یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

بابایی عاشق شده!!

دیشب اصلاْ خالم خوب نبود.

خیلی خسته و داغون.

خیلی هم گرسنه.

اولین بار بود توی عمرم که از فرط داغونی چند بار پدال ترمز از زیر پام در میرفت!!

ساعت نزذیکهای ۹ بود که رسیدم خونه.

به زور چند تا قاشق غذا خوردم.  با وجود اینکه خیلی گشنه بودم و حسابی ضعف داشتم نتونستم درست غذا بخورم!

به زور خودم رو بیدار نگه داشتم تا ببینم کروبی چی میگه. دراز کشیده بودم روی کاناپه و با چشم بسته گوش میکردم.

یواش یواش خوابم برد. از صدای گلپسر و خنده مامانش و بعد هم گیر اون بیدار شدم!!

گلپسر همش تکرار میکرد بابایی عاشق شده!!!!!!!!!

فکم اومده بود پایین!!!!

بعد هم عیال گیر داد که این حرف گلپسر یعنی چی؟!

من هم اصلاْ حوصله نداشتم و حسابی داغون بودم. گفتم شب بخیر و رفتم و خوابیدم!!

مگه مهمه؟!

واقعاْ مگه کسی میخواد یا براش مهمه که من بنویسم یا ننویسم یا اصلاْ چیکار میکنم و ....!!!!

گذشت ایام!

۳ روز گذشت!

جمعه

شنبه

یکشنبه هم که نفسهای آخرشه!


شنبه روز بدی بود. روز بی حوصلگی.

وقت خوبی که میشد٬ غزلی تازه بگی...


یک جفت جوراب زنانه !


هوس زن گرفتن به سرم زده بود . دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود.  نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!

سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

 پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود . بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!

رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد  بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!

 

مردی که زود بزرگ شده بود!

به بیست و هشتمین سالروز تولدش نزدیک میشه! یعنی داره میره تو ۲۹ سالگی!

از ۱۲ سالگی همیشه به همه میگفت ۱۵ سالمه. وقته ۱۵ سالش شد میگفت ۱۸ و از ۱۸ سالگی میگفت ۲۵ سالمه!

اما اصلاْ یادش نمیاد کی از ۱۵ رد شد! از سی سالگی میترسید ولی ۳۰ در یک قدمیشه!

۷ سالش بود که بجای دوچرخه بازی با دوستهاش میرفت مغازه باباش کمکش میکرد! باباش لازم نداشت که کمکش کنه اما اون کار کردن و بزرگ شدن رو دوست داشت!

کار باباش فنی بود! البته شغل دوم باباش بود. باباش یک افسر نیروی هوایی بود که یک مغازه تعمیرات لوازم الکترونیکی هم داشت.

همه بهش میگفتن مهندس! وقتی یکی بهش میگفت مهندس خیلی ذوق میکرد! از بچگی عاشق این بود که بزرگ بشه و بهش بگن مهندس!

خیلی هم زود مهندس شد!

وقتی باباش میرفت سرویس (تعمیر در منزل) خودش تک و تنها مغازه رو میگردوند و یک کارهای جزئی هم یاد گرفته بود تعمیرات ساده رو انجام میداد!

ولی خدا باهاش یار بود. دست به هرچیزی میزد درست میشد! خیلی چیزها رو تا درشون رو باز میکرد درست میشدند!

همه میگفتند پسر باهوشی هستی و زود مهندس میشی!

خیلی هم زود مهندس شد!

فقط ۱۷ سالش بود که تنهایی مسافرت میرفت و با شرکتهای بزرگ جلسه میگذاشت و کارهای بزرگ انجام میداد!

کارهایی که توی کشورش بی سابقه بود! کارهایی کرده بود که اولین بود!

از ۱۸ سالگی با باباش همکار بود! دیگه شاگرد باباش نبود! اون بود که نقشه میکشید٬ تز میداد٬ و ۲٫۳ تا کارگر رو رهبری میکرد تا کارها رو انجام بدن!

