یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

سفر پر سر و صدا

خوب ما هم بالاخره از  برگشتیم.

سفری که رفتنش همراه بود با هزارتا مساله و اما و اگر، و برگشتنش هم ناگهان طوفانی شد و باز هم روز از نو و روزی از نو!

دوستان بهتر از آب روان هم که به دو دسته تقصیم شده بودند. دسته ای موافق بردن عیال بودند و دسته ای هم مخالف. همه هم حق داشتند. هر کدام دلیلی داشتند که کاملاً منطقی بود و در نهایت فرهاد سردرگم دل رو زد به دریا و ...

و اما توی این چند روز. تا پنجشنبه مست غرور پیروزی بودم. با خودم فکر میکردم که یک موفقیت کاری خوب نصیبمون (شرکت) شده و شاید نقطه عطف کار من باشه و فصل جدیدی شروع خواهد شد و طبق پیشبینی یکی از دوستان بهتر از آب روان 5 سال دیگه آنچنان پول و پله ای به هم میزنم که بیا و ببین!

به همین دلیل هم نزدیک به 11 میلیون پول بی زبون رو خرج کردیم و سرمایه گذاری کردیم و طرف رو از کشور دشمن و موزمار (ایتالیا) کشوندیم اینجا و بعد از چند روز الافی و ببر و بیار، خوردیم تو سنگ!!

آقا یهو یکی رو آوردند و معرفی کردند که نماینده رسمی ما ایشون هستند و از این به بعد شما از ایشون بگیرین و ...

ما رو بگی، عرق یخ نشست رو بدنمون و هر سه نفر (دو تا از بچه های دیگه) روی مبل هتل استقلال ولو شدیم!

این شریک شاگرد اول ما که اگه جلوش رو نمیگرفتم میخواست جر بده مرتیکه رو!

البته شب قبلش من به یارو گفتم اروپایی ها همشون حرفشون حرفه اما ایتالیایی ها یه جورایی فرق دارند و ژن ایرانی دارند! یارو هم تایید کرد و گفت خیلی از اتفاقاتی که توی بازار شما می افته توی ایتالیا هم می افته. اما هیچ جای دیگه دنیا نمی افته! اینها مختص ایتالیا و ایرانه!

خلاصه که با اعصابی در هم و بر هم پنجشنبه شب رفتم خونه.

عیال و گلپسر هم که نبودند و من هم دو تا آرام بخش انداختم بالا و ساعت 9 رفتم که بخوابم. تازه خوابم برده بود که با صدای زنگ در بیدار شدم. در رو باز کردم دیدم عیال و گلپسر برگشتند!! تعجب کردم چون قرار نبود بیان! خلاصه من که از خواب بیدارم کرده بودند هیچ نگفتم و دوباره رفتم توی اتاق و در رو بستم و خوابیدم. صبح هم تا ساعت 11 خواب بودم. بعد هم بیدار شدم و یک چیزی خوردم و باز خوابیدم. غروب بیدار شدم که یک سر برم شرکت و یک سری خرت و پرت ها رو بردارم و بیام. ساعت 2 صبح هم قرار گذاشتم با شریک گرامی که برم دنبالش و با ماشین من بریم فرودگاه. عیال گفت من هم میام باهات. میخوام ببینم شرکتتون چه شکلی شده. گفتم تشریف بیارین. آمدند و رفتیم و جای هیچ کدامتون هم خالی نباشه تو راه برگشت باز هم مختصر دعوایی داشتیم و برگشتیم منزل. شام هم مختصر املتی میل نمودیم و سر شام باز ادامه دعوا و آخر سر من گفتم میدونی، به نظر من ما به درد هم نمیخوریم! تو خیلی خوبی و ماهی و حیفه توئه که حروم من بشی! ما به درد هم نمی خوریم و الکی 7 ساله که خودمون رو الاف کردیم.

حالا هم حرف آخر، اگه میخوای بیای که پاشو لباسها رو جمع کن اگه هم نه که من برم بخوابم. اون هم گفت حق با توست. ما به درد هم نمیخوریم. سفر هم نمیام!

رفتم توی تخت تا بخوابم. ساعت نزدیک های 12 بود. بیدارم کرد. میخواست سر حرف رو باز کنه تا شاید تغییری تو من بوجود بیاد.

(یک سیاستی در مورد گلپسر اجرا میکنم وقتی داره گریه میکنه. بهش میگم بابا جون بیا مردونه در موردش حرف بزنیم ببینیم چی شده که گریه میکنی. گریه نکن و قشنگ مردونه بگو چی شده. اون هم برای اینکه حرف بزنه گریه و قطع میکنه مثلاً میگه آدامس میخوام و نداریم! من هم مثلاً میگم بابا جون خوب این که گریه نداره فردا میخرم و اون هم میگه باشه و گریه تمام میشه!)

تصمیم گرفتم همون سیاست رو در مورد عیال بکار بگیرم. چند دقیقه ای از بیدار شدنم گذشته بود و عیال داشت میگفت که تو ال کردی و بل کردی غرغر میکرد که من حرفش رو قطع کردم که بیا بشینیم در موردش حرف بزنیم. غرغر رو ادامه داد که گفتم اینجوری که نمیشه! بیا درست و آروم حرف بزنیم ببینیم شاید بشه حلش کرد. خلاصه نیم ساعتی حرف زدم و آخرش ساعت 12:30 شب بود که عیال گفت معذرت میخوام و قول داد جبران کنه!!

خوشحال بودم. اون هم خوشحال بود که داره میاد. گفتم لطفاً سعی کن تکرار نشه. گفت قول میدم. من خوابیدم و عیال هم بلند شد تند تند چمدان رو ببنده.

ساعت 6 صبح یک فروند بویینگ 747 ما رو از تهران به مقصد دوبی برد. خداییش 747 تومنی 7 سنار با بقیه هواپیماها فرق داره. البته شاید هم یه خاطر علاقه خواص من به جنس آمریکاییه! اما چندین بار به خودم احسنت گفتم که یا 747 داریم میریم. آخه گلپسر وحشتناک از هواپیما میترسه. بعد از چند سقوط اخیر و دیدن صحنه ها تو تلویزیون حسابی از هواپیما میترسه. آخر هم بهش گفتیم با هلیکوپنر میریم تا راضی شده بیاد سوار بشه. اما تا از پنجره هواپیما بال و موتور رو دید جیغ و گریه که من نمیام الان سقوط میکنیم!

دیگه آنقدر من و مهموندارا باهاش حرف منطقی (مردونه) زدیم که آروم شد. بعد هم قبل اصلاً نفهمید کی بلند شد این هواپیما! موقع نشستن هم آنقدر نرم این هواپیما نشست که حتی از خواب بیدار نشد!

شنبه هم رفتیم تور صحرا و جای همه شماها خالی من که خیلی حال کردم. ولی اگه همن جای راننده ها بودم مطمئناً بیشتر حال میکردم. با اون ماشینها توی اون صحرا و کویر خیلی حال داد. شتر سواری و شام و بزن برقص! دی جی هم که ایرانی بود و ای ایران رو گذاشت و حسابی حالش رو بردیم! خیلی حس خوبی بود تو سرزمین دشمن اینجور همه ای ایران رو بخونن!

