من جدید چند روزی بیشتر از عمرش نمیگذره. زندگی جدید من خیلی هم بد نیست اما کمی بی حوصله و تنهاست. دیشب سمینار یا بهتر بگم شامیناری توسط شرکت به مناسبت عرضه محصولی جدید در هتلی برگزار شد. ده دقیقه سخرانی جنجالی که به قول همکارم احتمال پرتاب گوجه فرنگی و تخم مرغ هم بود انداختند به گردن من! بهانه شان هم این بود که اینطوری خودت رو مطرح میکنی و نماینده ها میشناسندت و معروف میشی و این حرفها!
من هم فایلهای مورد نظر رو ساختم و مشکلات احتمالی رو هم پیدا کردم و طی جلسه ای با رییس بزرگ کل پروسه مورد بحث رو عوض کردیم! یعنی احتمال پرتاپ اشیا خوراکی رو حذف کردیم!
آخر سر هم سخنرانی رو انداختم گردن رییس محترم!
راستش خیلی بی حوصله شدم. این من جدید کمی زودرنجه و اصلاً حوصله کل کل با کسی رو نداره. با دوست چند ساله که از اول دبیرستان تا حالا باهاش دوستم دعوام شد. البته خداوکیلی ربطی به من جدید نداره! بد رفته بود روی اعصابم!
با یکی از همکارها هم دیشب دعوام شد! اون هم خداییش من مقصر نبودم!
.....
این ساعت دیواری خونه رو هم باید عوض کنم. تازه خریدمش اما بد جور تیک تاک میکنه! دیشب با هر تیک تاکش انگار یک پتک میزد توسر من. باورت میشه چند بار از صدای تیک تاک ساعت از خواب بیدار شدم؟! من که با صدای تلویزیون هم میخوابیدم. با صدای گریه بچه و حتی جیغ! اما حالا تیک تاک ساعت!!!
بدرود.
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را .
باید دیگه من نبود. من به درد این شرایطی که دارم نمیخورم. شرایط رو نمیتونم عوض کنم پس من رو عوض میکنم.
ای دریغ از من که بیخود مثل تو گم شدم تو ظلمت تن.
ای دریغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد میزنی تو آینه من.
....ای مثل من تک و تنها دستم رو بگیر که عمر رفت! همه چی تویی زمین و آسمون هیچ....
متاسفم برای خودم که دیگه تمام شدم. من دیگه من نیستم. خدا من سابق رو بیامرزه و تولد من جدید رو تبریک میگم.
من جدید، بی هدف و انگیزه، بدون خوبی های من قبلی، بدون عشق و عاطفه و احساس من قبلی و با سردی فصلی که متولد شده. به سردی همین روزهای سردی که داریم. به سردی یخ و مثل خود یخ. سفید اما یخ! یک رنگ اما بیرنگ. بی عشق و پر از هیچی. من قبلی زیبا بود و جذاب و شیرین و رنگ به رنگ و رنگارنگ. اما من جدید...
دریغ.
من خالی از عاطفه و خشم!!!!
خالی از خویشی و غربت !!!
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن !
عشق آخرین همسفره من مثل تو منو رها کرد حالا دستام مونده و تنهاییه من!
ای دریغ از من که بی خود مثل تو گم شدم گم شدم تو ظلمته تن.......
ای دریغ از تو........
که مثل عکس عشق هنوزم داد می زنی تو آیینه ی من!
وای گریمون هیچ!!
خندمون هیچ !!
باخته و برندمون هیچ!!
تنها آغوش تو مونده غیراز اون هیچ !!!.........
ای مثل من تک و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چی تویی زمین و آسمون هیچ !
در تو می بینم همه بود و نبود بیا پر کن منو ای خورشید دل سرد .......
بی تو میمیرم.................
مثل قلبه چراغ نور تابوندی !