اون موقعی که همه دوستهاش و همکلاسی هاش دنبال بازی و دختربازی و ... بودند٬ اون کارهای بزرگ میکرد!

از ۱۸ سالگی دیگه همه رسماْ بهش میگفتند مهندس!

ریش پروفسوری گذاشت و مهندس شد!

خیلی هم زود مهندس شد!

رفت دانشگاه. اول مهندس شد بعد رفت دانشگاه! از باباش جدا شد. برای خودش شرکت تاسیس کرد!

جوانترین عضو اتحادیه صنف رایانه شهر شد!


خیلی زود بزرگ شد! خیلی زود! اما هیچ وقت فکر نمیکرد زود بزرگ شدن زود پیر شدن رو در پی خواهد داشت!


خسته از این همه دروغ!!

باید یکمی محکمتر جلوش بایستم!

هزاربار گفته بودم اگه میخوای اساسهای به یغما رفته منو بیاری٬ بیار اما اگه یک تیکه٬ حتی یک قاشق٬ بیاری من میدونم و تو و اون قاشق!!

اون هم همیشه میگفت نه بابا! نمیارم.

چند بار هم گفته بود که درسته اساسهایی که خریدی کمه! (همه اونهایی که دیدند تایید کردند ا اساسهای خودشون بهتره! فقط یک ماشین لباسشویی نخریدم اونهم چون میخواستم بهترین رو بخرم و هر روز ارزونتر میشد من هم دیدم عجله نکنم بهتر تا یک چیز بد بخرم!) اما کافیه!

لحظه ای که وانت اساسها میخواست از اصفهان راه بیافته زنگ زد. دوباره تاکید کردم اگه چیزی غیر از اساسهای خودم بیاد جاش تو کوچه است. ایشون هم تایید کردند که چیزی نمیارم. فرقی نداره که. همینهایی هم که تو خریدی مال منه!!!!

وانت ساعت ۱۰ شب رسید.

تو نگاه اول به نظرم چیزی از اساسهای اون نبود. راننده از اقوام دورشون بود. اساسها آوردیم تو خونه. چند تا تیکه از اساسهاش رو دیدم. خواستم بدم همون وانت برگردونه اصفهان که التماس کرد جلوی فامیلهای زن داداشم آبروریزی نکن! من هم زبونم بسته شد.

راننده ها رفتند.

من ماندم و یک مایه دغ جلوی چشمم!

آخرین حرفی که زدم این بود که تا زمانی که این اساسها اینجاست باهات حرف نمیزنم و جوابت رو هم نمیدم.

همینکار رو کردم.

فرداش دیدم هنوز اساها اونجاست. انگار براش مهم نیست که من حرف نزنم!!

....

میدونید چیارو آورده؟

جاروبرقی (بهترش رو خریده بودم)

اتو (بهترش رو خریده بودم)

سماور (از روز اول که اینو خریده یک بار هم روشن نشده!!)

بشقاب پیرکس (ست کامل ۱۲ نفری آرکوپال جدیدترین مدل رو خریدم)

آب میوه گیری

چرخ گوشت

میدونین چرا اینها رو آورده؟

چون کسی ازش نخریده و میخواد بگه اساسهای منه که خونه رو پر کرده!!


دیشب اساسها رو ریختم تو کوچه!!!

تا ساعت یک شب هم بیدار نشستم و نگذاشتم بیاره تو!

خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم اساسها تو خونه است!

حیف که کوچه ما بن بست است و دزدها اینجا رو بلد نیستند!!

دیوونه ام؟

نه عزیزان من.

یا مزد تمام یا منت تمام!


راستی راستی داره دیوونم میکنه!

هر روز خسته تر و دیوونه تر!




آخرین خبر!

 دو روز پیش برگشتم تهران.

بارون میاد.

عیال هم فکر کنم امشب میاد!

خدا بخیر کنه!

باز هم تنها در خانه!


