگ زد که من تصادف کردم و ماشین دیگه راه نمیره و بلند شو بیا که یه جوری ماشین رو ببریم تا خونه. گفتم کجایی؟ گفتند عوارض تهران نزدیک های حرم. دم عوارضی زدم پشت یه ماشین دیگه!!
خیلی تعجب کردم. سالها بود که من یا بابا توی تصادف مقصر نبودیم. اما ضاهراً این بار ابوی محترم زده بودند ماشین جلویی را لوله کرده بودند.
رفتم خونه خودم و وسایل لازم برای بکسل کردن یک عدد دوو رو برداشتم و تازوندم به سمت عوارضی. حالا خونه ما کجاست؟ شمال غرب تهران. بالای کوه! آنقدر میری بالا که دیگه هوا خوبه و کثیف نیست. ماشین بابا کجاست؟ گفتم که! عوارضی. جنوب تهران. تهران هم که قربونش برم برای خودش کشوریه!!
خلاصه کنم به بچم (ماشین جان) گفتم اسب عزیزم تو مردی و میتونی! آخه بچم قبلاً هم یبار این دوو عزیز رو بکسل کرده بود. دو سال پیش شمال بودیم که جناب آقای دوو موتورشون خراب شد و دو تا شهر من بچم کشیدش و بعدش هم خودم نشستم پشتش و همونطور خراب تا تهران آوردمش!
اصولاً این آقا فرهاد که شما مطالبش رو میخونین خیلی تقصه! از بچه گیش هم همینطور بوده. خرابه و نمیشه و این حرفها هم حالیش نیست! میگه یالا!!
سرتون رو درد نیارم از عوارضی تا خونه پدری که اون هم دوتا کوچه پایین تر از خونه خودم دوو رو کشیدیم. من و بچم! شب هم رفتم خانه پدری و همه دور هم نشستیم به حرف زدن. ابوی محترم اعتراف کردند که اصفهان تهران را از اتوبان کاشان کمتر از 3 ساعته آمدند! این یعنی پرواز! من با بچم تو همین مسیر 220 تا پر کردم اما شد 3 ساعت! حالا چطور ایشون زیر 3 ساعت آمدند، بماند!
بابا داشت تعریف میکرد که وقتی منو بکسل کرده بودی داشتم از ترس سکته میکردم!
گفتم چرا؟
گفت آخه پسر خوب ماشین من که کلاً جلوش داغون شده و چراغ هم نداره و با این میله ای هم که تو بکسل کردی یک متر فاصله با ماشین تو داره. شب هم که هست. شما هم راهنما ماشینتون رو روشن کردین و نورش تو چشم من مثل هیپنوتیزم میمونه. حالا تو توی اتوبان آزادگان 110 تا هم باید بری؟؟!!!
من حتی جرات نمیکردم که دستم رو از فرمان بردارم تا بهت زنگ بزنم لامصب حالا صاف 110 تا بری عیبی نداره بعد با همون 110 تا و یک ماشین بکسل دنبال خودت سبقت هم میگیری و لایی هم میکشیو با همون 110 تا خروجی رو میپیچی میری بیرون؟؟؟!!!!
هرچی سعی میکردم که یه جوری حالیت کنم هم که نمیفهمیدی!!
...............
بعد هم من شروع کردم از خاطرات بکسل کردنهام تعریف کردن و تا ساعت 1 شب همه دور هم حسابی خندیدیم. یکیش که خیلی باحال بود. یک ماشین بدون ترمز رو بکسل کرده بودم و توی جاده مخصوص 100 تا میرفتم. ماشین ترمز که نداشت هیچی تو بارون برف پاک کن هم نداشت! بعد هم من یهو گازش رو گرفتم سبقت بگیرم که طناب پاره شد. زدم کنار دیدم یه چیزی مثل فشنگ از کنارم رد شد و دو نفر توش داشتند جیغ میزدند فررررهههههاااااااددددددد!!!!!! یکیشون هم میزد تو سر خودش!!
خلاصه که اگه از دوستان کسی به هیجان احتیاج داشت میتونه ماشینش رو خراب کنه و یگه فرهاد بیاد برای بکسل کردن!
