یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

ببخشید این جسارتو...

صبح از خواب نصفه و نیمه بیدار میشی تا این هفته رو بدون فکر آغاز کنی! البته این تصمیمه توست و باید ببینی که خدا هم راحتت میزاره یا نه!

میای توی کوچه و میبینی در سمت راننده غر شده! یکی زده و در رو داغون کرده و رفته! یک دستی روی در میکشی و میشینی تو ماشین و با خودت میگی آخه چطور ممکنه! کوچه ما بن بسته و رفت آمد آنچنانی نداره!

کسی هم که کاری به من نداره!

یکبار دیگه پیاده میشی و یه نگاه بع عمق فرورفتگی میندازی و ...

خوب باز هم قانون سوم نیوتن!

سوار میشی و با خودت میگی که از هر دست بدی از همون دست پس میگیری!!

دقیقاْ همون در و دقیقاْ همون اندازه!

راه می افتی. ضبط ماشین رو روشن میکنی و سی دی رو عوض میکنی تا چیزی از خاطره ها رو یاد آوری نکنه!

یک ترانه میاد که یه یارویی به صورت مسخره داره یه شعر رو میخونه!

باز حالت گرفته میشه!

شعر رو ببینین!

با خودت میگی که همه اینها نشانه های تصادفیه!

میای سر کار!


ببخشید این جسارتو که گفته بودیم عاشقیم

گفته بودیم واسه شما ما تنها مرد لایقیم

 

ببخشید این جسارتو ماه قشنگ نازنین

جای شما آسمونه جای ما خاک این زمین

 

ببخشید این جسارتو که دل هنوز دربه دره

یه عمره که گلیم مون از پای ما کوتاه تره

 

ما رو ببخشین که رو باد خونه می ساختیم براتون

ما رو ببخشین که هنوز یادمونه خنده هاتون

 

ما رو ببخشید که هنوز خوابا رو جدی می گیریم

به حرف اون که دوست داریم زنده میشیم و می میریم

 

ما کجا شما کجا شما زیادین واسه ما

ما کم میاریم پیش اون چشم عسل ریز شما


بدرود.

.................................

پ ن:

امروز صبح دیدم که در ماشین من بیشتر از اونی که فکر میکردم غر شده!!

یاد آفای محمدی افتادم و قانون سوم نیوتن! اون بهمون تذکر داده بود که توی زندگی این قانون هم اندازه بودنش رو رعایت نمیکنه و بدتر سرتون میاره!!

پ ن:

سری داستانهای من و امثال من تا اطلاع ثانوی تعطیله!

این سری ادامه داره اما به دلایلی فعلاً ادامه نمیدم تا اگه کسی میخواد تصمیمی بگیره کاری به این نوشته ها نداشته باشه و خودش برای خودش تصمیم بگیره و مسئولیت تصمیمش به عهده خودش باشه!

دوستی که ممکنه اینجا رو بخونه در حال فکر کردن برای تصمیمگیریه و ممکنه خدایی ناکرده از خوندن این حقایق گمراه بشه!


جمعه شبی با حافظ!

ساعت از 12 کذشته. گلپسر رو خوابوندی و تنها نشستی توی حال! تلویزون هم خاموشه و سکوت حکمفرماست! با خودت داری فکر میکنی و هنوز هم عصبانیت خونت رو بجوش آورده! حتی مهمونی خونه پدری و دیدار خاله هم نتونسته آرومت کنه! حتی درد و دل با خاله! خاله ای که چند سال یکبار میبینیش و از بچه گی خیلی دوستش داشتی! از شیراز اومده تا سری به مادرت بزنه و تو هم رفتی به دیدنش. البته اول نمیخواستی بری اما دیدی بهتر توی این شرایط که عصبی هستی بیشتر از این با عیال دعوا نکنی و تنها هم که شده بری!

حالا هم برگشتی و باز داری فکر میکنی! صدای تیک تاک ساعت میاد و یاد اونروزها می افتی! روزهایی که الان داری آرزوی برگشتنشون رو میکنی!

با خودت فکر میکنی که اونروزها وقتی که شبها تنها بودی و به دوری گلپسر و گره های زندگی فکی میکردی چی بود که کمکت میکرد تا از آروم بشی!

خوب یادت میاد که چی بود! خیلی هم خوب! اما امروز عصبانیت کرده! خیلی هم زیاد! امروز تصمیم گرفتی که دیگه حتی بهش فکر هم نکنی تا شاید اوضاع عوض بشه! اما مگه میشه؟

همش این بیت از ترجیح بند معروف وحشی بافقی تو ذهنت میکوبه و بیشتر عصبانیت میکنه:

این ندانسته قدر همه یکسان نبود               زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

یادت می افته که اونروزها یک چیز دیگه هم بود که هر از گاهی باهاش حرف میزدی و آرومت میکرد! تنها کتابی که بعد از بردند اساسهای خونه توسط عیال مونده بود برات! میری و برش میداری!

بهش التماس میکنی که یه راهی بهت نشون بده یا آرومت کنه! براش فاتحه میفرستی و همینطور که داری هدفت از فال حافظ رو تو ذهنت زمزمه میکنی یک قطره اشک از گونه ات سر میخوره و می افته رو جلد قهوه ای کتاب. انگشتت رو روی برگها میکشی و لای کتاب رو باز میکنی!!!

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند                   محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند!!

باز هم هنگ میکنی!! این غزل رو خیلی خوب میشناسی! اولین یادایام با یک فال حافظ شروع شد! بیش از 2 سال پیش! فال گرفتی و این غزل اومد و تصمیم گرفتی باز وبلاگ نویسی رو شروع کنی! حالا باز همون غزل!!

اگه دوست داشتین این هم سند: برین به اینجا و ببینین اولین پست یادایام چی بود!!

البته امروز بهت یاد دادند که اینها همش یک تصادف احمقانه است و نباید چیزی رو به عنوان نشانه ای از طرف خدا برداشت کرد!!

شروع میکنی به خوندن غزل! دنبال این هستی که ببینی بالاخره حافظ اینبار با این غزل چی میخواد بهت بگه!

خرافاتی ام؟؟!!!

ممکنه! اما پناه بردن به نشانه هایی که خدا میفرسته بهتر از لجبازی کردن با همه و خودسریه! بهتر از اینه که احمقانه چیزی رو باور کنیم که مطمئنیم اشتباهه!!

بگذریم! اون حس عصبانیت باز داره مانع از این میشه که حافظ کارش رو بکنه. از بیت اول که چیزی دستگیرت نمیشه غیر از اینکه فکر کنی که چرا دو سال پیش شروع کردی به نوشتن و حالا هم به همون دلایل بنویسی!