مدتی بود که لذت تنهایی تو خانه رو نچشیده بودم!

میبینی ما آدمها رو؟ تنها میشیم شکوه و آه و ناله که صدای تیک تاک ساعت داره کلافم میکنه و از تنهایی با خنده و گریه های گلپسر در میای و باز گله که دلم تنگه برای تنهایی!!

ولی مشکل گریه و خنده گلپسر نیست! مشکل خستگی از تکرار مکرراته! تکرار دعواهای قدیم و بعضی وقتها مثل دیشب، کار به.....

بگذریم!

عیال تشریفشون رو بردند اصفهان!

بله درست خواندید! با وجود اینکه قرار بود دیگه هیچ رابطه ای با وزیر جنگ و بقیه نداشته باشند و خودشون این شرط رو قبول کرده بودند، مثل بقیه قولها زیرش زدند و رفتند تا دستورات جدید رو از وزیره محترمه والا مقام دریافت نماییند!!!!

من هم فردا میرم یک مسافرت کاری به مسجدسلیمان.

نمیدونم چقدر طول میکشه اما چند روزی اونجا خواهم موند. راستش کارها هم باز به هم گره خورده و با کمبود بدن مواجه شدم! فکر کنم باید چندتایی از خودم تکثیر کنم!

خیلی دلم میخواد گریه کنم! خیلی!

مثل دختر بچه ها شدم! از خودم بدم میاد!

چرا؟؟؟

کسی میدونه؟

شاید چند روزی، شاید هم برای همیشه نخواهم بود! جاده است و هزار پیچ و هزار خطر در کمین!

التماس دعا.

بدرود.

اینجا تهران است٬ صدای ما را از تهران پایتخت...

فکر کنم قبلاْ هم بارها و بارها این جمله معروف رو گفته بودم! 

امروز به خودم مرخصی دادم و به از صبح وقتم رو گذاشتم برای عمو جان و خانواده. 

صبح به اتفاق عمو٬ زن عمو٬ عیال٬ خواهران و پدرجان رفتیم توچال. 

اهداف؟ 

بانجی جامپینگ و پینت بال 

رفتیم بانجی. 

گفتند یک ساعت دیگه بیایین. 

توی یک ساعت حسابی با عمو کلنجار رفتیم (با خودمون) که بپریم! 

عمو از من ۱۲ سال بزرگتره و از بابام ۱۲ سال کوچیکتر. 

خلاصه بعد از هزار تا محاسبه گفتیم میپریم. گفتند یک ساعت دیگه. 

یک ساعت بعدش هیچ کس نبود!!!!! 

بعد هم بابا اومد رای مون رو زد که بابا اینجا ایرانه! شما هم که شانس ندارین. طناب پاره میشه و باید با خاک انداز جمعتون کنند بریزن توی سطل! 

حالا بیا و سطل زباله گنده پیدا کن! 

خلاصه عطای بانجی جامپینگ رو به لقایش بخشیدیم رفتیم سمت پینت بال. 

تو راه حسابی بحث کردیم که کی تو تیم کی باشه چه استراتژی برای کشتن حریف داشته باشیم. 

تصور کن چه حالی میده با تفنگ شلیک کنی به سمت....!!!!! 

با دل دلا رفتیم تو. مسئول باشگاه گفت شرمندم! 

چرا؟ 

خانمها اینور! آقایون اونور! 

با هم نمیشه! 

بابام گفت بابا ما خانواده ایم! 

یارو گفت شرمنده. اینجا ایرانه و مملکت...... 

از ما اسرار و از ایشون انکار و همش فرمودند شرمنده. در باشگاه رو میبندند! 

باز هم دست از پا درازتر برگشتیم سمت خونه. 

بقیه رو برداشتیم بریم چیتگر تا دوچرخه سواری کنیم و ناهار. 

با هزار بدبختی یک جا پیدا کردیم و جا همتون خالی جوجه رو کشیدیم به سیخ و ناهار. 