جونم براتون بگه که از فرداش هم من و شریک جان نمایشگاه و جلسه تو این شرکت و اون شرکت بودیم و دیروز هم برگشتیم.

آخ یادم رفت بگم یک شب هم رفتیم (همه با هم بجز گلپسر) دیسکو ایرانی. پسر آغاسی و چند تا خواننده دیگه بودند که روم به دیوار روم به دیوار شبیه کاواره و کلاب بود برای خودنمایی و مشتری یابی برای خانمهای محترمی که ... و البته خودنمایی چندتا خر مایه دار ایرانی که توی شاباش دادن تو کل بودند!

یکی دو ساعتی هم ما نشستیم و بهد هم رفتیم و خوابیدیم.

راستی در راستای عادی سازی روابط هم مشکلاتی بود که بماند! بابا من اگه شانس داشتم اسمم میشد شانس علی!

دیشب هم جای دشمنتون خالی دو ساعت و نیم توی ترافیک بودیم. از فرودگاه امام تا خونه. از دبی تهران 1 ساعت و 45 دقیقه و از فرودگاه تا حونه 2 ساعت و نیم! توی ترافیک هم باز جای دشمنتون خالی دعوامون شد دقیقاً فهمیدم که برگشتم. با تمام وجودم حس کردم که اینجا تهرانه و هونجاییه که هفته پیش بودم و آسمون هنوز همون رنگه زندگی هم!

.....................................

 

بدرود.

افریطه...

پریشب یک پست نوشتم از توی خونه. با موبایل. اما نمیدونم چرا هر کاری میکردم نمیشد. آخرش بیخیالش شدم.

دیشب این افریطه کاری کرد که من و بابام با هم دعوامون شد. بعد از 3 سال! نشست جلوی من و چشم دوخت تو چشم من و تا میتونست دروغ گفت. آنچنان هم مسلط بود و قشنگ دروغ میگفت که بابام باور کرد و کار و من بابام هم به جر و بحث کشیده شد و آخرش هم من از کوره در رفتم و ...

آخر شب بود و تنها برگشتن خونه. اون افریطه رو هم همونجا گذاشتم و گفتم شما میدونید و عروستون!! این دیگه زن من نیست و حق نداره پاش رو بزاره تو خونه من. کسی که بشینه جلوی من و بهم بر و بر نگاه کنه و دروغهای به این بزرگی بگه جاش تو اون خونه نیست!

داغون بودم. خیلی خیلی زیاد. بعد از مدتها باز آنچنان داغون بودم که حتی به سمند جان هم رحم نکردم و دو تا کوچه را آنچنان آمدم که صداش در آمد!

وارد خونه شدم. داستان همیشه گی تنها در خانه اما تنهای عصبانی و خشمگین و داغون!

بعد از مدتها از شدت فشار عصبی زار زار گریه کردم! گریستم و گریستم تا آروم بشم. اما...

توی اون وضع داشتم به ابن فکر میکردم که چرا کشی نیست که آرومم کنه؟! چرا الان که باید کسی باشه کسی نیست؟!

اون سالی یکبار این وضعیت رو بوجود میاره و سالی یکبار بین من یا بابام همچین دعوایی راه میندازه و سعی میکنه با متشنج کردن وضعیت آروم خونواده پدری از آب گل آلود ماهی بگیره و ...

این فکرها تو ذهنم بود و داشتم به خودم و بدبختیه خودم فکر میکردم که دیدم واقعاً غیر از دوستان بهتر از آب روانم کسی نمیتونه آرومم کنه.

ممنونم.

ممنونم.

ممنونم.

دیشب دقیقاً با تمام وجودم فهمیدم چرا تو مناظره تلویزیونی رییس جمهور سبزها وقتی رییس جمهور قرمزها دروغ میگفت از کوره در میرفت و به تته پته می افتاد!

...........................................................................

صبح رفتم بلیطهای اون افریطه (عیال سابق) و گلپسر رو پس بدم که فهمیدم نمیشه. پرواز چارتره و آژانس هم مهر گنده چارتر و غیر قابل برگشت زده روش!

نشستم و فکر کردم که چطور میتونم این موقعیت رو به نفع خودم عوض کنم. چندتا پیشنهاد هم داشتم و همه رو بالا و پایین کردم و تصور کردم اگه این راهکارها رو اجرا کنم چی میشه.

آخرش یک اس ام اس به این متن برای افرطه فرستادم:

میخواستم برم بلیطها رو پس بدم اما چون بهت قول داده بودم میبرمت. ببین من کجام و تو کجا! من برات چه میکنم و چی هستم و تو چی هستی! صبح شنبه حرکت.

نمیدونم کار درستی کردم یا نه. اما دلم میخواد که شرمنده بشه (خیلی خوشخیالم و ساده لوحانه دارم به تغییر فکر میکنم!) دلم میخواد تمام سعیم رو کرده باشم و یا خیال راحت تصمیم بگیرم.

هر چند تصمیم تقریباً معلومه!

..............................................

بدرود


 

 

من و نامجو.


چند سال پیش که اولین بار ترانه ای از محسن نامجو شنیدم کمی خنده ام گرفت. با خودم میگفتم این یارو دیوونه است. مخصوصاً ترانه زلف که شعر حافظ رو خونده بود!

اما کمی که گذشت و چند باری که گوش کردم از نوع خوندنش خوشم آمد. میدونین یک حریم شکنی خواصی رو شروع کرده بود. خیلی ها بهشون بر میخورد و ناراحت میشدند که شعر حافظ رو به سخره گرفته و حافظ رو باید طور دیگه ای که همیشه همه شنیدیم خوند! من هم با اونها هم عقیده بودم! اما بعد فهمیدم که اشتباه میکردم. فهمیدم که از خوندن اون لذت میبرم. شاید صد بار اون کلیپ تصویری زلف که زهرا امیرابراهیمی (زهره شوکت) توش بازی کرده بود رو تماشا کردم.

اولین بار هم که عکس نامجو رو دیدم فهمیدم که تصورم از چهره اش درست بوده و شبیه همونی بود که فکر میکردم.

کلاً از ساختار شکنی خوشم میاد! حال میکنم که یک چیزی اون جوری که تاحالا بوده دیگه نباشه. به همین دلیل از توع موسیقی محسن نامجو خوشم اومد. حالا هم که با زندانی بریدن برای قرآن خوندنش باز افتاده سر زبونها. خداییش قرآن خوندنش هم جالب بود!!

………..

۱۹ مهر ۱۳۸۱ !!!

امروز 19 مهره. یکی از تاریخهایی که توی شناسنامه من ثبت شده!

دقیقاً 19 مهر سال 81 بود که من دیگه مجرد نبودم! اتفاقی افتاد که فرهاد 21 ساله مجرد رو تبدیل کرد به یک آدم دیگه!

به همین سرعت 7 سال گذشت! 7 سال از بهترین سالهای عمر فرهاد رد شد و هنوز که هنوزه زندگی همون رنگ رو داره!

همون رنگ 19 مهر 1381!

اون شب اولین دعوای من و عیال بود! باور میکنید؟

بیش از یک سال بود که همدیگر رو میشناختیم و با هم دوست بودیم. اما هیچ وقت با هم دعوامون نشده بود! نمیدونم چرا و چطور یک سال بدون دعوا بود و از 19 مهر 1381 دعواها شروع شد!