کی منو از تو جدا کرد؟؟
من معذرت میخوام
اما اومدم به اونهایی که فکر میکنند من خرم بگم که من دیگه خر نیستم و خودشون هستند!
بدرود
امان از روز بی روزن امان از این همه رهزن
گفته بودم که چند روز پیش تلفنی با ایال (من نمیدونم ایال درسته یا عیال!) صحبتی داشتم که به نتیجه هم نرسیدیم. اواخر صحبتها بودیم که با جمله مامانم اومد تلفن رو قطع کرد!
همون موقع بود که با خودم گفتم این زن برای من زن نمیشه! زنی که بچه داره و نزدیک 7 سال از ازدواجش گذشته و برای صحبت کردن با شوهرش باید اجازه بگیره و اگه یواشکی زنگ بزنه دچار دردسر میشه و عرضه اینکه شرایط رو عوض کنه رو نداره، زن نمیشه!
همون موقع بود که تصمیم گرفتم بر یکی از شرایطی که گذاشته بودم برای برگشتنش بیشتر پافشاری کنم. شرط اینکه دور خانواده و مخصوصاً وزیر جنگ رو خط بکشه و بچسبه به زندگیش.
دیشب وزیر جنگ زنگ زده به بابام. گفته که تکلیف رو زودتر روشن کنید. اینطوری نمیشه که دختر من رو فرستادین اینجا و گفتین برو!!
بابام هم شاخش در آمده و گفته ما بارها و بارها گفتیم که نرو. حتی پسر من اجازه رفتن هم بهش نداده. دختر شما سر خود لوازم رو جمع کرده و رفته! حتی پسر من میخواست وقتی از سفر برگشته بود بره و به خاطر عدم تمکین شکایت کنه که ما منصرفش کردیم. حالا شما میگی ما فرستادیمش؟؟!!!
وزیر جنگ گفته حالا چه فرقی میکنه! چه شما فرستادین چه خودش اومده!!!
بابام هم گفته خیلی فرق میکنه!
خلاصه که آخرش گفته یا زودتر تکلیفش رو مشخص کنید یا ما بریم و دادخواست بدیم.
بابام هم گفته من نمیدونم. هر جور میل شماست. فقط اینو میدونم که ما صلاح نمیدونیم که گلپسر رو دختر شما بزرگ کنه. وزیر جنگ هم گفته باشه. اون هم نمیخواد! هر چی قانون بگه.
حالا منتظریم که ببینیم چه میکنند. فکر کنم اینطوری اگه پیش برم عزیز دل بابا میاد پیش باباش.
هرچند....
این روزها خیلی به هم ریختم. هم کارها و هم مسایل خودم به هم گره خورده. مشکلات سر کار رو هم اضافه کنید. دعوا با همکارها و رییس کل و ...
یاران همراه، دوستتون دارم و محتاج دعاهای آرام بخشتونم.
بدرود.
تیک، تاک، تیک، تاک...
چیک، چیک، چیک،...
و صدای تایپ کردن. صدای انگشتانی که روی صفحه کیبرد میخورند و این جملات رو دارن مینویسند. این کل صداهاییست که در خانه من شنیده میشود. خانه ای که زمانی صداهای دیگری داشت. خانه ای که تا دو ماه پیش پر سر و صداترین خانه کوچه بود. خانه ای که صدای خنده و جیغ کودکی دوساله را از دیوارهای خود به بیرون پرتاب میکرد. اما این روزها فقط و فقط سکوت و صدای ساعت دیواریست که حکمفرماست. دیگه حتی صدای گریه های مرد هم به گوش نمیرسد. مرد دیگر گریه نمیکند. مرد گریه ها را میخورد. فکر کنم باید کمتر تنها بمونم. چون وقتی تنها میمونم صدای سکوت شکنجه ایست برای دل فراموشکار من. دلی که دیگر برای گلپسر هم تنگ نیست! من میگویم نیست اما تو باور نکن!
