راستش از صبح درگیر کاربودم و هستم. یه چیزی تو ذهنم اومده که خواستم بنویسم. یعنی حقیقت اینه که یک اتفاق رو میخواستم بنویسم اما دیدم که بهتره اینجا ننویسم! جای دیگه ای هم ندارم که بخوام بنویسم.
فقط یک اشاره میکنم که هودم یادم باشه که در روز ششم مهر هشتاد و هشت خیلی گیج شده بودم! گیج از یک پرسش! گیج از کسی که میخواست از من سوالی کنه و ...
فکر کنم کافیه. برای یاد آوری خودم کافیه.
و اما چند تا نصیحت به خودم!
1- وقتی یکی رو بردی تو لیست سیاه، حتی اگه جلوی اسمش تیک خورد دیگه از لیستت درش نیار و یادت بمونه که کاری که اون کرده و باعث شده که ببریش توی لیست سیاه، ممکنه که تکرار بشه! تیک خوردن یعنی بخشیدن و دلیل این نیست که باز هم بخوای بهش راه بدی که یکبار دیگه کاری کنه و باعث بشه لیست سیاهت طولانی ار بشه!
2- بعضی از آدمها راه رو اشتباه میرن. تو باید فقط مسیر رو بهشون نشون بدی. نشون دادن مسیر دلیل بر این نیست که تو هم همراهشون مسیر اشتباه رو بری که همش بگی بابا داری اشتباه میری. تو مسیر خودت رو برو. مسیر درست رو. اگه کسی گوش شنوا داشته باشه مسیر درست رو میگیره و میره. اگر هم نه که به تو چه؟!
3- اکثر موارد دل آدم واقعیت رو بهش میگه. اکثر مواقع، اما بعضی از موارد دل هم اشتباه میکنه و این تویی که باید با عقلت حقیقت رو بفهمی. اما هیچ وقت غیر ممکن رو باور نکن و حتی بهش شک هم نکن! یعنی اگه چیزی رو دلت گفت غیر ممکنه مطمئن باش که غیر ممکنه و تو حق نداری که شک کنی.
4- دیگه هیچ وقت حوس ایثار نکن. چون تجربه نشون داده که تو راه ایثارگری شهید میشی!! تو جنبه ایثارگری نداری و میخوای که ذوب بشی! میخوای هر طور شده مسئله رو حلی کنی و بعضی ها دچار سوءتفاهم میشن!
....................................
این پست به دلیل مشغله زیاد نیمه کاره موند!
یک استاد ریاضی دیگه داشتم که منو بدجور اذیت کرد. ترم دوم بود نمیدونم یا سوم. اصلاً یادم نیست مال کدوم ترم بود. مال زمانی بود که من دیگه مرتب نمیومدم دانشگاه. موقع امتحان پایان ترم بود که گیر داد شما سر کلاس من نبودید! هر چی من قسم که بابا بودم میگفت نه! راستش بودم اما کم! بچه ها هم همیشه وقتی حاضر غایب میکرد یه جوری برام حاضری رد میکردند. خلاصه که این استاد عزیز حسابی گیر داد. آخرش متقاعد شد که امتحان بدم.
نزدیکهای آخر امنحان بود که پرید برگه های منو گرفت و داد به مراقب که ایشون تقلب کردند! هر چی من گفتم بابا آخه چخ تقلبی، گوش نکرد. داد به مراقب و گفت صورتجلسه کن برگه ها رو. من دیدم که از روی دست اون یکی مینوشت! مراقب گفت پس برگه اون رو هم باید صورتجلسه کنم. استاد گفت نمیخواد. فقط همین کافیه. اون رو میشناسم. اون دانشجوی خوبیه! مراقب گفت که آخه نمیشه. اون هم گفت همین که من میگم. بعد هم مراقب بهم گفت نگران نباش. کمیته انظباطی این صورتجلسه رو قبول نمیکنه. گفتم آخه بابا من هنوز دو تا سوال رو ننوشتم! گفت خوب کاری از من بر نمیاد!
خلاصه برگه من صورتجلسه شد. نتایج رو زدند. دیدم نمره من رو زدند 25 صدم! شاخم در اومد. رفتم کمیته انظباطی و این ور و اونور تا قرار شد نمره درست رو بزنند. استاد هم نامردی نکرد و برام رد کرد 9.9 . حسابی از دست اون استاد شاکی بودم. همون روز قسد کردم هر طور شده حالش رو بگیرم. اما باز بسنده کردم به لیست سیاه خودم!
اسمش رفت تو لیست سیاه! ترم بعد هم تنها استادی که میتونستم باهاش بگیرم همون استاد بود! اول کلاً اون درس رو نگرفتم. اما بعد که دیدم یک ترم عقب می افتم تو حذف . اضافه درس رو با همون گرفتم. کلاسها رو هم مرتب رفتم. با وجود اینکه خیلی ازش متنفر بودم اما کاری هم بکارش نداشتم و خواستم که هر طور شده از شرش راحت بشم. تو امتحان پایان ترم باز همون آش و همون کاسه! باز هم نزدیکهای آخر امتحان پرید برگه من رو گرفت! بلند شدم و عصبانی شدم و گفتم مرتیکه مگه دیوانه ای!! خیلی عصبانی شده بودم. برگه رو از دستش کشیدم و گفتم دیگه چه مرگته؟! شروع کرد به داد و بیداد که به من فوحش میدی؟! خلاصه حسابی جلوی خودم رو گرفتم تا نزنم موتور و گیربکسش رو بیارم پایین. سرش داد زدم احمق روانی تلافی این کارت رو سرت در میارم! برگه رو پرت کردم تو صورتش و رفتم بیرون.
البته این دفعه دیگه مطمئن بودم که به اندازه 10 نمره نوشتم.
باز تو برد نمره من شد 25 صدم! هر کاری هم کردم نتونستم درستش کنم. مرتیکه منو حتی تا مرز اخراج هم کشوند که با آشنا این طرف و اون طرف پیدا کردن حل شد و فقط یک ترم مشروطی خورد تو پرونده من.
ترم بعد با یک استاد دیگه که از قضا دوست و از مشتری هام بود همون درس رو گرفتم و کلاً سر کلاس نرفتم. امتحان هم با یک درس تخصصی دیگه تداخل داشت که سر ریاضی فقط نشستم و صورت سوالها رو نوشتم و آمدم بیرون. استاد دوست هم خودش جوابها رو برام نوشت و بهم داد 12.
ترم آخر هم 20 واحد گرفتم و یک درس رو هم نمیدونم اسمش چی بود اما بدون اینکه سر کلاس رفته باشم فقط رفتم امتحان دادم و عقب هم نیفتادم.
................................
یک سالی از فارق التحصیلیم گذشته بود که یک روز توی شرکت بودم و تلفن زنگ زد. حدس بزنین کی بود؟
استاد اولی! همونی که اسمش تو لیست سیاهم بود. از صداش شناختمش. میخواست کامپیوتر بخره. آگهی شرکت منو دیده بود و زنگ زده بود. وقتی مطمئن شدم خودشه خوب مخش رو زدم که بیا و بهت تخفیف میدم. روزی هم که اومد رفتم توی اتاق کارشناسها و به شریکم گفتم هر طور شده بهش کامپیوتر بفروش. اون هم از اون ارزونها که حسابی بیچاره اش کنه. اون هم حسابی بهش جا کرد!
پول رو داد و قرار شد 3 روز بعد بیاد سیستم رو ببره. روزی که قرار بود سیستم رو ببره منشی فرستادش تو اتاق من. با منشی هماهنگ کرده بودم که فلانی اومد بفرستش پیش من. اومد تو و با دیدن من کمی حا خورد. البته اول خوب نشناخت. اما وقتی نشست و من گفتم استاد فلانی منو میشناسی؟ یادش اومد!
گفت شما اینجا چیکار میکنی؟
گفتم اینجا شرکته منه! شما اینجا چیکار میکنید؟
گفت کامپیوتر خریدم! بد بخت رنگش شده بود مثل گچ! گفتم یادته با من چیکار کردی؟ گفت نه! چطور باید یادم باشه؟ گفتم بهت گفتم احمق مگه دیوونه ای! یادت نیست؟
گفت والا یه چیزایی یادمه! اما چرا گفتی؟
هی می خندید. از اون خنده های عصبی.
گفتم مهم نیست. من معذرت میخوام. اون موقع حتماً از دست شما ناراحت بودم. حالا که دیگه تمام شده و من هم درسم تمام شده.
آهی کشید و گفت حالا سیستمم آماده است؟
گفتم نمیدونم. اجازه بدین بریم اتاق سخت افزار چم کنیم.
رفتم توی اتاق سخت افزار و به کارمندم الکی سفارش کردم که هوای استاد رو داشته باش! قبلش حسابی بهش سفارش کرده بودم که این کامپیوتر اگه هفته ای دو بار خراب نشه اخراجی!
استاد هم خوشحال کامپیوتر رو زد زیر بقلش و رفت. حالا خونش کجا بود تو یکی از شهرستانهای اطراف اصفهان. یعنی از خونش تا شرکت من 2 ساعت تو راه بود!
رفت و دو روز بعد برگشت. یک هفته کامپیوتر موند و بعد از یک هفته آمد برد. دوباره دو روز بعد برگشت و ...
بلایی سرش آوردم که خودش یک روز آمد اعتراف کرد که جریان چی بوده!