اون شب هیچ وقت فکر نمیکردم که اینقدر دعواها طولانی بشه. یعنی 7 سال دو نفر دعوا کردند و هنوز هم دعوا میکنند!

اون شب بله برون بود. اول قرار بود فقظ بله برون باشه و فرداش بریم محضر برای عقد و جشن رو هم نیمه شعبان بگیریم. یادمه که یک هفته مانده بود به نیمه شعبان. شب قبل از بله برون پدر عیال فرمودند که من دخترم رو نمیفرستم محضر و عاقد بیاد خونه.

ما هم گفتیم چشم. عاقد میاد خونه. اون شب رفتیم برای بله برون و صحبتهای قبل از عقد. بعد از صحبتها زنگ زدند به عاقد تا بیاد. عاقد که آمد گفتند یک سفره کوچک انداختیم توی خونه همسایه تا خیلی هم خشک و خالی نباشه. ما هم گفتیم باشخ. میریم خونه همسایه. رفتیم دیدیم سفره هست و همه چیز!

یعنی اون مهمونی شد جشن عقد!

جشن عقد فرهاد با حضور فقط و فقط خانواده پدری و دایی!

بابام کارد بهش میزدی خونش در نمیومد! بزرگترین نوه پسری که دردونه بابابزرک و مامان بزرگ بود و یه جورایی کل فامیل دوستش داشتند، توی عقدش هیچ کس نبود!

اون شب بعد از تمام شدن مهمونی که ما فکر میکردیم فقط یک مهمونیه و هفته دیگه جشنه، عیال بهم گفت که جشن همین بود دیگه!!!!

من توی جشن عقدم نمیدونستم که توی جشن عقدم هستم!! بهش گفتم که پس نیمه شعبان چی؟!

گفت بابام گفته که همین یکی کافیه!

گفتم که خوب همین یکی رو چرا نداشتیم نیمه شعبان؟!

گفت بابام گفته!

گفتم حالا من به بابام چی بگم؟ مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه و عمو و خاله و بقیه رو چیکار کنم؟!

بگم ببخشید نمیدونستم امشب عقدمه؟!!!!

سکوت اون جواب سوالهای من بود و با سکوتش گفت به من چه! برو هر غلطی دلت مبخواد بکن!!

خدا باباش رو بیامرزه! تا سالها تو لیست سیاه من بود. یکبار هم برای اینکه گربه رو دم هجله بکشه توی خونش جلوی همه یکدفعه شرم داد کشید و شروع کرد به دری وری گفتن. عیال هم هی دست منو فشار داد که هیچی نگو که بابام عصبانیه و سر همه دامادها این داد رو زده و …

زمانی که لب مرگ بود و تو بیمارستان بود بخشیدمش. به خدا گفتم خدایا من از این پیرمرد گذشتم. تو هم بگذر. یک هفته بود که تو بیمارستان بود داشت ذجر میکشید. فرداش تمام کرد!

کل اون روز رو این ور اون ور زدم تا شاید بتونم براش کاری کنم و دکتری پیدا بشه که براش کاری کنه. اما یکی از دکترها که دوستم بود مشتریم، بهم گفت تو دخالت نکن! اون امروز یا فردا میمیره و میندازن گردن تو! بزار همونجایی که پسرش بردتش (بیمارستان تامین اجتماعی) بمونه و تو این وسط دخیل نباشی. 3 ساعت بعد مرد!

چقدر حاشیه رفتم. خلاصه که دوستان همراه 7 سال پیش من متاهل شدم! حالا هم بعد از سالها تو سالگرد ازدواجم توی شرکت تنها نشستم و دارم به سالگرد اولین دعوا فکر میکنم و از خودم میپرسم اگه از همون اول و تو دوران دوستی هم اینقدر دعوا داشتیم یعنی الان هر دو زنده بودیم یا یکی یکی دیگه رو کشته بود و اون یکی هم اعدام شده بود؟!

البته احتمالاً دعواها باعث میشد که هیچ وقت ما با هم ازدواج نکنیم و خلاص!

دعوا بد هم نیستا؟!! اما اگه به موقع باشه! نه بعد از اینکه کار تمام شد.

………………………………………………………………………………………………….

پریشب که داشتم میرفتم خونه باز موتو فکرم داشت کار میکرد که الان که میرسم خونه باید چیکار کنم. تصمیم گرفتم یک درس جدید به گلپسر بدم و شاید هم به عیال.

تصمیم گرفتم که از عیال معذرت خواهی کنم. آخه گلپسر هم مثل مادرشه و بکشیش هم نمیگه ببخشید! شاید یک روز تمام با خودش کلنجار مبره و تحریم ها رو قبول میکنه و آخر سر میگه ببخشید. اون هم اونقدر یواش که فقط خودش میشنوه!

رسیدم خونه اما دیدم که کسی خونه نیست. باز هم تنها در خانه!

عیال اس ام اس زد که کلید تو کفشه و ما رفتیم پارک. در رو باز کردم و رفتم تو. تلفن زنگ خورد. عیال بود. گفت که ما اومدیم پارک. جشنه. تا 8:30 هم اینجاییم. گفتم کدوم پارک؟ بگو تا بیام دنبالتون. گفت که نمیدونم کدوم پارکه! با کسی اومدم و ماشین هست و خودمون میاییم!!!

من هم دیگه چیزی نپرسیدم و گفتم باشه. هر جور میلتونه.

نزدیکهای 9 بود که آمدند. من و گلپسر هم شروع کردیم که بازی و کشتی گرفتن روی تخت. عیال اومد تو اتاق و گفت کلید ماشین رو بده میخوام برم دکتر!!

گفتم دکتر این موقع شب؟

گفت سرم درد میکنه!

گفتم خوب قرص بخور.

گفت نداریم!!

گفتم از اون قرصی که از ترکیه آوردم بخور. اون مسکنه خوبیه.

گفت نه میخوام برم ببینم چمه!!

گفتم هر جور میلته!

داشت از اتاق میرفت بیرون که بهش گفتم معذرت میخوام که اون شب بعد از اینکه من رو زدی عصبانی شدم و من هم زدمت. من نباید از کوره در میرفتم و از این بابت متاسفم. من نباید حتی با فوحش خا و کتک زدنها و اون حرفها تو رو میزدم. ببخشید.

بی اعتنا از اتاق رفت بیرون.

گلپسر چشماش 4 تا شده بود! یک نگاهی بهش کردم و گفتم دیدی بابا من به مامانت گفتم ببخشید.

درجا جواب داد که خوب عیبی نداره دیگه از این کارها نکن!

فک من هم آمد پایین. گفتم ولی مامان نگفت ببخشید.

گفت خوب مامان پسر خوبی نیست!

زدم زیر خنده و گفتم مامان که پسر نیست!

گفت خوب پسر خوبی نیست دیگه!

بعد هم پرید گردن من رو گرفت یک بوسم کرد و گفت من بردم!

آهان یادم رفت بگم. یک بازی جدید اختراع کردم و با گلپسر بازی میکنم. اسم بازی بوی بازییه!