اما حال من و ایال و گلپسر و همه و همه خوبه. حال دلم هم خوبه. ار تنهایی هم دارم لذت میبرم. حسابی هم دارم کار میکنم. همینطور دارم کار میگیرم و کار میکنم.
شبها هم معمولاً تا 12 بیدارم و بعد هم خواب. تا قبل از دیشب روی کاناپه و توی حال میخوابیدم اما از دیشب تصمیم گرفتم برم و توی تخت بخوابم. تنهایی توی تخت دو نفره خوابیدن هم عالمی داره!
راستی اون شبی که به خانم همسر زنگ زدم و حرف زدیم به این نتیجه رسیدم که این آخرین راه حل این مشاوران محترم هم کار ساز نخواهد بود. و احتمال خوب شدن و سر عقل آمدن ایشون مساویست با احتمال قهرمان شدن ایران در المپیک 2008 پکن! (احتمالش چقدره؟)
برای برگشتنش شرایطی گذاشتم که قبول نکرد. از جمله اینکه دور خانواده محترمشون که بارها و بارها باعث مشکل شدند را خط بکشند. دیگه حرف از اصفهان زندگی کردن را نزنندو....
بگذریم، قرار شد که ایشون بروند و درخواست طلاق بدهند و زمانی که احضاریه دادگاه به دست من رسید در ازای گرفتن گلپسر و پرداخت مهریه ایشون را طلاق بدهم و آزاد شوند! زندان بان هم می خواد آزاد بشه!!
اما فردای آنروز با حرفهایی فهماندند که نچ! کار به این راحتی ها هم نیست. والا منم توش موندم. سر در نمیارم. بالاخره چی میخواد؟! طلاق میخواد؟ امتیاز میخواد؟ گلپسر رو میخواد یا نمیخواد؟ فکر کنم هنوز خودش هم نمیدونه چی میخواد!
دیروز هم تقاضا فرمودند که برای اینکه میرن کلاس زبان یک MP3 Player لازم دارن و یکی براشون بخرم! من هم متاسفانه قبول نکردم! مشکل اصلاً پول نیست اما این هم انصاف نیست که کل مخارج ایشون که خانه را با اون وضعیت (بردن بیش از کلیه لوازم) ترک کردند را من پرداخت کنم.
محل کار هم که شده جولانگاه گدایانی که معتبر شدند! امروز چند بار با خودم گفتم که یا رب مباد گدا معتبر شود، گر شود از خدا بی خبر شود.
دوستانی که با حمایت بقیه دوستان به مقامی رسیدند و حالا دارند برای همون حامیان همیشه گیشون شاخ و شونه میکشند. البته شما بهتر فرهاد رو میشناسین که عمراً در مقابل همچین افرادی کم بیاره!
روی وایتبرد بخش این بیت از حافظ رو نوشتم:
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات هرکه با دردکشان در افتاد بر افتاد!
چند وقتی کم نوشتم. حقیقت غیر از روزمرگی چیز دیگه ای برای گفتن نداشتم. برای ثبت روزانه ها هم دلیلی نمیبینم. سر خودم رو با کار زیاد داغ کردم! آخه یه کمی از سرگرم کردن گذشته.
بوی زمستون داره میاد و ماشین بنده هم مثل اینکه دوباره تصمیم گرفتند که کمکی اذیت کنند! پارسال که خیلی خودش رو لوس کرد و خرج تراشید! انشالله که امسال اینطوری نشه. آخه من هم فرصت نمیکنم یه دستی به سر و گوشش بکشم. مثل اسب داره میدوه! خوب به من چه که آرمش رو اسب انتخاب کردند! حتماً اسبه دیگه! اما نمیدونم چرا بعضی وقتها مثل اسب نجیب نیست و با جیب خیلی کار داره!
سرتون رو درد نیارم.
بدرود.
