یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

من برگشتم!

سلام به همه.

من برگشتم.

تجربه خوبی بود!

یاد گرفتم با مسافرت نمیشه به آرامش رسید!

برای رسیدن به آرامش چیزهای دیگه ای هم لازمه!

خدا رو شکر!

بالاخره به اون آرامش نسبی که میخواستم رسیدم!

امیدوارم که کل ایران زود به اون آرامش برسند!


بدرود.


کم آوردم!

کم آوردم! 

خیلی هم کم آوردم! 

چند روزی نیستم! 

میرم برای آرامش! 

هرچند میدونم که آنچنان تاثیری نخواهد داشت!! 

از تهران و هیاهو دور میشم! میرم به سمت هیاهوی طبیعت! 

میرم چون کم آوردم٬ چون ترکیدم٬ چون.... 

....................................................................... 

.......................................................................

نتیجه وقایع امروز!

۳ تا قرص آرامبخش!

یکی میگفت اینها بازیچه اند من هم دوز ۳ تایی رو تست کردم!

کوهسار!

دلدرد!

خونه!

چک کردن تاریخ قرصها و.....

من چه میدونستم تاریخشون گذشته! یادم رفته بود از کی تا حالا تو ماشین بوده!!

۳ تا لیوان شیر!

حالا هم خوبم!

......................................................................



خدایا٬ به تو پناه میبرم از عشق کور کننده!

بارلاها٬ به تو پناه میبرم از تصمیم بد!

پروردگارا٬ به تو پناه میبرم از دیوانگی!

ای حق بلند مرتبه٬ درست میبینی٬ باز هم درمونده شدم و یادت افتادم٬ کمکم کن تا این افکار پلید را از ذهنم دور کنم!

ای عزیز٬ من از جنس اینکارها نیستم!

راهی برام باز کن! این راهی که ذهنم رو مشغول کرده راه نیست! میدونم که این چاهه!

به استراحت احتیاج دارم!

التماس دعا!

ندای ندای ایران را بشنوید!

ندای عزیز٬ نداهای ایران زمین٬ دختران و پسران عزیز هم وطن! من شرمنده ام که فقط و فقط چند ضربه باتوم قسمت من شد و شهادت نسیب شما!

ندا با چشمان باز در خون خود غلتید٬ نداها دیروز در خون خود غلتیدند! جواب خواسته سبزشان را با گلوله سرخ دادند!

پدرش میگفت نترس ندا! یکی دیگه میگفت اینجا رو فشار بده، دیگری بر سر میکوبید! چشمان من هم سیاهی رفت با دیدن این صحنه ها! صفحه مانیتور هم تار شد!

مشکل از فیلم بود یا از چشمان اشک آلود من؟؟؟

اما این ندا نبود که در آغوش پدر جان داد! این ایران ما بود که به خون کشیده شد!

امشب هم نخواهم خوابید! مثل خیلی از شبهای دیگه!

روحشان شاد.

سهم من...

سهم من چند تا ضربه جانانه ولی نه چندان کارساز باتوم بود!

اون موقع که داشتند میزدند به اونها فکر نمیکردم٬ باور کنید که به ضربه ای که به دلم و غرورم خورده بود فکر میکردم!

بهتره که چیزی نگم!

درد کمر و دست و پا رو فراموش کردم! اما با درد دلم چه کنم؟


پ ن:

فیلم کشته شدن یک دختر جوان (ندا) در آغوش پدرش رو دیدم و ....

یعنی اون پدر چی میکشه؟

خدای من چرا باید ما آدمها اینطوری بشیم!

اصلاْ حالم خوب نیست!

اصلاْ

کاش خونش پایمال نشه!



تو هم با من نبودی!!

این جریانات هفته گذشته باعث شده بود که حتی یادم بره که انقلاب کرده بودم! یادم رفت که گفته بودم میخوام شاد باشم!

خواستم شاد باشم ولی...

به نظرم الکی نباید دست و پا زد!

فقط باید بگم که:

تو هم با من نبودی،

مثل من با من
و حتا مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار!

سبزی که با خون سرخ شد!

دیروز یاد گرفتم که در یک آن میشه مرد!

میشه جون داد و دیگه زنده نبود!

میشه در نهایت هیجان٬ در خون خود غلتید و مرد!

میشه یک دنیا امید رو گذاشت و رفت!

میشه رفت و چندین خانواده رو داغدار کرد!

میشه رفت اما نه به خواست خودت!!

میشه بکشنت!

دیروز من دیدم که چهار نفر در خون خود غلتیدند! درکمتر یک دقیقه!

دیروز روز آخر زندگیشون بود!

دیروز سخاوت فلب رو دیدم!