هرکی اون یکی رو بوس کنه برده و طرفین نباید بزارن بوس بشن!

خلاصه که کشتی ما کش مکش بوسه است و معمولاً هم من برنده ام!!

فکر کنم گلپسر معذرت خواهی رو یادگرفت و من هم با اینکارم به خودم فهموندم که من مقصر نبودم و دیگه هم نباید اشتباه کنم و عصبانی بشم و کتکی که میخورم رو پس بزنم.

ضمناً عیال هم باز باخت. چون داشتم به این فکر میکردم که اگه معذرت خواهی کنه ببرمش دبی. اما اون فرصت رو هم از دست داد!

…………………..

بدرود

سیاستهای جدید!

دیشب که داشتم میرفتم سمت خونه توی راه همینطور که ترانه ابی "من خالی از عاطفه و خشم..." رو گوش میکردم با خودم فکر میکردم. با خودم فکر میکردم که چطور من که الان دیگه برای دیگران یک پا مشاور شدم نمیتونم بعضی از مشکلات خودم رو حل کنم!

تصمیم گرفتم که هر طور شده با یک سیاست جدید عیال رو مجبور کنم که گلپسر رو بیشتر دوست داشته باشه و بیشتر بهش محبت کنه. من که از صبح تا شب نیستم و این اونه که باید بهش محبت کنه.

یک جرغه تو ذهنم خورد. تصمیم گرفتم که از نقطه ضعف اون استفاده کنم و از همونجا حمله کنم!

نقطه ضعف همه خانمها کجاست؟!

حسادت!!

تصمیم گرفتم محبتم و علاقه ام به گلپسر رو ده برابر کنم تا شاید اون هم دست یه کار بشه.

از سوپر مارکت سر کوچه چند تا بسته پاستیل و شکلات و خرت و پرت دیگه خریدم و رفتم خونه. اول از دوستم (مکانیکی پایین خونه) آمار روزانه گلپسر رو گرفتم و بهم گفت امروز بیشتر از روزهای دیگه گریه کرده و کمی هم پرخاشگری! یکی از دوستهاش رو زده و اومده به این دوست من گفته عمو جعفر یاد گرفتم دعوا کنم!!

بعد هم شروع کرد به سوال پیچ کردن که صداهای دیشب مال چی بود که پیچوندم و رفتم تو خونه.

تیر اولم خورد به سنگ. گلپسر خواب بود! خیلی از شبها زود میخوابوندش. ساعت 8. خیلی از وقتها وقتی میام خونه میبینم نیست و خوابه. رفتم در اتاق رو باز کردم و یواش صداش کردم ببینم خوابیده یا نه. سرش رو برگردوند. هنوز خوابش نبرده بود. رفتم کنارش و بوسیدمش و گفتم بابایی خیلی دوستت دارم. اون هم جواب دادم منم هیلی دوست دارم. (به خیلی میگه هیلی)

بهش گفتم بابایی برات پاستیل خریدم فردا صبح که بیدار شدی بخور. گفت باشه.

اومدم بیرون و مشغول شدم به خوردن املت که دیدم در اتاق باز شد و گلپسر اومد بیرون! اومد تو بغل من نشست و با هم شام خوردیم! آره، تازه فهمیدم که شام نخورده خوابیده بوده! املت تمام شد و بسته اول پاستیل تمام شد و شروع کردیم به حرف زدن و بازی که...

نقشه ام جواب داد!!

عیال داشت گلدونها رو آب میداد که گلپسر رو صدا کرد که بیا با هم به گلدونها آب بدیم. بیا اینو ببین و ...

بعد هم بقلش کرد و بوسیدش و قربون صدقه رفتن!!

بعد هم اون بود که باهاش بازی کرد. توی دلم داشتم به خودم تبریک میگفتم. یکی دو ساعت بعد من رفتم بخوابم. گلپسر هم اومد روی دست من خوابید. بعد هم مامانش رو صدا کرد که تو هم بیا اینجا بخواب!!!

مامانش رخت خوابش رو توی حال پهن کرد و گفت تو همونجا بخواب وقتی خوابت برد میارمت اینجا پیش خودم. گلپسر هم گریه که نه باید بیای اینجا بخوابی. بعد هم بلند شد و رفت مجبورش کرد که رخت خواب رو جمع کنه و بیاد روی تخت پیش ما بخوابه!

گلپسر رو گذاشتم وسط و عیال هم اونطرف تخت. چند دقیقه ای نوازشش کردم و بوسیدمش تا خوابش برد. عیال هم برش داشت و بردش توی حال خوابیدند.

صبح که میخواستم بیام شرکت (هنوز کار دکوراسیون شرکت تمام نشده) بهم گفت که پول بزار میخوام گلپسر رو ببرم جشن کودک! من هم پول گذاشتم و اومدم.

..............................................

فاز اول جواب داد. حالا باید یک فکری بکنم برای امتداد این محبت و یک فکری هم برای جلوگیری از دعوای مجدد.

راهش رو پیدا میکنم!

 

بدرود.

نباید کوتاه بیام.

الان که دارم خودم رو جمع میکنم تا برم خونه، خیلی آرومترم! خیلی خیلی زیاد.

بلیط دبی رو گرفتم. ایال و گلپسر رو هم نمیبرم. هرچند قول دادم و نباید زیر قولم بزنم اما اتفاقات دیشب رو نمیشه راحت از کنارش گذشت.

بعضی چیزها رو که دربارش صحبت شده و طرفین متعهد شدند کخ رعایت کنند قابل تخفیف نیست.

مثل دعوا نکردن جلوی گلپسر.

مثل رعایت حریم خصوصی همدیگه.

مثل فخاشی نکردن.

مثل نداشتن زد و خورد فیزیکی!

اما همه اینها دیشب توسط اون شکسته شده. باید حتماً حتماً تنبیه متناسب با اون رفتار اعمال بشه.

نباید کوتاه بیام.

من هرچه داشتم برای زندگی آروم گلپسر گذاشتم. حالا همه اونها رو از دست بدم و گلپسر هم زندگی آروم نداشته باشه؟!!

نه.

کوتاه نمیام!

حتی با معذرت خواهی کردن اون و حتی با قول دادن دوباره! باید تکلیف روشن بشه! اما اگه واقعاً تو این ده روز مانده به سفر ببینم که پشیمونه و تغییر کرده، میبرمش. چون قول دادم!

از من به همه نصیحت، اگه میخواهین جا پای من نگذارین و زندگی آرومی داشته باشین، به کسی بیشتر از یکی دو بار فرصت تغییر ندین. رو قرارهایی که گذاشتین بایستید و اگر طرفتون نایستاد محکم برخورد کنید. تجربه نشون داده که اگه سواری بدی باید تا آخر عمرت دولا باشی و سواری بدی!

.............................................

دوستانی دارم بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکیست.

ممنونم.

..............................

بدرود

شب بیادماندنی!

دیشب شبی بیاد ماندنی بود! شبی که فکر میکنم هیچ وقت تا آخر عمرم فراموش نمیکنم! شبی که دو تا وحشی که کنترل خودشون رو از دست داده بودند به قصد کشت همدیگر رو زدند و گلپسر از ترس نمیدونست چیکار کنه!