اما مصرع بعد میگه : ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید!!

آب پاکی رو حضرت اجل ریخت روی دستت! بدان مقصد عالی نتوانی برسی!! الکی هم خودت رو جر نده و بزار سرنوشتی که نوشته شده اجرا بشه! تو کی هستی که بخوا تقدیر رو عوض کنی؟؟!!

بله آقا فرهاد! از اسمت درس بگیر! کسی که اسمش یعنی خودت رو تو شرایط بحرانی و عصبانیت کنترل میکنی و همه جیز رو مرتب میکنی، چرا امروز عصبانیتت باعث شد که بزاری یک نفر که ممکنه روزی بهت احتیاج داشته باشه و روت حساب کنه ازت نا امید بشه و حتی روش نشه که ازت کمک بخواد؟!

از تو بعیده!! میدونم که خیلی به غرورت ضربه زدند! میدونم که احساست رو به سخره گرفتند! میدونم که هر جی ازش میترسیدی سرت اومد! اما تو باید با همه فرق داشته باشی! این کارها مال عوام بود! یادته که خودت رو از خواص میدونستی؟!

میری سراغ مصرع بعد از همون بیت : هم مگر پیش نهد لطف شما گاهی چند!!

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید               هم مگر پیش نهد لطف شما گاهی چند

این یعنی خیلی هم نا امید نباش! ممکنه لطفی در کار باشه!

بقیه ابیات رو میخونی و کمی دیگه درس میگیری اما یکیش باز به دلت میشینه.

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش                     که مگو حال دل سوخته با خامی چند!!

میری سراغ غزل بعدیش که میگن اون هم مهمه.

انرژیت حسابی میره بالا! تصمیم میگیری بعد از نوشتن این پست بری و سعی کنی بخوابی!

میدونید اون غزل چیه؟؟

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند             واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                 باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و فرخنده شبی          آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال            که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اکر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب      مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند!!!

هاتف آنروز به من مژده این دولت داد             که بر آن جور جفا صبر و ثباتم دادند!!

این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد         اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند!!

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

      که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 

تصمیم میگیری که به نشونه جدید ایمان بیاری و مطمئن باشی که الخیر فی ماوقع!

اینطوری دیگه ممکنه بتونی بخوابی.

شب خوش!

 بامداد شنبه

ساعت ۱:۳۰

خدایا کمکم کن که خفه خون بگیرم!

میدونی مثل خر تو گل کردن یعنی چی؟

اصلاً میدونی چه موقع هایی خر تو گل گیر میکنه؟

مواد لازم برای خر تو گل گیر کردن:

1-      خر!

2-      گل

3-      خربازی در آوردن!

4-      کاتالیزر!!

خر که موجوده! بنده خودم رسماً اعلام خریتم رو مینمایم! اما نه هر خری ها!! از اون درجه یکاش! بالاخره خذ درجه یک بهتر از انسان درجه سه یا چهاره!!

اصلاٌ ولش کن!

حوصله طنز نوشتن ندارم!

پس یکمی با خدا میخوام درد دل کنم!

خدا جونم سلام

نه!

باز هم خوب نشد!

بزار یه جور دیگه شروع کنم! یکم احساسی تر! بهتر نیست؟!

 

بارلاها، ای تویی که میدونم همه چیز رو خودت داری برنامه ریزی میکنی.

پروردگارا، غلط کردم! بدون اینکه بدونم جرمم چیه اومدم تا بیافتم به پات! اومدم که کمکم کنی! خدای بزرگ مرتبه، حکمت این اتفاقات جدید رو بهم بگو! تو رو به خودت قسم، قول میدم که اسرار هویدا نکنم! میدونم که از اسراره! اما بزار بدونم تا آروم بشم!

میبینی حالم رو؟ اگه میبینی میدونی که هیچ خوب نیست!!

خالق هر چه هست، دچار یک تداخل فکر شدم! افکارم با هم گره میخوره! نمیدونم که چیکار کنم! یا رب، میدونم که گفتی هر وقت کم آوردی بسپار دست من و بنشین کنار و فقط منتظر باش و نگاه کن تا ببینی چیکار میکنم! اما عزیز، میترسم!

تو که خودت این ترس رو انداختی به جونم! حکمت اینکارهات با من چیه؟

خدایا، نگو که باز هم حکمت اینه که منو داغ دیده کنی و محکمتر! خدایا دیگه کار از داغ دیده شدن گذشته! آخه مگه آهن رو چندبار داغ میکنن تا فولاد بشه!

فکر نمیکنی اگه همینطور ادامه پیدا کنه بجای فولاد شدن ذوب بشم و بشم چدن!! بشم چدن و با اولین فشار بشکنم!

سازنده هرچه هست و نیست، چرا؟ چرا باید ببینم و نتونم دم در بیارم! نتونم کاری بکنم! نتونم برگردم به گذشته! نتونم رها بشم از این حسهای به هم گره خورده! نتونم عمیقاً شادی رو حس کنم و عمیقاً شاد کنم!

اگه حق من نیست پس چرا نشونم میدی! چرا میگی ببین! این هم هستا!!! اما بدو دنبالش! منو مجبود به دویدن میکنی و اونو هم هی میبریش جلو تر!

تا دور میشم، شلش میکنی! تا برسم، نزدیک میشم باز دورش میکنی!

آخه عزیز، این انصافه؟!

منو تا یک قدمیش ببری و بعد...

خدایا، دلم میخواد که زمان رو برگردونی برام! میشه این کار رو بکنی؟!! فقط یکبار! تو رو به خودت قسم! آخه چی میشه اینها همش یک خواب باشه و من از خواب بپرم! اینهمه خواب تا حالا دیدم و پریدم! این هم روش!

لطفاً بگو که خوابم! از کابوس بیدارم کن!

میدونم که تو میتونی! چی میخوای ازم؟ حاضرم قربونی بدم! هر چی دارم مال تو! خوبه؟

همش! اما بیدارم کن! و بگو خواب دیدی عزیزم! بگو که میخواستم تلنگری بزنم تا حواست جمع باشه! قول میدم که حواسم رو جمع کنم!

بارلاها! اگه منو بیدار نمیکنی پس اونهایی که خوابند رو بیدار کن تا فراموش نکنند که روز قبل چه بهشون گذشت و چرا اون تصمیمات رو گرفتند و با شنیدن یک صدای گرم باز دلشون نلرزه و فراموشی نیاد سراغشون!

خدایا کمکم کن که خفه خون بگیرم!