دیروز دیدم که چه راحت انگشتشون رو روی ماشه تفنگ جنگی فشار میدهند و میکشند!

دیروز دیدم که نتیجه دروغ چیه!!

نتیجه اش این شد که دو میلیون خش و خاشاک آمدند که بگن هستند! اما داغ بر پیشانیشان گذاشتند و سبزیشان را سرخ کردند تا همرنگ سرخ پوشان شوند!

اما به نظر شما با خون میشه سبز را سرخ کرد؟؟!

چه با مسماست اسم شهدای آزادی!!! شهیدانی که در میدان آزادی برای آزادی مردند!

به احترام شهدای دیروز بیایید فکر کنیم!

اندک خوانده هایی که برام موندید٬ وفاداران یادایام٬ غم رو غمم زیاد داره میشه!

یاران همراه٬ برای شادی روح شهدای آزادی فاتحه بفرستید!

بابت عکس دلخراش آخر منو ببخشید! اما این یک واقعیت بود! با واقعیت باید روبرو شد!


اونهایی که میخوان بفهمند تهران چه خبره٬ اینجا کلیک کنند.



ابلیس ِ پیروزْمست ...

دهان‌ات را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوست‌ات می‌دارم.
 
دلت را می‌بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد!
 
  روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
 
و عشق را
کنار ِ تیرک ِ راه‌بند
تازیانه می‌زنند.
 

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
 

 

در این بُن‌بست ِ کج‌وپیچ ِ سرما
 
آتش را
 
 
  به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
 
 
  فروزان می‌دارند.
 
به اندیشیدن خطر مکن.
 
 
  روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
 
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
 

 

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
 
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
 
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
 
 
  روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
 
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
 

 

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
 

 

کباب ِ قناری
 
بر آتش ِ سوسن و یاس
 
 
  روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
 
ابلیس ِ پیروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
 

 

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد


شاملو

۳۱ تیر ۱۳۵۸

فصل تازه!

اونایی که اینترنت پر سرعت دارند حالشو ببرند!



عشق داره بر میگرده!!

هم سیاسی بود و هم اجتماعی و هم عاطفی و هم همه چیز!!! (چیزش هم سیاسی بود)

غم با من زاده شده، منو رها نمیکنه!!!

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه،

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه،

شب که از راه می رسه غربت هم باهاش میاد،

توی کوچه های شهر باز صدای پاش میاد.

من غم های کهنه ام رو برمی دارم که توی میخونه ها جا بگذارم،

می بینم یکی میاد از میخونه زیر لب مستونه آواز میخونه،...

مستی ام درد منو دوا نمی کنه،

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه...

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم،

گمونم دلم می خواد با یکی حرف بزنم،

کی میاد به حرفهای من گوش بده؟

آخه من غریبه هستم با همه،

یکی آشنا میاد به چشم من!

ولی! از بخت بدم اونهم غمه...

مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده، منو رها نمی کنه،....

خسته از هر چی که بود،

خسته از هر چی که هست،

راه می افتم که برم مثل هر شب مست مست.

باز دلم مثل همیشه خالیه،

باز دلم گریه تنهایی می خواد،

برمی گردم تا ببینم کسی نیست

می بینم غم داره دنبالم میاد.....

مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه،

غم با من زاده شده،

منورها نمی کنه،

منو رها نمی کنه،

منو رها نمی کنه......


همین! کسی چیزی نپرسه! چیزی نگه! چیزی نخواد!

درس اول انقلاب!

کسی که میخواد انقلاب کنه٬ نباید از چیزی بترسه!! نباید بد به دلش راه بده! یک نفس حبس شده هم نباید از تو دلش بمونه و همش آه بکشه تا از شرش راحت شه!!!

باید مثل دیروز عصر شاد باشه و بخنده و پر از انرژی مثبت!

مگه نه؟!

دیدی؟

همین که نیت انقلاب کردی اوضاع خیلی بهتر شد!!!!!


شادم!!!

باور کن شادم!!!


---------

باور نکن!

حقیقت اینه که سعی میکنم شاد باشم!!

بدرود

یار دبستانی من

با صدای فریدون فروغی:


با صدای جمشید جم:


یار دبستانی من ، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

×××

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

انتخابات!


انقلاب تاوان پس دادن هم داره!

اینروزها کلاً همش شده بالا و پایین رفتن!

پنجشنبه میخواستم برم اهواز و مسجذ سلیمان. اما آنقدر گیج و منگ هستم که دیدم بهتره نرم! اصلاً تمرکز روی کارم ندارم و با رفتنم توی این وضعیت زحمت چند ماهه بچه ها رو خراب میکنم! بهانه انتخابات بهونه خوبی بود برای کنسل کردن سفر!