وقتی شنیدم مخم سوت کشید. استاد بهم گفت ببین فلانی میدونم که از دست من ناراحتی. میدونم که بهت بد کردم. اما من هم دلیل دارم برای کارم!
گفتم چه دلیلی؟ گفت خانم پ رو یادته؟
گفتم معلومه که یادمه! همکلاسیم بود. گفت من از اون خواستگاری کردم!
پخ زدم زیر خنده! آخه این استاد بنده خدا خیلی قیافش زاقارت بود!
گفتم خوب به من چه؟ گفت اون بهم گفت که اجازه بده فکر کنم. من الان موقعیتش رو ندارم. بعد هم یه روز بهم گفت که شما خواستگارشی و خونه وادش میگن که شما گزینه بهتری هستی اما خودش منو میخواست!
باز شاخم در آمد! گفتم تو هم باور کردی؟
گفت چرا نباید باور میکردم؟ مگه من چم بود؟!
گفتم خوب تصمیم گرفتی با نامردی به هدفت برسی! حالا چرا ترم بعد باز اون کار رو کردی؟
گفت من به پ دادم 17. ترم بعد هم باز باهام درس داشت. اون ترم هم باز همون قصه خواستگاری تو ادامهه داشت. من هم باز انداختمت تا حسابی عقب بیافتی.
گفتم خوب حالا بالاخره پ باهات چیکار کرد؟
گفت هیچی بابا! بعد که دیگه ریاضی هاش تمام شد فهمیدم سر کارم!
دلم برای استاد کمی سوخت. اما دوستم که جریانات رو شنیده بود نگذاشت کوتاه بیام. استاد تا دو سال ماهی یکی دوبار مهمون شرکت ما بود و به اندازه پول 2 تا کامپیوتر پیاده شد. آخرین بار که دیدمش بهش گفتم فلانی، من دیگه ازت گذشتم. برو خدا رو شکر کن که قرار بر این شد که خودم انتقامم رو بگیرم. مگر نه معلوم نبود که چی سرت میومد!
از حرفم عصبانی شد و گفت که میرم ازت شکایت میکنم! گفتم برو هر غلطی کهه دلت میخواد بکن! رفت و من همون شب جلوی اسمش تیک زدم و دیگه هم ندیدمش.
..........................................................
پ ن:
اون روز به استاد گفتم که با این کارت باعث شدی که من دیگه هیچ وقت به فکر ادامه تحصیل نباشم و دیگه هم هیچ وقت به ادامه تحصیل فکر نکردم و من که ریاضیم همیشه بالاترین نمره ام بود، از ریاضی متنفر شدم و یه جورایی کل ریاضی رو یادم رفته! میبینید چطور بعضی از کارها و نامردی ها مسیر زندگی آدمها رو عوض میکنه؟!!
بدرود
خلاصه که م بعد از اون جریان نمره با من خیلی بهتر شد و یادمه که مادرش هم زنگ زد و تشکر کرد. اما چند وقت بعد یه روز که از دانشگاه بر میگشتیم بهم گفت که یک عاشق باید بتونه هر چه که یک معشوق میخواد رو فراهم کنه. هرچه که میخواد! من بهش گفتم که گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم. اما م گفت من صبر ندارم. همین الان همه چیز رو میخوام و فکر میکنم که تو نمیتونی! بعد هم بهم گفت که تو برای من با همه پسرها فرق داری. چون من از همه پسرها متنفرم و داخل آدم حسابشون نمیکنم اما به تو احترام میزارم! ولی این احترام گذاشتن دلیل بر این نمیشه که از آمال و آرزوهام بگذرم...
خلاصه که اون روز یادمه که حسابی عصبانی شدم و با سرعت هرچه تمام پیاده روی کردم و با خودم گفتم که م بزرگترین اشتباه زندگیش رو کرد که منو از دست داد!
اون روزها خیلی خودم رو تحویل میگرفتم و فکر میکردم که من یه چیز دیگه ام!!
اون روز اسم م رفت توی لیست سیاه بخاطر اینکه پول رو جایگزین من کرد. شاید اون تصمیم درستی گرفت اما خوب به من خیلی بر خورد و اسمش رو نوشتم توی لیست سیاه و چند سال بعد هم جلوی اسمش تیک خورد.

......................................
یکی دیگه از بچه های کلاس هم خانم پ بود که رفیق فاب م بود. این دوتا همیشه با هم بودند. بعدها یک روز پ من رو کشید کنار و گفت که من از دست تو خیلی عصبانی و ناراحتم. گفتم چرا؟ گفت مگه ما دخترها گوسفندیم که تو ما رو بین خودتون تقسیم کردی؟! تعجب کردم و پرسیدم من؟! کی همچین حرفی زده؟ کیو من تقسیم کردم؟!
بهم توضیح داد که رضا گفته که تو فلان روز بهش گفتی که م مال تو و پ مال رضا! من هم توضیح دادم که رضا برای اینکه با تو باشه اینو گفته و من هیچ وقت همچین حرفی نزدم. تا آخر دانشگاه هم بارها و بارها با رضا دعواش شد و اومد پیش من باز گلگی. روزهای آخر دانشگاه بود که م منو کشید کنار و بهم گفت که میخوام باهات حرف بزنم. من هم قبول کردم و اول حرف گفتم که خانم م من با یکی دیگه نامزد کردم! تعجب کرد و بهم توضیح داد که از حرفهای اون روزش پشیمونه و دوست داره که ازش دلگبر نباشم. من هم گفتم از اون جریان نزدیک 4 سال گذشته! بعد هم توضیح داد که پ از همون اول تو رو دوست داشته و میخواسته با تو باشه و زمانی که جریان نمره ریاضی رو من بهش گفتم حسابی دلش شکست که چرا تو اونو نمیخوای و منو میخوای! بعدها هم همیشه زیر پای من مینشست که فرهاد هیچی نداره! وقتی هم که تو برای خودت شرکت راه انداختی و وضع مالیت بهتر شد باز هم زیر پای من بود که دیگه نباید تو بری جلو و بزار اون بیاد جلو. تو هم که هیچ وقت دیگه حتی کوچکترین حرفی با من نزدی. گفتم که غرور من اجازه اینو بهم نمیده که کسی که اون حرفها رو بهم زده رو ببخشم و باز بهش فرصت بدم. اما اون حرفهای تو باعث شد که من بیشتر بجنبم و زودتر به اینجایی که هستم برسم.
خلاصه که اون روز خواستم که جلوی اسم م تیک بزنم و اسم پ رو اضافه کنم. اما دیدم که همین تحت تاثیر پ قرار گرفتن هم جرم کمی نبود و باید حداقل به من میگفت. پس اسم پ رو به اسم م اضافه کردم و منتظر نشستم که هر دو یک روز تیک بخورند.
پارسال یک روز رضا بهم زنگ زد. شماره من رو از یکی دیگه از بچه ها گرفته بود. بهم گفت که میخواد با پ ازدواج کنه اما مادرش نمیزاره! گفتم چرا؟ گفت آخه خیلی براش گرون تمام میشه که یه دونه پسرش بخواد با کسی که قبلاً ازدواج کرده ازدواج کنه!!
شاخم در آمد! گفتم که مگه پ قبلاً ازدواج کرده؟! گفت که آره!! بعد از دانشگاه با یکی ازدواج میکنه و بعد هم جدا میشه!! حالا هم من میخوا بگیرمش که مامانم نمیزاره. تو که خانواده ما رو میشناسی!!
رضا از یک خانواده بسیار ثروتمند اصفهان بود که بسیار اصیل هستند و با قر و فرهای خودشون!
اون روز بعد از حرفهای رضا جلوی اسم پ تیک زدم.
.........................................................................................................
بدرود
این روزها حال و هوای مهر همش منو میبره به مدرسه و دانشگاه. چند تا از خاطران دانشگاه رو با خودم مرور کردم که یاد لیست سیاه خودم افتادم.
حالا جریان لیست سیاه چیه؟ ارض میکنم خدمتون.
وقتی که نوجوون بودم خیلی وقتها پیش میومد که حسابی دلم از یکی پر میشد. آنقدر که حس انتقام تمام سلولهای بدنم رو میگرفتم و کل سیستم بدنم تخت تاثیر همین حس قرار میگرفت و حتی مریض میشدم.
یکروز که حسابی دلم گرفته بود نشستم و با خودم و خدای خودم خلوت کردم که این جور مواقع چیکار باید بکنم؟!
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که لیست همه اونهایی رو که اذیتم کردند و دلم رو شکستند و کاری کردند باهام که حقم نبوده رو بنویسم و از خدا بخوام که انتقام منو ازشون بگیره.
یک کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن. بعد هم اون کاغذ رو نگه داشتم و تصمیم گیرفتم تا یک سال کاری به اون کاغذ و آدمهای اون کاغذ نداشته باشم. اسم کاغذ هم شد لیست سیاه!
همین کار رو هم کردم. بعد از یکسال رفتم سراغ لیست سیاهم. دونه دونه از بالا خوندم و هر کسی که به نحوی تلافی کارش سرش اومده بود رو جلوش یک تیک زدم. از اون موقع به لعد هم این لیست رو تو ذهنم مینوسیم. هر کسی که وارد لیست سیاهم بشه دیگه من کاری بهش ندارم و باور کنید که بعدها یا خودشون بهم میگن که پشیمونن و یا از جای دیگه میفهمم که سرشون اومده و من جلوی اسمشون تیک میزنم.
