امروز هم وقت نکردم برم کنار دریا! بابا این بارسلون برای خودش شهریه ها. فکر نمیکنم وقت کنم همه جا رو ببینم. امروز یک کتاب راهنمای توریست خریدم ببینم اصلاً چه خبره. دیدم بابا اینجا هم از نظر جا برای دیدن کمی از پاریس نداره. به هر حال امروز هم رفتم یک پارک خیلی شیک و بزرگ. پارک توی یک تپه است. از بالای پارک همه بارسلون پیداست. یک موزه هم بود که به نظر من نمی ارزید 5 یورو بدی برای اون موزه. وقتی تو موزه بودم برای چهار تا مبل و صندلی احمقانه که البته به گفته اینها آغاز طراحی مدرن بودند، 5 یورو داده بودم، به این فکر میکردم که چقدر ایران ما جاهای بهتر از این موزه داره و بخاطر.........
هر چی میخوام سیاسی نگم نمیشه! خوب آدم دلش میسوزه به خدا!
بعد هم رفتم بندر و سری به کریستف کلمب زدم. یک خیابون هم بود که فکر کنم از روی چهار باغ اصفهان کپی کرده بودند! اسمش لا رامبلا است. معروفترین خیابون بارسلونه. پر از فروشگاه و رستوران. نهار رو زدم به شکم و داشتم راه میرفتم که یک ساختمان بزرگ دیده دیدم. رفتم تو.
اوه خدای من. حدس میزنین چی بود؟
باز هم رفته بودم توی یک کلیسای دیگه!! این هم خیلی قشنگ بود. چند تایی عکس هم از کلیسا گرفتم. خیابون رو گرفتم تا ته رفتم. حسابی خسته شده بودم. ساعت هم شده بود نزدیکهای 8. برگشتم هتل و یک شام مشتی برای خودم راست و ریس کردم و جاه همه تون خالی زدم تو گوشش! خرجم داره زیاد میشه. موقع سرفه جویی تو رستوران رفتن هم رسیده. راستی یادم رفت بگم توی لا رامبلا یک بازار بود که خیلی قشنگ یود. پر از مغازه ها مختلف فروش مواد غذایی. از میوه و سبزی بگیر تا گوشت و نان و همه چی. آنقدر قشنگ این مواد رو چیدن که آدم دلش میخواد بخره. قیمتها رو با ایران مقایسه کردم. بعضی چیزها مثل گوشت از ایران هم ارزونتر!!!! بعضی چیزها مثل تخم مرغ و حتی پسته ایران یک قیمت با ایران بود!! ولی خوب نان و پنیر گرون بود!!
خلاصه که چند کیلویی هم خوراکی خریدم و امشب هم یک استیک فرهادپز درست کردم که خیلی هم خوشمزه بود!!
راستی این احمقها تازه دیشب ساعتهاشون رو جابجا کردند!! فردا صبح هفت هشت جا رو نشان کردم برم ببینم و گوش شیطون کر برم ساحل! هر چی خدا بخواد!!
یه چیزی همش تو دلم افتاده. همش حس میکنم اتفاق بدی افتاده و کسی نمیخواد چیزی بهم بگه. الکی همش نگرانم. کاش واقعاً اتفاقی نیاقتاده باشه. کاش.
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. دلم برای وبلاگم و کامنتهاش هم تنگ شده. دلم برای همسایه هام هم تنگ شده. دلم برای کوهسار هم نتگ شده.
مسافرت اروپایی خیلی خوبه اما تنها فاز نمیده. یک همزبون. یکی که بتونی باهاش حرف بزنی.
امروز توی یک فروشگاه داشتم کمی خرت و پرت میخریدم که یک ذوج ایرانی آمدند تو. داشتند با هم حرف میزدند در مورد کالاهای مغازه! من هم بعد از چند روزی که صدای کسی که فارسی حرف بزنه رو نشنیده بودم حسابی سورپرایز شدم. اما راستش روم نشد بپرم وسط و باهاشون حرف بزنم L
کاش اتفاقی نیافتاده باشه!
بدرود.
هنوز قبلی رو که نوشتم نتونستم آپ کنم. الان ساعت 10:20 دقیقه است و من هم توی هتلم. راستش یک هتل آپارتمان ارزون پیدا کردم که خیلی هم شیکه. از اینترنت پیدا کرده بودمش وقتی فرانسه بودم. همون رو هم گرفتم. همه چیش خوبه غیر از اینکه اینترنت نداره. دیروز و امروز چند جایی رو گشتم. هم دیروز و هم امروز هم رفتم کنار دریا. میخواستم ببینم دریای اینجا حرفی غیر از دریای خزر خودمون داره، که متاسفانه نرفتم توی دریا تا ببینم حرف حسابش چیه. ولی فردا حتماً میرم.
راستی برای خودم یکپا مسیحی تو آتیشه شدم! هفته پیش یکشنبه رفتم کلیسای نوتردام، و امروز هم رفتم یک کلیسای خیلی بزرگ و باحال. باز هم رفتم توی مراسمشون! فکر نکنم خود این مسیحی ها هم اینقدر برن کلیسا.
و اینکه دلم تنگ شده....
بدرود.
الان که دارم این پست رو تایپ میکنم توی یک ایستگاه قطار مرزی هستم. تو مرز فرانسه و اسپانیا. اسم ایستگاه پورت بو هست. از دیشب تا حالا توی قطار بودم و خواب. الان ساعت 9 صبحه. قطار بعدی ساعت 10:20 از اینجا به سمت بارسلون حرکت میکنه.