پ ن: الان که این مطلب رو تایپ کردم خونه هستم. تصمیم داشتم همین الان آپ کنم که ذهی خیال باطل! تلفن خونه توسط مخابرات محترم یکطرفه شده! فردا میرم و قبض رو میدم و هر وقت وصل شد می آپم. این هم از فردا صبحی که برای خودرو ملی محترم کنار گذاشته بودم!!
خیلی عجله دارم.
دیشب بعد از نزدیک به دو ماه به همسر گرامی زنگ زدم. البته به درخواست ایشون.
هیچ نتیجه ای نگرفتیم!
باید برم نمایشگاه الکامپ
بدرود.
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت
گر نکتهدان عشقی بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بیعنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یکساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در هدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد بفریاد ار خود بسان حافظ
قرآن زبر بخوانی در چارده روایت
اگر مثل گاو گنده باشی میدوشنت.
اگر مثل خر قوی باشی بارت میکنند.
اگر مثل اسب دونده باشی سوارت میشند.
فقط از فهمیدن تو میترسند.
خیلی گاو و خر و اسب بودم! خیلی. اما دیگه نمیخوام. میخوام بفهمم تا ازم بترسند!!
حالم خوبست. همه چیز روبراه و بر وفق مراد. اما تو باور نکن!!
کمی دلتنگی رو چاشنی حس خوبی که دارم بکن. و البته کمی غرور! غرور از اینکه کسی نمیتونه بهم زور بگه و از نداشته هام سوءاستفاده کنه و از نداشته هام چماغی بسازه و بکوبه توی سرم!
دیگه کسی نمیتونه بهم بگه جهیزیه ام رو میبرم! کسی نمیتونه بگه با زنت بساز تا هزاران هزار لوازم خانه داشته باشی!!! (در جواب مادرم که گفته بود اقلاْ یک فنجان و قاشق از لوازمی که خود فرهاد خریده بود را میگذاشتی گفته بودند!)
رفتم باقیمانده لوازم را یکجا و از مارک و جنس بهتر خریدم! همه نو! آخه گفته بودند که آره خوب میتونه دست دوم و ارزون بخره!
بر خلاف عقیده ام که جنس ایرانی خوبه بخاطر رو کم کنی همه رو از بهترین مارکها خریدم!
بالاخره ما مردها هم بعضی وقتها برای رو کم کنی خر میشیم دیگه!
اما اصلاْ ناراحت نیستم و حسرت پولی که رفت رو نمیخورم!
هنوز هم با حرفهاش از راه دور داره میسوزونتم!
دیشب با مامان خیلی حرف زدم. مامان میگفت منتظرم که از مهمترین وظیفه اش در زندگی شانه خالی کنه. آن موقع است که دیگه با خیال راحت میگم که این زن به درد تو نمیخوره!
آخه هنوز هم بعضی وقتها مامان بخاطر حس فمنیستی و زن دوستی که داره از اون طرفداری میکنه!
من حدس میزنم که رد خواهد شد!
یاران همراه. ایام به کامتون.
بدرود
این پست همه اش سانسور شد!!
راستش داشتم پشت سر یکی چیزهایی مینوشتم که وسطهاش فهمیدم خودمم!!!
همه رو پاک کردم. بعضی وقتها فرهاد خیلی کثیف میشه!!!!
آینه ای بود از من! به خودم آمدم. کاش من آنطوری نشم.
خدایا به تو پناه میارم. دوست ندارم اونطوری بشم.
دیروز بابام به ایال پیغام داده که گلپسر رو بیار تهران. اون هم فعلاْ قبول کرده. البته بعید میدونم.
توی انتخاب بعضی از وسایل خونه موندم! نمیدونم بر اساس اعتقاد خودم خرید کنم یا بخاطر شرایط فعلی ولخرجی کنم!!
بدرود.
حال و حوصله درستی نداشتم. گفتم سری به همسایه ها بزنم.
عجیبه. اما همه همسایه ها هم رفتند توی کما!
شماها دیگه چرا تعطیل کردین و نمینویسین؟ مگه شما هم...
