در روزهای آخر اسفند، در نیمروز روشن، وقتی بنفشهها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند جوی هزار زمزمهی درد و انتظار در سینه میخروشد و بر گونهها روان. ای کاش آدمی، وطناش را همچون بنفشهها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست! * در روشنایی باران، در آفتاب پاک، در روزهای آخر اسفند، در نیمروز روشن، وقتی بنفشهها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند جوی هزار زمزمهی درد و انتظار در سینه میخروشد و بر گونهها روان. ای کاش آدمی، وطناش را همچون بنفشهها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست..........
........................................
پ ن:
سالگرد مرگ فرهاد بود.
برای شنیدن ترانه اینجا کلیک کنید.
یکی از همسایه ها که یه مشکلی براش پیش اومده بود و بعد هم کار به طلاق کشید، داره دوباره ازدواج میکنه!
یاد یه جوک افتادم که نمیگم!
خلاصه ما نصیحتهای پدرانه و برادرانه را نمودیم که نوکرتم عجله نکن. حالا صلاح ملک خویش خسروان دانند!
اما ما دوستهاش که میتونیم براش دعا کنیم که! نمیتونیم؟ پس خواهشاً شما هم هواش رو داشته باشین و برای خوشبختیش دعا کنین.
یکی دیگه از دوستان و همسایه ها هم امتحاناش تمام شده و با توضیحاتی که داده نتیجه این امتحانها خیلی براش حیاطیه. یعنی حتماً باید همه رو پاس کنه. این همسایه گل ما هم از اون بچه های باحال ایرانیه که الان ایران نیست و متاسفانه تا چند سالی هم نمیتونه برگرده. دلش هم حسابی برای ایران تنگ شده اما خوب اجازه نداره! این هم از الطاف حکومته به ایشون و خانوادشون. ما که نمیتونیم بریم اونجا براشون فک بزنیم پیش استادشون و نمره بگیریم اما میتونیم از اینجا براشون دعا کنیم تا ایشالا همش رو پاس کنن. نمیتونیم؟ پس خواهشاً شما هم هواش رو داشته باشین و برای پاس کردنش دعا کنین.
یکی دیگه از دوستان و همسایه ها هم مریضه و یه حاجتی داره. بچه دار نمیشه و فکر میکنه که بچه میخواد! شنبه قراره بره دکتر. ما که نمیتونیم براش بچه درست کنیم! اما میتونیم که براش دعا کنیم تا خدا بهشون یه بچه شیرین و سالم بده که. نمیتونیم؟ پس خواهشاً شما هم هواش رو داشته باشین و برای حل مشکلشون (زن یا مرد یا هردو) دعا کنین.
یکی دیگه از دوستان و همسایه ها هم یه شکست کوچولو خوردن. البته از نظر من که تو اون مورد الخیر فی ماوقع! ولی خوب این دوست عزیز ما یک کمی دچار ناراحتی شدند و به طبع ما هم نمیتونیم ناراحتیشون رو ببینیم. ما که نمیتونیم بریم تو کار خدا دخالت کنیم و بگیم که خدا چرا خربزه و عسل با هم جور نیست! اما میتونیم دعا کنیم که این دوست ما به توانایی های خودش پی ببره و بفهمه که چقدر خودش رو دست کم گرفته بوده و چقدر خدا دوستش داشته!! نمیتونیم؟ پس خواهشاً شما هم هواش رو داشته باشین و برای آروم کردنش دعا کنین.

آقا فرهاد هم چند وقتی بود که با خیلی چیزها قهر بودند. از خیلی چیزها هم دلگیر و از دست خدا هم گله داشت!
با سرعت قهر کرده بودم. با سی دی ابی. با استخر. با کوهسار. با درکه. با شمال....
اما تصمیم گرفتم که یواش یواش آشتی کنم با همه.
قدم اول رو برداشتم.
پریروز با کوهسار آشتی کردم.
ماشین رو که بگیرم با ابی و سرعت هم آشتی میکنم.
میخوام دوباره زندگی کنم! زندگی!
پس برای من هم دعا کنین.
........................................
پ ن :
هر کی از قلم افتاد و دعا میخواد خودش کامنت بزاره و من قول میدم که همه برای هم دعا کنیم.
بدرود.
گفته بودم که در مورد جور نبودن چیزهای خوب با هم بگم.