از دیشب تا صبح و حتی همین الان توی مسیر شرکت و پشت فرمون 100 بار یرای گلپسر اشک ریختم!

...........................................

کاش دیشب گذاشته بودم تا بکشتم!

کاش دیشب کشته بودمش!

کاش دیشب همه با هم میمردیم!

کاش راهی بود!

کاش میزاشتم اون دسته طی تو کمرم خورد میشد و از خودم دفاع نمیکردم!

کاش برای گلپسر نقاشی نمیکشیدم و به متلکهای اون جواب میدادم تا دلش خنک بشه و ادامه نده و کمتر کنترل خودش رو از دست بده!

کاش همونطور که گلپسر میگفت میشد بریم و یه مامان دیگه بخریم!

.....................................

پرم ار نفرت!

پرم از آه!

پرم از غم!

پرم از اشک!

پرم از سیاهی!

پرم از شکوه!

پرم از ندامت!

.....................................

پله بعد از الکل و آرام بخش چیه؟ اگه اینها اثر نکنند چیکار باید بکنم؟

مخدر؟!

.......................................

قرار بود هفته دیگه همه با هم بریم دبی. با این جریان دیشب باید برم؟! باید ببرم؟!

......................................

 

تابلوام؟!

امرزو با دختر دایی بعد از 20 سال چت کردم.

اول گفتگو حرف زدنها حول محور دایی خدا بیامرز بود. میگفت که تو نوجوونی پدر رو از دست داده و این ضربه بزرگی براش بوده.

غم عجیبی فضای گفتگوی ما رو گرفته بود. سعی کردم که بحث رو عوض کنم تا از اون حال و هوا در بیاد. بحث رو کشوندم به خونواده خودم و زندگی فعلی اون و خودم. زندگی اون سراسر عشق بود. زن و شوهر عاشقانه همدیگه و بچه ها رو دوست داشتند.

خیلی خوشحال شدم از این موضوع. مدتها بود که ذوج عاشقی که از همدیگه راضی باشند و همدیگر رو بعد از سالها زندگی دوست داشته باشند ندیده بودم!

بعد از نیم ساعتی گفتگو و آمار گرفتن از اینور و اونور چیزی گفت که فکم آمد پایین! گفت برای پسرت جوری پدری کن که احساس کمبود محبت نکنه! جوری بهش محبت کنه که نفهمه تو زندگیت و تو دلت چه خبره!

خیلی تعجب کردم. پرسیدم از زندگی من چی میدونی؟ چرا فکر میکنی که توی دلم خبریه!!

گفت غمی تخ حرفات هست! اون غمه داره فریاد میزنه!

گفتم من مدتهاست که نذاشتم کسی چیزی بفهمه!

گفت غم داره داد میزنه پسر عمه! درسته که سالهاست ندیدمت اما غمت رو حس کردم.

خلاصه که بدجوری هنگ کردم و تعجب کردم.

فکر نمیکردم اینقدر تابلو باشم!

ولی خداییش یک ساعت داشتم چت رو مرور میکردم ببینم از کجاش فهمیده! کجاش سوتی دادم! اما هیچی نبود!

...............................

میگم خجالت نکشی ها!! آره! با خودتم! با خود خودت! خجالت نکشی از این همه بی معرفتی ها! اگه یه موقع خواستی معرفت به خرج بدی و کمی هم بر وفق مراد من بچرخی، بچرخ! من فراموشکارم! یادم میره که بد چرخیدی!

بابا با خود خودتم! آره! همون تو! خود خودت!

ای بابا! باز هم پشت سرش رو نگاه میکنه! نه عزیزم خودت رو میگم! بله همون تو! همون چرخ روزگار!

یک کم مرد باش و بیخیال گذشته شو و خوب بچرخ!

من بی معرفتی ها رو راحت میبخشم. فقط با یک نیم نگاه! همین!

...............................

بدرود

آخر من از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار

یه جورایی کلافه ام!

راستش توقع من از زمونه بیشتر از اینها بود!

فکر میکردم با معرفت تر از این حرفها باشه. یعنی میدونستم که روی این دوره زمونه نباید حساب کرد اما یه جورایی دلم نمیخواست که قبول کنم که زمونه خیلی بی معرفته.

بیخیال.

این ترانه از همای رو خیلی دوست دارم و اگه روزی چند بار گوش نکنم ول کنش نیستم. آنقدر که شریکم صداش در آمده و میگه دیگه من شبها هم شیرین لب رو میبینم!

من هم گفتم مگه بده؟ دلت هم بخواد و گیرت هم نیاد!!

 

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بیشمار

هم کرده یاران را ملول
هم بُرده از دلها قرار

مجموع مه رویان کنار
تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار

یاران هوار... مردم هوار...
از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار
از کف بدادم اعتبار

می میزنم، می میزنم، جام پیاپی میزنم
هی میزنم، هی میزنم، بی اختیار

کندوی کامت را بیار
بر کام بیمارم گذار
تا جان فزاید کام تو
بر جان این دلخسته بشکسته تار

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بیشمار

هم کرده یاران را ملول
هم بُرده از دلها قرار

مجموع مه رویان کنار
تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار

اگه دوست داشتین گوش کنید اینجا رو کلیک کنید.

 

سهراب سپهری

" مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است..." سهراب سپهری.

 

امروز سالروز تولد سهراب بود. سهرابی که قسمتی از خاطرات دوران نوجوانی و جوانی من رو نقاشی کرد! با شعر نقاشی کرد.

شعرهای سهراب رو میخوندم و توی ذهنم اون صحنه ها رو تجسم میکردم. خیلی چیزها رو هم نمیفهمیدم و از مادر و پدر میپرسیدم.

مادرم همیشه خاطره ای از دوران دبیرستان خودش تعریف میکرد. میگفت دبیر فارسی اومد سر کلاس و اولین جمله ای که توی سال جدید گفت این بود: پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند!

همه بچه های کلاس زدند زیر خنده. اما آخر سال همه عاشق سهراب شده بودند! همه!

من هم سهراب میخوندم و چشمهام رو میبستم و خودم رو توی باغهای پر گل کاشان تصور میکردم. توی همون باغها عاشق میشدم و توی همون باغها از بوی گل مست میشدم! اون سالها یکبار اردوی مدرسه ما رو برد کاشان و قمصر. بردندمون توی کارگاههای گلابگیری. چه بویی!

عطر گل ما نوجوونها رو مست میکرد! اون موقع ها بود که میفهمیدم چرا سهراب شاعر شده!

هیچ وقت از خوندن شعرهاش سیر نشدم و نمیشم.

...

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم ،

خرده هوشی ،

سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از اب روان

...........

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!!

..........

در گلستانه با صدای شهرام ناظری


 

 

تخته نرد و گوش ماهی!

زندگی شطرنج نیست!

زندگی تخته است.

شطرنج رو فقط باید خوب فکر کنی و خوب مهره ها رو بازی بدی. به موقع حمله کنی و سیاست داشته باشی. بدونی که چجوری فکر طرفت رو بخونی و چجوری نذاری نقشه هات لو بره.

خوب زندگی هم همه اینها رو داره. پس چرا شطرنج نیست؟

چون شانس هم دخیله! یعنی باید تاس هم خوب بیاری و بخت باهات یار باشه!