طنز خواندنی سفر یک فرشته به ایران با Iran Air

فرشته ای تصمیم میگیرد که تعطیلات تابستانی را در سرزمین تاریخی ایران بگذراند، بنابراین خود را به شکل یک توریست درمی آورد و یک بلیط هواپیما ازطریق معجزه غیبی برای خود جور میکند تا مجبور نباشد منت حضرت ایوب را بکشد که صبر او را قرض بگیرد و از سنگ صبور او مدد جسته تا چند ماه در لیست انتظار خرید بلیط هواپیمای ایران ایر قرار گیرد. بعد از تهیه بلیط به فرودگاه میرود تا سوار یک فروند هواپیمای باستانی ایران ایر شود و بمقصد ایران، سرزمین باستانی حرکت کند. خوشبختانه بعد از پنج ساعت تاخیر هواپیمای ایران ایر صحیح و سالم سر میرسد و فرشته مشتاق همراه دیگر مسافرها، داخل هواپیمای ویران ایر، ببخشید اشتباه شد، ایران ایر میشوند تا بمقصد تهران پرواز کنند.

داخل هواپیما را دود گرفته بود، فرشته کمی میترسد ولی میهماندار به او توضیح میدهد که جای هیچ نگرانی نیست زیرا بخار کولر گازیهای هواپیماهای روسی شبیه دود و مه میباشد. همه مسافران کمربندهای ایمنی را می بندند و منتظر پرواز هواپیما میشوند ولی هواپیمای غول پیکر از جایش تکان نمی خورد! فرشته از میهمان دار علت تاخیر را می پرسد و میهمان دار هم خیلی روشن و واضح شرح میدهد که با توجه به حدیث شرعی که می فرماید: “النظافت من الایمان” مسئولان محترم هواپیما به نیت تمام مسافران، در حال دادن غسل میت به هواپیما هستند تا اگر خدائی نکرده هواپیما در آسمان پنچر شود و سرنگون گردد، لااقل با هواپیمای تمیز در صحرای محشر حاضر شوند.

 

بالاخره چند ساعت بعد هواپیمای باستانی ولی بسیار تمیز ایران ایر در حالیکه چند تا ماشین آتش نشانی و چند تا آمبولانس هم آنرا تا آخرین لحظه بلند شدن از زمین اسکورت می کردند بحرکت درمی آید. فرودگاه میزبان می خواهد که لااقل یک فروند هواپیمای آبپاش، هواپیمای ایرانی را تا مقصد تهران همراهی کند تا اگر خدائی نکرده هواپیمای ایران ایر در آسمان آتش بگیرد آنرا خاموش کند ولی مسئولان ایران ایر میگوید که لازم نیست، زیرا هواپیمای ایران ایر به تمام تجهیزات آتش خاموش کن منجمله آفتابه های آبپاش مجهز می باشد.

هواپیما با وقار تمام در حال پرواز بود و میهمانداران هم در حال توزیع روزنامه های ساخت وطن بودند. فرشته هم یکی از روزنامه ها را برمیدارد و مشغول خواندن میشود.در صفحه اول نوشته است: “بعلت تحریم اقتصادی آمریکا علیه ایران، هواپیمائی ایران ایر قادر نیست قطعات یدکی هواپیما خریداری کند “.در صفحه بعدی نوشته است: “هواپیمای سوپر جت صائقه، ساخت ایران از نظر تکنولوژی برابرهواپیمای اف ۱۸آمریکائی می باشد”. فرشته بسیار خوشحال می شود و با خود میگوید: به درک که آمریکا قطعات یدکی به ایران نمیدهد، اگر ایران می تواند هواپیمای بسیار پیشرفته همسطح اف ۱۸ بسازد، آیا قادر نخواهد بود چند تا قطعه یدکی ناقابل برای هواپیما بسازد ؟

فرشته سرش را بلند می کند و می بیند که یکی از موتورهای هواپیما آتش گرفته است. فوراً جریان را به میهماندار تعریف می کند و میهمان دار هم با تاسف فراوان میگوید:” متاسفانه مهندسان پرواز قادر نیستند کاری انجام دهند”. همه مسافران بسیار ناراحت و درمانده بودند. خوشبختانه یک آخوند بسیار با سواد هم در بین مسافران نشسته بود. آخوند باسواد از جایش بلند می شود و به مهندسان پرواز توصیه میکند تا خونسردی خودشان را حفظ کنند و زمام کنترل هواپیما را به او بسپارند ! سر مهندس هواپیما می پرسد:”مگر شما از فن هوانوردی اطلاع دارید؟” آخوند با سواد جواب میدهد: ” بله، یک مدتی در حوضه! مسئول دعای جعفر طیار بوده ام”. مسافران بسیار خوشحال می شوند که آن آخوند باسواد در بین آنان است.

آخوند باسواد، با دقت تمام، آتش موتور هواپیما را بررسی میکند و میگوید که مقدارآتش زیاد نیست و تقریباً به اندازه آتش یک منقل میباشد، بنابراین از مسافران هواپیما درخواست میکند که یک صلوات بفرستند تا آتش خاموش شود. مسافران، محض محکم کاری سه تا صلوات بلند می فرستند ولی متاسفانه آتش موتور هواپیما خاموش نمیشود. مسافران میگویند:” حاج آقا آخوند، آتش خاموش نشد”! آخوند باسواد می گوید: “بنظر میرسد که شدت آتش بیشتر از آنی باشد که با صلوات خاموش شود”. مسافران درمانده شروع به گریه می کنند. آخوند باسواد میگوید: ” بگذارید دعای آیة الکرسی را امتحان کنیم”. آخوند باسواد شروع به قرائت دعای آیةالکرسی میکند ولی متاسفانه آتش خاموش نمیشود. مسافران میگویند: ” حاج آقا آخوند، آتش بازهم خاموش نشد” ! آخوند میگوید: ” این بدان معناست که شدت آتش بسیار زیاد است، پس باید دعای جعفر طیار را خواند”. همه، آخوند را در خواندن دعای جعفر طیار همراهی می کنند. درست در همان لحظه، آتش به موتور دیگر هواپیما سرایت میکند. آخوند با سواد میگوید:” دست نگه دارید مثل اینکه دعا را اشتباهی خواندیم زیرا شدت آتش بیشتر شد. مسافران و مهندسان پرواز همه ناامید و وحشت زده میشوند. آخوند باسواد همه را به آرامش دعوت میکند و می گوید:” این دفعه دعای جوشن کبیر را می خوانیم” همه مسافران آخوند را در قرائت دعای جوشن کبیر همراهی میکنند. لحظه ای بعد هواپیما تعادل خود را از دست میدهد.مسافران می گویند:” حاج آقا آخوند، آتش باز هم خاموش نشد”.  آخوند با سواد می گوید:” باید دعای “یا مقلب القلوب والبصار را بخوانیم”. همه مسافران آخوند را درقرائت دعا همراهی می کنند. ناگهان صدائی شبیه صدای انفجار از پشت هواپیما بگوش میرسد.یکی از مسافران که بیشتر از همه حول شده بود می گوید:” چطور است دعای ونکهة وذوجة رو بخوانیم”. آخوند باسواد میگوید:” آخه مرد حسابی مگر وانکهة وذوجة دعا میباشد؟ هر متن عربی که دعا نمیباشد”.مسافران میگویند:” حاج آقا آخوند، آتش باز هم خاموش نشد”.آخوند باسود میگوید:” دعای کمیل را می خوانیم” مسافران به اتفاق آخوند دعای کمیل می خواندند که ناگهان هواپیما تکانهای شدید میخورد. یکی از مسافران بسیار وحشتزده میگوید:” حاج آقا اون دعای مخصوص زلزله چی بود؟” بتدریج ارتفاع هواپیما کم میشود. آخوند میگوید دعای زلزله را فراموش کن، همگی با من تکرار کنید : ” انا لله و انا الیه راجعون”. درست در همان لحظه، خلبان هواپیما را بر روی باند فرودگاه می نشاند. همه مسافران از زن و مرد گرفته آخوند باسواد را بغل می کنند و از اینکه هدایت هواپیما را در بدترین شرایط ممکن، بنحو احسن بعهده گرفته بود تشکر و قدردانی میکنند.