یکی گقته همه چیز روبراهه ولی نمینویسم!
یکی نوشته شیرازم و برمیگردم. ولی ظاهراْ هنوز تو راهه!
یکی گفته اینترنت شرکت قطعه و... ظاهراْ اون هم هنوز قطعه!
یکی از مرگ عزیزی در جاده شمال نوشته و دیگر هیچ!
یکی چند خاطره از کودکی.
یکی آنچنان پریشان بوده تو نوشتن که مطمئنم بعد از نوشتن خودش هم نخونده که چی نوشته!
یکی هم از حسهای به هم گره خورده. از یک جنگ قدیمی که هیچ وقت پیروزی نخواهد داشت و از مهر سکوت بر لب!!
یکی هم.....
فکر کنم بازار وبلاگ نویسی دچار یک رکود سنگین شده. یا همه بهشون خیلی خوش میگذره و یا مثل من به این نتیجه رسیدند که جواب این سوال رو ندارند! که چرا باید نوشت؟!
ایام به کام
بدرود
متن فوق را دوستی چند روز پیش برام ایمیل کرده بود. وقت نکرده بودم بخونم. اما با خودنش کمی آرامتر شدم! شما هم بخونید:
در Malachi آیه 3:3 آمده است:
))او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست((
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد.. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
اگر امروز داغی آتش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.
«زندگی چون یک سکه است. تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»
همکارها چند روزه که گیر دادند ایالت از اصفهان برگشته؟ گلپسر چطوره؟ چه خبر و این حرفها...
تا چهار شنبه پیش میگفتم که نه هنوز نیومده. اما دیدم که زیادی دارن فضولی میکنند که چرا و چی شده و این حرفها...
من هم امروز الکی گفتم که برگشتند.
توی این دو روز کمی از لوازم مورد نیاز رو خریدم. بقیه رو هم هر وقت که برسم خواهم خرید.
ایال هنگام بردن لوازم خودشون و البته من یک کرم دست که مال دوست من بوده رو هم بردند! این هم شده پایه خنده ما. این رفیق ما چپ میره و راست میره میگه که کرم منو چرا برده؟؟!!
دوستان دلتنگ گلپسرم. برام دعا کنید.
بدرود
کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.
یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات می دهد...
روز بعد، کالسکه ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید.
مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: " می خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی".
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم".
در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"
کشاورز با افتخار جواب داد:"بله"
با هم معامله می کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد.
چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین !
پرونده پدر
- نامت چه بود؟
- آدم
- فرزند؟
- من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت
- محل تولد؟
- بهشت پاک
- اینک محل سکونت؟
- زمین خاک
- آن چیست بر گرده نهادی؟
- امانت است
- قدت؟
- روزی چنان بلند که همسایه خدا، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
- اعضای خانواده؟
- حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک
- روز تولدت؟
- در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق
- رنگت؟
- اینک فقط سیاه، ز شرم چنان گناه
- چشمت؟
- رنگی به رنگ بارش باران، که ببارد زآسمان
- وزنت؟
- نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست، نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین.
- جنست؟
- نیمی مرا ز خاک، نیم دگر خدا
- شغلت؟
- در کار کشت امیدم، به روی خاک
- شاکی تو؟
- خدا
- نام وکیل؟
- آن هم فقط خدا
- جرمت؟
- یک سیب از درخت وسوسه
- تنها همین؟
- همین!!!
- حکمت؟
- تبعید در زمین
- همدست در گناه؟
- حوای آشنا
- ترسیده ای؟
- کمی
- زچه؟
- که شوم من اسیر خاک
- آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟
- بلی
- که؟
- گاهی فقط خدا
- داری گلایه ای؟
- دیگر گلایه نه، ولی...