..............................
چند تا از خاطرات دانشگاه رو که مرور میکردم یادم افتاد به لیست سیاهم. اسم بعضی از همکلاسی ها توی لیستم بود! دو نفر رو که کلاً فراموش کرده بودم.
یکیشون یکی از همکلاسی ها بود. خانم م. ترم یک بودم که توی یک اتفاق با م دوست شدم. یک دوستش معمولی که من کمی جدی گرفته بودم. بعد هم حسابی ذهن و فکرم رو گذاشتم برای م. خداییش دختر زیبا و خوش خلقی بود. تو کل دانشگاه (به قول بقیه پسرها) تک بود. آخر ترم یک م ریاضی رو افتاد!!
یک روز زنگ زد خونه و بهم گفت که من ریاضی رو افتادم و از ترم بعد اکثر کلاسها رو با هم نیستیم. حالا چرا این حرف رو به من زد نمیدونم!!
بهش گفتم هر روز برو دانشگاه و هر وقت استاد اومد یه زنگ به من بزن تا من بیام و باهاش حرف بزنم. یک هفته تمام دانشگاه بست نشست اما خبری از استاد نشد. آموزش هم گفت که دیگه استاد فلانی نمیاد تو این دانشگاه و گفتن که دیگه دانشگاه آزاد تدریس نمیکنند.
یادمه که دوشنبه انتخاب واحد ترم جدید بود. شنبه شب م زنگ زد که استاد نیومد و دیگه هم نمیاد. آموزش هم گفته تمام اون نمره ها رو نهایی میکنه و من با 7 می افتم.
به م گفتم که من سعیم رو میکنم. فردا رو به خودم مرخصی دادم (با بابا کار میکردم) با یکی از دوستان افتادیم دنبال آدرس استاد. از این دانشگاه به اون دانشگاه تا بالاخره رد استاد رو تو داشنگاه صنعتی اصفهان زدیم. ساعت نزدیکها 4 عصر بود که رسیدیم دانشگاه صنعتی. تو این دانشکده اون دانشکده صداش رو از پشت یک در شنیدم. به دوستم گفتم فکر کنم که آخر های کلاس باشه. من میرم تو و تو هم پشت در بایست و وقتی همه اومدند بیرون نزار کسی بیاد تو. رفتم ته کلاس نشستم . تا استاد چشمش افتاد به من لبخندی زد و بهم اشاره کرد که چیکار داری؟ اشاره کردم که بعد از کلاس!
من رو خوب میشناخت. مایه اغتشاش کلاس من بودم. ریاضی من خوب بود و بقیه بچه های کلاس افتضاح! واسه همین من استاد رو به سفارش بچه ها سوال پیچ میکردم تا اون نرسه درسش رو بده و قسمت اعظمی از کتاب آخر ترم موند! اون هم دو سه بار بهم تذکر داد که میندازمت و حتی یه بار بهم گفت دیگه حرف نزن و برو بیرون!!
خلاصه که من رو خوب میشناخت!! مایه دقش بودم. میانترم هم بهم داد صفر! آورده بودم 5/4 اما گفت تو حقت نیست و من تشخیص میدم بهت بدم صفر!
من هم پایان ترم آوردم 25/14 و نمره نهایی هم همون شد.
خلاصه کلاس تمام شد و همه بچه خر خونا رفتند بیرون! رفتم جلو و بهش دست دادم. گفت تو رو که پاس کردم اینجا چیکار میکنی؟
گفتم هم برای خودم اومدم و هم برای یکی دیگه...
بگذریم. یک ساعت تمام مخ استاد رو گذاشتن توی فرغون و راضیش کردم که بیاد دانشگاه و 7 م رو بکنه 10!!
استاد بهم گفت فلانی بخاطر تو میام و اینکار رو میکنم. با وجود اینکه با خودم عهد بستم دیگه پام رو هیچ دانشگاه آزادی نزارم اما میام. فقط دیگه تا آخر عمرم ریختت رو نبینم!
فردا صبح توی دانشگاه م رو دیدم. حسابی پنچر بود. بهش گفتم که یک خبر خوب برات دارم. گفت تو این وضعیت هیچی منو خوشحال نمیکنه. بهش گفتم استاد میاد و نمره تو هم میشه 10. من دیروز برات درستش کردم.
از خوشحالی داشت بال در می آورد. استاد اومد. نزدیک 100 نفر دورش حلقه زدند که نمره بگیرند. استاد هم به سرعت میرفت سمت دانشکده و به هیچ کس هم اهمیت نمیداد. از کنار من رد شد. برگشتم و بهش سلام کردم و گفتم استاد ممنونم. برگشت و نگاهی بهم کرد و گفت مگه نگفتم نبینمت؟
گفتم معذرت و سرم رو انداختم پایین. استاد هم خنده ای کرد و رفت. نیم ساعت بعد نمره های نهایی آمد پشت شیشه. م شده بود 10 ! و بقیه هم هیچ تغییری نکرده بودند. البته یک 5/9 رو هم کرد 10 !
از پله های محوطه داشت میومد پایین. از صدای همه همه بچه هایی که دوره اش کرده بودند فهمیدم داره میاد. پشتم رو کردم که دیگه همدیگه رو نبینیم! اومد و زد به پشتم. برگشتم و گفتم استاد ببخشید. نمیخواستم سر راهتون باشم. دستم رو گرفت و با خودش کشید. به بچه ها هم گفت همه برین. نمره ها نهایی شده و دیگه کسی اینجا واینسته! بچه ها رفتند و بهم گفت، جای تو اینجا نیست. تو شاگرد با هوشی هستی اما نمیدونم چیکار کردی که اینجایی! نمره رو درست کردم. بخاطر تو کوبیدم و اومدم تو این خراب شده و یه یکی دیگه هم مجبور شدم نمره بدم. اون دو نفر هر دو ترم بعد ریاضی رو می افتند. تو هم فکر خودت باش. کاش اون قدر این کارت رو بدونه اما شک دارم! این نصیحت رو هم از من داشته باش، آدمها قدر خوبی های زیاد رو نمیدونند. خوبی باید کم کم باشه. زیاد بشه دچار توهم میشن!
گفتم استاد من تا آخر عمرم این خوبیت رو فراموش نمیکنم.
گفت من هم از تو ممنونم. باعث شدی به خودم بیام و بفهمم جای من اینجا نیست! کلاس دیروز رو دیدی؟ همه بچه های المپیادی بودند. جای من سر کلاس اونهاست. و شاید جای تو هم!!
موفق باشی.
باز تشکر کردم و خدا حافظی.
باید برم. بقیه اش رو خلاصه میکنم. م قدر من رو ندونست. چون من همه چیز داشتم غیر از پول! چند سال بعد که من وضعم بهتر شده بود فهمید که دیر شده بود. بعد هم دیگه خبری ازش نداشتم تا پارسال که یکی از بچه ها بهم گفت م برای بار دوم ازدواج کرده و ضاهراً دومی هم به درد نمیخوره!!!
...................
ادامه دارد...
دیشب ال 5 صبح با خودم کلنجار میرفتم تا بخوابم. هرکاری میکردم خوابم نمیبرد. هزار دفعه دنده به دنده شدم تا شاید خواب یه رحمی بهم بکنه و این چشمهایی که از خستگی یا چیز دیگه میسوخت رو آروم کنه، اما خواب کجا بود!
همینطور که دنده به دنده میشدم یاد شب قبل افتادم. شب قبل ساعت حدود 11 بود که عزم خواب کردم. همینطور که دراز کشیده بودم و چشمهام رو بسته بودم شروع کردم به درد و دل با خدای خودم. خیلی حرفها زدم. اینطور هم شروع کردم که فقط یک ساعت تا پایان تابستون مونده. بعد هم قراره پاییز بیاد. خلاصه که من فصل جدید رو جدید میخوام شروع کنم.
خوابیدم. با یک کابوس از خواب پریدم. راستش چند روزی بود که اصلاً هیچ خوابی ندیده بودم. با خودم هم فکر میکردم که بی خبری یعنی خوش خبری! پس حتماً همه چیز خوبه! ولی از دیدن اون کابوس باز ...
از خواب که پریدم به ساهت بالای سرم نگاه کردم. ساعت 4 صبح بود. همونجا آهی کشیدم و به خدا گفتم که فقط چند ساعته که توی پاییزیم!! اینه رسمش؟ حسابی از دستش شاکی بودم که حالا که من به هیچ چیز فکر نمیکنم این کابوس یعنی چی؟ اون هم تو فصل تازه؟! اون هم تو پاییز رنگارنگ هفت رنگ؟!
................
این هم از خواب ساعات اول پاییز. دیشب هم تا صبح داشتم تو ذهنم پست مینوشتم. یعنی اگه میشد که شبها که سرم رو میزارم که بخوابم هرچی تو ذهمنه تایپ بشه الان کل اینترنت پر بود!!
خفن کار دارم.
میرم دنبال کار و زندگی.
بدرود.
ساعت نزدیکهای 8 بعد از ظهر پاییز شده و من بعد از یک روز کامل دور از جون سگ دو زدن توی گوشه کنار این شهر اومدم شرکت تا هم یه سری به وبلاگ بزنم و هم ماشین رو بردارم و برم سمت خونه.