تو مساله فوق 3 تا جسم تقریباً هم اندازه بود با قابها یا نگه دارنده هاشون.
موبایل
عینک
پنل ضبط
همه اونها هم از جنسهای خوب بودند و مرغوب. اما حالا اگه موبایل رو بزاری تو قاب عینک یا عینک رو بزاری تو قاب پنل ضبط یا پنل ضبط رو بزاری تو کیف موبایل با هم جور در میاد؟!!
نمیاد دیگه!
آدمها هم همینطورند. بعضی از آدمها خیلی آدمهای خوبی هستند. حرف ندارند. اما همین آدمهایی که حرف ندارند با یک آدم دیگه که اون هم خوبه و حرف نداره شاید نتونن با هم جور بشن!
چند وقتی بود که داشتم به چرایی این موضوع فکر میکردم. که چرا یه مرد به این خوبی و زن به اون خوبی نمیتونند با هم خوب باشند.
دلیلش به نظر من این بود که موبایل رو نمیشه گذاشت تو قاب عینک!
پس تو اینجور مواقع و اینجور شکستها به هیچ چیز نباید فکر کرد و به هیچ چیز نباید خرده گرفت. اون خانم یا آقا خیلی آدم خوبی بوده. من و تو هم خیلی خوب بودیم و هستیم. اما ما با اوشون جور نیستیم!!
بدرود.
در راستای اینکه آبروی جامعه مهندسی در خطر افتاده تصمیم گرفتم یک معمای معروف که همه مهندسها مطمئناً بلدن جوابو مطرح کنم تا کمی آبروی رفته برگرده!

یه بنده خدایی هر روز صبح که شلوار و جورابش رو میپوشیده حواسش پرت میشده و پاچه شلوار میرفته توی جوراب!
وقتی هم میرسیده سر کار همه مسخره اش میکردند و بهش میخندیدن.
هر کسی هم یه پیشنهاد بهش میداده که حواسش جمع بشه.
یکی میگفته یه زنت بگو یادت بندازه.
یکی میگفت رو دستت علامت بزار.
یکی میگفت تو کفشت نت بزار.
خلاصه هر کی یه چیزی میگفت و راهنمایی میکرد تا این آقا مشکلش حل بشه!
حالا اگه شما بودین چیکار میکردین که این مشکل بوجود نیاد!!!!
راهنمایی هم تو خود نوشته ها بوداااا
کی مهندسه؟؟؟
یه دوستی دارم که خیلی ادعای مهندسیش میشه. لیسانسش رو از امیرکبیر گرفته و فوقش رو هم از شریف. حالا چپ میره راست میره میگه من شاگرد اول شریف بودم و ال بودم و بل.
بچه خوبیه ها اما یکم بچه خوبیه!!
الان هم باهام شریکه. یعنی تو شرکت قبلی با هم بودیم و بعد که اخراج شدم مرام گذاشت و اومد بیرون و گفت با هم شریک بشیم و شدیم تا الان هم خوب پول در آوردیم (دم)!
راستش از اول اسفند که با هم شریک شدیم 11 پروژه گرفتیم و انجام دادیم که از این 11 تا پروژه یکیشون رو این رفیق ما آورده و کاراش رو انجام داده و 10 تا دیگه رو من. 2 تا تابلو هم ایشون طراحی کردند. (مهندس برقه)
سرتون رو درد نیارم. دیروز حساب میکردم دیدم که حدود 17 میلیون تومان از اول کار تا حالا من کردم تو جیب این دوستم و ایشون هم بابت پروژه ای که آوردند 2 میلیون تومان از جیب شرکت روی پروژه گذاشتند که هر روز هم با کارگر و کارفرما دعواست!
دو تا تابلویی هم که طراحی کردند و ساختیم آتش گرفت! آخریش همین چند روز پیش بود. تا تبلو رو استارت کردم یه چیزی توش منفجر شد! خوب شد خودم استارت کرده بودم. البته مشتری هم صدای انفجار رو شنید و ضایع شدیم!
الان هم نشسته جلوی من و داره هم با کارگر و کارفرما دعوا میکنه و هم داره یه پیش فاکتور میزنه برای یه پروژه دیگه!
خدا رحم کنه.
..............................................................
پ ن:
در رابطه پست قبلی یه راهنمایی بکنم که یه سری به پ ن پست قبلترش بزنین!