مسافران بسرعت از هواپیما خارج میشوند. بلندگوی فرودگاه میگوید :” هواپیمای ایران ایر صحیح و سالم به زمین نشست. لطفاً مسافران سالن انتظار جهت سوار شدن به هواپیمای فوق، آماده شوند”!

فرشته بسرعت به مرکز شهر میرود تا از مکانهای زیبای شهر دیدن کند! می بیند که مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته می پرسد: ” برای چی جمع شده اید”؟

مردم تهران می گویند: “ما آزادی می خواهیم”.

فرشته می پرسد: “مگر چه چیزی کم دارید”؟

پسران تهرانی می گویند: “به ما اجازه دهند گوشواره بزنیم” و دختران تهرانی می گویند: ” به ما اجازه دهند به تماشای مسابقات ورزشی برویم”.

فرشته از تهران به تبریز می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته می پرسد: ” شما هم گوشواره برای پسرا و اجازه تماشای مسابقات ورزشی واسه دخترا می خواهید”؟

مردم تبریز با تعجب می پرسند: “گوشواره برای مردا یعنی چه ؟!”

فرشته می پرسد: ” پس شما برای چی جمع شده اید”؟

مردم تبریز می گویند: ” ما یک مترو برای حل معظل ترافیک می خواهیم”؟

فرشته به اردبیل میرود. می بیند که مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته : ” شما هم مترو برای حل معظل ترافیک می خواهید”؟

مردم اردبیل: ” مترو یعنی چه”؟

فرشته : ” پس شما برای چی جمع شده اید”؟

مردم اردبیل: ” ما یک شبکه برق اظطراری برای فرودگاهمان می خواهیم. زیرا فرودگاه ما با نور آفتاب روشن میشود و وقت غروب آفتاب، باید فرودگاه را ببندیم” !!!

فرشته به کردستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته : “شما هم برق برای فرودگاه می خواهید”؟

مردم کردستان: ” برق یعنی چه “؟

فرشته: ” پس شما برای چی جمع شده اید”؟

مردم کردستان: “ما مدرسه برای بچه هایمان می خواهیم”.

فرشته به لرستان میرود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: “شما هم مدرسه می خواهید”؟

مردم لرستان: “مدرسه یعنی چه”؟

فرشته: ” پس شما برای چی جمع شده اید”؟

مردم لرستان: ” ما آب لوله کشی می خواهیم”.

فرشته به خوزستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: “شما هم آب لوله کشی می خواهید”؟

مردم خوزستان: ” لوله کشی یعنی چه”؟

فرشته: ” پس شما برای چه جمع شده اید”؟

مردم خوزستان: “ما آب شیرین برای نوشیدن می خواهیم”.

فرشته به بلوچستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: “شما هم آب شیرین برای نوشیدن می خواهید”؟

مردم بلوچستان: “شیرین یعنی چه”؟

فرشته: ” پس شما برای چه جمع شده اید”؟

مردم بلوچستان: “ما فقط آب برای نوشیدن می خواهیم”.

فرشبه به بندر ترکمن می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: “شما هم آب نوشیدن می خواهید”؟

مردم ترکمن: “خواستن یعنی چه”؟

فرشته: “پس شما چرا تظاهرات می کنید”؟

مردم ترکمن: “ما تظاهرات نمی کنیم، چون جائی برای نشستن نداریم بناچار سر پا مانده ایم”.

فرشته به اصفهان می رود. در نهایت خوشحالی می بیند که مردم آنجا همه چیز دارند. برق اظطراری برای فرودگاه بین اللمللی ، مترو، مدرسه، دانشگاه، آب لوله کشی، کارخانجات صنعتی استراتژیک، خانه برای زندگی و…. فرشته با خود می گوید: خدا را شکر که اینجا همه چیز مهیا است. در همان لحظه چشمش به تظاهرات مردم می افتد.

فرشته با تعجب از مردم اصفهان می پرسد: “شما ها دیگر چرا تظاهرات می کنید؟ شما که همه چیز دارید، شما باید جشن بگیرید”.

مردم اصفهان می گویند: “ما هم کیک زرد برای جشن می خواهیم”.

اینروزها!

اینروزها کلاْ اوضاع قمر در عقربه!

هر کی یجاش میلنگه!

من هم که مثل بنز دارم خواب میبینم!

دیگه تصمیم گرفتم شبها تصمیم بگیرم که خواب کیو ببینم و چی ببینم!!

اما.... تصمیم من که مهم نیست! هست؟!

نه نیست!

این از اوضاع احوال سیاسی مملکت که کار به اونجا کشیده که بشکه هم نامه سرگشاده میزنه به غایب ماجرا٬ اون هم از اوضاع اجتماعی که همش شده نامردی مخصوصاْ از طرف ما آقایون!!

البته خانمهای محترمه هم فراموش نشن! اونها هم بعضی وقتها فعالیتهایی دارند اما از مرد نامردی دیدن دیگه نوبره والا که ماشالله من و همسایه های محترم یکی یکی داریم از این نامردی ها میبینیم!

امروز هم خبرهایی به گوشم رسید که شاخی در آوردیم که مپرس!

یاد فیلم لیلی با من است افتادم! پرویز پرستویی فوحش میداد به زنش که تو هم با این خواب دیدنت!!

فکر کنم این روزها اونهایی که به من فوحش میدن برای خوابهایی که براشون دیدم بیشتر شده!!