راستش خیابونها به طور وحشتناکی شلوغه! دقیقاً از ساعت 5 تا حالا از پارچین تا اینجا که خیابون مطهریه تو راه بودم! 3 ساعت یک مسیر 20 دقیقه ای رو اومدم! تصمیم گرفتم چند دقیقه ای بمونم تا ترافیک کمتر بشه و برم سمت خونه. حسابی هم خسته ام. اما دیدم حیف روز اول پاییز، روز اول مهر، ماه مهربانی رو هیچی ننویسم. قبلش یه سری به کامنتها و در و همسایه زدم. بعد هم یه سری به مسنجر و ایمیل ها. هیچ خبری از هیچ کسی نیست!
چند تا کامنت داشتم که دوستان جدید و قدیم گذاشتند، و دیگر هیچ!!
کامنت م.ز و نبودن هیچ دوستی و تنهایی هم منو یاد این ترانه از معین انداخت!
همـه رفتن
کسـی دور و بـرم نیست
چنین بی کس
شدن درباورم نیست
اگــر ایـن
آخـر و ایـن عـاقبت بـود
بجز افسوس
هوایی در سرم نیست
همه رفتن
کسی با ما نموندش
کـسـی خـط
دل مـا رو نخوندش
همــه رفتـن
ولـی این دل مـا رو
همونکه فکر
نمیکردیم سوزندش

چه حاشا
کرده این اندر نخواهش
چـه آیـا
زنـده ایـم یـا جـون سپرده
چه حاشا
صحبتی حرفی کلامی
چـه جـزو
رفتـه هـایـی مـا نمانـده
عجـب بـالـا
و پـاییـن داره دنیـا
عجب این
روزگار دل سرده با ما
یه روز دورو
ورم صدتا رفیق بود
منو امـروز
ببیـن تنهای تنهام
خیال کردم
که این گوشه کنارا
یکــی داره
هـوای کــار مــا را
یکی غمگین
میون دلسوز ما هست
نـداره آرزو
آزار مـا رو
عـجـب بـالا
و پایین داره دنیـا
عجب این
روزگار دل سرده با ما
یه روز دور
و ورم صدتا رفیق بود
ولـی امـروز
ببین تنهـای تنهـام
تنهـای
تنهـام
.....................................................................................................
اگه دوست داشتین شما هم این ترانه رو مثل من گوش کنید اینجا کلیک کنید.
راستش چند روزی هست تو این فکرم که به یک قصه گویی که دیگه نمینویسه بگم که:
قصه گو باید قصه اش رو بگه. چه غریبه و آشنا خوششون بیاد و چه نیاد. حالا یه غریبه ای که کمی آشنا شده بود آمد و قصه رو خوند قصه ای هم بافت و قصه گو رو اذیت کرد! اما قصه گوی هزار و یک شب که با ناراحتی و اخم پادشاه و غریبه که از قصه گفتنش دست نمیکشه که!
دست میکشه؟!

آخه عزیز، پادشاه و غریبه و آشنا خمار قصه های بی غصه و پر غصه تو هستند! این رسمش نیست! اصلاً فلسفه وجود قصه گو به قصه هاشه! حالا تو میخوای بگی که بزرگ شدی و چون بزرگ شده نمینویسی؟! باشه. تو کوچولوی سابقی! قبول. اما کوچولوی سابق و بزرگ و جنگنده فعلی هم میتونه بنویسه؟! درسته؟
مگه قصه گوی هزار و یک شب کوچیک بود؟ اون قصه گویی که ما دیدیم از غریبه و آشنا که هیچ از خود پادشاه هم بزرگتر بود.
پس بیا و مردونگی کن بعد از گذشت این چند ماه مهر سکوت رو بشکن و باز هم برامون قصه بگو!
اگه غریبه بیاد و همینجا بگه غلط کردم دلت خنک میشه؟
اصلاً از همون اولش غلط کرد! خوبه؟ د آخه غریبه روی قصه گو حساب دیگه ای باز کرده بود! یعنی اشتباه کرده بودا! شک نکن که دیگه اون غریبه این غریبه نیست!
این غریبه تو این آخرین ساعات تابستون میخواد تورو قسم بده به جون هرچی گل سرخه که بیا و این کدورت رو بزار کنار!
روال کار افتاد توی همون جریانی که میخواستی! شد همونی که تو و خیلی از آشنا ها میخواستن. پس تو که حالا یک جنگنده به تمام معنا شدی، بیا و با آغاز پاییز مهر سکوت رو بشکن.
خواهش میکنم.
بنویس٬ حتی با چشمان خیس!
تو آخرین ساعات تابستون، با توجه به اینکه دوست دارم آخرین روز رو که خوب شروع کردم رو همینطور خوب ادامه بدم، سعی کردم به حواشی تابستون فکر نکنم و کاری هم به پاییز گذشته یا به قول دوستی پاییزهای گذشته نداشته باشم!
پس سوار بر اسب سرکش و یاغی ذهنم شدم و با یک پرش بلند از سالهای زیادی پریدم و رفتم به سال 66! سال کلاس اول!
روز اول مدرسه رو خیلی خوب یادمه. همه مامان یا باباشون میوردنشون ولی برای من افت داشت! خودم کیفم رو انداختم رو کولم و تک و تنها راه افتادم رفتم مدرسه! بعد از کمی پرسه خوردن توی حیاط فهمیدم که اول 10 هستم. رفتم که توی صف بیاستم که دیدم نفر اول رو یکی اشغال کرده! من هم که دوست داشتم اول صف بایستم رفتم جلو و بهش گفتم که میزاری من وایسم اول صف؟ پسره یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به برادرش که آورده بودش و کنارش بود. برادرش که ازش بزرگتر بود آورده بودش مدرسه. برادره گفت که نه! داداشم میخواد اول صف وایسه!
دست کردم توی جیبم و یک دو تومانی از توی جیبم در آوردم! پول تو جیبی اون روزم بود! گفتم اگه بزاری وایسم اینو بهت میدم!
یادم نیست دو تومان خیلی پول بود یا نه! اما یادمه که پول کمی هم نبود. فکر کنم نوشابه دونه ای 1 تومان بود و ساندویچ هم 1 تومان! خلاصه چشمهای برادره برقی زد و به پول رو گرفت و به داداشش گفت که راه بده وایسه اول و تو وایسا دوم!
خلاصه که با یک دو تومانی این بنده خدا کل دوران دبستان شد نوچه آقا فرهاد! توی اکثر عکسهای مدرسه هم هست! همیشه برای من وای میستاد تو صف بوفه و من نامرد هم حسابی ازش بیگاری میکشیدم! اما بجاش همیشه توی ساندویچ و نوشابه من شریک بود!
یاد دوران دبستان بخیر!

یکبار هم کلاس پنجم بودم. معلم گفته بود که هر کسی یک نامه برای من بنویسه و فردا بیاره! من هم نوشتم. فردا هم گفت همه ساکت بشینین و نقاشی کنین تا من نامه هاتون رو بخونم. دونه دونه نامه ها رو میخوند و میگذاشت کنار. از همه نامه ها فقط یکی رو گذاشت توی جیبش!
حدس بزنین نامه کی بود؟
باز هم فرهاد!
زنگ آخر هم بهم گفت که فردا به مامانت بگو بیاد مدرسه!! حسابی ترسیده بودم! فکر میکردم چون خیلی بد نامه نوشتم گفته مامانم رو بیارم! به مامان گفتم و اون هم گفت مگه چی نوشتی؟ گفتم اینا رو نوشتم!!
گفت خوب چرا به من نگفتی میخوای چی بنویسی؟! من هم گفتم که دروغ ننوشتم که!!
مامان هم گفت عیبی نداره. فردا میام ببینم چی شده!
آقای صاحبی معلممون بود. از فرداش با من خیلی مهربونتر شده بود و من رو دوباره کرده بود مبصر!
آخه اول سال یبار مبصر بودم و از اون به بعد ماه به ماه مبصر رو عوض میکردند با قرعه کشی! من هم که یبار بودم و دیگه نمیتونستم مبصر باشم. اما فردای روز نامه من دوباره مبصر شدم برای تا آخر سال!
مامان اومد مدرسه و عصر که من برگشتم منو گرفت و بوسم کرد و گفت فرهاد کار بدی نکردی اما بهتره که بعضی از چیزها رو به عنوان یک راز نگه داری! گفت میدونی راز چیه؟ گفتم آره! درسش رو خوندیم! مثل زندان رفتن دایی که به همه گفتین رفته ترکیه دیگه؟!
گفت تو از کجا میدونی؟ گفتم خوب فهمیدم دیگه! گفت به کسی که چیزی نگفتی؟ گفتم نه! گفت آفرین پسرم. از این به بعد هم حواست باشه که بعضی چیزها رو نباید بگی! مثل این و این و این...
اینها رو تو نامه نوشته بودم!
بعد مامان گفت که آقای صاحبی خیلی دوستت داره و بهم گفته که فرهاد بهترین شاگرد مدرسه است! گفت که همه نامه ها یا چرت و پرت بودند یا نوشته مامانها اون هم تابلو! اما نامه تو هم عالی بوده و هم نوشته خودت!
از تعریفهای مامان خوشم اومد ولی هنوز نفهمیده بودم که چرا این و این و این راز بودند!
