چند روزی بود که آسمون کمی آروم بود. اما چند ساعتی هست که باز بادهایی میوزد و آسمان خونه ما ابری شده و احتمال بارش در شبانگاهان هست.
دلیل؟
چرا نمیبری گوشی موبایلت را درست کنی تا وقتی بچه باهاش بازی میکنه الکی شماره این و اون رو نگیره؟!
عزیز جان کسی نباید دست به گوشی موبایل من بزنه. نه بچه و نه مادر بچه.
حالا تو چرا نمیبری؟
وقت ندارم. نمیرسم.
گوشیت را بده ته من ببرم.
تو تا سر کوچه برای خرید شیر نمیری بعد میخوای با بچه بلند شی بری جمهوری گوشی منو درست کنی؟؟
تو نمیزاری من از خونه برم بیرون!!!
من نمیزارم؟ من که همیشه میگم بلند شو برو بیرون و این کار و بکن و اون کار رو بکن و ...
تو نمیخوای گوشیت درست شه.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بیخیال
این بگو مگو ادامه پیدا کرد تا تبدیل شد به باد. و بعد از چند تا اس ام اس تهدید آمیز تبدیل شد به طوفان. آن هم طوفان بار دار!!!!
فکر کنم خواب دیشبم داره تعبیر میشه!!! خدا بخیر کنه.
صبح با خواندن وبلاگ یکی از همسایه ها هنگ کردم. واقعاً بعضی از ما مردها شورش را در میاریم. از مرد بودن خودم شرم زده شدم. من با وجود اینهمه اذیت هنوز توانایی اینهمه قساوت قلبی را ندارم. یعنی من غیر عادی ام یا اونها؟
براش آرزوی موفقیت دارم. شما هم براش دعا کنید.
با خواندن یک پست دیگه از این همسایه، رفتم به چند سال پیش. اون موقعی که چند ماهی از عقدمون گذشته بود و من میدیدم این زندگی زندگی نمیشه و تصمیم طلاق داشتم.
یک هفته بود که با هم قهر بودیم. زنگ زد و گفتم ما به درد هم نمی خوریم. ما خیلی با هم فرق داریم و من نمیتونم اینطوری ادامه بدم.
گریه و زاری که نه ما وقت داریم و صبر کن و...
و من هم پا رو دلم گذاشتم تا دیگه برای کسی نسوزه و عزمم را جزم کردم تا کار را یکسره کنم. وزیر جنگ هم صحبت کرد و تحدید و آخر سر گفت خوب اگه اینطور فکر میکنی بهتره چون خرجت هم نسف میشه!!!
من هم قبول کردم. خودش پرید گوشی را از وزیر جنگ گرفت و گفت نه. تو کاری به حرفهای مامانم نداشته باش. ما میتونیم حلش کنیم.
چند روزی دوباره گذشت. آشتی نکردیم. یک روز ظهر من خانه بودم. آمده بودم ناهار بخورم برگردم سر کار. تلفن زنگ زد و مامانم گوشی را برداشت و گفت که تشریف بیارین. به من هم گفت بمون خونه. فامیلهای زنت دارن میان تا با هم حرف بزنیم. پرسید تصمیمت چیه و من هم گفتم طلاق! دو ساعت زیر گوشم خواند که از خر شیطون بیا پایین. من هم گفتم حالا ببینم اونها چی میگن.
تشریفشان را آوردند. وزیر جنگ به همراه سه دخترش. بزرگتره که قبلاً هم توی یادایام قدیم در موردش نوشتم شروع کرد. کوچیکه که چند پست قبل هم در مورد ازدواج و شوهرش نوشتم هم بود.
بزرگه با جبهه گیری شروع کرد و وزیر جنگ هم نشست و هیچ نمیگفت. خودش را پشت جبهه ای که بزرگه گرفته بود مخفی کرده بود و هر از گاهی یک نارنجک پرت میکرد اینطرف خاکریز و مجدداً مخفی میشد.
بزرگه خوب حرفهاش را زد و من هم کاملاً آروم گوش کردم و اهمییت نمیدادم که یعنی اصلاً تو کی هستی که داری زر زر میکنی!!!
یهو بلند شد وایستاد و داد زدن که من ال میکنم و بل میکنم و این خونه را رو سرت خراب میکنم و...
قاط زده بود و سیمهاش اتصالی کرده بود. خوب جیغهاش را زد و من هم از جام تکون نخوردم که یعنی تو اصلاً عددی نیستی.