هر چی هم خوب بازی کنی و خوب فکر کنی اگه بخت باهات یار نباشه ....

...............................

همین الان با شوهر دختر داییم چت میکردم.

دختر دایی که بیش از 20 ساله که ندیدمش! الان بیست سال از مرگ دایی میگذره و من از قبلترش دیگه هیچ کدوم از بچه هاش رو ندیدم.

دختر دایی جان ما هم الان 3 ماهه که مامان شده. نه یکی اون هم دوتا!!

مثل مامانش دو تا پسر آوره.

الان قبرس زندگی میکنند. شوهر خوبی داره. یعنی من تو این نیم ساعت چت حس خوبی بهش داشتم و معمولاً من اشتباه نمیکنم.

چند تا از خاطرات کودکی با دختر داییم رو برای شوهرش گفتم و جالب بود که جریان گم شدن گوش ماهی ها تو شمال رو اون هم برای شوهرش تعریف کرده بود!!!

اون موقع من فقط 6 سالم بود. دو خانواده با هم رفته بودیم. شمال. من و دو تا دختر دایی ها یک سطل پر از صدف جمع کرده بودیم و زیر ماسه ها چال کرده بودیم و نشانه هم گذاشته بودیم تا روز آخر با خودمون بیاریم تهران.


فکر کنین که روز آخر کل ساحل اون پلاژ رو زیر و رو کردیم هیچ اثری از گوش ماهی ها و سطل نبود!

داغش به دلمون موند. من هنوز که هنوزه یادمه!

امشب که برای شوهر دختر دایی تعریف کردم گفت که زنش هم این خاطره رو تعریف کرده براش!!

فکر نمیکردم کسی غیر از من هنوز یادش مونده باشه اون داغ رو!!!!!

......................................

میبینی این اسب افسار گریخته چطور منو داره به این طرف و اون طرف میبره؟!

امشب باز من رو برد به شمال و اروپا و بهشت زهرا!!

بهشت زهرا سر قبر دایی.........

 

بدرود

جوراب بازی...

اینروزها خیلی کارها گره خورده. واسه همین برای نوشتم تو یادایام و ثبت این روزهام باید تا این موقع شب بمونم دفتر تا چند خطی بنویسم. چند خطی از اینکه احساسم تو این روزها چیه و چه خاطراتی رو دارم مرور میکنم.

راستی این آقای اسب ما هنوز رام نشده. هنوز هم در حال پریدن به این طرف و اون طرفه. اما اینروزها کمی آرومتره و بیشتر جاهایی میپره که نا خود آگاه لبخند رو میاره رو لبهای فرهاد!

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم اگه یهو یکی ببینه که من یه دفعه لبخند میزنم با خودش میگه حتماً این یارو خله!

ممنونم. ممنونم از همه اونهایی که این خاطرات خوب رو برام ساختند که با یاد آوریشون لبخند میاد روی لبم و هورمن شادی توی خونم منتشر میشه و تمام سلولها با هم حتی برای یک لحظه هم که شده میخندند!

ممنونم.

یادآوری جوراب بازی پارسال جمعه 12 مهر 1388. توی یک فروشگاه توی میدون ولیعصر. رفته بودم خرید!

راستش اون موقع که نمیدونستم این جوراب بازیه! اما بعدها فهمیدم! عجب روزی بود! عجب صحنه ای!

................................................

امروز صبح توی ترافیک با یک حساب دو دوتا چهارتا فهمیدم که 12 مهره و پارسال 12 مهر جمعه بود و اون جمعه رو که ایال هم تهران نبود رو خوب یادمه!

راستی چرا؟! چرا بعضی از روزها همیشه یادم میمونه؟!

 

بدرود.

 

اعتراف!

راستش این اسب سرکش مرور کننده حاطرات هنوز آروم نشده و کماکان در حال نشخوار خاطرات گذشته است. امروز که با یک جرقه منو برد به دوران نوجوانی یا بهتر بگم آغاز جوانی. به 18 سالگی و شور و حال اون سن.

یاد اون دوران بخیر. اما جالب اینجا بود که چند دقیقه ای بود که از اون دوران برگشته بودم و تو سال 88 بودم که گذرم خورد بک بک وبلاگ دیگه. وبلاگی که نویسنده از دوران نوجوانی و آغاز جوانی نوشته بود!!

پستش هم مال همین امروز بود! جالب اینکه ایشون هم یه جورایی مثل من یادایام کرده بودند و جالبتر ابنکه ایشون هم مثل من از کلمه یادایام استفاده کرده بودند برای مرور خاطراتشون. البته حیف که وبلاگ ایشون مورد لطف دولت مهرورز قرار گرفته و فیلتر شده!

ولی از شجاعتش تو نوشتن خاطرات نوجوانیش خوشم اومد. خیلی بی پرده و بی پروا نوشته بود.

با خودم فکر میکردم که چرا بعضی از ماها، یا بهتر بگم خیلی از ماها دچار خود سانسوری شدیم؟ چرا گفتن بعضی چیزها تابوست؟! به جرات میگم که خیلی از ما ها از این دسته خاطرات داریم. خاطراتی که برای خودمون تبدیل شدند به راز سر به مهر! واقعاً چرا؟

مثلاً من خودم به شخصه از بوفه مدرسه کلوچه کش رفتم! نه برای پولش، برای هیجانش! شما ها از اینکارها نکردین؟!

خوب چه اشکالی داره! حالا که دیگه از این کارها نمیکنم، اما اون موقع کردم!

یا مثلاً دختر بازی های دوران نوجوونی! یا پسر بازی برای خانمها! خوب من هم چندباری وقتی راهنمایی و یا حتی دبیرستان بودم از مدرسه فرار کردم و با چندتا از همکلاسی ها رفتیم مدرسه دخترونه! میدونم که حالا همتون حالتون به هم میخوره و خاطره خوبی از اون تیپ پسرها ندارین اما خوب حالا که دیگه پا نمیشم برم دم مدرسه دخترونه که!!

متلک هم گفتم! باور کنید الان که دارم فکر میکنم میمیرم از خنده! از اینکه من با گفتن یک جمله که مثلاً "افتخار میدین" و شنیدن جواب "بیشعور مگه خودت خوار و مادر نداری" میخواستم به چی برسم!

چرا بیان این دسته از خاطرات تابوست؟ چرا کمتر کسی پیدا میشه که بگه مثلاً من سر کلاس ملخ بردم تا همکلاسی ها رو بترسونم!

خوب اول دانشگاه هم هنوز بچه بودم دیگه!! نبودم؟

یا مثلاً سوسک رو لای یک کاغذ تا کردیم (همدست داشتم) و روش نوشتم تقدیم با عشق و بردم گذاشتم روی صندلی یکی از دخترهای فضول! و اون هم چندتا دیگه رو جمع کرد که بچه ها بیاین ببینین پسرها چی برام گذاشتند. همه که سرشون جمع شد توی کاغذ و کاغذ باز شد انگار بمب وسطشون منفجر شده! هر کسی یک جیغ کشید و پرت شد اونطرف!

آخ چقدر اون روز من تو دلم خندیدم. کی فکر میکرد فلانی همچین جونوری باشه!