شما رو به خدا به من ربطی نداره ها!! من در به در اصلاْ خواب نمیدیم! نمیدونم چه مرگم شده این روزها خواب میبینم! البته یکیش که مال اینروزها هم نیست! مال پارساله که با تاخیر تعبیر شده!!

به هر حال اگه بخوام بشمرم باید بگم که تو در و همسایه ها الان ۷ نفر با خودم (ببخشید فکر کنم کل همسایه های کوچه ما بیشتر از ۱۰ تا نمیشه!) اوضاعشون در حد تیم ملی دچار بحران شده!!

میگم این تیم ملی هم هوب چیزیه ها! یه زمانی برای چیزهای خوب و حرفه ای میگفتیم در حد تیم ملی حالا دیگه برای افتضاح باید بگیم تیم ملی!!

خلاصه سر مبارکتون رو در نیارم! همه دچار بحران شدیم و انشالله تعالی خدا خودش یه فکری برامون بکنه تا از بحران در بیاییم!


اینروزها عادت همه در موندن و در جا زدنه!

اینروزها مردها خوب میتونن حال زنها رو بگیرن!

اینروزها عشق عاشقی بازیچه دهن هرچی نامرده!

اینروزها نامردها آنقدر یه دروغ رو تکرار میکنن٬ که هر کی باشه باور میکنه!

اینروزها گرگه که توی خیابونه!

گرگها دیگه شکلشون عوض شده! اونها همه شکل منن!


تو این روزهای گرم و سرد که گرمیش از خورشیده و سردیش از نامردیهای مردم٬ چشمها رو باید باز کرد و خوب دید و خوب فکر کرد و حسابی مواظب بود!

کی فکر میکرد این بشکه کودتا بکنه؟!

کی فکر میکرد پشت نقاب زیبا و حرفهای فریبنده چهره زشت و کریه یک گرگ پنهان شده؟!

به هم کمک کنیم و چشمهامون رو بشوییم و نسبت به همسایه ها مون حس خوب داشته باشیم که توی این دنیای پر از گرگ هیچ چیز به اندازه دوستی ها نمیتونه ما رو از این بحران فراوانی گرگ نجات بده!!

.....................................

من هستم. شما چطور؟


.......................................................

پ ن ۱:

فقط همین یه نفر؟؟!!!

اینطوری حتماْ همه گرگها رو سیر میکنیم!!!


پ ن ۲:

بابا این دیگه نوبره!! گرگی که اول روح و جسم قربانی رو زخمی کنه و بعد هم بهش تجاوز کنه و بعد هم پولش رو بالا بکشه و بعد هم آبروش رو ببره و آخر سر هم قسد جونش رو بکنه رو چه اسمی میشه روش گذاشت؟؟!!!!


پ ن ۳: اینروزها عجیب دارم شاخ در میارم!

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

یار خیابانی من,

یار خیابانی من,

با من وهم رأی منی,

در زیر باتوم و چماق ,

یاور و همراه منی,

گم شده رأی من و تو ,

تو انتخابات سیاه,

دشمن خاشاک و خسند,

بسیج و ناجا و سپاه,

زنجیر و چاقو می کنه ,

صورت و زخمی وکبود ,

چشم داره عادت میکنه,

به گاز اشک آور و دود,

رأی من و تو نتونست,

زنجیر ها رو پاره کنه,

مشت گره کرده ما,

میهن آزاد می کنه,

یار خیابانی من,

با من و هم رأی منی ,

در زیر باتوم و چماق,

یاور و همراه منی.....


حکم فمار زندگی!


تو و شریکت نشستین دارین ورق بازی میکنین. اون هم بازی حکم!

شریکت حسابی غر زده سرت (دستهای قبل) که خر وقت دیدی برگ برنده دستته معطل نکن و سریع حکم لازم کن و شر کار رو بکن و خلاص!!

چند تا برگ خوب هم توی دستته و موندی که طبق روال خودت و هر جور بلدی و تا حالا پیش بردی بازی کنی یا همونطور که شریکت میگه! آرامشت رو از دست میدی و دل رو میزنی به دریا و شروع میکنی به بازی طبق دستور العمل شریک! اولی رو میبری، دومی رو میبری، سومی، چهارمی، پنجمی، خوشحال که دیگه داری کوت میکنی یه هو ......!!! وای! عجله کرده بودی! این برگ الان نباید رو میشد! دست می افته دست حریف و ....! متاسفم! باختی! دست رو دادی و حاکمی رو هم!

به همین راحتی!

هر برگی رو باید سر موقعش بازی کرد! تحت تاثیر شریکی که به اندازه تو تجربه این بازی رو نداره نباید قرار گرفت!!

نتیجه میشه از دست دادن دست و حاکمی و شاید هم کل بازی!!

زندگی هم مثل قمار میمونه! هر برگی رو باید به موقع رو کنی! برگ برنده ای که بی موقع رو بشه میشه برگ بازنده!!

 

عید سال 85

مرد: حس عاشقی چه جوریه؟

زن: خیلی خوبه! لذت بخشه! آدم زندگیش معنا پیدا میکنه! البته بعد از یه مدتی هم تمام میشه و خیلی معمولی میشه! کلاً عاشقی خوبه اما دوام نداره. مثلاً من زمانی فکر میکردم خیلی عاشقتم و بودم! اما حالا دیگه اون حس تمام شده!

مرد: به نظر تو هرکسی حق نداره که عشق رو تو زندگیش تجربه کنه؟!

زن: خوب چرا! میدونم که تو هنوز عاشق من نشدی اما خوب بشو!!!

مرد: میشه؟ فکر میکنی ممکنه؟! عشق زوریه؟ زوری کسی میتونه عاشق کسی بشه؟

سکوت حکمفرما شد!!!

مرد: میدونی من حس میکنم که عاشق شدم!! میدونم که این حماقته که صادقانه دارم میگم که عاشق شدم اما این یک حقیقته و دوست دارم که بدونی!

زن شوکه شده بود و باور نمیکرد! همیشه فکر میکرد که دیگه بازی رو برده و صاحب همیشگی مرده! مخصوصاٌ حالا که دیگه حامله بود و یک بچه تو راه داشتند!

اون شب نقطه عطفی بود برای اون زندگی. رنگ مشکلاتشون عوض شد. موضوع دعواهای روزانه عوض شد! همه چیز عوض شد! از اون روز یک نفر دیگه شد موضوع بحث اونها و بعد از چند روز موضوع بحث کل فامیل!!

کار مرد از نظر اونها یک تابو بود و از نظر خودش یک امر طبیعی و حتی به خودش حق میداد که عشق رو تجربه کنه!