رفتیم دوچرخه سواری. 

دم کیوسک دعوا شده بود! 

فوحش و فوحش کشی و بزن بزن! 

رفتیم اون یکی! 

یک ساعت سف. 

۹ تا دوچرخه گرفتیم رفتیم بازی! 

 

طسم شکست! 

اما ترافیکی بود که مپرس! 

من هم گلپسر رو گذاشتم روی میله جلو دوچرخه و حالا پا نزن کی پا بزن! 

مسیر استقامت تمام شد. آخر خط سرشماری کردیم! دیدم یکی نیست! 

چی؟ 

خواهر کوچیکه؟! 

نه بابا. اون بود!  

عیال گم شده بودند!!!!! 

از دماغمون در آورد. بسیج شدیم و پیداشون کردیم! 

کجا بودند؟؟ 

اللهُ اعلم! 

 

بیخیال! 

دم رفتن هم پلیس اومده بود و باز هم دعوا! 

یک مرد با زن و مادر زن و کل فامیلهای زنش دعواش شده بود!! 

آخی. 

دلم براش کباب شد. 

مادر زن یک قورتراقی بود که بیا و ببین! 

جیغ میکشید جیغ بنفش!!! 

عین مال خودم! 

پلیس هم دمش گرم! تا تونست حال پیرزنه رو گرفت! 

 

خلاصه که برنامه تفریح ما بسیار عالی بود!!!!!!!!!!!!!! 

میدونید چرا؟؟؟!!!! 

چون اینجا تهران است٬ صدای ما را از تهران پایتخت جمهوری اسلامی ایران میشنوید!! 

 

خدا به هممون رحم کنه. 

راستی بر بچز تیم ملی هم عجب عیدی دادن به هممون! 

دم اونها هم گرم!!! 

 

بدرود.

کلاه!!

 

کلاه بزرگی سرم رفت! 

خیلی بزرگ و گشاد! 

عیال هیچ فرقی نکرده! هیچ! 

یعنی خاک بر سر من که باز هم گول خوردم. 

البته چاره ای جز گول خوردن نداشتم! 

بخاطر گلپسر! 

کاش قدر بدونه! 

کاش بفهمه باباش براش از خودش و خیلی چیزهای دیگه گذشت! 

 

یعنی میفهمه؟! 

یعنی قدر میدونه؟! 

 

راستی امروز خیلی خوب بود. خیلی!!

موفقیتهای کاریم هم به نظرم فوق العاده است! 

 

بدرود

چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و  هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
 
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
 
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را
 
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
 
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
 
فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران.... زلال که باشى، آسمان در
 
توست
 
 
نلسون ماندلا   

عاشقان عیدتان مبارک باد!!

صبحتان را با دعوایتان آغاز کنید تا از عدم سلامت زندگیتان آگاه شوید!! 

  

بیخیال... 

 

عاشقان عیدتان مبارکباد. 

جواب سوالها!


خیلی از دوستان قدیم و جدید که همه برام عزیزند میپرسند که اوضاع و احوال چطوره؟ کار رو چه میکنی؟ عیال چطوره؟ کلاً زندگی روبراه هست یا نه؟!

 

راستش دیگه نمیخواستم زیاد از اوضاع و احوال خونه بگم. اما ...

در جواب همه شما عزیزان  باید همینقدر بگم که:

۱-اوضاع و احوال خوبه! عادت کردم که همینه که هست! عادت کردم که قبول کنم اوس کریم برام اینطور خواسته و نوشته و چرخ هم داره بد میچرخه!

۲-کار جدید رو توی دفتر با شراکت یک دوست شروع کردم و شکر خدا بد نیست. شرکت قبلی و روئسای قبلی حق و حقوقم رو ندادن که احتمالاً کار به شکایت میکشه و بکش بکش. اما همینقدر که زنگ میزنم و حالشون رو میگیرم و تحدیدشون میکنم جیگرم حال میاد! هر تماسی که میگیرم و اعصاب مدیریت محترم رو میریزم به هم و تلافی به رخ کشیدن قدرتشون رو میکنم حال میکنم. نمیدونید چه لذتی داره! سرشون داد بزنی و بگی برام مهم نیست که دیر به پولم برسم برام مهمه که از شماها و کارهای غیر قانونیتون شکایت کنم. اصلاً حال میکنم شکایت کنم از دستتون!