یه موبایل دارم به نظرم گوشی خوبیه.
یه کیف هم داره که مال خودشه.
یه عینک هم دارم که هرچند به نظر بعضی ها شاید قشنگ و شیک نباشه اما به نظر خودم هم شیک و با کلاسه و هم قشنگ.
یه قاب هم داره که خیلی معمولیه اما محکمه و خوب تونسته عینک رو سالم نگه داره.
ماشینم هم یه ضبط داره که شاید به نظر خیلی ها خوب و شیک نباشه اما به نظر من صداش خیلی خوبه و میترکونه! مخصوصاً ساب ووفرش. قشنگ کمر آدم رو ماساژ میده!!
یه قاب هم هست که پنل ضبط رو میزارم توش. یعنی میزاشتم اما همون یه ماه اول. بعد بیخیال این سوسول بازی ها شدم!



هر کی تونست بگه چرا من اینا رو نوشتم یعنی باهوشه و خوب میفهمه و مهندسه!!
نمیدونم تا حالا شکست خوردین یا نه؟
حتماً خوردین.
اصولاً چند مدل شکست داریم و برای هر نوع هم میشه چند نوع عکس العمل داشت.
من هم مثل همه شماها و همه آدمها چندتا شکست رو تو پرونده زندگیم دارم.
یکیش مال دورانه دبستانه. فکر کنم چهارم بودم. توی یک مسابقه دوچرخه سواری. توی شهرک یک مسابقه دوچرخه سواری بین همه بچه های شهرک بود. توی مرحله نهایی حدود 50 نفر رسیده بودیم به مسابقه آخر. من هم با یک دوچرخه 20 ایران دوچرخ وطنی رفته بودم به جنک بقیه. مسابقه شروع شد و من هم مثل بنز پا میزدم! تا نزدیکهای خط پایان اول بودم و حسابی از همه جلو افتاده بودم.
پشت سرم رو که نگاه میکردم میدیدم حسابی از همه جلوترم. مامان و بابا و خواهرم هم (اون موقع یک خواهر بیشتر نداشتم) توی ماشین کنارم میومدند و تشویقم میکردند. داد میزدند آفرین پا بزن پا بزن!
من هم که دیدم حسابی جلو افتادم و خط پایان رو هم میدیدم دیگه پا نزدم. اما دوچرخه من به درد مسابقه نمیخورد! سرعت حسابی کم شد!
مامان و بابا داد میزدن پا بزن دارن میرسن! اما پاهای من قفل شده بود. دیگه نمیتونستم پا بزنم! چراش رو هم نمیدونم. فکر میکنم چون تمرین بدنسازی نداشتم و نرمش قبلش و این حرفها ماهیچه ها گرفته بود.
خلاصه شدم چهارم. مدال ندادن و فقط یک لوح.
اون روز خیلی حالم گرفته شد. یادمه که گریه هم کردم. اون روز هیچ وقت یادم نمیره. اما باعث شد که خودم رو آماده کنم و حسابی غذاهای مقوی بخورم برای دور بعد مسابقات. دور بعد دوم شدم! یادمه که مدالی که بهم دادند هنوز آرم شیرخورشید داشت! مدال نقره ای که الان دیگه نمیدونم کجاست!
چندتا شکست دیگه هم داشتم. شکستهایی که اشکم رو در میاورد!
میدونی عکس العمل ما آدمها در مواقع خواص و بحرانی مثل شکست متفاوته. البته تو بعضی از شکستها تصمیم گیری و کنترل اعصاب کمی سختتره!
چی؟
چی گفتین؟
شکست عشقی؟
کی؟
من؟
نه بابا!
من عشق مشق بیلمیرم!!
عشقم کجا بوده؟ حالا گلپسر یه چیزی گفت! شما چرا جدی میگیرین؟!