مرد از همه چیز گذشته بود و تصمیم گرفته بود که زندگی مشترکش با زن رو تمام کنه و زندگی سراسر عشق و رنگی رو جایگزین اون زندگی سیاه کنه! مرد میگفت که من فقط یکبار حق زندگی کردن دارم پس باید لذت ببرم!

نتیجه اون بازی میدونین چی شد؟؟

نتیجه این شد که کسی که برگ برنده رو دیر یا زود رو کنه محکوم به شکسته و مرد باخت!!

 

سال 88

مرد با خودش زمزمه میکرد: با آنکه همه باخته در بازی عشقم! عشق است قمار من و بازیگر آنم...

مملو از حسهای مختلف بود! عشق، عصبانیت، حسادت، غرور شکسته شده، بازنده، غمگین و...

از در خونه وارد شد. کودک خردسالی که الان در آستانه سه سالگی بود رو بوسید و ازش پرسید دوست داری یه مامان دیگه داشته باشی؟

بچه گفت آره!

مرد: اما دیگه این مامان رو نداری ها! عیبی نداره؟ گریه نمیکنی بگی مامانم رو میخوام؟

بچه: خوب بیا بزنیمش!

مرد: کیو بزنیم؟

بچه: مامانو!!

مرد: چرا بزنیمش؟

بچه: خوب دیگه دعوا نکنه!!!!

مرد: برو بابا! بیخیال!

 

زن از اول نظاره گر این گفتگو بود!

زن: این حرفها چیه به بچه میزنی؟

مرد: آماده باش که از هم جدا بشیم!!!

زن: چی؟ دوباره چی شده؟ باز عاشق شدی؟ یا باز همون عشق قدیمیت برگشته؟

زن این سوالها رو خیلی آروم و بدون عصبانیت و مثل اینکه از قبل میدونست پرسید!!

مرد: آره! دیگه از این زندگی خسته شدم!

زن: اینو که میدونستم! چیز دیگه اس هم هست که بخوای بگی؟

مرد: نه! جوابت چیه؟

زن: قانون این حق رو به تو میده که هر کاری دلت بخواد بکنی و برای من هم حق و حقوقی قایل شده! حقم رو اگه بدی من نمیتونم مخالفتی داشته باشم! میتونم؟

مرد: نه

زن: پس مهم نیست که من مخالف باشم یا موافق! اما تا غرون آخر حقم رو باید بدی، بچه هم مال خودمه! فکر کنم وضعت حسابی خوب شده ها!! نه؟؟

مرد از خونه رفت بیرون. تا ساعت 12 شب بیرون بود! داشت به این فکر میکرد که کار درستی کرده یا نه! باز خاطرات اون عید براش زنده شده بود! اشتباهی که مسیر زنگیش رو عوض کرده بود! در کل به این نتیجه رسید که اون 10 درصد آرامش قبل از اون عید رو دیگه هیچ وقت نداشته! عکس العمل زن خیلی متعجبش کرده بود! اینکه اون مثل اون سال نبود! اون سال از شب تا صبح گریه کرد و اینبار هیچ!!

از موبایل مامان و باباش بهش زنگ میزدند و اون جواب نمیداد! میدونست که زن بازی رو دست گرفته و حتی میدونست که جمله هایی که خواهد شنید چی هست!

12 شب برگشت خونه. زن هنوز بیدار بود.

زن: سلام!

مرد: سلام.

زن: گزارش دادی که گفتی بهم؟!!

مرد: به کی گزارش بدم؟

زن: خودت خوب میدونی! تو بازیگر این بازی نیستی! باز یکی دیگه بازی رو دستش گرفته! تو مال این حرفها نبودی که از رو بازی کنی!

مرد: نه! گزارشی در کار نیست! بازیگری هم در کار نیست! من پشیمون شدم از حرفم!

زن: چی شد؟!!! مامانت پشیمونت کرد؟؟

مرد: نه! من اصلاً با مامانم حرف نزدم! جوابشون رو ندادم.

زن: میدونی من ازت ممنونم که گفتی! آخه چند سالی بود که توپ دست تو بود! موقعش بود که منم کمی بازی کنم! حالا دیگه همه حرفم رو قبول میکنند که همه حرفهای تو تو چند سال گذشته بهونه ای بوده و من خوبم و این تویی که بدی!!

مرد: بس کن لطفاً. من این روزها حالم خوب نیست. از دیشب تا حالا هم فقط چند تا لیوان آب خوردم و هیچ! الان هم خیلی ضعف دارم! بزار چند روز با خودم خلوت کنم با خودم حرف بزنم ببینم که چرا این ذهنم اینقدر مشوشه!

این جملات مرد یعنی اینکه غلط کردم! بزار برگم رو بردارم و یک برگ دیگه رو بازی کنم!

حالا چقدر باید باج بده خدا میدونه!

باج برای یک اشتباه! اون هم زمانی که فکر میکرد برگ متمم اون برگ دست شریکشه و اون بازی رو تکمیل میکنه! مرد باید یاد بگیره که زود نباید بازی کنه و روی برگ شریکش هم نباید حساب کنه!

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

 رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

 چو پرده دار به شمشیر می‌زند

همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

 چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

 چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

 سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

 که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

 غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

 که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

 توانگرا دل درویش خود به دست آور

 که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

 بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

 که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

 ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

 که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

هنوز زنده ام!

در باغ شهادت را که بستند

کلیدش را چرا یارب شکستند!

پنجشنبه رفتم. دم همه اونهایی که اومده بودند گرم! با وجود اینهمه تهدید و دردسر ما باز هم ثابت کردیم که هستیم!

و اما امروز٬ از صبح که با یه ماشین غراضه تو شهر الاف بودم!

بابای گرامی قسد سفر کرده بودند به شیراز و ماشین من رو با ماشین خودشون عوض کردند. این هم ماشینه خوبیه اما وقتی دست خودشه!!

دست من که بی افته همش خرابه!

حالا هم باید برم دنبال ادامه کارهام.

فقط اومد بگم که سالمم و .....

راستش یه چیزی سر دلم مونده

اینم میگم و میرم

وبلاگ یکی از همسایه ها رو میخوندم. توش گله کرده بود از جای خالی عشق و نه معشوق!

خیلی به دلم نشست!

آخه چند روزی هست که تصمیم گرفتم دیگه به هیچ وجه به عشق فکر نکنم! نه عشق و نه معشوق!

اما امروز نمیدونم چرا یه هو دلم باز هوس عشق کرده بود! هوس معشوق نه هااااا!!!! هوس عشق!

اما الان باز با خودم کنار اومدم که عشق چیه بابا همش دردسره و آخرش هم حسهای بد!