یکشنبه میرم.

خوب این اولین هزینه انقلاب روحی من بود!

اما اینروزها همه جا بحث داغ انتخاب به راهه!

بازار دروغ و شایعه فکنی هم داغتر!

من هم بعضی وقتها میرم تو خاطرات 76 و روزهایی که سراپا شور بودیم! توی ستاد انتخاباتی خاتمی! کتک خوردنها از گروه فشار! جلسات سیاسی! دعوا با ناطقی ها و رای جمع کردن برای سید!

سید آمد روی کار و تا چند سال بعد ما همچنان داغ بودیم و گوش به فرمان سید! یاد اون روزی  که سالگرد 2 خرداد بود و در دانشگاه اصفهان رو از چهار چوب کندیم بخیر!! چقدر امید داشتیم!

اما به سرعت افتادیم توی جریان زندگی! زندگی از همه چیز دورم کرد!

سیاست کیلو چنده؟ پول رو بچسب! حتی دیگه انجمن اسلامی دانشگاه هم نمیرفتم! بحث سیاسی هم تعطیل! حتی دور دوم خاتمی دیگه رای ندادم! ریاست جمهوری قبلی هم رای ندادم!

با خودم میگفتم هیچ فرقی بین اینها نیست! همه سراپا یک کرباسند! (درست نوشتم؟!)

رای ندادم!

رای ندادید!

شد این!

همه داد زندند که تحریم میکنیم! رای نمیدیم! تحریم کردند و شد این!!

همینی که میبینین!!!

فهمیدیم که همه سراپا یک کرباس نیستند!

فهمیدیم فرق دارند!

پس رای میدم!

رای میدم که دیگه این نشه!!

 

زمانی میگفتم یاد اون روزها به شر!! 76 رو میگم. اما اینروزها میگم یاد اون روزها به خیر!!

حتی کتک خوردنش هم شیرین بود!

دوران نوجوانی و بیخیالی! چقدر امید داشتیم.

 

به امید تکرار اون روزهای خوب و سبز!

انقلاب!


صبح میشه. ساعت 7:30 موبایلت از خواب بیدارت میکنه. خاموشش میکنی و دوباره میخوابی! ساعت 9 از خواب بیدار میشی و میزنی بیرون! میدونی که هزار تا کار عقب افتاده داری! چند نفر رو الاف خودت کردی و منتظرن که براشون یک سری کار انجام بدی. اما.....

اما یه چیزی ته دلت هست که نمیزاره حس و حال کار کردن داشته باشی! یه چیزی شبیه یه بغض خفه شده. یه چیزی مثل غم باد! بیخ گلوت رو فشار میده و کلاً حس و حال هیچی رو نداری!

سوار ماشین میشی و مثل همیشه راه می افتی به سمت شرکت.

یک تماس اما بی جواب!

دلت میخواد کاری کنی. دلت میخواد کار نکنی! دلت میخواد بری سفر! شمال!! دریا! اما.... فکرت مریضه! دیگه شمال رو هم دوست نداری!!!

با همون حس گند و غم باد لعنتی میری سمت اتوبان و میرونی سمت شرکت. تصمیم میگیری تند برونی! خیلی تند! آنقدر تند که بترسی و ترس جای غم باد رو بگیره! تو یادگار، سرازیری، خوراک تند رفتنه! پات رو تا ته روی پدال گاز فشار میدی! نعره موتور ماشین به هوا میره و مثل فشنگ از جا کنده میشه! اما این فشنگ کنترل میخواد و دستهات میلرزه و نمیتونی ماشین رو از لای ماشینها رد کنی! بیخیال سرعت میشی! یه حسی بهت میگه که سرعت هم فایده نداره پس برو گمشو!!

با دست و پای لرزون ادامه مسیر رو میری! میبینی لاین مقابل ترافیکه! ماشین آتشنشانی اومده! پلیس! آمبولانس! نزدیک میشه و میبینی یک ماشین به صورت وحشتناکی له شده! از دور پیدا نیست که ماشین چیه! خوب چشم میندازی و میبینی یک پژو 405 نوک مدادیه! میزنی کنار! لرزش بدنت بیشتر میشه! یک نفس عمیق شاید کارساز باشه! نفس عمیق رو میکشی! کار ساز بود! چون ترکید!!

چند دقیقه زار زار گریه میکنی! مال چند روز بوده! شاید هم چند ماه! با صدای بلند!

ابی هم داره میخونه!

میگه:

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتیکه بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پائیز برق و باغ هم گله می کرد

قاصد چشم تو آمد مژده روئیدن آورد

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای کـه مـی سـوزم سـراپا

                         تا ابــد در حســـرت تو

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند

در گذشت از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

باید از هم میگذشتیم برتر از ما عشق ما بود

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست!!!