راستش تنهایی مسافرت کردن رو دوست ندارم. اما چاره ای نیست. وقتی میخوای بیای غربت نمیتونه همراهیت کنه. به نظر میرسه که اسپانیایی ها خونگرمتر از فرانسوی ها هستند. انشالله که همینطور باشه که حدس زدم. اینجا که هوا کمی سرده. به نظر نمیرسه بشه رفت کنار دریا. اما فکر کنم توی بارسلون بشه یک کارهایی کرد. نمیدونم. شاید!
مسافرتم تا اینجا که خوب بوده. مطمئنم با دعاهای شما که پشت سرم هست از اینجا به بعد هم بخیر میگذره.
مسافرت اروپایی به نیمه رسیده. فقط 5 روز دیگه از این مسافرت مونده. همش یاد فیلم یورو تریپ می افتم! از ایران به اتریش، اتریش به فرانسه و حالا هم به اسپانیا! از تهران به وین، وین به پاریس، پاریس به لیموژ، لیموژ به پورت بو، پورت بو به بارسلون، بارسلون به وین و وین به تهران!! فقط توی اون فیلم چندتا رفیق باحال با هم بودند ولی توی این فیلم فرهاد مثل خیلی از وقتهای دیگه، تنهاست!
این موبایل لعنتی هم که همیشه موقع شکار ...دنش میگیره! اون دفعه الکی الکی چند روز قطع شد و ایندفعه هم بخاطر پول رومینگ داره نفسهای آخرش رو میکشه و مجبورم کرده که جیره بندیش کنم! امروز هم که توی ایران تعطیله و کسی نمیتونه پرداختش کنه.
راستی دیروز پاتریشیو بخاطر اینکه بلیط من اینطوری شده بود حسابی شرمنده شد و البته سعی کرد جبران کنه. با ماشین خودش آمد دنبالم و بردم هتل اولی که چمدان رو بردارم و بردم یک هتل دیگه کنار ایستگاه قطار تا راحت برم. بنده خدا صد دفعه معذرت خواهی کرد. ولی باز هم شد دوستی خاله خرسه. چون اون هتل جدید اینترنتش پولی بود و کردیت کارد میخواست که من هم ایرانی!!
توی گروهی که ایندفعه با هم بودیم یک پرتقالی یک لبنانی یک اسلواکیایی یک تونسی و یک عرب اردنی که از عربستان آمده بود و من هم از ایران و البته 3 فرانسوی بودیم. جو اولش خیلی دلچسب نبود اما بعد از کمی مسخره بازی هایی که ایرانی در آورد و شوخی، همه با هم دوست شدیم. البته این لبنانی که آندفعه هم من خیلی باهاش کل کل داشتم آدم بشو نیست! دیروز همه با هم خدا حافظی میکردیم و نکته جالبش اینجا بود که همه دعوتم کردند برم کشورشون برای گردش! اون عرب از عربستان که خیلی پسر خاله شده. راستش من اصلاً با عربها حال نمیکنم. البته یک دوست عرب که کویت زندگی میکنه دارم، اما با اون هم خیلی حال نمیکردم! این دشمنی خونی بین ما ایرانی ها و عربها ریشه ژنتیکی پیدا کرده. ولی از این عربستانیه خوشم آمد. با وجود اینکه مثل من نبود و مشروب نمیخورد و توی انتخاب غذا دقت میکرد، اما همیشه توی جمع بود. باحال بود. خونگرم، مثل خودمون.
خوب دیگه قطار آمد و من هم میرم سوار شم.
نمیدونم کی اینترنت پیدا میکنم تا آپ کنم.
شاید وقتی برگشتم.
بدرود.
روز اول که آمدم اینجا به این آقای پاتریشیو (مسئول رسیدگی به ماها) گفتم که حاجی جون من بعد از لیموژ میخوام برم بارسلون. یک قطار از لیموژ به بارسلون هست. ساعت ۱۱ شب جمعه حرکت میکنه. قیمت بلیطش هم ۱۵۰ یوروست. یک بلیط یرای من بگیر. اوکی؟؟
ایشون هم گتند چشم. تازه من برات میگردم اگه راه بهتری هم بود همونکار رو برات اوکی میکنم!
فرداش هم گفت که بهترین راه همونه که خودت گفتی و بلیط هم برات رزرو کردم و فقط همون شب برو ایستگاه و بلیط رو بگیر و سوار شو.
من هم دیروز عصر با بقیه برو بچ رفتم ایستگاه که بلیط رو بگیرم که..........
موسیو برای شما بلیطی رزرو نشده!!!!!!
به جون همون چشمهای بابا غوریت پاتریسیو گفت رزرو کرده! رو کردم به بقیه بروبچز که بابا شما بهشون بگین رزرو کرده. این چرا حالیش نیست!!!
از ما اسرار و ار اون هم انکار و گفت رزروی در کار نیست و قطار هم پره!!!
بعد گفت چون بچه خوبی هستی یک قطار دیگه هست که ساعت ۱ صبح راه می افته و بعد میره یک شهر دیگه و از اونجا باید قطارت رو عوض کنی و یکی دیگهو این حرفها!!!
چاره ای نبود. قبول کردم. خریدم. تو دلم هم چند تا فوحش آبدار به این احمق فرانسوی دادم.
بعد از خریدن بلیط با برو بچ تو شهر راه میرفتیم که رسیدیم به یک بار. قبلاْ این بار رو رفته بودم. دستگاه ساخت آبجو داره و آبجو های خیلی مرغوبی درست میکنه. رفتیم که فقط ببینیم ولی موندگار شدیم. منی که غرق خواب بودم و میخواستم زود بخوابم تا ۱ شب اونجا بودم. کمی اعصابم هم خورد و نگران گلپسر. خلاصه کنم که این نامردها هم نامردی نکردند و هی خوردن. منهم که میخواستم کم نیارم هی خوردم. هرچی میگفتم بابا دیره پاشین بریم هتل. این رفیق تونسی هی میگفت نه بابا بخور خوبه!! ۱۰ تا لیوان گنده از این آبجو ها رو ریختیم تو خندق بلا!!!