من که نمیتونم یواش برم که! یهو تند میرم و زیادی عاشق میشم و خدا هم حالم رو میگیره!

آخه پشت سر معشوق خدا ایستاده!!!

این حس خلاء رو ترجیه میدم به حس خوب همراه با حس بد بعد از ....

بیخیال!

حالم خوب نیست چرت و پرت میگم!

بهم بر خورده!


بدرود

وصیتنامه فرهاد!

از اول این جریانات و شلوغ پلوغی ها بودم! بعضی وقتها یکم میترسیدم اما در کل تو همشون شرکت میکردم!

یه جورایی بی تفاوت بودم و برام مهم نبود که سرم چی میارن! تا اینکه رفتم شمال و چند روزی نبودم. از شمال که برگشتم یه اتفاقاتی افتاده بود که حس میکردم الان دیگه نباید زیاد کله خر بازی در بیارم و یکم باید فکر جونمم باشم. خوب دیگه نبودم! اما الان باز اتفاقاتی افتاده که میبینم اشتباه میکردم که میترسیدم! ترس الان دیگه معنی نداره! اصلاً فکر جون خودم بودن هم معنی نداره! دوست ندارم عذاب وجدان بعد از آزادی خرم رو بگیره که کم کاری کردی!

جالبه که تو این مسیر چند تا دوست بودیم که با هم میرفتیم که امروز خیچ کدومشون نیستند!!

من ماندم و من!

تنها میرم و سعی مسکنم که سالم برگردم! اما اگه برنگشتم:

تقاضای من به همه شماهایی که منو میشناسین اینه که اگه از من بدی دیدید ببخشید! آدمی و هزار اشتباه! اگه ازم رنجیدید منو بخاطر قدمی که امروز برای آزادی میهنم، خودم و شما برداشتم ببخشید. اگه خاطره بدی ازم دارین ببخشین. اگه حس میکنین بهتون ظلم کردم، حرفی زدم که رنجیدمتون، تهمتی زدم، مسخرتون کردم یا دلتون رو شکستم، منو ببخشین!

من هم همه رو بخشیدم! نه برای اونها که برای خودم بخشیدم! دوست دارم با دلی صاف و پاک برم! کینه دل آدم رو سیاه میکنه! پس همه کینه ها رو پاک کردم و با دل سفید دارم میرم!

فکر میکنم هیچ حساب مالی بازی با کسی ندارم و نه از کسی طلبی دارم و نه بدهی. اما اگه چیزی مونده و بدهیی دارم خودتون راهش رو پیدا کنید و از طریق دوستان مشترک وصول کنید!

و اما حرف آخر، فرهاد هنوز دلش دریایه و پر از عشق! این بخشیدنها هم به معنی اون نیست که اگه برگشتم باز هم راه میدم که موقعیتی پیش بیاد تا باز هم بخوام ببخشم! کسی اشتباه نکنه! بخشش کم به معنی اونه که توی دلم کینه نیست و به معنی اون نیست که کسی باز میتونه همون روند رو تکرار کنه و باز دلم من پر بشه!

مال و اموال زیادی هم ندارم که به کسی چیزی برسه! هرچی هست مال گلپسره! همه چیز. بی کم و کسر! دوستهایی که منو میشناسند و میتونند اینو به اطلاع خانواده ام برسونند این کار رو بکنند که این پست حکم وصیتنامه منو داره!

چرا وصیت کردم؟؟

چون اون روز که ندا کشته شد من تا نیم ساعت قبلش همونجا بودم و میتونست اون گلوله بجای ندا، فرهاد رو به خون بکشه! حالا هم باز دارم میرم به استقبال خطر و مرگ!

 

یاران یادایام، ایام به کامتون، به امید آزادی همتون.

 

ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها

دیدم این ترانه انقلابی با صدای رضا رویگری اینروزها هم خیلی به دل میشینه!

هم متن سرود رو براتون میزارم٬ هم میتونین گوش کنید و هم کلیپ زیبایی که توی یوتیوب هست برای دوستان خارج از کشور و اونهایی که از فیلترها رد میشن!

 

 **** 

 ****** 

الله الله الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله

الله الله الله
الله الله الله
الله اکبر الله اکبر
الله الله الله
الله لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله

صدا صدای ملایک

صدا صدای مجاهد

صدا صدای خدا

صدا صدای سفیر گلوله!

الله الله الله
الله الله الله
الله اکبر الله اکبر
الله الله الله
الله لله الله
لا اله الا الله

ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها
ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها
ایران ایران ایران مشته شده بر ایوان!
ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها مشته شده بر ایوان!
"...."

(الله الله ،لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
الله الله، الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله)

***
الله الله الله
الله الله الله
الله اکبر الله اکبر
الله الله الله
الله لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله


ایران ایران ایران
خون و مرگ و عصیان
خون و مرگ و عصیان
(ایران ایران ایران
ایران ایران ایران
خون و مرگ و عصیان )

بنگر که همه فریاد
بنگر که همه"طوفان"
(ایران ایران ایران
ایران ایران ایران

بنگر که همه فریاد
بنگر که همه طوفان
بنگر که همه فریاد
بنگر که همه طوفان)

(الله الله ،لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
الله الله، الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله)

***
الله الله الله
الله الله الله
الله اکبر الله اکبر
الله الله الله
الله لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله


از اشک یتیمانت از خون شهیدانت
از اشک یتیمانت از خون شهیدانت
فردا که بهار آید
صد لاله به بار آید
صد لاله به بار آید
از خون شهیدانت
صد لاله به بار آید
صد لاله به بار آید

(الله الله ،لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
الله الله، الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله)

***

الله الله الله
الله الله الله
الله اکبر الله اکبر
الله الله الله
الله الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله


فردا که بهار آید
آزاد و رها هستیم
آزاد و رها هستیم

(ایران ایران ایران
ایران ایران ایران
فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم
فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم)
نه ظلم و نه زنجیری
در اوج خدا هستیم
در اوج خدا هستیم

(ایران ایران ایران
ایران ایران ایران
نه ظلم و نه زنجیری
در اوج خدا هستیم
نه ظلم و نه زنجیری
در اوج خدا هستیم)



(الله الله ،لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
الله الله، الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله)

***


الله الله الله
الله الله الله
الله اکبر الله اکبر
الله الله الله
الله لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله

آنان که گفتند که الله و بر این ایمان پایدارماندند، حاضر نشدند بنده ی غیر خدا شوند، و حکومت غیر خدا پذیرند،فرشتگان رحمت بر آنها نازل شوند و مژده دهند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی از گذشته ی خویش ندارید و شما را به همان بهشتی که انبیا وعده دادند بشارت باد


***

......