اصلاً مگه فرق میکنه؟ من که تجربه اصلا ندارم (جون عمم) اما اون هم مثل دوچرخه سواریه. اگه وارد نباشی و تند پا بزنی و از جلو افتادن مغرور بشی، پات قفل میشه و میبازی! به همین راحتی. اما بعد که باختی فکر کنم گریه میکنی! گریه که کردی بعد میری خودکشی میکنی؟! فکر نکنم! بستگی داره. بعضی ها قوی هستند میرن دنبال پیدا کردن عیب کار و مثل یه مهندس خوب تجزیه تحلیل میکنن و درس میگیرن که مثلاً قبل از مسابقه یه خرما بندازن بالا. بعضی ها هم مثل حسابدارا میشن و تو مسابقه های بعدی همش فکر میکنن که یه جای کار میلنگه و حتماً همه چیز اشتباهه میگه اینکه عکسش ثابت بشه! (از حسابدارهای عزیز پوزش میخوام اما خداییش اینجوری نیستین؟ من خودم 5،6 تا دوست حسابدار دارم. همه تقریباً مثل هم هستند!)
خلاصه که من تجربه کردم که شکست چیز خیلی بدی هم نیست. فقط یکم پای آدم میگیره و بعد از اشک و آه همه چیز مثل قبل از مسابقه است.
بدرود
................................................................
پ ن:
میخواستم کمی هم در مورد جور نبودن چیز های خوب با هم بگم که دیدم بهتر اونو هم یه پست جدا کنم.
از کرَه گی دُم نداشتن
از " کتاب کوچه " ، اثر احمد شاملو
از کرَه گی دُم نداشتن :
... مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون
کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کومک کردن ) دست در
دُم خر زده قُوَت کرد( زور زد ) . دُم از جای
کنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست که " تاوان بده !"
مرد به قصد فرار
به کوچه یی دوید ، بن بست یافت . خود را به خانه یی درافگند
. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی میشست و بار حمل داشت ( حامله
بود ) . از آن هیاهو و آواز در بترسید ، بار
بگذاشت ( سِقط کرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز
با صاحب خر هم آواز شد .
مردِ گریزان بر
بام خانه دوید . راهی نیافت ، از بام به کوچه یی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت . مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایهء دیوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد ، چنان که بیمار در حای بمُرد . پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست
!
مَرد ، همچنان
گریزان ، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند . پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد . او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مرد گریزان ، به ستوه از این همه، خود را به خانهء قاضی افگند که " دخیلم! " . مگر قاضی در آن
ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود . چون رازش فاش دید ، چارهء
رسوایی را در جانبداری از او یافت : و چون از حال و
حکایت او آگاه شد ، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است . قصاص طلب
میکنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست . باید
آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید ، به
پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد ،
هلاکش کرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت
بیمار بوده است ، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است
. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار
بنشانیم و تو بر او فرودآیی ،
چنان که یک نیمهء جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده
بود ، به تأدیهء سی دینار جریمهء شکایت بیمورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی
آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامی
جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد . حالی میتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را
جبران کند . طلاق را آماده باش
!
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال میکرد ، که ناگاه صاحب
خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست
!
صاحب خر همچنان که میدود فریاد کرد : مرا شکایتی نیست .. محکم کاری را
، به آوردن مردانی میروم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است
اندر حکایت تولد گلپسر.
ساعت 6:15 بعدازظهر پنجشنبه با یک عدد کیک ناب بی بی و یک کادو تولد رسیدم خونه. عیال هم غر غر کنان استقبال کردند و فرمودند من گفته بودم دوستای گلپسر 6 بیان اما هنوز هیچ کس نیومده؟!
چند تا تیکه بار هم کردیم و من رفتم پیش دوستم پایین!
نیم ساعت بعد تنها مهمون تشریف آوردند. یکی از دوستان گلپسر که 4 ساله هستند.
نیم ساعت بعد عیال زنگ زدند که هیچ کس نیومده! پاشو بیا ببینیم چه میشه کرد!
رفتم بالا و خودم کنترل موضوع رو به عهده گرفتم.
نتیجه شد دو تا جشن تولد! با دو تا کیک! راه افتادم توی کوچه و هرچی بچه تو کوچه بود جمع کردم! آخر شب هم خاله و پسر خاله و دختر خاله و دوست و همه!
خلاصه که در کمتر از یک ساعت دو تا جشن بر پا کردم!
یه چیزی بگم؟! بعضی وقتها خیلی با خودم حال میکنم!
بدرود.
.............................................
پ ن:
1- ماشین رو گذاشتم صافکاری تا در غر شده رو درست کنه. بد جور ریخت ماشین به هم ریخته شده!