اصلاْ نفهمیدم کی خوابیدم! ولی دمش گرم. مثل خرس خوابیدم. این هم یکی از اون خوابهایی بود که خیلی وقت بود نداشتم.
یک اتفاق جالب هم افتاد. توی بار با یک پیرمرد فرانسوی آشنا شدم. همکار قدیمی خودمون. ۲ سال پیش بازنشسته شده. در مورد ایران و تهران و شهرها چیزهایی میگفت که من که ایرانی ام نمیدونستم!
از اولین موسسان شرکت بود. شرکتی که من توش کار میکنم یکی از بزرگترینها توی دنیاست (تو زمینه کاری خودش) و اولین کارخونه خارج از فرانسه رو هم توی ایران زده. سال ۱۹۷۱. پیرمرده میگفت من زمان شاه و بعد از انقلاب هم ایران بودم. سالهای زیادی ایران زندگی کردم. خیلی کشورهای دیگه هم بودم. ایران به نظر من یکی از قشنگترین کشورهاست و فرهنگ ایرانی از بهترین و با ادبترین فرهنگهاست.
بقیه همکارها مخصوصاْ این لبنانی احمق که همش میگفت خلیج و من هم سریع تصحیح میکردم خلیج فارس - حسابی میخ کوب شدن. من هم با یک افتخاری گوش میکردم به تعریفهای پیر مرد از ایران.
جالب اینجاست که از هکارها همه اشون سراغ گوگوش رو میگرفتند!! همه اشون گوگوش رو میشناختند و حتی یکیشون یک موزیک از گوگوش رو حفظ بود!!
امروز روز آخر که اینجا هستم و بعد دیگه میرم تا نوازشی به اعصابم بدم و برگردم تهران ببینم ادامه زندگی چی میشه!
راستی به همه مشکلات سفر اروپایی تغییر ساعت رو هم اضافه کنید! امشب ساعت فرانسه عوض میشه! من هم امشب میرم. اونجایی هم که باید قطار رو عوض کنم هم نمیدونم ساعتشون چیه!!
خدا کنه بین زمان و مکان گم نشم!!!
آهان. یادم اومد. بارسلون اینترنت ندارم. چون نمیخوام برای اینترنت پول الکی بدم و برم هتل گرونتر.
دوستان خوبم باز هم منو از دعاهاتون محروم نکنید.
اگه تو فهمیدی از صبح تا حالا این زنیکه چی گفت، منم فهمیدم!!!
از بس که خوابم میاد.
دیشب بیخوابی زده بود به سرم! ولی حالا آرومم و خفن خوابم میاد.
کاش امروز زودتر تمام بشه برم بخوابم.





چند تایی عکس از موزه لوور میزارم براتون. خداییش عکسها 90 درصدشون غیر قابل پخش بودند. ماشالله هیچ کدوم نقاشی ها و مجسمه ها حجاب اسلامه که هیچ حجاب غیر اسلامی هم رعایت نکرده اند. اینها رو دیگه بزور از توشون در آوردم!!!









اینها هم یکسری گدای مکزیکی بودند کتار کلیسا نوتردام.

برج ایفل خودمون! البته توی شب.

پاریس از بالای برج ایفل. باز هم در شب.

این هم امارت شارل دوگول. سر خیابون شانزلیزه خودمون!!!

امید که خوشتون بیاد.
بدرود.
سلام
به درخواست پاره ای از دوستان چند تا عکس از فرنگستان براتون میزارم.
این پست چند تا از عکسهای نمایشگاه ماشین.








منم از اینها میخوام 
سلام به همه دوستان گلم
الان که دارم این پست رو تایپ میکنم تا سر فرصت و هرجا که اینترنت بود آپ کنم، توی ایستگاه قطار آسترلیدز (پاریس) هستم.
شنبه صبح رسیدم پاریس و همون شنبه هم رفتم نمایشگاه ماشین. جای ماشین دوستها خالی. خیلی جالب و جذاب بود. خوبیش این بود که پشت خیلی از ماشینها که آرزو داشتی یک روز ببینی، میتونستی بنشینی. از انواع ب ام و گرفته تا مرسدس و پورشه. انواع و اقسام ماشینها. جداً زمانی آرزو داشتم پشت فرمون همچین ماشینهایی بنشینم. کاش خدا پولش رو هم بهم بده تا بخرم!
دیروز هم رفتم موزه لوور. دفعه قبل موزه رو جا انداخته بودم. از صبح تا عصر توی لوور بودم. خیلی قشنگ و زیبا بود. مخصوصآ تالار ایران. قدرت امپراتوری ایران به همه ثابت میشد. قطعاتی از تخت جمشید بود واقعاً فرهنگ والا و غنی ایرانی رو به رخ میکشید. هیچ کدوم از تالارها، حتی رم و مصر به عظمت تالار ایران نبود. هیف از اون همه قدمت!
از ماست که بر ماست.