یا قبلترش، سیب زمینی کردم توی اگزوز ماشین معلم دینی. بنده خدا دو سه بار ماشین رو روشن کرد و هی ماشین خاموش شد. بعد هم ماشین یک صدای بلندی کرد و سیب زمینی هم با سرعت فشنگ خورد تو شیشه یکی از کلاسها!

خوب بابا بچه بودم دیگه!! جو گیر میشدم و هر کاری ازم بر میومد.

بسه دیگه. من بیشتر از این اعتراف نمیکنم.

اگه دوست داشتین شما هم اعتراف کنین تا از گناهاتون کم بشه!!

نقطه چین.....

می خواهم بگویم که ......

اما باز هم حرفم را سانسور میکنم و باز هم نقطه چین!

و تو، می فهمی و فقط میخوانی نقطه چین!

میخواهم این نقطه چین را فریاد کنم تا شاید باز شود گرفتگی مجرای گوشت.

اما باز هم نمیگویم چیزی بجز...........

نقطه های پی در پی، فریادهای بی صدا، احساس مرده از درد خفگی، همه و همه به تو میگوید که من هنوز هم ........

اما کو گوش شنوا؟

کجاست آن گوشی که میشنید ناگفته هایم را؟!

و من باز چاره ای ندارم.

باز هم رسیدم به ایستگاه!

جایی که باید صبر کنم و صبر کنم و صبر تا شاید برسد لحظه فریاد کردن نقطه چین!

لحظه رهایی از خفقان،

لحظه زندگی دوباره احساس،

لحظه ای که نمیدانم کی خواهد رسید.

میبینی؟

باز هم نمیدانم!

نمیدانم جرمم چه بود!

نمیدانم که چرا حکم اعدام احساسم صادر شد!

نمیدانم احساسم چه جنایتی کرده بود!

اما میدانم که هنوز هم ......................................

میدانم که میگویی هنوز هم نقطه های پی در پی می آزارد و من باز هم بی رحمانه نقطه میگذارم!!

چون .........................


یادته؟!

آخ که این یابو از صبح تا حالا دهن مهن برای من نذاشته!!

تا صبح بهش احترام میزاشتم و میگفتم اسب سرکش! اما حالا میگم که حیف از اسم یابو! الاغ هم زیادشه!

بابا همین اسب خاطرات رو میگم دیگه. گفتم صبح افسارش رو ول کردم تا ببینم چه گلی به سرم میزنه. این هم نتیجه!!

هی بهش میگم آخه توکرتم اینهمه خاطرات خوب. چرا گیر دادی به این چهار تا خاطره شکسته که به هیچ دردی هم نمیخوره!

اما کو گوش شنوا! ولی خداییش بعضی وقتها خوب خاطرات خوب رو مرور کرد.

................

یادته فلان روز رو؟ با فلانی 2 ساعت تمام نشستی و حرف زدی. از همه جا گفتی و شنیدی؟ یادته؟ همینجا بودا! (با ماشین از اون طرفها رد میشدم!)

یادته فلان روز رو؟ رفتی فلان رستوران، فلان غذا رو خوردی! فلانی هم بود! چقدر خوش گذشت اون شب!

یادته فلان شب رو؟ دستور پخت غذا رو تلفنی میگرفتی و آخرش هم مواد رو اشتباه ریختی و ...

یادته فلان شب ها رو؟ تا صبح اس ام اس بازی میکردی!

یادته فلانی همیشه ساعت 10 خواب بود؟

یادته کوهسار رفتنها رو؟!

یادته نگران شدنها رو؟!

یادته عصبانی شدنها رو؟! حس ترس از خیانت رو؟! ترس از جدایی رو؟! ترس از تمام شدن رو؟!

یادته؟ روزهایی که زود شب میشدند و شبهایی که دنیای تو بود!

یادته حرف خوردن ها رو؟ یادته حرف زدنها رو؟

اون سوسماره رو یادته؟ فکر میکردی مجسمه است اما یهو تکونن خورد!! یادته؟

یادته شرق تهران رو؟ یادته؟

غرب رو چطور؟ اون رو هم یادته؟!

شمال رو چطور؟ اون رو که حتماً یادته!!

مستی رو یادته؟ ویسکی رو یادته؟ شراب رو چطور؟!

ابی رو چطور؟ برات میخوند و تو هم با صدای بلند تکرار میکردی! غریبه نمیدونم تو کی هستی، غریبه تو سکوتم رو شکستی!

یا میخوند : من، خالی از عاطفه و خشم، گیج و مبهوت بین بودن و نبودن..... عشق آخرین همسفر من، مثل تو منو رها کرد، حالا دستهام مونده و تنهایی من......

یادته؟ این نه منم من ذره ای از خاک وطنم من هیییییییی...

یادته غریبه بودی؟!!

یادته؟ کابوسها رو؟ ترس رو؟ دلشکستها رو؟ قول دادن و ندادن ها رو؟ زیر قول زدنها رو! صدای تیک تاک ساعت رو! صدای چیکه آب و صدای تنهایی و ......

یادته چقدر حرف میزدی؟ چقدر داستان و خاطره داشتی که تعریف کنی؟ یادته؟

گل خریدن رو چی؟ اون رو هم یادته؟

خرید برای خونه! جهیزیه برای خودت خریدی رو چی؟ یادته؟

سفره ژاپنی رو یادته؟ آبیه؟ همونی که همیشه موقع غذا خوردن یادت میفته رو!

لباس خریدنها رو چی؟ بالنو رو یادته؟

یادته چقدر خوشحال بودی؟

یادته چقدر غمگین بودی؟

یادته چقدر لبریز بودی؟

بادته چقدر دلتنگ بودی؟

سرعت رو چی؟ یادته وحشیانه رانندگی میکردی و میخندیدی؟!

ماشین نو سوار شدن رو چی؟

روکش صندلی رو یادته؟ چونه زدنها رو چی؟

ضبط سی دی دار رو چطور؟

والنتاین رو یادته؟ اخراجت کردند!

یادته مست غرور بودی؟ یادته چقدر حال کردی که از مدیر عامل بردی؟

اروپا رو که خوب یادته! شادیش، غمش، دلتنگیش، غربتش، نگرانیش و دوریش!

فیلم دیدن ها رو یادته؟!

سینما رفتن رو چی؟ یادته؟

.................................................

چه شبهایی! چه روزهایی! چه دورانی! همه گذشت! تمام شد! فقط خاطره ها موندن و تنهایی و تنهایی و تنهایی و .........

 

روز مرور خاطرات!

صبح روز پنجشنبه نهم مهرماه هشتاد و هشت رو با هزار تا امید و هزار تا کار عقب افتاده شروع کردم.

ساعت 8 صبح با نصاب سقف کاذب قرار داشتم. الان ساعت نزدیکهای 10 شده و هنوز خبری نیست!!

چند تا تماس تلفنی برای دو ریال پول و بعد هم تنها وسط یک مشت میز و صندلی به هم ریخته! اینجا بنایی و تعمیرات داریم. پولامون زیاد اومده و میخواهیم شش هفت میلیون رو خرج دفتر کنیم و از این حالت دپرس درش بیاریم.