2- ماشین کثیف برای بعضی ها مثل من یک چیز عادیه! اما برای ماشینی که همیشه تمیز بوده چه نشونه ای میتونه داشته باشه؟ یا صاحبش عوض شده یا صاحبش عوض شده!!
3- تصمیم گرفتم زندگی رو در آستانه سالگرد جدایی طولانی بندازم توی جریان طبیعیش!! نمیدونم تصمیمم درسته یا نه!!
..............................................
امکان نمایش آمار پستهای نوشته شده در هر ماه رو فعال کردم.
اعداد رو بردم توی اکسل.
بخاطر اینکه اعداد توی پرانتز بودند اکسل اونها رو به عنوان اعداد منفی شناخت!
با اعداد یک نمودار ساختم.
نتیجه جالبی شد!!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
...............................................
پ ن :
برم بی بی مثل پارسال برای خرید کیک و بعد هم کادو!
تعطیلات خوش.
ششم تولد گلپسره. من هم از صبخ تا حالا اینور اونور دنبال کار و پول تو خیابونها و بیابونها و کوه و کمر چرخیدم.
حالا هم خورد و خسته و تشنه و گشنه نشستم برای تولد آقا موزیک دانلود کردم و رایت کردم تا بهشون خوش بگذره.
تولد امسال رو قرار شده فقط بچه ها باشن و مادرشون و پدر گلپسر هم نباشه!!
چرا؟
چون پدرش تصمیم گرفته بود توی خونه مامانش اینا که سالن بزرگی داره یه پارتی درست و حسابی بگیره که خوب بیخود کرده اصلاً اسم پارتی آورده و نتیجه این شد که اصلاً تولد بچه مال بچه است و دوستهای بچه و چه معنی داره دوستهای باباش هم باشن!
بابای بچه هم مثل یک پسر خوب گفت چشم و فقط خرجش رو میده و آخر شب هم که اومد خونه اگه کیک مونده بود میخوره!
بدرود
درگیری و کشمکش فقط مختص خونه نیست. اینروزها توی خونه کمابیش آرومه اما توی کار و بازار نه! یر پول دوستها دارن همدیگه رو پاره پاره میکنن! اون هم سر چندرغاز! البته برای بازاری ها چندرغازه و برای من خیلی پوله!
حدود 17 میلیون تومان!
اما فدای سرم!
مگه نه؟!
خداییش این بازاری ها عجب موجوداتی هستند!! همیشه ادعای صداقت دارند و میگن حرف ما یعنی سند! یک حرف بازاری از صدتا سند معتبرتره! اما پای عمل که میرسه، سند نداشته باشی کلاهت پسه!
تازه جالبیش اینجاست که فکر میکنند فقط خودشون از اینکارها بلدند و میتونن بپیچونند و سر به قول خودشون تازه واردها مثل منو کلاه بزارن. اما کور خوندن! مگه نه؟
حالا جریان چیه؟
جریان مال اون موقع است که بنده توی شرکت قبلی کارمند بودم. سر یک پروژه با مدیر عامل کل انداختم و بردم و اون هم اخراجم کرد. من هم خوشحال از اخراج شدن و از اینکه پروژه رو بردم اومدم بیرون. این آقای رفیق بازاری هم گفت فرهاد جون من نوکرت که هستم هیچ، چاکرتم هستم! بعد هم گفت بیا با من کار کن. من هم گفتم داداش این یه پروژه رو شما ادامه بده، این قرارداد با کارفرما این هم پیمانکار خودم برای اجرا. شما جنس رو تامین کن و سود جنسش نوش جانت و من هیچی نمیخوام. توی اجرا هم هرچی گرفتی میدی به من خودم با پیمانکارم حساب میکنم.
بعد از چند هفته گفت رفیق من با پیمانکارت هم حساب میکنم و مابقیش رو میدم بهت.
پروژه هم پروژه بزرگی بود. اون موقع به حساب من 40 میلیون برای من و شرکام میموند. این آقای بازاری عزیز هم 400 میلیون جنسش رو تامین میکرد که 40% استفادش بود. (من تو دفتر مرکزی بودم و نرخ سود رو میدونستم) خلاصه کنم که سودش رو گذاشت جیبش و حالا تصمیم گرفته که 40 تومان اینطرف رو هم هپل هیپو کنه!!
البته ما هم شلغم تشریف نداریم که! داریم؟
خیر!