- ولی که چه؟
- حکمی چنین، آن هم به یک گناه!!؟
- دلتنگ گشته ای؟
- زیاد
- برای که؟
- تنها فقط خدا
- آورده ای سند؟
- بلی
- چه؟
- دو قطره اشک
- داری تو ضامنی؟
- بلی
- چه کس؟
- تنها کسم خدا
- در آخرین دفاع؟
- می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
راستش فکر نمیکردم اینقدر دلتنگت بشم.
پدرسگ خیلی دلم برات تنگ شده. همینطور که دارم با خروار کاغذهای روی میز و کارهای عقب افتاده کلنجار میرم به تو هم فکر میکنم. بعضی وقتها خود به خود اشک توی چشمهام جمع میشه و کم مونده آبروم بره. صبح تا حالا ۱۰ دفعه الکی رفتم دستشویی و فقط...
بابایی شنیدم حسابی داری مامان و مامان بزرگ و در و همسایه رو اذیت میکنی. نکنه تو هم حالیت میسه و دلتنگ بابا میشی و گریه میکنی و ...
صفحه مانیتور تار شد. باز هم میرم....
سلام به همه دوستهای گلم و همسایه های عزیز.
راستش با خواندن بعضی از پستهایی که شما همسایه های گل مینویسید و از خوبی زندگیتون حسودیم میشه و بعضی از وقتها خیلی دلتنگ همچین لحظاتی که هیچ وقت نداشتم میشم.
انشالله که همیشه شاد و سلامت باشین و زندگیتون پر از عشق. اما من بعضی از وبلاگها رو دیگه نمیخونم. ناراحت نشین. دلیلش یکی اینه که دلم میشکنه و به نداشته های خودم بیشتر فکر میکنم و دلیل بعدی هم اینه که میترسم نا خود آگاه زندگیتون رو چشم کنم!!!
پس هر وقت دیدین با من همدردین و کمک یا همفکری منو لازم دارین بهم بگین تا دوباره بهتون سر بزنم.
البته من میگم که نمیخونم. اما حقیقت اینه که نمیتونم از دوستانم بیخبر باشم. پس کمتر بهتون سر میزنم.
همین.
بدرود
منتظرم تا موقع پرواز بشه. چند ساعتی توی وین وقت داشتم. اما اصلاً حوصله اینکه از فرودگاه بزنم بیرون رو ندارم. تو هواپیما که از روی شهر رد میشدیم حس کردم شهر قشنگی باید بشه. اما یک دلتنگی خواصی توی ذهنم افتاده و اصلاً حوصله ندارم. یک آن خیلی دلم هوای بعضی چیزها رو کرد. خیلی دلم هوای گلپسر رو کرد. اشک توی چشمام جمع شد. توی این چند روز اصلاً کسی بهم خبر نداد که حالش خوبه یا بد. روبراهه یا نه. سرما نخورده؟ دل تنگ بابای خرش نیست؟
ای بابا. این هم از زندگی جدید. از فردا باید با تنهایی بسازم. یک سری کار عقب افتاده دارم. یک سری لوازم خونه باید بخرم و هزارتا کار دیگه.
برای فرار از دلتنگی و ناراحتی لپتاپ رو در آورد تا بنویسم. دیدم بالاخره تو یک فرودگاه اروپایی هم اینترنت مجانی پیدا شد. نوشته های قبلی رو آپ کردم.
راستی یک دوست امریکایی توی پرواز پیدا کردم.
ماجراش خیلی جالب و خنده داره. ولی مطلب نوشته و نخونده شده زیاد دارم.
اینو بعدا مینویسم.
تا یک ساعت دیگه وین رو به مقصد تهران ترک خواهم کرد و سفر اروپایی به پایان خواهد رسید.
بدرود دوستان
لیموژ که بودم 2 روز یک پشت باران می آمد. خوب اونجا قشنگ بود. مخصوصاً اینکه ساختمانی که ما توش بودیم و جلسه داشتیم یک پنجره و منظره خیلی قشنگ داشت به مناطق سرسبزی که شاید شانس دیدنش خیلی کم باشه. بعضی وقتها میرفتم کنار این پنجره و باران تندی که میامد رو نگاه میکردم و میرفتم تو رویا!