شب مامان داشت برای بابا تعریف میکرد که آقای صاحبی چی گفته بهش و من هم یواشکی گوش میکردم! از تعریفهای مامانم و معلممون خیلی خوشم میمود. مامان میگفت که آقای صاحبی گفته حتماً باید فرهاد بره مدرسه تیزهوشان. با اینکه چیزی به امتحانش نمونده و توی کلاسهای فوق برنامه هم شرکت نکرده اما حتماً بفرستینش کلاس و بزارین امتحان بده.
آقای صاحبی هم با مدرسه صحبت کرده بود که از من پول نگیرند! من توی چند جلسه آخر کلاسهای تیزهوشان شرکت کردم و توی امتحان هم قبول شدم! اما تیزهوشان رفتن من مصادف شد با موچ به اصفهان و دیگه نشد که برم تیزهوشان!
تا چند سال یعد از اینکه رفته بودیم اصفهان با آقای صاحبی نامه نگاری داشتم. روز آخر مدرسه بهم گفت که فرهاد برای من نامه بنویس. به آدرس مدرسه. یادمه که توی یکی از نامه ها برام نوشته بود که نامه های تو رو سر کلاس انشاء میخونم.
اما گردش روزگار باعث شد که دیگه خبری از آقای صاحبی نداشته باشم! الان هم نمیدونم کجاستو اصلاً زنده است یا نه! انشالله که هرجا که هست خدا پشت و پناهش باشه و روزهاش سفیده سفید!
وارد دانشگاه شده بودم که بهم گفتند که مدرک پنجم دبستانت هنوز نیومده توی دبیرستان و دیپلمت مشکل داره! گفتند که خودت بلند شو و برو به دبستانی که درس میخوندی تا مدرکت رو بگیری. آمدم تهران و رفتم به دبستان بچه گی! ساختمون مدرسه عوض شده بود. با بدبختی مدرسه رو پیدا کردم و رفتم دفتر مدرسه. مدرکم رو گرفتم و سراغ معلمهای قدیمی رو گرفتم. از اون معلمها فقط معلم کلاس اول هنوز بود. دفتر دار گفت خانم صیفی کار هنوز داره تدریس میکنه و الان سر اون کلاسه! اجازه گرفتم که برم و ببینمش. در زدم. خانم صیفی کار در رو باز کرد. من بزرگ شده بودم! دیگه ریش و سبیل داشتم و دانشجوی کامپیوتر! اما...
اما خانم صیفی کار گفت که تو فلانی هستی!؟
شاخم داشت در میومد!
گفتم شما من رو میشناسین؟
گقت بله که میشناسم! تو روزنامه هم اسمت رو دیدم و فهمیدم دانشگاه قبول شدی!
فکم اومد پایین!
گفت بیا تو پسرم! رفتم تو و نفر اول برپا گفت! کلاس دخترونه بود. همه دختر بچه ها که همه هم کلاس اولی بودند بلند شدند! گفتم بشینین بچه ها!
خجالت کشیده بودم که اینهمه بچه برام بلند شدند!
خانم صیفی کار من رو معرفی کرد! با اسم کوچیک و فامیلی و بعد هم گفت که این آقا شاگرد من بوده و حالا داره مهندس میشه! براش یک کف مرتب بزنین!
همه بچه ها برام کف زدند!
از کلاس اومدم بیرون. حسابی تعجب کرده بودم. از خانم صیفی کار پرسیدم شما چطور اسم من رو هنوز یادتونه؟
گفت اون سال اولین سال تدریس من بود و همه رو خوب یادمه. مخصوصاً تو. مگه بابات ارتشی نبود و بک مغازه هم توی فلان جا داشت؟
گفتم چرا!
گفت دیدی؟ خوب یادمه؟! پرسید بابات چیکار میکنه؟ حالش خوبه؟ الان کجایین؟ چند سالی هست که دیگه بابات نیست اونجا؟
گفتم آره. ما از تهران رفتیم و بابا هم بازنشسته شده اما هنوز هم مغازه داره.
گفت به بابات سلام برسون. من یکبار یک رادیو داشتم که خراب بود و بردم بابات برام درست کرد. هنوز هم داره خوب کار میکنه!
خداحافظی کردم و برگشتم سمت اصفهان! به این فکر میکردم که بابا راست گفته بود و من همه این سالها فکر میکردم بهم دروغ گفته.
بابا یه روز بهم گفته بود که معلمتون اومده در مغازه و رادیوش رو آورده درست کنم و بهم گفته که فرهاد خیلی شیطونی میکنه!
و من فکر میکردم که این جریان نقشه مامان و باباست برای اینکه من شر نریزم! اما حالا فهمیده بودم که دروغی در کار نبوده.
یاد دوران دبستان و مدرسه هم بخیر.
امروز روز آخر تابستون 88 و پرونده خوبی ها و بدی های تابستون 88 برای همیشه بسته میشه. امروز که بره پرونده نیمی از سال88 هم بسته میشه. سالی که زیاد باهاش حال نکردم (تا اینجاش!) هر چند 87 فراز و نشیبهای بیشتری داشت اما خیلی دلنشینتر بود و خاطرات شیرین بیشتر و تجربیات بیشتری هم برای من داشت. اوی 87 اتفاقاتی افتاد که هیچ وقت برای من نیفتاده بود. بگذریم، 87 هم خیلی وقته که رفته و چیزی که الان مونده نیمی از 88 و پاییز رنگارنگش و زمستون سفید!
امروز از صدقه سر بی حواسی بعد از ماهها ساعت 8:15 رسیدم شرکت! آخه حواسم نبود که ساعتها رو عوض کردند!
از خونه اومدم بیرون و نشستم پشت ماشین و راه افتادم. کمی که رفتم دیدم انگار کوچه ها خیلی خلوتترند! تعجب کردم که چرا مردم هنوز نیومدند سر کار! افتادک تو خیابون اصلی و دیدم کمی شلوغه! همچین که توی همت افتادم توی ترافیک قفل، تازه 2 زاریم افتاد که منگل ساعتها رو عوض کردند!! یعنی الان ساعت 7:45 صبحه!!
به یاد دوران کارمندی ترافیک رو رد کردم و آمدم شرکت. توی مسیر هم به خاطرات گذشته فکر میکردم. سی دی رو عوض کردم سی دی رو که پارسال همش گوش میکردم رو گذاشتم. رفتم توی فولدر دلکش و ...
آتشی ز کاروان به جا مانده و ...
خلاصه که صبح روز آخر تابستون رو این چنین آغاز نمودیم، باشد که چگونه به پایان برسانیم این تابستان را!!
امروز باز هم مینویسم. البته اگر وقت بشود!
بدرود.
بعضی وقتها همه چیز دست به دست هم میده تا یک اتفاقی بیفته یا برعکس، نیفته. کاری هم از دست من و تو بر نمیاد!
اگه برای اون روز نوشتند که یکی رو باید ببینی، میبینیش! حتی اگه نه تو بخوای و نه اون! همچین قشنگ یکی میپیچه جلوت و مجبورت میکنه که ترمز بگیری که ...
اگه هم قراره یکی رو نبینی، حتی اگه بکشی خودت رو تا جور کنی و زود بیای و این اتفاق بیفته، نمیفته!! یهو میبینی که یکی که باید امضا کنه این برگه رو تا آزاد بشی، رفته نماز! اصلاً هم براش مهم نیست که یکی منتظر امضاش نشسته و هزار تا کار داره و میخواد کاری کنه که یکی رو ببینه.
خلاصه که روز روزگار خوش است و همه چیز روبراه و بر وفق مراد! (اما تو باور مکن)
یادمان باشد تنها دل ما دل نیست!
و اما جونم براتون بگه این جریانات سیاسی بدجور به هم خورده! یعنی دیگه حسابی دیانت ما عین سیاست ما شده! بابا دیگه نشنیده بودم که عید هم کل کل داشته باشه و یه سری بگن یکشنبه عیده و یک سری هم یگن دوشنبه!
این هم صیغه جدیده دیگه! سر عید هم میخوان زور آزمایی کنند. حالا به همه عید فطر رو تبریک میگم. چه سبز باشید و چه قرمز! همه و همه عیدتون مبارک باشه! چه یکشنبه عید باشه و چه دوشنبه!
و باز هم جونم براتون بگه که فردا روز آخر تابستون 88 و بعدش هم پاییز رنگارنگ و مهر!
به به! ماه مهر! ماه مهربانی! آی مهربانیم گل کرده که بیا و ببین! یعنی کلاً امروز پر انرژی ام! پر محبت! میخوام محبت کنم!
آخه میدونین، من معمولاً محبت نمیکنم! اما امروز دلم میخواد که محبت کنم و مهرم رو بریزم بیرون! اصلاً دلم میخواد ازم محبت تراوش کنه! اصلاً تراوش هم نه، یه چیزی تو مایه های پاشیدن! بپاشه بیرون! با فشار محبت بپاشه بیرون!
خوبه؟!
بزار پرونده این تابستون بسته بشه و پاییز بیاد! میگن از این ستون به اون ستون فرجه! شاید یک فرجی شد! مگه نه؟!!
.................................................
یاران یاد ایام، ایام به کام همتون!
..........................................................
پ ن:
بزن باران
که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بعضی وقتها همه چیز خراب میشه! اونجاست که چاره ای نداری جز اینکه دستت ذو بزاری روی سرت و بشینی روی زمین تا وقتی دنیا داره دور سرت میچرخه، سرت گیج نره و نحوری زمین!