20 تومان ته بدهیم سر جنس خریدن برای پروژه های دیگه رو نگه داشتم. ایشون هم میگن شما بیاین و 20 تومان رو بدین و من 40 تومان رو تا دو ماه دیگه میدم. میگم چک بده، میگن نه!
حالا امروز هم زنگ زده که چون تو گرو کشی کردی پول منو نه دیگه پول میخوام و نه پول میدم!!
این یعنی به خیال خودش 20 تومان دیگه رو کشیده بالا!
من که سهم خودم رو گرفتم و بقیه شرکا سرشون بی کلاه موند. البته اونها هم یه جورایی حقشونه! اون موقع که کل بین من و مدیر عامل بود و اخراج اونها ساکت نشستند!! اما حق این بازاری هم نیست که بالا بکشه!
حالا به موقعش برای اون هم دارم.
از همه اش جالبتر اینه که فکر کرده داره با کورها تیلیت میخوره!! 20 تومن رو بده تا من دو ماه دیگه 40 تومانتو بدم!!!
منم گفتم بیا! بگیرش!
والا به خدا!
میبینی روزگارو؟!!
بدرود.
اینروزها دوباره ترافیک خیابونها زیاد شده. من هم دیرتر میزنم بیرون تا کمتر تو ترافیک بمونم. اما باز هم میمونم! ترافیک هم لحظه خوبیه برای یادایام!
برای یادآوری خاطرات گذشته و مرور احساسات. صبح توی همت بودم و تو ترافیک داشتم مرور میکردم که چطور خوابم رو بنویسم یا اصلاً بنویسم یا ننویسم! همینطور جملات رو تو ذهنم مرور میکردم و رانندگی میکردم. یادم افتاد که بیمه ماشین چند روزی هست که تمام شده و هنوز وقت نکردم تمدیدش کنم. پشت یه ماشین گرون قیمت میرفتم و دیدم که بهتره لاین رو عوض کنم. هرچند سالهاست که تصادف نکردم اما دیدم که احتیاط کنم بهتره. کشیدم تو لاین سرعت و پشت یه ریو میروندم. یادم افتاد که سپر ریو هم 300 تومنی پولشه و یه خط هم روش بیافته ماشین از ریخت می افته. همینطور تو این فکرها بودم و خواب و یادایام که افتادم تو مدرس. تا وارد مدرس شدم (ماشینها تقریباً سرعت گرفته بودند) یهو همه با هم زدند رو ترمز!
من هم ترمز گرفتم. ماشالله آنقدر رانندگیها خوبه که من همیشه موقع ترمز گرفتن توی آینه نگاه میکنم که ببینم اگه کسی داره از عقب میزنه جا خالی بدم. یه 206 پشت سرم بود و دیدم که خوب جمعش کرد. اما از توی شیشش دیدم که پراید گوله داره میاد سمتش! آنچنان از عقب محکم زد به 206 که ماشینش پرت شد و خورد به ماشین من!!
پیاده شدم. ماشین من چیزیش نشده بود. 206 هم خیلی اوضاعش بد نبود. اما پراید بیچاره!!!!
راننده رو هم که میتونین حدس بزنین چی بود!!
مسافرین 206 همه مشغول مالش گردن بودند!! بد ضربه ای خورد بهشون.
خلاصه پراید هم شاکی که چرا ترمز میگیرین!!
بگذریم.
با اون ضربه همه جمله های پستمم یادم رفت!!
بدرود.
حالم داره بد میشه از این زمونه!
مرده شوروش رو ببرند!
خدا وکیلی این هم شد روزگار؟!
همچین دلم میخواد اساسی بزنم موتور و گیربکسش رو بیارم پایین تا جیگرم حال بیاد!
........................
شهر قصه رو که یادتون هست؟
..................خدا بیامرزدش.
برای دانلود متن این نمایش که به صورت PDF تایپ شده میتونین از اینجا استفاده کنین.
خاله سوسکه رو بادتونه؟
راوی:آره بچه ها اون قدیما تو شهر ما یعنی تو شهر قصه یک خاله سوسکه ای بود...
لپاش مثل تربچه..دهن نگو ، یه غنچه.چشم چی بگم...یه بادوم. که عین شب سیاه بود.خلاصه عین ماه بود
مردم شهر که خوب بودن.آروم و مهربون بودن.ساده و بی ریا بودن.بی غش و با صفا بودن تمومشون ، پیر و جوون یک دل نه صد دل عاشقش بودن.