۳-رابطه بین و من و عیال هم مثل قبل!!! بدون هیچ تفاوتی! همینقدر بگم که روزی چند بار به خودم و حماقتم فوحش میدم! شبها یا من روی تخت میخوابم و اون توی حال، یا اون روی تخت و من توی اتاق بچه و روی فرش! سعی میکنیم جلوی گلپسر داد و بیداد نکنیم اما این تلاش معمولاً فقط از طرفه منه و متاسفانه گلپسر دعوا کردن رو خوب یاد گرفته!!

۴-کلاً زندگی روبراهه!

 

 

بدرود دوستان.

 

همینطوری!!!!

  

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست  

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

راستی روزگار هم همینطوری داره میره و روزها هم همینطوری داره میگذره و میره... 

من و همه هم بدک نیستیم! 

کار جدیدم رو هم توی دفتر خودم و برای خودم و به ریاست خودم شروع کردم. 

 

بدرود

سالگرد مرگ امیر

انالله و انا الیه راجعون.



امروز سالگرد مرگ امیر٬ شوهر خواهرم بود.

خدایش بیامرزد.

چقدر زود گذشت!

توی این یک سال چقدر اتفاقات جور وا جور افتاد!

این چرخ کماکان با پررویی تمام داره میچرخه و بد هم میچرخه!



یاران یادایام٬ ایام به کام.

بدرود

بازیگر

بازیگر

 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می

داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای

آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار

اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

 

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد

ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش

فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

 

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می

خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان

ش بسیار کمتر شده اند.

 

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر

فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش

رسید. او می توانست بازیگر باشد:

 

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل

می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

 

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه

می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها

درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان

تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار

مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری

رفته بود.

 

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد

کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

 

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

 

این مطلب رو قبلاً هم گذاشته بودم. فرک میکنم خرداد ماه بود. اسم پست هم اسی بود. حالا چرا دوباره گذاشتم؟ چون من هم بازیگر شدم!

البته نه توی محل کار! اونجا هیچ وقت نتونستم و هیچ وقت بازی نکردم. اما توی خونه بازیگر شدم!

هم من و هم عیال سعی میکنیم خوب نقشمون رو بازی کنیم. هر دو هم میدونیم که داریم بازی میکنیم!

نتیجه هم اینه که گلپسر میخنده و شاده! بازی میکنه و کمتر با شیرین و زبونی و البته ترس از باباش میپرسه: دعوا کردین؟!

باباش هم جواب میده نه بابایی! دعوا نکردیم! داریم بازی میکنیم!

اون هم جواب میده: نه! دعوا کردین. دعوا نکنین!

دقیقاً نمیدونم چند وقته که دوباره بازیگر شدم. اما تو این مدت دو یا سه بار بیشتر دعوا نکردیم.

البته بخاطر نبودن من توی خونه هم هست.

جونم براتون بگه که از صبح بیرونم تا ده، یازده و بعضی وقتها هم دوازده شب! همش کار و کار و کار!

به قول معروف دارم خودم رو خفه میکنم از کار!

از وقتی اخراج شدم کارم بیشتر شده! ولی خوب خیالی نیست. کار باشه زیاد هم باشه مهم نیست!

البته نه اینقدر که از دوستانم و وبلاگم غافل بمونم!

اگه این چند وقته نبودم بزارین به حساب مشغله زیاد و نبودن پای کامپیوتر و نبودن اینترنت و البته کمی هم بی حوصلگی!

از همه معذرت میخوام.

برام دعا کنید دوستان بهتر از آب روانم.