بگذریم. تالارهای رنسانس و آپارتمانهای ناپلئون هم خیلی زیبا و جذاب بودند. بعد هم نقاشی ها که واقعاً زیبا بودند. مونالیزا یا همون لبخند ژکوند خودمون هم بود. توی لوور با دو تا دختر ایرانی آشنا شدم. یکی تاجر گل بود و دیگری هم پزشک. هر دو شیرازی بودند و برای نمایشگاه گل رفته بودند آمستردام. اون یکی که تاجر گل بود از نقاشی خیلی حالیش بود. در باره بعضی از نقاشها و نقاشیها توضیحاتی میداد که جالب بود. در باره این مونالیزا هم چیزهایی گفت. مثل اینکه از هر زاویه ای نگاه کنی داره بهت نگاه میکنه. یا در هر لحظه هم داره میخنده و هم نه. بستگی داره که تو چی تو ذهنت باشه! یا از خطوط مهو کنار لب و چشمها که این خواصیت ابهام رو بهش میده و به عهده بیننده است که بفهمه خندانه یا گریان! لبخند دو جنسی و یکسری چیزهای دیگه.
بعد هم باتفاق اونها و یک ذوج ایرانی دیگه که همراه اونها بودند رفتیم ناتردام. منو کردند تور لیدر و گردش شروع شد. ولی من زیاد حوصله اینها رو نداشتم. خیلی لفتش میدادند توی دیدن و عکس گرفتن. توی ناتردام مراسم بود. یکشنبه بود دیگه. من هم که قبلاً توی این مراسمها بودم میدونستم که حاجیشون (همون پدر روحانی) وقتی بره بالا کمتر از یک ساعت ول کنه معامله نیست و پایین بیا نیست. اما اونها میخواستند بنشینند و ببینند چی مشه. من هم از فرصت استفاده کردم و خداحافظی و زدم بیرون سمت ایفل. دفعه قبل بالای برج نرفته بودم. ایندفعه با اینکه شب بود رفتم توی سف آسانسور و رفتم بالا. تا اون بالای بالا رفتم (طبقه 3) از اون بالا هم پاریس رو دیدم و البته سرما هم خوردم! خفن باد میومد و من هم سرما رو نوش جان کردم.
امروز صبح هم رفتم یک داروخانه تو شانزلیزه. به آقای دکترشون گفتم یک ادولت کلد میخوام. بهم داد. گفتم آموکسیسیلین هم میخوام. تعجب کرد گفت نسخه داری؟! گفتم نه! ولی خودم دکترم!!! یارو با تعجب نگاه کرد و گفت دکتر چی؟ گفتم دکتر خودم! خندید و یک آموکسی سیلین هم بهم داد. پرسید کجایی هستی؟ گفتم ایران! پرسید حالا جداً شغلت چیه؟ گفتم مهندس و توی فلان شرکت کار میکنم. پرسید دارو ها رو از کجا میشناسی؟ اینها رو توی دانشگاه بهتون یاد میدن؟ گفتم نه بابا. ما ایرانی ها از همه چیز سر در میاریم. پرسید حالا مطمئنی با این خوب میشی؟ گفتم آره. خداحافظی کردم و اومدم هتل و حالا هم ایستگاه قطارم. یک ساعت دیگه پاریس رو به مقصد لیموژ ترک میکنم.
حالم هم بهتر شده. گلو دردم کمتر شده و فکر میکنم تا فردا دیگه کاملاً خوب بشم.
از فردا به مدت 3 روز توی شرکت جلسه داریم. بعد هم میرم بارسلون. یک هفته هم اونجا و بعد هم برمیگردم ایران خودمون.
حالا هم برم یک ناهار بزنم به شکم و یواش یواش برم سوار قطار بشم.
دوستان عزیز، جای همتون خالی.
بدرود.
نمیدونم حالا که این پست رو میخونین کی هست و من از کجا اینو آپ کردم. الان که دارم تایپ میکنم توی فرودگاه امام خمینی تهران نشستم و قصدم این بود که از همینجا آپ کنم که متاسفانه اینترنت اینجا مشکل داره و هرکاری میکنم نمیتونم وصل بشم. یادمه که دفعه قبل از همینجا آپ کرده بودم. بالاخره امروز هم با همه گرفتاری ها و شلوغی هاش تمام شد. دو هفته تمام بود که همه اش جلسه پشت جلسه و کار پشت کار و البته توی خونه هم دعوا پشت دعوا. امروز اتفاقات زیادی افتاد. هیچ کس هم به فکر من نبود که بابا این فرهاد بدبخت مسافره و به تنهایی نمیتونه این همه فشار رو تحمل کنه. اما باز هم ثابت شد که فرهاد تونست و تحمل کرد!
ایال به کمک برادرش جهیزیه اش رو به همراه قسمتی از اساسهای من بردند. فکر میکنم که ساعت حدود 5 اساسها رو برده بودند. رفتم خونه تا من هم چمدونم رو ببندم و آماده بشم برای رفتن به فرودگاه. دوست نداشتم از پرواز جا بمونم یا نگران دیر رسیدن باشم. ساعت 8 شب بود که در خونه رو باز کردم و وارد شدم. با دیدن صحنه خونه خالی از اساس توی دلم خالی شد. هرچند میدونستم که خونه خالیه اما نمیدونم چرا باز با دیدن این صحنه جا خوردم چند دقیقه ای هنگ بودم! با دور زدن توی اتاقها فهمیدم که با وجود اینکه بارها و بارها تاکید کرده بودم غیر از لوازم و جهیزیه خودت چیزی نبر، خیلی چیزها برده شده بود. من حتی تهدید هم کرده بودم ولی ظاهراً تهدیدهام دیگه کارساز نیست!
ولی عیبی نداره. ما هم خدای داریم. کاش بتونم طول این سفر فکر نکنم! اصلاً دیگه نمیخوام فکرم مشغول این مشکلات احمقانه ای که حل شدنی هم نیست باشه.
یاران یادایام، ایام به کامتون باشه.
التماس دعا.
امروز کمی خلوت تر بودم. جلسه ای در کار نبود و من هم بعد از مدتها رسیدم برم بانک و کمی از کارهای عقب افتاده رو انجام بدم و میزم رو مرتب کنم.