سوسک سیاه خوشگل یه روز صبح پیرهنشو تنش کرد. پیرهن سرخ گلدار.چادرشو سرش
کرد.شلیته پوشید با شلوار.اتل و متل و آلوچه، پاشو گذاشت تو کوچه. با صد
تا عور و اطوار اومد میون بازار...
خرس رمال:سلام علیکم آبجی خانوم.بفرمایید . حال شما چطوره؟
خاله سوسکه: سلام و درد پدرم. خاک به گورم ، خاک به سرم، چه حرفها. چلاق بشی ایشالا.نزاکتم خوب چیزیه.خجالتم خوب چیزیه.نه والا؟
رمال: آبجی خانوم ببخشید اگرجسارتی شد.بنده فقط عرض ادب نمودم.
خاله سوسکه: خوب آخه خرس گنده آبجی خانوم نشد اسم.
رمال:پس چی بگم؟ سیاه چشم.سپید رو.سیاه مو.سپید بخت.سیه دل
خاله سوسکه:چه پررو...یه اسم خوب و خوشگل.یه اسم بگو که اسم باشه.جادو کنه
، طلسم باشه.به رنگ گند میم بیاد. به چشم بادومیم بیاد.صدام کنی خوشم
بیاد.بهار بشه، نسیم بیاد
رمال: نگو نگو دلم رفت.این دل غافلم رفت
خاله سوسکه: نیگام بکن چه ماهم.با چشمای سیاهم.دهن دارم یه غنچه.ابرو دارم کمونچه.لپام مثل تربچه.قدم ببین، بلنده. گیسم ببین، کمنده
رمال:تو که منو شیدا کردی.خوبه منو پیدا کردی...تو که منو رسوا کردی.غفل دلم وا کردی
****اتل و متل خلیفه ، کیسه خوبه یا لیفه...
رمال: چطوره بگم ضعیفه؟
خاله سوسکه: چشم نخوری الهی با اینهمه سلیقه
رمال: پس چی بگم فدایت؟ فدای خاک پایت
خاله سوسکه:می تونی بگی عزیزم.امیدم.قشنگم.ملوسم...
رمال: قشنگم.ملوسم.امیدمعزیزم.بیا دورت بگردم.به قربونت بگردم....عروسم قشنگم.عروس شوخ و شنگم.تو مال من می شی؟
خاله سوسکه: استغفرالله
رمال: عیال من می شی؟
*****اوه اوه. واه واه!!!!!!
خاله سوسکه: می دونی چیه؟ من زن هر کس نمی شم.هر کس و ناکس نمی شم.
*****اتل و متل بی جنجال جنگیر می خوای یا رمال؟
خاله سوسکه: نه جن گیر. نه رمال.
**** نه اون خوبه نه ایشون.لعنت به هر دوتاشون.
خاله سوسکه: نه جونم.نه عمرم.من زن رمال نمی شم.کاری که رمال می کنه صبح
تا غروب فال میگیره.داد می کنه.قال می کنه.هی سرکتاب وا می کنه.فوت می
کنه.ورد می خونه.جن می گیره هو می کشه.بعد فال حافظ میگیره تا نصف شب حال
میکنه.
****بس که مزخرف می بافه آدمو بی حال می کنه. هرچی ستاره رو هواست ازش اطاعت می کنه.رییس جنا زیر پا چاکرشه.مخلصشه...
وای از اون موقعی که یه جنی رو گیر بیاره. هی جار و جنجال می کنه.ورد می
خونه.فوت می کنه.سوت می کشه...دور خودش روی زمین با نوک یک چاقوی تیز خط
می کشه...جن زبون بسته روبی حال میکنه. زیر زمین چال می کنه....طلسم و
جادو بلده...کفتر و بی بال می کنه...
خاله سوسکه: اول شب ورد عجیبی می خونه غیب می شه.نزدیک صبح دوباره ظاهر می
شه.از دهنش بو می یاد. بوی عجیبی که آدم گیج می شه....هوا که روشن می
شه.چشاش رو هم می افته ، یواش یواش شل می شه، روی زمین ول می شه.نه جونم
نه عمرم.منو بکشی.بالا بری پایین بیای من زن رمال نمی شم....
........................
برای خواندن کل داستان فایل رو دانلود کنین. از صفحه 18 به بعد خاله سوسکست!