هنرپیشه قصه ما با پنجمین خورشیدش از دوران خودش آمد به بک دوران دیگه و دید که....
قصه عوض شده بود و دیگه عشقش منتظرش نبود! حالا دیگه راه برگشت هم نداشت!
.......
من هم نشستم توی شرکت و دارم به پایان قصه نگاه میکنم! معلوم شد که قصه بود! اما آیا زندگی من هم قصه بوده؟! آیا من میتونم برگردم به دوران خودم؟ یا دیگه باید همینجا بمونم و آخرین خورشیدم رو استفاده کردم؟
کاش قصه بود! کاش ناشر میگذاشت پایان قصه ام رو خودم اونطور که میخوام بنویسم! کاش میشد پاک کنم و از اول بنویسم! کاش و کاش و کاش!!!!
………………………
زمان نوشتن: همزمان با تیتراژ پایانی آخرین قسمتت پنجمین خورشید.
مکان: هنوز تو شرکت نشستم و ....
بدرود
بارون میومد. تو فکر گفتگوی خودم با آسمون بودم.
توی کوچه کمی آروم آروم رفتم سمت ماشین تا کمی قطره های بارون رو روی صورتم حس کنم و سرمای بارون منو به خودم بیاره! یک نگاهی توی کوچه کردم و همه ماشینها رو دید زدم! از این سر کوچه تا اون سر کوچه همه ماشینها داشتن زیر بارون حال میکردند! همه هم آشنا بودند و توی کوچه بن بست ما مثل همیشه هیچ غریبه ای بین ماشینها نبود! یه رنو قرمز که مدتهاست اونجاست و از جاش تکون نمیخوره! یک سمند مشکی، پراید خاکستری، سمند خاکستری خودم، پراید سفید، پژو مشکی و ...
دستم رو کردم تو جیبم و سوییچ ماشین رو در آوردم. دکمه Off رو فشار دادم و درها باز شد. نشستم توی ماشین و در ماشین رو بستم. رمز ماشین رو وارد کردم و سوییچ رو کردم توش. چرخوندم و ماشین روشن شد. برف پاک کن رو زدم و شیشه جلو تمیز شد. پنل ضبط همیشه تو داشبورده. پنل رو گذاشتم سر جاش. ضبط روشن شد و داریوش شروع کرد به خوندن:
ای بداد من
رسیده
تو روزای
خود شکستن
ای چراغ
مهربونی
تو شبای
وحشت من
ای تبلور
حقیقت
توی لحظه
های تردید
تو شبو از
من گرفتی
تو منو دادی
به خورشید
اگه باشی یا
نباشی
برای من
تکیه گاهی
برای من که
غریبم
تو رفیقی
جون پناهی
یاور
همیشه مومن
تو
برو سفر سلامت
غم
من نخور که دوری
برای
من شده عادت
ناجی
عاطفه ی من
شعرم از تو
جون گرفته
رگ خشک بودن
من
از تن تو
خون گرفته
اگه مدیون
تو باشم
اگه از تو
باشه جونم
قدر اون
لحظه نداره
که منو دادی
نشونم
اگه مدیون
تو باشم
اگه از تو
باشه جونم
قدر اون
لحظه نداره
که منو دادی
نشونم
صدای ضبط رو زیاد کردم. ولوم رو آوردم روی 50 ! شروع کردم با داریوش خوندن و روندن! با صدای بلند داد میزدم و میخوندم و میروندم! سرعت ماشین که زیاد میشد برف پاککن نمیتونست قطره های بارون رو خوب پاک کنه! کم میوورد! هرچه برف پاککن بیشتر کم میوورد من بیشتر پام رو روی گاز فشار میدادم! خیابونها هم خلوتتر بود. من هم تندتر و تندتر خوندم و روندم!

بوی گل همه جا رو گرفته بود! شیشه رو کشیدم پایین. اوی همت بودم. دستم رو از پنجره دادم بیرون و پام رو روی گاز فشار دادم. سرعتم آنقدر شده بود که وقتی از توی آب رد میشدم آب بارون میپاشید به دستم! من هم حریصتر میشدم و بیشتر پام رو روی گاز فشار میدادم. بیتشر و بیشتر! رسیدم به دوربینهای کنتر سرعت. نگاهم رو انداختم روی صفحه کیلومتر شمار. روی 130 بود! سرعت مجاز 100 بود.

خواستم کم کنم اما دیدم که حیف این لذته که اینقدر زود تمام بشه! پیه جریمه رو به تنم مالیدم و باز هم پام رو فشار دادم رو گاز! همیشه وقتی سرعتم زیاد بود صفحه های نمایشگر سرعت وسط اتوبان از رنگ سبز تبدیل میشد به قرمز و سرعتم رو بهم نشون میداد! منتظر بودم قرمز بشه و عدد 130 رو نشون بده که...
انکار دوربینها هم امروز خواستند یه حالی بهم بدن! هیچ اتفاقی نیافتاد و عکسی هم گرفته نشد. من هم باز پام رو روی گاز بیتشر فشار دادم.
ضبط رو تنظیم کرده بودم که یاور همیشه مومن رو تکرار کنه و همش همینو بخونه! داشتم با داریوش میخوندم که تو برو سفر سلامت و با سرعت میروندم که...
نزدیکها توانیر باز خوردم به ترافیک!
پام رو از روی گاز برداشتم و گذاشتم رو ترمز! سرعت کم میشد و من هم صدای ضبط رو کم میکردم و شیشه ماشین هم داشت میرفت بالا! دوست نداشتم جلب توجه کنم. توی ترافیک دیگه با داریوش نخوندم. داریوش هم تنها موند و به تنهایی و شاید هم زیباتر ادامه میداد که غم من نخور که دوری برای من شده عادت!!
صدای قطره های بارون که روی سقف ماشین میکوبیدند با صدای داریوش قاطی شده بود. تو حرکت که بودم صداشون رو نمیشنیدم! آخه من و داریوش با صدای بلند داشتیم میخوندیم. قطره ها انگار داشتند چیزی بهم میگفتند. ضبط رو خاموش کردم تا ببینم قطره ها چی میخوان بگن!
شنیدم که چی میگفتند! اونها هم شعر داریوش رو تکرار میکردند!
میخوندند: اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد، تا قیامت دل من گریه میخواد!
......................
پ ن:
برای گوش کردن یاور همیشه مومن اینجا کلیک کنید.
برای شنیدن چشم من (اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد) اینجا کلیک کنید.
معلوم نیست آسمون چشه!
هی میزنه زیر گریه، بعد مثل اینکه یکی اون بالا بقلش میکنه و شونه هاش رو میماله و میگه گریه نکن، تون هم آروم میشه!
اما چند دقیقه بعد معلوم نیست یاد چی می افته و باز میزنه زیر گریه! زار میزنه! از اون گریه های بلند و پر اشک! چند باری هم داد میزنه که چرااااا؟؟!!!!
اما نمیگه چرا چی! نمیگه حتی داره از کی میپرسه چرا! بعد دوباره یکی شونه هاش رو میماله و از پشت بقلش میکنه و زیر گوشش چیزهایی زمزمه میکنه و آرومش میکنه! بعد دوباره حق حق میکنه و ....
............................
آسمون چش شده؟ تو میدونی؟؟!!!
دیشب دلم گرفته بود. هوا هم بدجوری تو هم بود. نزدیکها 11 بود که سروصداش در اومد و رعد برق شروع کرد به بر هم زدن سکوت مبهم شهر. همه جا روشن میشد و چند لحظه بعد صدای غرش رعد همه جا رو میلرزوند.
آسمون حسابی غر زد و ناگهان اشکش جاری شد! زار زار گریه کرد و اشک ریخت. چند لحظه ای هم حسابی تند شد و …
رفتم کنار پنجره. پنجره باز بود. بوی اشک آسمون همه جا رو برداشته بود. شروع کرم باهاش حرف زدن! ازش پرسیدم چت شده؟
تو دیگه چرا اشک میریزی؟ تو که اون بالایی و هرکی رو که بخوای میبینی و همه جا هستی! تو به این بزرگی! اینهمه آدم دوستت دارند و بعضی از وقتها زل میزنن به بیکرانت! همه چشمشون به توئه! تو به این بزرگی داری زار میزنی؟
گفت بچه جون، اولاً این تو بودی که خواستی تابستون رو ببررم! مگه نه؟! دوماً من زار نمیزنم که! دارم اشک میریزم! اشک ریختنم هم برای ناراحتیم نیست! فقط دارم اشک میریزم تا پاییز رو برات بیارم!
گفتم ای بابا! باز هم من اشتباه کردم! چقدر این روزها دچار سوءتفاهم میشم! همش فکر میکنم یه جای کار مشکل داره و من باید یه کاری بکنم! در صورتی که مشکل خود من بودم و هستم!
گفتم فکر کردم که دلت گرفته بوده و از سردی خودت خسته شدی و بغضت ترکید! اون صدای رعد هم صدای ترکیدن بغضا بود! میبینی که؟ همش اشتباه فکر میکنم!
چند لحظه چیزی نگفت! صدای باد اومد! انگار آسمون آه کشید! اومدم بگم که اگه گریه زار نمیزنی پس چرا آه میکشی که باز حرفم رو خوردم.