شریعتی:

آن گاه که تقدیر واقع نگردید از تدبیر نیز کاری ساخته نیست!!

اساسا <<خوشبختی>> فرزند نامشروع <<حماقت>> است!

اگر توانستی (( نفهمی)) می توانی خوشبخت باشی !!!


برگشت خواب!

مدتها بود که خواب نمیدیدم!

یعنی راستش اصلاْ به خواب عمیق فرو نمیرفتم که بخوام خواب ببینم!

اما الان چند روزی هست که با وجود اینکه به خواب عمیق فرو نمیرم خواب میبینم!

خواب میبینم و از خواب میپرم! باز میخوابم و باز هم خواب میبینم! خیلی از این خوابها رو یادم نمیمونه! خوابها هم هیچ ربطی به هم ندارند!

مثلاْ پریشب یادمه که از صدای نفس نفس خودم که داشتم توی خواب با یک پلیس راهنمایی دعوا میکردم بیدار شدم! دوباره خوابیدم و خواب بعدی ربطی به دعوا و پلیس نداشت! بعضی از خوابهام هم تعبیر میشه! دیروز عصر با یک پلیس احمق راهنمایی دعوام شد! گفت بهت میگم بزن کنار و مدارکت رو بیار! منم سرش داد میزدم که تو که پلیسی چرا اجازه میدی یک تاکسی احمق خودش رو صاحب خیابون بدونه! اون هم داد میزد این دلیل نمیشه که تو تیک آف کنی! بزن کنار مدارکت رو بیار! این جریان تو میدون صادقیه بود! دم کیوسک پلیس من و ۴ تا از افسرهای پلیس سر هم داد میزدیم! من از تو ماشین و اونها هم بیرون! سروانه که رییسشون بود و ته ریشش منو یاد ا ن مینداخت داد زد بهت میگم ماشینت رو کنار پارک کن و مدارکت رو بیار! من هم یک نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم من و باش که دارم به تو احمق شکایت میکنم که چرا به اون تاکسی گیر نمیدی!! پام رو گذاشتم روی گاز و از جلوی هر سه تاشون با تیک آف مجدد دور شدم! از آینه لبحند یکی از افسرها که سعی میکرد با خنده من و اون رییس احمقش رو آروم کنه رو دیدم و دیدم که اون احمق هم شماره ماشین رو یادداشت کرد! اما همین که هیچ گهی نتونست بخوره جیگرم حال اومد!!

خلاصه که اینروزها خیلی خواب میبینم! دلیلش رو هم نمیدونم! امروز صبح خوب یادمه که از ساعت ۷:۳۰ تا ۹ چهار بار از خواب پریدم و چهار خواب مختلف دیدم!

خدا رحم کنه! کاش این خوابها تعبیر نشه! چون هر چند خوب یادم نیست اما یادمه که با خیچ کدومشون حال نکردم!


راستی وبلاگ فرهاد بدون آهنگی از فرهاد نمیشد!

از این سوسول بازی ها خوشم نمیومد! اما بالاخره با خودم کنار اومدم این ترانه رو بزارم روی وبلاگ! البته امکان توقفش رو برای اونهایی که دوست ندارند بشنون گذاشتم! اجباری در کار نیست!


خـــانمانـــــسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی!

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی          ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد          سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود          به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق    آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع         رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب          بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی          دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم          در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی          جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم          بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

معینی کرمانشاهی

اگر کوسه ها آدم بودند (برتولد برشت)

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه میساختند
وبه آنها یاد میدادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید
اگر کوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش، آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
“زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود”

برتولد برشت

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است!

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

 

 

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .

 

 

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند

 

 

پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

 

 

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز

 

 

تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است

 

 

خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند

 

 

فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر

 

 

راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

 

 

عرفان نظرآهاری

چوپان دروغگو!

یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ... مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است. یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است. بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند. از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که: عزیزان. . دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید!!!

آه دل وحشی من!

الهی سینه ای ده آتش افروز

در آن سینه دلی وآن دل همه سوز

 

هر آن دل را که سوزی نیست ، دل نیست

دل افسرده غیر از آب و گل نیست

 

دلم پر شعله گردان ، سینه پر دود

زبانم کن به گفتن آتش آلود

 

کرامت کن درونی درد پرور

دلی در وی درون درد و برون درد

 

به سوزی ده کلامم را روایی

کز آن گرمی کند آتش گدایی

 

دلم را داغ عشقی بر جبین نه

زبانم را بیانی آتشین ده

 

سخن کز سوز دل تابی ندارد

چکد گر آب ازو ، آبی ندارد

 

دلی افسرده دارم سخت بی نور

چراغی زو بغایت روشنی دور

 

بده گرمی دل افسرده ام را

فروزان کن چراغ مرده ام را

 

ندارد راه فکرم روشنایی

ز لطفت پرتوی دارم گدایی

 

اگر لطف تو نبود پرتو انداز

کجا فکر و کجا گنجینه راز ؟

 

ز گنج راز ، در هر کنج سینه

نهاده خازن تو صد دفینه

 

ولی لطف تو گر نبود ، به صد رنج

پشیزی کس نباید زآنهمه گنج

 

چو در هر کنج ، صد گنجینه داری

نمی خواهم که نومیدم گذاری

 

به راه این امید پیچ در پیچ

مرا لطف تو می باید ، دگر هیچ

 

 

وحشی بافقی

این قافله عمر عجب میگذرد!

زمانی با قانون سوم نیوتن خیلی حال میکردم!

اما اگه بخواد حال خودمو بگیره که داره میگیره دیگه ازش خوشم نمیاد!

حالا خودم جایی هستم که زمانی بقیه جای من بودند!

چه باید کرد؟

باید درک کرد!

باید قبول کرد و پذیرفت!

اما.....

درد داره!

حسودی میاره!

یه چیزی قلبتو فشار میده!


این قافله عمر عجب می گذرد!
دریاب دمی که با طرب می گذرد!


بعضی از روابط و افراد رو میبینم که هنوز وابستگی قانونی بینشون بوجود نیومده و همش دعوا میکنند و دلخوری! با خودم فکر میکنم که چرا؟!

البته حتماً دلایلی دارند برای ادامه این سیکل باطل. اما کاش زندگی رو اینقدر سر سری نگیریم و بیشتر مواظب باشیم!


ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد!!

سیاسی هم بگم؟؟؟

بگم؟

میگماااااا!!!!!!

دیدین چی شد؟

هرچند میدونستیم اما باز هم امید داشتیم که شاید.....!

طبق اسنادی که در وزارت کشور موجود هست رییس جمهوری اسلامی ایران جناب دکتر خودمون شدند!

وسلام!


خدا رحم کنه!