من اصولاً آدم منظمی نیستم. شرکت هم امروز کمی خلوت تره. یک سری مهمون داریم که نصف بچه ها برای استقبال و با اونها بودن پیچوندن! من هم اصلاً حوصله نداشتم و ترجیح دادم مثل بچه آدم بشینم سر جام.
مذاکرات با ایام کماکان ادامه داره. فعلاً قرار شد که خرج و مخارج نگهداری از گلپسر رو برای 3 ما محاسبه کنه تا نقداً پرداخت کنم. فکر میکنم حدود 500 تومانی بشه.
به قول ایال اگه میخوا تنها باشی و آزاد باشی باید هزینه اش رو هم پرداخت کنی. من هم قبول کردم.
پسرمه. البته امیدوارم از این پول حداقل 50 درصدش خرج گلپسر بشه!
ایال میگه که نمیخوام با مامانم زندگی کنم. میخوام برای خودم تنها باشم و مستقل. ازش پرسیدم چرا و اون هم گفت گلپسر مامانم رو اذیت میکنه و مامانم اعصاب نداره!!!!!!
شاخم در آمد. آخه تا حالا همیشه میگفت مامانم این یکی نوه رو خیلی دوست داره. جون مامانم در میره برای این یکی! خود مادربزرگ جان هم هر وقت زنگ میزنند یا صحبتی پیش میاد همچین گلپسر گلپسری میکنند که آدم فکر میکنه دیگه اینها عاشق و معشوقند!
مادر من از بچه داری خوشش نمیاد و رسماً هم میگه. اما اونهایی که میگن ما جونمون واسه گلپسره چرا؟؟
بگذریم. فقط اینروزها دارم یواش یواش واقعیتهای دیگه ای از زندگی رو میفهمم.
و اما اصل مطلب این بود که بگم به نظر من و خانواده پدری تنها زندگی کردن ایال خوب نیست. اصلاً وجه خوبی نداره. حالا بعد از طلاق مشکلی نیست. ولی الان اصلاً قشنگ نیست و حتی زشته!!
نمیدونم نظر شما چیه. اگه بدونم خوبه. شاید بهتر بتونم تصمیم بگیرم. فکر کنم هنوز هم کمی از مردانگیم مانده باشه تا نگزارم. البته اگه نباید!
پس لطفاً نظر بدین که چیکار کنم.
جمعه شب فرهاد به مدت دو هفته میره فرنگستان. فرانسه و اسپانیا. فرانسه کاری و اسپانیا غیر کاری! فکر کنم حق داشته باشم کمی هم برای خودم خرج کنم!!
البته کمی. پول لازم شدم دوباره!
یاران همراه، ایام به کامتون.
درود و دوصد بدرود
عجله دارم و سریع باید برم دنبال ادامه جلسات خسته کننده.
این روزها زندگی خیلی پیچیده شده. رفتار آدمها مشکوکه و پشت هر رفتاری فقط خدا میدونه که چه نقشه ای هست. دیگه نمیتونم مطمئن باشم که الان که ساعت 2 بعد از ظهر روزه یا شب!
ولی زندگی همچنان ادامه داره و فرهاد همچنان زنده است و نفسی میاد و نفسی میره. عمرمونه که به قول بعضی از دوستان داره تلف میشه!
ایال هر روز یک حرفی میزنه و من هم هر وقت عصبانی میشم میگم باشه تا خودم رو خلاص کنم اما بعدش میزنم زیر حرفم! اون هم میگه مرد نیستی. ما هم میگیم مرد نیستیم. شما هم بگین مرد نیستم. خوبیت نداره!!!
جهیزیه به حراج گذاشته شده و من هم استقبالی کردم که مپرس! بزار شر این چهارتا تیر و تخته کم بشه تا هی نکوبند تو سر آدم که اساسهامو میبرم اساسهامو میبرم!!!
خدا رو شکر 7 تا شتر جهازیه نبوده و اون موقع 3 میلیون بیشتر پول ندادند.
فعلاً قرار شده که چند مدتی یا چند ماهی یا حتی چند سالی جدا از هم زندگی کنیم. شاید اتفاقی بیافته! این پیشنهاد خیلی از مشاورها بود که تا حالا انجام نداده بودیم و به عنوان تیر آخر قرار شد تست بشه.
هر چند تیری در تاریکی بیش نیست!
مامان رو رازی کردم که اگه طلاق و طلاق کشی شد گلپسر رو بزرگ کنه! البته فقط از ساعت 4 که مهدکودک تعطیل میشه تا ساعت 8 شب که فرهاد میرسه پیش جیگر بابا!
ولی فعلاً تا زمانی که طلاقی در کار نیست مامان جانشان به اتفاق مامان جانشان (همون وار مینیستر خودمون) بچه را تربیت (هه هه) بنمایند. (خدا میدونه توی این چند وقت چی تحویل من بدهند!)
دوستان عزیز، یاران همراه، ننوشتن بخاطر مشغله زیاده!!! (ما میگیم مشغله است، شما هم بگین مشغله است، اونها هم میگن مشغله است، خوبیت نداره!!!!)
بدرود
راستش حال و حوصله نوشتن نداشتم. با خودم فکر میکردم که با نوشتن من دردی درمان نشده و نخواهد شد. جز اینکه خودم رو خالی میکردم. که خوب این خود خالی کردنها باعث شده که جمعی دوستانه بین من و بقیه همسایه ها بوجود بیاد. یکی از تهران و یکی از بوشهر. آن یکی شمالیه و آن یکی از اون لنگه دنیا. یکی هم از یزد کویری و دیگری از اصفهان. اون دوست مقیم اسپانیا و کانادا هم که جای خود. خوب این جو رو دوست دارم. از همه هم ممنونم و متشکر. انشالله که هیچ کدومتون به قول یکی از همین همسایه های عزیز به درد چه کنم چه کنم دچار نشین. قبلاً هم گفتم و باز هم میگم که دوستانی دارم بهتر از آب روان! و خدایی که در این نزدیکیست.... اما راستش اینروزها به قسمت دومش شک کردم!!!