تنهایی و سکوت من رو یاد همای انداخت. سکوت رو با "من از جهانی دگرم" شکستم. با صدای خیلی کم. شروع کردم به قدم زدن. صدای قدم زدن توی دفتر میپیچید و من هم در فکر بودم. در فکر بودم و صدای همای هم با صدای قدم زدنهای من از این طرف به اونطرف مخلوط شد.

اسب سرکش ذهن من هم رم کرده بود و با تمام سرعت از این طرف به اون طرف خاطرات من میدوید و خاطرات خوب و بد رو میدید.

روزهایی که شاد و روزهایی که غمگین بودم. من هم سعی میکردم که افسار اسب رو محکم بکشم تا به خاطرات ممنوعه نره و حس خوب نهم مهرماه رو خراب نکنه.

اما....

جدالی بود بین من و اسب رم کرده. اون میخواست بره و من نمی خواستم. توی این کش مکش صدای همای شنیده میشد که داد میزد :

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم          بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

مـن از جهانی دگـرم..

 

افسار اسب رو رها کردم و آزادش گذاشتم تا هر جا که دلش میخواد بره! اسب هم شیهه کشان چهار نعل شروع کرد به دویدن.

امروز روز مرور خاطراته!

 

میدونم که..................

بر گرفته از یادایام، همینروز اما پارسال!!

.....................................................................

لعنت!

آنقدر از دست خودم عصبانیم که دلم میخواد آنچنان کتی به خودم بزنم که خون بالا بیارم.

من تو ترکم.

دارم ترک میکنم.

فرهاد داره ترک میکنه

اینها هم از درد بی دردیه!

عجب دردیه این درد بی دردی که درمون هم نداره!

 

 

بدرود

.......................................................................

نمیدونم ترک کردم یا نه؟!

نمیدونم درد بی دردیم درمون شده یا نه؟!

هیچی نمیدونم!

اما...

میدونم که روز روزگار خوش است و روبراه!

میدونم که تنها دل من دل نیست!

میدونم که آسمون امروز تهران آفتابی بود و باد میومد و وقتی باد میاد هوا تمیزتره!

میدونم که مهر زیباست!

میدونم که فردا هم زیباست! مثل همه روزهای مهر. مثل همه نهم مهرها! مثل من و تو و همه!

میدونم که موفقیت بهم نزدیکه! بوش رو دارم حس میکنم!

میدونم که خیلی کار دارم و همهه رو هم به بهترین وجه انجام میدم!

میدونم که فصل جدید رو خوب شروع کردم و خوب ادامه میدم!

میدونم که روی قولم ایستادم و نتیجه گرفتم!

میدونم که هنوز هم صادقم و نگذاشتم دلم سیاه بشه و دو رو باشم!

میدونم که هنوز هم .........................................................................................

 

 

بدرود

سبزم و پیروز

من چه سرسبزم و زیبا، امروز، امرووووززززززز

 

حافظ:

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد!

 

حس خوبی دارم. خیلی خوب. یعنی احساس آرامش. حس میکنم که پیروز نبرد همیشه کسیه که حق با اونه و فکر میکنم که حق با منه پس من پیروزم و همه اونهایی که حق با اونهاست پیروزند.

 

بدرود

بی کلاهی عار نیست.

تصور کن، وسط دعوای دو نفر دیگه تلفنی گیر بیفتی. اون طرف دو نفر که با هم دعوا میکنند و تو هیچی نمیدونی و ...

عصبی بودن اون دو طرف که ادعای عشق همدیگه رو یدک میکشیدند روی تو هم تاثیر میزاره و حالا که اومدی تا ناهارت رو بخوری میبینی که تمام سلولهای بدنت عصبی هستند و نمیتونی چیزی بخوری.

بیخیال ناهار میشی. میشینی پشت میزت و زل میزنی به صفحه مانیتور تا شاید توی عمق این عکس زیبا بتونی خودت رو غرق کنی. فایده ای نداره. چون داد و بیدادها هنوز توی گوشت داره میپیچه!

شریکت میاد کنارت و بهت میگه چی شده؟ کی بود؟ صدای جیغ کی بود که از موبایلت میومد؟ رفتی بیرون چه اتفاقی افتاد؟

میگی که حالم خوب نیست!

میگه سوپر من بازی در نیار تا حالت بد نشه! تبلیغ ردبول رو دیدی؟ سوپرمن فکر کنم ردبولت تمام شده! پاشو بیا کارگرا منتظرند. بیا الکی بشین سر میز و با غذات بازی کن شاید اشتهات باز بشه.

بلند میشی و میری سر میز. اما فایده ای نداره.

کمی از کباب رو مزه مزه میکنی و باز بلند میشی میای پشت کامپیوترت. با خودت فکر میکنی چی میتونه آرومت کنه؟

جواب رو میدونی! شاید نوشتن توی وبلاگ. اما یاد یه چیز دیگه هم می افتی! همای.

همای رو پخش میکنی و اینا رو مینویسی!

.... گفت در سر عقل بایدت، بی کلاهی عار نیست!!!

 

ادامه چند تا نصیحت به خودم!

5 – وقتی که یک کاری که به نظرت درست بوده انجام دادی، ولی اون نتیجه ای رو که مد نظرت بوده نگرفتی و غم اومده و توی دلت نشسته، از کوره در نرو و عصبانی نشو و عجولانه تصمیم نگیر. بعضی وقتها باید صبر کنی تا نتیجه تصمیم درست و عمل درستت رو ببینی و شک نکن که حق با تو بوده و شک نکن که دیر یا زود همه میفهمند که درست عمل کردی.

6- وقتی عصبانی میشی چشماتو نبند و دهنت رو باز کن و هر چی از دهنت میاد بیرون بگو! چون پشیمون میشی و مجبور میشی معذرت خواهی کنی.

7- اگه یه روز اشتباه کردی و فهمیدی مقصر بودی، شهامت اینو داشته باش که خودت پا بزاری جلو و بگی معذرت میخوام.

8- یادت باشه که اول باید برای خودت ارزش قائل بشی تا بتونی کاری رو انجام بدی. اگه خودت رو کوچیک کنی تا در حد طرفت باشی طرفت دچار توهم میشه و یادش میره که خودت رو براش کوچیک کردی. جالب اینجاست که بعد از مدتی خودت هم یادت میره که چی بودی و خودت رو کوچیک کردی.

9- تو در قبال اونهایی که دوستشون داری و اونهایی که دوستت دارند مسئولی. مسئولیتت رو خوب انجام بده اما یادت نره که دوران "شهادت کار مردان خداست" گذشته و مسئولیتت در قبال خودت و زندگی خودت سنگینتره.

10- بازی باخته رو ادامه نده. اگه توی یک درس افتادی و استاد بهت نمره نداد تا زمان نهایی شدن نمره وقت داری که التماس کنی و وقتی نهایی شده التماست فایده ای نداره و جز بازیچه دست استاد قرار گرفتن چیزی عایدت نمیشه. پس از شکست درس بگیر و با انرژی بتازون به سمت جلو. سعی کن درسی رو که یکبار با یک استاد گرفتی و افتادی دیگه با اون نگیری. مخصوصاً استادی که به بازی گرفتت!

 

فعلاً همین ها رو یادم باشه تا بعد.