 

اخراجیها!


گفته بودم کمی ترس توی وجودم هست و نمیدونم چرا!

حالا میدونم.

من اخراجی هستم.

اخراجم کردند.

امروز بعد از ظهر، صفحه ایمیلم رو باز کردم و دیدم که اخراجم!

به همین راحتی، به همین خوشمزگی!

بالاخره کسی که با دم شیر بازی کنه و بخواد پوزه مدیرعامل یک شرکت بین المللی با 120 دفتر مرکزی در 120 کشور مختلف رو به خاک بماله، و بماله و خوارش کنه و به همه بفهمونه که ایشون هیچی نیستند و همش باده، باید منتظره همچین عکس العملی باشه!!

عکس العمل همکارها برام خیلی جالب بود. دو نفر در جا استعفا دادند!

نزدیک ده نفر با وجود اینکه میدونستند براشون دردسر درست میشه از من حمایت کردند و ناراحتیشون رو بروز دادند!

یکی با تماس و یکی با اس ام اس و یکی حضوری.

من هم پیشبینی کردم که ثانیه شمار پایان کار مدیریت شرکت شروع شده!!

حالا میبینیم کی این پیشبینی عملی میشه!

جالب اینجاست که از فرانسه این کار رو کرده. و زمانی که خودش اینجا بود جراتش رو نداشت!!

راستش از این اخراج ناراحت که نیستم هیچ، خوشحالم. چون مطمئنم عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد!

اما اعتراف میکنم که از یک چیز دیگه ای می ترسیدم! از یک اخراج دیگه! هنوز هم میترسم!

یک حکم اخراج دیگه برام صادر شده!!

خوف ناک و ترسناک.

از اولی خوشحال بودم و حتی نپرسیدم چرا، اما دومی....

نمیگذارم!

................

بدرود


پ.ن: ولنتاین به همه مبارک!!

برنده اما....

سلام به همه

چند تا برد داشتم:

۱- از عیال بردم. به پام افتاد. معذرت خواهی کرد. همه شرایط رو قبول کرد و گفت تغییر کرده و خوب میشه!

۲- توی کار چند تا موفقیت توپ که ممکنه حتی زندگیم رو کاملاْ متحول کنه. ممکنه دوباره از حالت کارمندیم در بیام و مثل قبل برای خودم کار کنم و آقای خودم باشم! از رییس کل بردم! از یک بازاری و ...

۳- پروژه های خسته کننده و در گل مونده رو با موفقیت کامل تمام کردم و باز هم بردم!



اما......

هنوز هم حس خوبی ندارم!

میترسم.

از یک چیزی میترسم!



فرهاد و ترس؟

این ترس من اصلاْ خوب نیست! اترس برای من مرگ بود و حالا دچار ترس شدم!

بدرود

چند خبر و چند حس!

۱- جام زهر را نوشیدم و قطعنامه را تحت فشار امضا کردم! صلح موفقتی بر قرار شد!

۲- یکشنبه تا سه شنبه یک سفر کاری دارم به دبی.

۳- اینترنتم توی شرکت قطعه و توسط بعضی ها تحریم شدم!!

۴- حالم خوب است اما تو باور نکن!!!

۵- حال بابا هم خوبه.

۶- حس خوبی ندارم و از این صلح لذتی نمیبرم!!



بدرود

بابا مرخص شد

سلام به همه.

بابا مرخص شد.

امروز صبح.

یعنی بهتر بگم دیروز صبح چون الان ساعت ۱۲:۵۰ بعد از نیمه شبه!!!

برای رفتنم دلایلی دارم و برای موندن هم.

شما دوستان بهترین دوستان و همراه من هستید و بهترین بهانه برای موندن.

اما.....



همش تقصیر این چرخه!!!

راستی منتظر مدارک عیال هستیم برای طلاق!!!

التماس دعا.

خواهش میکنم دعا کنید زودتر تمام بشه که بدجور دارم اذیت میشم.



بدرود