بگذریم.
فرهاد با همه شما دوستان عزیز و همسایه های محترم رو راست بوده. یادش نمیاد که تاحالا دروغی بهتون گفته باشه. نه تنها توی این یاد ایام، بلکه توی مرحوم یادایام هم صداقت رو رکن اول قرار داده. هرچند بارها و بارها این صداقتش باعث شده که خیلی چیزها رو از دست بده. خیلی چیزها رو. فرهاد میتونست با یک دروغ کوچیک خیلی خیلی بیش از این دوست داشته باشه! خیلی بیش از این حال کنه توی زندگیش. اما از بس که ضربه خورده از این دودره بازی ها و دروغ گفتنها، متنفر شده از هرچی دروغه!
مهم نیست که تو رو بخاطر دروغ نگفتن از دست بدم، مهم اینه که تو بدونی فرهاد حاضر نیست تو رو به هر قیمتی بدست بیاره! فرهاد اگه مثل همه در دهنش را بسته بود الان به چه کنم چه کنم نیافتاده بود!
بگذریم. بهتره این قضیه بیشتر از این باز نشه.
و اما اوضاع و احوال زندگی. ملالی نیست جز درد بی درمون. دردی که ریشه دوونده توی روح فرهاد. درمونی هم نیست و باید سوخت و درد کشید و ساخت. همونطور که پیش بینی کرده بودم با تشریف فرمایی زندانبان (مدتها بود نگفته بودم) زندانی سلول انفرادی بر گشت سر پله قبل. کی این حبس ابد تموم میشه خدا میدونه!
دعوای اول دیشب سر سفره شام بود. و دعوای دوم هم با بیدار کردن زندانی از خواب برای ادامه دعوای اول! دعوای سوم هم امروز صبح تلفنی! حرف حسابش هم اینه که من تهران بمون نیستم و میخوام برم ور دل مامان جونم (همون وزیر جنگ خودمون) من هم که میگم من اصفهان بیا و زندگی کن نیستم! قاضی حق انتخاب محل زندان رو داده به من و من از زندان اصفهان خاطره خوبی ندارم و حتی به قیمت اعدام هم حاضر نیستم بیام اونجا!
ایشون هم زنگ زدند به چند تا سمساری تا بیان و لوازم خونه را بخرند (جهیزیه) سمسارها هم آمدند و قیمت پایین گذاشتند. ایشون هم ناراحت که چرا! آهرش هم قرار شد که زندانی کلیه جهیزیه زندانبان را بخره!
این هم بامبول جدید برای تلکه کردنه دیگه! بوی دو زار پول به مشام وزیر جنگ رسیده و طی جلسات مهمی که کل کابینه فتنه با هم گرفتند این نقشه را کشیدند که اینجوری پول بدست بیارند!
تقاضای زندانی برای گلپسر هم رد شد! مرده شور این مملکت با این قوانینش. تا پارسال حق نگداری از پسر بعد از دوسالگی با پدر بود اما قانون رو عوض کردند و تا 7 سالگی با مادره! خدا میدونه برای اون دیگه چقدر باید پرداخت!
حالا قراره امشب طی یک نشست دوستانه تصمیم بگیریم که چه میشه کرد! انشالله که نشست دوستانه برگزار بشه.
یاران همراه، دوستان عزیز و اونهایی که عمرشون را تلف کردند و ناراحتند از این تلفات، زندگی از نظر فرهاد همین حالاست. دقیقاً همین العان. همین لحظه ای که داری این مطلب رو میخونی. اگه داری حال میکنی و لذت میبری، پس عمرت رو تلف نکردی، ولی اگه ناراحتی و توی ناراحتی داری ادامه میدی و تلاشی هم نمیکنی برای بهبود، عمرت را تلف کردی.
سفسته و پیچوندن هم لازم نیست. توضیح دادن هم. دیگه اصلاً مهم نیست. مهم این بود که یکی توی گود بود و نمیدید که دور و برش چه خبره و هم بازیش داره چه میکنه. اما حالا یواش یواش داره چشمهاش باز میشه.
راستش فرهاد مخش را تعطیل نکرده. فرهاد با تعطیل کردن مخش به جایی نمیرسه. فرهاد باید دلش رو تعطیل کنه!!
اینطور نیست؟؟
بدرود
دلسوخته تر از همه سوخته گانم
از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه بازیگری، کهنه ی دنیا
عشق است قمار من و بازیگر آنم
با آن که همه باخته در وادی عشقم
بازنده ترین هست در این جمع نشانم
ای عشق، از تو زهر است به کامم
دل سوخت، تن سوخت، ماندن حرامم
عمریست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من زنده از این جرمم و تو ذبح مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
باید که ببازم، با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
من در به در عشقم و رسوای جهانم
چون سایه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حریف منو من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او رو سر جانم
داشتم یک سری از خاطراتم رو مرور میکردم.
اتفاقاتی که باعث شده بود از درون بلرزم!
به این نتیجه رسیدم که صداقت زیباست!
خیلی هم زیباست. حتی زیباتر از زیباترین منظره ها! یا زیباتر از زیباترین خاطرات! و حتی زیباتر از زیباترین احساسات!
خدایا، بهم بدی میکنی، قبول. اما بهم قدرت و شجاعت صداقت را بده.
با خودم صادقم و با دوستانم هم.
بدرود.