 

باهاش میخونی و اشک میریزی! خوب که بغض رو خالی کردی، دوباره راه می افتی! با خودت تصمیم میگیری! تصمیم میگیری انقلاب کنی!!

یک انقلاب روحی و روانی لازمه! ساختار وجودت کلاً باید عوض بشه! با این سیستمی که داری اصلاً نمیشه به جاهای خوب رسید!

قدم اول اینه که صبر کنی تا انتخاب انجام بشه!

تقریباً نتیجه رو میدونی اما بزار فطعی بشه! بعد انقلاب! روحت خیلی جر و واجر شده! دیگه جای سالم براش نمونده! دیگه جایی نیست که کسی بتونه زخمش کنه! انقلاب روحی باید در راستای تعویض روح باشه!!

آره. درسته. تعویض!

این دیگه به درد نمی خوره!

 

کسی میدونه کجا روح میفروشند؟

باید از نخبگان کمک گرفت!

کسی میدونه متخصص این عمل کیه؟ کی میتونه روح منو عوض کنه؟!!

 

 

متاسفم اما.....

متاسفم اما باید بگم که خلایق هرچه لایق!!!!

آره عزیزم٬ لیاقت من همین بود که میبینی! لیاقت تو هم همونه که میبینی!

لیاقت هممون همینه که داریم!!!!

همه چیز خیلی خیلی خوبه!

من خوبم.

همه خوبن.

جریان اتصالی مخم هم بر طرف شد!

یک خبر بد و ترسناک شنیده بودم٬ بعد هم خواب بدی دیدم! یک چیزی تو مایه های کابوس!!

صبح که بیدار شدم قاطی کرده بودم٬ اتصالی کرده بودم!!!

اما خدا رو شکر کابوس بود تمام شد رفت!!


بدرود.

التماس دعا بیشتر از همیشه!

باز هم تعطیلی!!!

اصلاْ حوصله تعطیلی اون هم تو شرایط فعلی رو ندارم!

کاش نبود!!!

یادم باشد!

خیلی وقت بود که کتک کاری فیزیکی نداشتیم!

نوشتم تا یادم بمونه!!

یادم بمونه کی بود!

یادم بمونه که بهتر که نشده هیچ و روز به روز هم بدتر و بدتر میشه!


آتشی ز کاروان جدا مانده

آتشی ز کاروان جدا مانده

این نشان ز کاروان به جا مانده

یک جهان شرار تنها    

مانده در میان صحرا

به درد خود سوزد  

به سوز خود سازد

 

سوزد از جفای دوران    

فتنه و بلای طوفان

فنای او خواهد    

به سوی او تازد

 

من هم ای یاران تنها ماندم

آتشی بودم بر جا ماندم

 

با این گرمی جان 

در ره مانده حیران

این غم خود به کجا ببرم

 

با این جان لرزان

با این پای لغزان

ره به کجا ز بلا ببرم

 

می سوزم گرچه با بی پروایی

می لرزم بر خود از این تنهایی

من هم ای یاران تنها ماندم  

 آتشی بودم بر جا ماندم 

 

پی نوشت: من هم ای یاران تنها ماندم!!! آتشی بودم تنها ماندم!!!

آتشی که چند روزی خواهم سوخت و تمام خواهم شد! در آن هنگام خاکستر من بر جا خواهد ماند! خاکستری که چند روزی خواهم ماند و باد مرا خواهد برد! در آن هنگام خاطره من خواهد ماند! خاطره ای که چند روزی خواهم ماند و فراموش خواهم شد!! در آن هنگام...

تولدم مبارک!

دیروز٬ یا بهتربگم ساعت ۴ بامداد سه شنبه پنج خرداد٬ کنتور سن من یکی بیشتر شد!!

به همین راحتی! به همین خوشمزگی!

انگار همین دیروز بود.

من دقیقاْ سه شنبه پنجم خرداد ۱۳۶۰ متولد شدم! تو اوج جنگ ایران و عراق! تو بوشهر!


خوب امسال مثل پارسال نبود که دو تا جشن تولد داشته باشم و جشن دو کیکی! اما خوبی هایی داشت که بقیه نداشتند!

از شب قبلش تبریکها شروع شد و دوستان بهتر از آب روانم بهم تبریک گفتند.

ممنون از تو.

ممنون از همه.

ممنون از بانک اقتصاد نوین با اس ام اس صبح ساعت نه برای تبریک تولد!

ممنون همه شماها با کامنتهای تبریکتون!

دوستت دارم.

دوستتون دارم.