آسمون گفت میدونی فرهاد، (ایندفعه بهم نگفت بچه جون!) تو درست فهمیدی! سرد شدم! و اون اشک هم فقط برای تو که پاییز رو ببینی نبود! برای خودم هم بود! راست میگی! زار زدم. اشکم برای ناراحتی بود! خوب من این بالا دارم همه چیز رو میبینم. میدونی خیلی سخته که همه چیز رو ببینی و بدونی کجا چه خبره! ببینی که یکی بی خوابی میزنه به سرش و تو فکر یکی دیگست اما اون یکی مست خوابه! این چیزها رو که میبینم سرد میشم! دلم میخواد از این بالا یه کاری بکنم! اما این تابستون دست و پام رو بسته بود!
گفت یادته که امسال تا خرداد هم میباریدم؟ یادته؟
گفتم آره! اون موقع ها میگفتم اون بالا خدا یادش رفته بهت بگه بابا دیگه تابستون شده نباید بباری!
گفت میدونستم که نباید ببارم! مگه تو خودت نمیدونی که نباید بباری؟ پس چرا بعضی وقتها آشکارا میباری؟ خیلی وقتها هم تو دلت داری زار زار میباری؟
گفتم آخه من فرق دارم! من آدمم! تو آسمونی!
گفت مگه نمیگن مرد نباید گریه کنه؟
سرم رو انداختم پایین! دیگه هیچی نگفتم! بغض من هم مثل آسمون ترکید. آسمون باز آه کشید و قطره های اشکش رو پاشید تو صورتم. به خودم اومدم و اشکم رو پاک کردم.
آسمون گفت فرهاد، میدونم که چی شده. من همه چیز رو دیدم. اما مرد باش! من فرهادهای زیادی دیدم. راحتت کنم خیلی از آدمها مثل تو سرنوشتشون اشتباهیه! خیلی ها! خودت هم سراغ داری. اما خوب این رسم روزگاره! روزگار با من که آسمونم و به این بزرگی ام بعضی وقتها بد تا میکنه. تو که هیچی نیستی!
گفتم با تو چه کرده؟
گفت بماند! همین رو بدون که اشک آسمون بی دلیل نیست! میبینی شما آدمها تا اشک من رو میبینین لبخند میزنین و عاشق میشین؟! خوبه وقتی تو اشک میریزی یکی بهت بخنده؟
گفتم من دیگه به اشکت نمیخندم! دیگه هم زیر بارون عاشق نمیشم!
گفت مهم نیست! من پاکباخته ام! برام مهم نیست که کسی بفهمه گریه میکنم یا نه! کسی بخنده به اشکم یا نه! اصلاً برام مهم نیست. اما کاش شما آدمها بفهمین که بعضی از کارهاتون فقط به خودتون مربوط نیست و فقط مال همون لحظه نیست!
گفت اصلاً میدونی بدبخت کیه؟ به کی میگن بدبخت؟ نمیخواد الان بگی. برو و بهش فکر کن و بعداً جوابش رو بگو! حالا هم پاشو پنجره رو ببند که فرهادهای دیگه هم میخوان باهام حرف بزنند! شب بخیر!
آسمون دیگه باهام حرف نزد و اشکش هم قطع شد.
رفتم که بخوابم. اما تا صبح داشتم به این فکر میکردم که بدبخت کیه!
پشت یک تریلی با با 20 تن بار اون هم تیر آهن و چوب نشستی و داری با سرعت میتازی!
یه بنده خدایی هم اون کنار با دوچرخه داره برای خورش سلانه سلانه میره!
یکی به هر دو میگه ایست!! همینجا ترمز! همینجا باید بایستید!
دوچرخه به راحتی میایسته. خیلی راحت و عین خیالش هم نیست. اما تو؟!!
حالا فکر کن بجای تریلی توی یک قطار نشستی! یا یه هواپیما!
اما طرف میگه ببین؟؟ ببین مرد باش و مثل اون دوچرخه ترمز کن! لیز خوردن و وقت میخوام هم نداریم! همین الان! ترمز کن یالا! با تمام توان!
تو میگی بابا تریلی٬ کوه آهن٬ اگه اینجوری ترمز بگیره قیچی میکنه! یعنی بار میاد رو راننده و میکشتش!! میفهمی؟
میگه نه! نمیفهمم! مرد باش و ترمز کن!
تو هم عصبانی میشی و میزنی رو ترمز! محکم و با تمام قدرت! همه وزنت رو میندازی روی ترمز!

.............................
چی به سرت میاد؟ قیچی کردی یا نه؟ هنوز زنده ای؟ شوک گرفتت و نمیدونی چی سرت اومده! هنوز رو زمینی یا جهنم؟!
خدایش بیمارزاد!
ای مرده شور هر چی مخابرات و بانک و ...
ای لقت بخوره تو سر هرچی آدم زبون نفهم!!
آخه بابا میخواهین موبایل یه بنده خدایی رو یکطرفه کنین یه اس ام اس دوزاری به خرج خودش بزنین که یارو یه خاکی تو سرت بکن!!
حالا چرا لقتتتتت؟!!!
چند سال پیش یه برنامه طنز تلویزیونی بود که داریوش کاردان کارگردانش بود. توی یکی از سکانسها کاردان اخبارگو شبکه عربی بود. خیلی باحال عربی و فارسی رو قاطی میکرد. آخرش هم میگفت: المشاهدون الکرام لک اندک فی القرااتل مسلمین و لقت بخوره تو سر هر چی آدم زبون نفهم!!
خیلی باحال بود! هنوز هر از گاهی یادش میکنم. با اینکه فکر کنم بیش از 15 سال از اون برنامه گذشته!
برم دنبال موبایل و قسط بانک و خلافی ماشین و شهرداری و ....
............
بدرود
....................
پ ن:
امروز عجیب بوی پاییز میاد!
بوی خوش پاییز. باد هم که میاد.
پاییز نزدیکه.
یواش یواش میشه برگهای رنگی رو دید. فصل رنگارنگ در راهه با خاطرات خوب و بد. خاطراتی که قطعه قطعه دیوار وجود من رو ساخته. منی که با اینهمه فراز و نشیبها و فشارهای روزگار تبدیل شدم به سنگ! اما سنگ همیشه هم بد نیست! هست؟ نیست! سنگ صبور بودن بهترین هدیه ای بود که این مشکلات به من دادند.
آنقدر زیر فشارها بودم که دارم تبدیل میشم به الماس!!
مگه الماس چیزی غیر از اینه که زغال سوخته شده از حرارت تحت فشار!
آره من اینقدر قوی نبودم. اینقدر صبور نبودم. اما سوختم و فشار رو تحمل کردم تا محکم شدم.

.................................................................................
ای پاییز، ای فصل زیبا، ای رنگارنگ، با اومدنت خاطرات پاییز گذشته رو زنده میکنی! چه خوش عملیست زندگی در خاطرات خوب گذشته.
پاییز زیبا، با آمدنت شهریور میره! راستش بد جور منتظر رفتن شهریورم! پاییز بیا و شهریور رو زودتر ببر. زودتر این نیمه از 88 رو ببر که اصلاً باهاش حال نکردم! ببر و تا نیمه دوم با پاییز شروع بشه و باز هم خاطرات رنگارنگ برام بساز!
بدرود.
وقتی که هق
هق عشق . زجهء احتیاجه
سر جنون
سلامت که بهترین علاجه
وقتی که میبینی تو موندی و یک ویرانه، تنهای تنها، چاره ای جز جنون نمیمونه!
وقتی میبینی که یکسال از عمرت گذشت و باز برگشتی سر پله اولت، چاره ای جز جنون نمیمونه!
وقتی میبینی اون چیزی رو که میخوای بدست نمیاری، اما باز هم میخوای و هرجا که چشم میندازی میخواهیش، چاره ای جز جنون نمیمونه!
آره، سر جنون سلامت که بهترین علاجه!
.......................................................
از سفر پر ماجرا برگشتم! سفری که به اصرار بقیه و قول عیال شروع شد و آخرش فهمیدم که ذهی خیال باطل!
مادربزرگ همراهمون بود. به همین دلیل بعضی از جاها رو نمیتونستیم بریم. مادر هم همش مشغول رسیدگی به مادربزرگ بود. شاید با اینکارش داشت به ما بچه ها درس میداد! درس اینکه مادر هم روزی پیر میشه و این ما هستیم که باید دستش رو بگیریم.
مادر بزرگ رو از بچه گی خیلی دوستش داشتم. خیلی زیاد! خیلی هم زرنگ و قبراق بود. یادمه یه تنه حیاط خونه بابا اینها رو جارو پارو میکرد. حالا چند سالی هست که مرض قند گرفته و دیگه حتی نمیتونه به راحتی راه بره. البته پیری هم هست. اون الان دیگه هشتاد و پنج شش سالشه! مادر میگفت شاید سفر آخرش باشه!
من هم قبول کردم که باهاشون برم. هرچند تجربه سفرهای قبلی میگفت که آزموده را آزمودن خطاست! اما خوب دل رو به دریا زدم و شتافتم به سوی دریا!
چو به دریا زدی بزن و با دریا باش!
در کل از این سفر راضی نبودم اما خوب بعضی وقتها هم باید برای بقیه بود. دیروز تو راه برگشت مادر که دید ما دیگه زیادی داریم دعوا میکنیم اومد تو ماشین ما تا سالم برسیم و تو اون پیچهای جاده هنگام دعوا نریم ته دره!!