................
خداییش من هم شر بودما!!!
یه بار هم ماشین بابا رو کش رفتم و باهاش رفتم یک شهر دیگه. 50 کیلومتر از شهر فاصله داشت. 17 سالم بود. گواهینامه هم نداشتم. ساعت 10 شب ماشین خراب شد. موبایل هم که نداشتم. یعنی اون موقعها موبایل مال ثروتمندان بود و ما هم از فقرا بودیم! زنگ زدم به یکی از دوستهام و آمد بکسلش کردیم. اون هم یا چی؟ با رنو! 50 کیلومتر مسیر رو با رنو بکسل کردیم. اون هم چه ماشینی؟ یک فورد اسپرت قدیمی که حسابی هم سنگین بود! خلاصه که رنو آخر مسیر دیگه راست نمیرفت و همیشه کج بود! بعد هم رفیقم فروختش!
.................
چند تا کلمه کلیدی مینویسم برای خودم!
2 لیوان الکل
3 عدد قرص آرامبخش
1 لیوان آب سر
کمر درد
...............
این دفعه آخره!
........................
بدرود
چند روز پیش یکی یه سری دری وری بهم گفت که کمی مغزم رو مشغول کرذ. البته در حد چند ثانیه! در حد چند ثانیه به این فکر میکردم که نکنه راست میگه؟!
اما خیلی زود این حس از من دور شد. چون واقعاً اون چیزی که از من توصیف کرده بود من نبدوم. پس اون حس بد رو با یک آه از خودم دور کردم و فقط افسوس اینکه چرا بعضی از ماها فکر میکنیم همه چیز رو خوب میفهمیم و بقیه حالیشون نیست، به دلم موند.
ولی خوب اون شخص با اون جملات این شک رو به دلم انداخته که کمی حواسم جمع باشه. یاد یک مراسمی افتادم. حتماً شماها هم از این قبیل مراسم دیدید. وقتی یک نفر میمیره و میخوان به خاک بسپارنش، همه آشناهاش دور جنازه جمع میشن. بعد هم یک نفر داد میزنه که آی کسایی که شما اینجا وایسادین. میگن اگه 40 نفر شهادت بدن که ایشون آدم خوبی بوده ایشون رو میبرن به بهشت. حالا من از شما ها میپرسم. ایشون چه جور آدمی بود؟!
بعد هم مردمی که جمع شدن با صدای بلند میگن که هوب آدمی بود! حالا از ته دل اونها کسی خبر نداره و من هم ندیدم کسی بگه آدم بدی بود!

با خودم فکر میکردم که اگه یه روزی جنازه منو بزارن توی تابوت و مردم دورم جمع بشن و یکی داد بزنه که این آقا فرهاد چجور آدمی بود؟ آیا 40 نفر از صمیم قلب میگن که خوب آدمی بود؟!
شک کردم! نشستم با خودم به شمردن آدمهایی که منو میشناسن. و اینکه کیا از ته دل میگن خوب آدمی بود.
حالا هم اومدم این سوال رو از شما میپرسم. میدونم که منو هوب نمیشناسین و جواب این سوال براتون سخته. اما در همون حد که میشناسین. اگخ بیایین بالای سر جنازه ام چی میگین؟!
قبل از اینکه شماها هم مثل همه اونهایی که سر جنازه هستند از روی عادت جواب بدین که خوب آدمی بود، چندتا نکته رو میگم که مد نظر داشته باشین و بعد جواب بدین. شاید تجدید نظر کنین.
اولاً که از همه اونهایی که خوندن خواهش میکنم حتماً جواب بدن. چون برام مهمه. میخوام تصمیم بگیرم که مسیری رو که آمدم رو ادامه بدم یا تغییر مسیر لازمه. این جوابها باعث میشه که بفهمم 40 نفر رو دارم یا نه! پس لطفاً جواب بدین.
دوم اینکه دوست نداریم چیزی جز حقیقت بشنوم. اگه هم کسی روش نمیشه که بگه آدم بدی هستم میتونه اسمش رو نزاره اما نظرش رو بگه. اما اونهایی که میگن خوبم بهتره اسمشون باشه.
منتظرم.
بدرود