---------------------------------
پ ن : لازم نیست خیلی هم سعی کنی که صادق باشی. گردش ایام و روزگار همیشه حقیقت را برملا میکنه. اما بدا به حال اونهایی که صادق نبودند و رسوا میشن! حالا تصمیم با خودت.
هنوز حالم جا نیومده. هنوز خوب نشدم. هنوزم امیدی واهی دارم که شاید راهی باشه. آخه میگند در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت....
خیلی دلم میخواد که راهساز باشم!
از صبح تاحالا دارم سعی میکنم و با خودم کلنجار میرم که انگولک کردن دل پاره پاره را بزارم کنار و بزارم توی خاکستر خاموشش بمونه. اما چه کنم که با نسیمی خاکستر کنار میره و آتش دل زبانه میکشه.
این خلاءی که توی وجودم بوجود آمده بود، از لحاظ فیزیکی هم داره تحت تاثیرم میزاره.
از صبح تاحالا همش از ته دل آه میکشم.
ولی خوب چاره ای نیست.
زندگی همینه.
من میتونم، بقیه نمیتونند. بهتره از هر کسی به اندازه توانش توقع داشته باشم.
من راه را میسازم اما بعضی ها جیگر ندارند که وارد این راه خطرناک بشن!
حق دارن. این کوره راهی که ساختم درسته زیباست، اما خیلی خطرناکه!!! خیلی خیلی زیاد.
ولی خوب من اهل خطر و ریسک بودم و هستم. همیشه گفتم که چو به دریا زدی، بزن و با دریا باش!
چند روزی هست که همش این ترانه از عارف افتاده رو زبونم:
این منم اون ساده دل که به عشقت داده دل
آی
نگاه کن زیر پات زیر پات افتاده دل
آی
به دل آتیش نزن عشق تو امیدشه
غم
شده مهمون دل چه عزیزی پیش شه
ساده
دل ،ساده دل
ساده دل هرگز نمی گفت از شب و شب قصه ی بی خوا بی هاش
ساده
دل فهمیده بود تو عاشقی صادق نمی مونی باهاش (این قسمت ربطی به داستان فرهاد
نداره!)
ساده
دل
یک
شب عاشق تر شد و راهی می خونه شد
باده
خورد و گریه کرد عاقبت دیوونه شد
ساده
دل
پشت
خونت اومدش سر به دیوارا زدش
عاشق
عشق تو بود با همون خوب و بدش
این
منم اون ساده دل که به عشقت داده دل
آی
نگاه کن زیر پات زیر پات افتاده دل
ساده
دل
اون
یه رنگ نابلد خسته از دنیای بد
دل
به عشقت داد و رفت سر به کوه دره زد
این منم اون ساده دل که به عشقت داده دل
آی
نگاه کن زیر پات زیر پات افتاده دل
خدای من، چرا؟
ایال و گلپسر دارند بر میگردند. ساعت 7 میرسند تهران. دیشب با گلپسر حرف زدم و....
مرخصی روانی من هم تمام شد. از لحن حرف زدن دیشب ایال میشد شیپور مارش جنگ را شنید. میگه میاد تا اساسهاش را جمع کنه و برگرده بره اصفهان. اما تجربه نشون داده که همچین کاری نمیکنه! تجربه نشون داده که بعد از چند روز که از جداییش از وزیر جنگ بگذره، بیخیال میشه و چند وقتی حرف رفتن نمیزنه.
نمیدونم.
گیجم.
این سوییچ مخ انگار خراب شده!!! هرچی خاموشش میکنم باز هم مخه داره مثل مخ خر کار میکنه!
خرم دیگه.
شک نکن.
ولی......
چو به دریا زدی، بزن و با دریا باش!
اوس کریم، این روزگار نیست!
اینو از وبلاگ یکی از همسایه ها کش رفتم. اما بد رقم تو مخمه.....
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!
باز هم منو کشوندی به الکل!!
خیلی وقته که مست نکردم!
امشب مست میکنم
مسته مسته مست!!
اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن
تو قمار زندگانی همه جور بازی رو دیدن
اونا که تو خلوت شب شعرای حافظ رو خوندن
همه راه و رفتن اما بر سر دو راهی موندن
بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته
بهشون بیگید که قصه اش مثل شاهنومه درازه
کی بوده کجا رسیده چه جوری باید بسازه
حالا قصه هاشو مستها توی میخونه ها میگن
اما اون همیشه مست رو توی اونجا راه نمیدن
بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته
دیگه گیس کمند دلها گیسوهای رنگ برفش
دیگه میخونه جایی نیست که بیاد رو لب ها حرفش
بزارین همه بدونن که به دست غم اسیره
آخرش یه شب همینجا سر این کوچه می میره
بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته
من امشب سرخوش و دیوانه و مست و غزل خوانم
به جام می پناه آورده ام از غم گریزانم
گر از میخانه باز آیم مرا غم باز می جوید
روید ای دوستان من گوشه میخانه می مانم
جان ای دل
دیگه گیس کمند دلها گیسوهای رنگ برفش
دیگه میخونه جایی نیست که بیاد رو لب ها حرفش
بزارین همه بدونن که به دست غم اسیره
آخرش یه شب همینجا سر این کوچه می میره
بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته
داغونم و عصبانی.
ایندفعه نه تنها از دست بنده هات عصبانی ام، بلکه از دست خودت هم عصبی ام!
چرا اینقدر منو به بازی گرفتی؟ مگه من مسخره دست توام که همش داری برام بامبول جدید سرهم میکنی؟!
بابا دیگه جونم به لبم رسیده! مگه تو منو نیافریدی؟ د آخه تو که منو ساختی که منو باید بهتر از خودم بشناسی که! نگو این هم حکمتی بود که به خودت قسم حکمتی در کار نیست و فقط قسد بنده آزاری داری.