یه جا که من و مامان تنها بودیم، بهم گفت که عصبانی نباش! گفتم آخه من پشت دستم رو داغ کرده بودم دیگه با اون نیام مسافرت، اما لعنت به من!
گفت خوب تو مسافرتهای تنهات رو برو! میری که؟ تنهایی رفتی اروپا و ...
گفتم خوب کاری میکنم! باز هم تنها میرم! اما دیگه با اون نمیرم! اون هم تنهایی بره! گفت پس گلپسر چی؟ اون الان احتیاج داره که با هم ببینتتون!
یاد حرفهای گلپسر افتادم! تو ماشین بعد از دعوای ما بیدار شده بود و میگفت بابایی حالا که مامان باهات آشتیهههه! خوب تو هم آشتی شو دیگهههه!!
بعد هم به مامانش میگفت مامانیی من ناراحت میشمااا!!!
خلاصه که حق با مامان بود! من بخاطر گلپسر راضی شده بودم که به این زندگی لعنتی ادامه بدم. با خودم میگفتم که کاش گلپسر وقتی بزرگ شد بفهمه که باباش بخاطرش از چی گذشت! از زندگیش! و ...
.....................
میگن عشق و دوست داشتن حرمت داره! یه عاشق حتی اگه فارق شد از اون عشقش نباید حرمت اون عشق رو بشکنه و حتی تو عصبانیت دهنش رو باز کنه و هر چی از دهنش در میاد بگه!
پس عاشقهای دیروز و امروز و فردا، مواظب لحن حرف زدنتون باشین و اگه هم دیدین که طرفتون لحنش عوض شده، کمی فکر کنین! شاید از همون اول عاشق نبوده!
.......................
میخواستم ده صفحه از دعواهای این سفر بنویسم اما دیدم بهتره ننویسم. اینطوری خودم راحتترم! اما خداییش این خانواده قومالظالمین (به قول بعضی از همسایه ها) خیلی پر رو تشریف دارند!!
...........................................
شب قدره امشب. دعا برای من و همه اونهایی که به من مربوط هستند رو فراموش نکنید.
ایام به کام.
}دکلمه{
…………………….
آهای
آوازه خون
دیگه نخون که عاشقت منم
رفیق گریه
هات همدم تنهایی هات منم
}آواز{
نه دیگه این
واسه ما دل نمیشه
نه دیگه این
واسه ما دل نمیشه
هر چی من
بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم
عاقل آخه عاشق نمی شه
میگه یا اسم
آدم دل نمی شه
یا اگه شد
دیگه عاقل نمی شه
بهش میگم
جون دلم این همه دل توی دنیا
چرا یک کدوم
مثل دل خراب و صاحب مرده ی من
پا پی خیال
باطل نمی شه
چرا از این
همه دل
یک کدوم مثل
تو دیوونه ی زنجیری نیست
یک کدوم صبح
تا غروب تو کوچه ول نمی شه
میگه یک دل
مگه از فولاده
میگه یک دل
مگه از فولاده
که تو این
دور و زمونه چشش و هم بذاره
هیچ چیزی
نبینه یا اگه چیزی دید
خم به ابروش
نیاره
میگه هر صید
که می شه قلب باشه
میگه هر صید
که می شه قلب باشه
اما هر چی
قلب شد دل نمی شه
نه دیگه نه
دیگه
نه دیگه این
واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این
واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این
واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این
واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این
واسه ما دل نمی شه
………………………………………..
اگه دوست داشتین گوش کنین و یادایام قدیم کنین، اینجا کلیلک کنین.
...........................................
جمعه حرفهایی داشت...
چند ماهی هست که صبح جمعه رو با گلپسر شروع میکنم. عیال میرن کلاس زبان و من و گلپسر صبح رو شروع میکنیم و صبحانه میخوریم و البته من هم تمرین نگهداری بچه با شستن پ .. و خلاصه این حرفها!
این جمعه هم بعد از بیدار شدن گلپسر رو بردم خونه بابا و رفتم دنبال خورده کاری ماشین. ماشین رو گذاشتم و با تاکسی برگشتم پیش گلپسر. بعد هم زدم به سمت خونه خودم.
اصولاً این روزها روزهای خوبیه! یعنی شنگول منگولم و خوشحال! یه جورایی به آرامشی رسیدم که خدا بهم وعده داده بود. گفته بود که صبر کن و من هم صبر کرده بودم.
اما دیروز ظهر نمیدونم چرا دلم پر بود از زمونه! دلم میخواست که کیسه بکس جلوم بود و با مشت می افتادم به جونش! آنقدر میزدمش که خالی میشدم! یا یه توپ فوتبال و یه دیوار! محکم شوت میکردم به سمت دیوار! یا یه ماشین و یه دیوار! با سرعت بزنم تو دیوار!!
اما هیچ کدومش نبود!!
استخر آب گلپسر رو گذاشتم تو حمام و فرستادم دنبال بازیش. خودم هم آمدم و با همون آهی که تو دلم بود شیرجه زدم روی تخت. سرم رو محکم رو بالش فشار دادم و داد زدم! اما فایده ای نداشت. بلند شدم و همینطور راه رفتم! یه توپ کوچیک پارچه ای گلپسر رو زمین بود. محکم شوتش کردم اما پای خودم هم خورد به زمین!!
نوک پام حسابی درد گرفت اما درد هم باعث نشد که آه بید بیرون! دورباره رفتم روی تخت و دراز کشیدم و فکر و فکر و فکر!
عیال اومد. من هم اومدم روی کاناپه دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم. صدای بازی گلپسر هنوز از حمام میومد که....
صدای زنگ گوشیم اومد. جواب دادم. دوستی بود. یه بار این دوست گفته بود بهت زنگ میزنم و رفته بود که بزنه! خودش بود. همینطور که جواب دادم رفتم سمت حمام که سری به گلپسر بزنم. صدای بازی گلپسر با خواهر کوچیکه میومد. موبایل رو جواب دادم و اون طرف گفت که من چند دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم! گفتم که فکر کردم تو زنگ زدی! گفت آره اما بهت زنگی میزنم! تعجب کرده بودم و گفتم باشه! قطع کردم. دیدم توی تاریکی توالت یه سایه قایم شده! عیال بود! پریدم و پخ کردم و گفتم هوب نیست فال گوش وایسی ببینی که با کی حرف میزنم و چی میگم!!
چیزی نگفت. رفتم سمت حمام و رفتم توی یه اتاق دیگه. یه توالت فرنگی تو این اتاق بود! در رو پیش کردم و یه دفعه شروع کردم به سرفه کردن! دو سه تا سرفه کردم و حس کردم یه چیزی شبیه یه تیکه نبات دارم بالا میارم. بین لبهام نگهش داشتم. عیال اومد دم در. در رو باز کرد. من هم برای اینکه بترسونمش همون تیکه ای رو که بالا آورده بودم لای لبهام گرفتم و رو کردم به عیال تا بترسه! نترسید! گفت جدی جدی دندوناته؟؟!!!
ترسیدم و لبم باز شد و دندانها افتاد توی کاسه توالت فرنگی! کنار دستم یه دستشویی بود. یه تکه دیگه هم توی دهنم بود. تف کردم توی دستهام. یک تیکه از دندونهام قالبی افتاد توی دستم! فکر کنم 5 تا بود. دندونهای کرسی. اما ریشه نداشتند. زدم زیر گریه! با خودم میگفتم که چرا دندونهای من به این زودی ریخته؟! توی آینه نگاه کردم دیدم که دندونهای جلو هست. اما دندونهای کرسی پایین نبودند! دندونهایی که تو دستم بود رو یه بار دیگه نگاه کردم. ریشه نداشتند و خون هم در کار نبود!
فهمیدم که خوابم! از اینکه خون نداشت هم حسابی ترسیدم. سرم رو محمکم تکان دادم تا از خواب بپرم. پریدم.
خونه حسابی ساکت بود. چراغها همه خاموش بودند. صدای بازی گلپسر هم نمی اومد. موبایلم بالای سرم بود. اولین نفری که به دهنم رسید همون دوست بود زنگ زده بود. یک اس ام اس برای اون دوست زدم که مواظب خودت باش خواب بدی دیدم. بعد گفتم نکنه قراره اتفاقی بیافته! رفتم توی اتاق خواب و دیدم که گلپسر و عیال روی تخت خوابدند. هنوز نفس نفس میزدم! دقت کردم دیدم هر دو سالم هستند. یک لیوان آب خوردم و یه چیزی هم انداختم توی صندوق صدقات! سعی کردم دوباره بخوابم که نشد!
پا شدم برم دنبال ماشین. توی راه یاد پدر بزرگ و مادربزرگ افتادم. زنگ زدم و باهاشون حرف زدم. حسابی دلخور بودند که چرا بهشون زنگ نمیزنم! چرا وقتی میرم خارج بهشون خبر نمیدم و این حرفها! خلاصه پیرمرد پیرزن خوشحال شدند و من هم فهمیدم که سالم هستند!
کاش خواب بعد از ظهر تعبیر نشه!
این جمعه حرفهایی داشت!!
........................................................
ساعت 6:30 شد!
دیگه برم. اونهایی که الان میخونن این مطلب رو، دعا کنند که نگرانم!