اما الان نیامدم که بگم باران خوبه، آمدم بگم مرده شور یاهوودر (Yahoo Weather) رو ببرن! قبل از اینکه بیام اینجا چک کرده بودم و دیده بودم که بارسلون کلاً آفتابی و یک روز کمی ابری ولی بیشتر آفتابیه! دیشب از صدای باران بیدار شدم و تا الان هم که ساعت 12 ظهره صبر کردم که قطع بشه اما ظاهراً میخواد بگه کور خوندی. دریا که مالیده هیچ، لاقل کم نمیشه که برم جاهای ندیده رو ببینم! فکر کنم بهتره برم یک چطر جور کنم و بزنم تو خیابونها.
یادم رفت بگم یک دوست پیدا کردم که خیلی پایه است! یک پمپ بنزین نزدیکهای هتل هست که یک سوپر مارکت 24 ساعته داره. این سوپر مارکته شبها از ساعت 7 به بعد در رو میبنده و فقط یک پنجره بازه و فروشنده پشت گیشه میشینه و هرچی بخوای بهش میگی برات کیاره و پولش رو میدی و به سلامت. شب اول رفتم تا کمی خرید کنم برای شام و صبحانه. فروشنده یک آقای حدوداً 35 ساله است. رفتم پشت گیشه و بهش به انگلیسی گفتم آب بده. شروع کرد اسپانیای حرف زدن و یه چیزی تو مایه های لانراپینا روپرتا؟؟؟ من گفتم فکر کنم همین که میگی بشه. بیار. رفت یه چیزی آورد که نمیدونم چی بود. بعد من با اشاره میخواستم بفهمونم بابا آب میخوام. اون هم خوشحال که فهمیده میرفت و شراب می آورد. بعد من دوباره با اشاره که بابا چرا نمیفهمی آب و بعد لیوان می آورد. خلاصه هی آن یک چیز اشتباه می آورد و من میمردم از خنده و خودش هم میخندید و میرفت یک چیز دیگه می آورد. بالاخره آب رو آورد. حالا تصور کنید که من چقدر پانتومیم و تئاتر و فیلم بازی کردم تا چایی، شکر، نسکافه، نمک، فلفل، نان و کنسرو ماهی و چند تا چیز دیگه خریدم.
حسابی آن شب جفتمون خندیدیم. با وجود اینکه زبان هم رو نمیفهمیدیم اما خوب با هم دوست شده بودیم. دیشب هم باز رفتم پیشش تا تخم مرغ بخرم. جفتمون دلمون رو گرفته بودیم از خنده. من صدا و ادای مرغ در می آوردم و اشاره کردم به..م و آن رفتم کاندم می آورد. وای وقتی کاندم آورد من دیگه ترکیدم از خنده. دیگه انگلیسی رو گذاشتم کنار و فارسی بهش میگفتم مرد تو انگار پاک ..سخلیا!! آخه کی موقع حال و حول صدای مرغ در میاره؟!!! خلاصه که وقتی بهش حالی کردم تخم مرغ چیه و من چی میخوام آن هم مرد از خنده.
امشب باز میرم پیشش کمی میخندم!
ولی جداً دمشون گرم. اسپانیایی ها خیلی باحالتر و خونگرمتر از فرانسوی ها هستند. درسته اینجا خیلی ها شون انگلیسی نمیدونند و حتی نمیدونند آب چیه، اما همین که وقت میزارن و سعی میکنند کمکت کنند خودش خیلی خوبه. فکر نمیکنم ما ایرانی ها با اینهمه ادعای مهمان دوستیمون اینقدر اهمیت بدیم به توریستها.
من برم یک چتر از این رفیقم بخرم و برم تو شهر.
بدرود.