بدرود
عاشق شدن
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
بعد از اینکه از
مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری
(ایمیل داشتم)
برای مسافرت به
یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
(رادیو گوش نمیکنم اما از سی دی زیاد شنیدم!)
به رختخواب
بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه
!
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش
استفاده
نمی کردی پول
پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها
هم
طول بکشه
(چند سال پیش داشتم!)
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف
می کنه
(بعضی وقتها بعضی ها ازم تعریف میکردند!)
از خواب پاشی و
ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی
بخوابی !
(خیلی کم!)
آهنگی رو گوش کنی که
شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
عضو یک تیم باشی
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
(کوهسار!!!)
دوستای جدید پیدا کنی
(خوراکم دوست پیدا کردنه!)
وقتی "اونو" میبینی
دلت هری
بریزه پایین !
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
کسانی رو که دوستشون
داری رو خوشحال ببینی
یه
دوست قدیمی رو
دوباره ببینید و
ببینید که فرقی
نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
(!!!!!؟؟؟؟؟!!!!!!!!)
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و .......
باز هم بخندی
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
قدرشون روبدونیم
زندگی یک
مشکل نیست که باید حلش کرد
بلکه یک
هدیه است که باید ازش لذت برد
************
****
وقتی
زندگی 100 دلیل برای
گریه کردن
به
تو نشان میده تو 1000 دلیل
برای
خندیدن به اون نشون بده.
(چارلی چاپلین)
...........................................................
پ ن :
اوهایی رو که قرمز کردم تجربه کردم. شما هم اگه یه مرور کنین میبینین که اوضاعتون بد نیست!!
خیلی چیزهای دیگه هم نوشته بودم که به همه دوستهام بگم. به اونهایی که هستند و اونهایی که نیستند. اونهایی که بودند و حالا غیب شدند! اونهایی که یواشکی میومدند و میرفتند. اونهایی که دیگه هیچ وفت نمیان حتی اگه کلاهشون بیافته! و اونهایی که دیگه بین ما نیستند تا بیان!!
با جملات نوشته شدم حال نکردم پاک کردم. اما این یکی رو گذاشتم بمونه!!!
اگه فقط یه لحظه و یکبار حتی به اشتباه احساس خوشبختی کنی کافیه
تا یک عمربا خاطره ش در حسرت تکرارش زندگی کنی.
بدرود
چهارده سال پیش در چنین روزی بنده داشتم درس میخوندم تا امتحان تاریخ رو که تجدید شده بودم رو دوباره بدم!
هیچ اتفاق و خاطره خواصی هم ندارم جز اینکه از مدرسه میرفتم مغازه بابام و هم کار میکردم و هم درس میخوندم!
اما یه چیزی رو خوب یادم میاد و اون هم این بود که خرداد سال 74 توی حیاط خونه پدری ماشین بابا رو با آنچنان سرعتی کوبیدم به دیوار که غیر از اینکه صندوق عقب ماشین کلاً جمع شد، کف ماشین قلمبه اومد بالا و حتر کمک فنر چرخ جلو از ضربه شدت ضربه شکست!!
کف حیاط 12 متر رد تیک آف لاستیک ماشین موزاییکها رو بجای سیاه سفید کرده بود!!
اون لحظه هنوز جلوی چشممه! اولین و آخرین تصادف وحشتناک فرهاد اون روز بود!
چیه؟ تعجب میکنین؟ اونهایی که منو میشناسن فکر میکنن که من از جنس تصادف نیستم! با خودشون میگن مگه میشه فرهاد تصادف کنه!!!
اما من هم یک تصادف دارم تو پروندم که مال 14 سال پیشه! بعد از اون روز هم اولین تجدیدی عمرم رو تجربه کردم! فرداش امتحان تاریخ بود و من آوردم 3 !!!
تابستان سر کلاس رفتن با ارازل و اوباش فعلی برای خودش تجربه ای بود!
به هیچ کس نگفتم که تجدید شدم! کلاس سوم راهنمایی بودم اون موقع!
فکر کنم حتی به بابا و مامانم هم نگفته باشم!
………………………
این پست به درخواست گل آبی بود!
بد فکری نیست که شماها هم یه سری به 14 سال پیش خودتون بزنین!!
راستی چرا 14 ؟!!!
بدرود