آره کفر میگم.
آره شاکی ام.
من نفهمم. نمیفهمم چرا بالا و پایین ام میکنی. نمیفهمم چرا اینقدر سرد و گرمم میکنی! بابا من ترکیدم. ترک خوردم. غلط کردم. گه خوردم. اصلاً تو بگو ببینم چه گناهی کردم که باید اینطور اذیت بشم؟!!!
دیگر چه خواهی؟
من که عمرم را به پایت ریختم زندگی ها را یه پایت ریختم
ای تو دیروز من و امروز من من که فردا را به پایت ریختم
دیگر چه خواهی دیگر چه خواهی
من که با خوب و بد تو ساختم آبرویم را به پایت ریختم
در سفر تا هفت شهر عشق تو من که مرزی تا جنون نشناختم
دیگر چه خواهی دیگر چه خواهی
من که همچون بت پرسدیدم تو را هر کجا رفتم فقط دیدم تو را
با تمام گریه ها از دست تو می شکستم بغض خندیدن تو را
پس چرا آزردن را دوست داری حسرت وغم خوردنم را دوست داری
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده سوختن ار عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو نا نگویی در وفا صادق نبوده
هرچه می سوزم تو می گویی کم است قصه ام ورد تمام عام است
هر چه را می خواستی از من به دست آوردهای
مرگ غرورم بس نبو که قصد جانم کرده ای
من که دنیا را به پایت ریختم زندگی ها را به پایت ریختم
دیگر چه خواهی دیگر چه خواهی
باز هم لطمه ای زدی به این روح پاره پاره. میدونم دردت چیه. میخوای من هم مثل همه باشم. چشم نداری ببینی یکی از بنده هات احمقه! نمیتونی ببینی یکی هنوز احساس داره!
باشه. بزن. محکمتر بزن. یعنی اینقدر بیکاری که گیر دادی به من بدبخت؟! بابا من بنده خودتم!!
نکنه نیستم؟!! یا نکنه تو نیستی؟! جدا نیستی؟!
داری بد میکنی. تو خدایی. از تو بدی دیدن خوب نیست.
فکر آبروی خودت باش.
فردا اونهایی که بخونند همه با هم بهم فوحش میدن. میگن کفر گفتی و داری میگی. اما مطمئنم به تو هم شک میکنند!
شک میکنند که تویی که خدایی چرا داری با فرهاد لج میکنی!
باشه. آخر هم سرنوشت منه فرهاد هم میشه مثل سرنوشت فرهاد کوه کن و خیلی از فرهاد های دیگه!!
لعنت به من که دل به تو بستم.
لعنت به من که فکر کردم هستی.
حالا دیگه مطمئنم نیستی.
به خودت که به همه میگم نیستی. مگه اینکه ثابت کنی هستی.
نیست. خدایی اون بالاها نیست. بدانید و آگاه باشید که قرنهاست همه مون با هم سرکاریم!
واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
بودن و نبودنی که کاش بیرزه
همتی کن پای این سقف شکسته
نگو این سقوط آخر راهتو بسه
کم نشو تو وحشت باغی که سوخته
سکه خنده تو کی به غم فروخته
نگو تقدیر تو صد تا گره داره
قحطی نور رو نذار پای ستاره
نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه
گریه کن برای عاشقانه دیدن
قد بکش شوق پریدن تو با من
واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
کاری کن نفس کشیدنت بیرزه
مرده بدم زنده شدم , گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهء سیر است مرا , جان دلیر است مرا
زهرهء شیر است مرا , زهرهء تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای , لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم , سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای , رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم , وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای , در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش , کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی , مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم , وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی , قبلهء این جمع شدی
جمع نیم , شمع نیم , دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری , پیش رو و راهبری
شیخ نیم , پیش نیم , امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری , من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش , بی پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو , راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم , سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم , ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی , سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من , پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم , وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم , دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر, لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم , شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو, از شکر بی حد تو
کمد او در بر من , با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم ,از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او, نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک , از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او, روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق , کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق , اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم , چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون , یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر, در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو, گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان , خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان , فرخ و فرخنده شدم
به کسی بر نخوره لطفاْ
این متن رو جایی خوندم و به خودم گرفتم.
دیدم که خطاب به منه!
تصمیم گرفتم بزارم برای هر کسی که احتیاج داره به اینکه.... اصلاْ خودتون بخونید!
"تهوع"
...
هی!!!تو...
استفراغت نگرفته؟...
از این همه عشق بی حد و حساب و بی سر و ته و مداومی که
نسبت به من داری؟..
یه چیزی می خوام بهت بگم ، مهمم نیست که بهت بر بخوره.
این که... دیگه به چشمم عاشق نیستی.....احمقی!
حماقته تو دنیای به این بزرگی...تو انقدر فکرت کوچیک باشه که
آویزون یه نفر بمونی..و تمام آدمها...تمام کائنات...ذره ذره خوشیها ...
ناخوشیها رو نبینی..یا بدتر ، ببینی و ندیده بگیری.فقط به خاطر
این که، یا صریح تر بگم ،به بهونه این که فکرت در گیر ( یه نفره).
.....
لطفاعاشقم نباش...اگه برات ممکنه.... (رفیقم) باش.
...
تو...
استفراغت نگرفته؟
...
گاهی لازمه خودت انگشت تو حلقت کنی و .. عق بزنی
یالاه! ... تردید نکن ..امتحان کن
...
حالت تهوع دارم
می رم دستشویی ...بالا بیارم.