مامانم بد جوری جا خورده بود. آخه ما از این رسمها نداریم توی فامیلمون. مامانم نشوندش و گفت عزیز جون آروم باش من از تو که تحصیلکرده هستی و لیسانس داری توقع همچین کاری ندارم! بشین بابا دو قدم فاصله بین ماست. چرا داد میزن؟!
حالا بنده خدا قسدش این بود که آبروریزی کنه و همسایه ها بفهمند که بیخبر از اینکه از این خونه ویلایی به این بزرگی صدا بیرون نمیره! (خونه قبلی بابام اینا خیلی بزرگ بود)
بعد از اینکه نشست سر جاش جواب همه زر زر هاش را دادم. کاملاً آروم و موادبانه و خطاب به مادرزن. همش هم میگفتم من اینهارو میگم تا تو بدونی مگرنه من کاری با اون ندارم و اصلاً دیگه باهاش حرف هم نمیزنم.
خلاصه که همه اشون را موادبانه نشوندم سر جاشون و گفتم که دخترتون ال کرده و بل کرده و اینجوری بوده نه اونجوری و...
آخر سر همه اشون معذرت خواهی کردند و رفتند. اینقدر شرمنده اشون کردم که بعد ده دقیقه که رفته بودند دوباره زنگ زدند و بزرگه دوباره معذرت خواهی کرد و گفت من نمیدونستم و بهم دروغ گفته بودند و...
البته ابن معذرت خواهی هم سیاسی بود و بعد ها این رفتارها تکرار شد.
نتیجه اون دعواها هم بخاطر پا فشاری مامان و بقیه آشتی بود.
بدرود.
بدبیسدب
صبح از خونه میزنی بیرون. با خودت حساب میکنی که بخاطر ماه رمضان نیم ساعت بیشتر تو ترافیک نیستی! میرسی به اتوبان و میبینی که ترافیکه!!! چرا؟! چون خیابان میرداماد ریزش کرده و خیابن را بسته اند و روی خیلی از خیابونها تاثیر گذاشته. اونجاست که عصبی و ناراحتی و رادیو هم میگه اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران!!!
این یعنی همینه که هست. حرص الکی هم نخور.

تو ترافیک قفل گیر کردی. پلیس هم خسته شده و وایستاده کنار و نظاره گر گره ماشینها! یک ماشین هم گیر کرده و دنده عقب میاد و میزنه در عقب ماشین را به اف عزما میده! داد میزنی بابا نیا عقب زدی!!! کمی میره جلو. پیاده میشی تا ببینی ماشینت چی شده. طرف پاشو میزاره رو گاز و الفرار!!! یه نگاه به پلیس میندازی، پلیسه هم صوت میزنه که ماشینه وایسه و ماشینه هم بی تفاوت میره! آخرش هم پلیسه میگه شمارش اینه و برو دنبالش! تو هم میزاری دنبالش و میگیریش و طرف هم میگه نفهمیدم و ال و بل.... اینجاست که دوباره یاد اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران می افتی!!
میری قبض موبایلت را میگیری. میبینی دوباره قبض قبلی که پرداخت شده را توی قبض جدید به عنوان بدهی پیشین زدند!!! باز هم یاد اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران می افتی!!!
میری بانک، یک ساعت الاف میشی تا چک رمز دار را نقد کنی. باجه دار میگه ایران چک نداریم و پول هم نداریم! میگی بابا من میخوام برم یک بانک دیگه بریزم به حساب یکی دیگه، میگه خوب بین بانکی بگیر. قبول میکنی و دوباره یک ساعت الافی تا بین بانکی صادر بشه و میری بانک دوم. بانک دوم هم اشتباه میکنه و آخرش بهت میگه آقا سیستم فراگیر قطع شده و پول 12 شب میره به حسابتون و فردا دوباره تشریق بیارین و برداشت کنین تا بریزین به یک حساب دیگه!!!!!!
اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران!!!
همینجوری یهو این اومد به زبونم. منم نوشتوندمش تا حالشو ببریم!
راستش نمیدونم چمه؟! اما پنچرم.
عاشقم من
عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از
دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای ماه آرزومندم
بر تو پا بندم
از تو وفا خواهم من ... زخدا خواهم
تا به رهت سازم::::::::جان
تا به تو پیوستم...از همه بگسستم
بر تو فدا ساختم ::::::: جانم
سلام به روی گل همه.
دیروز بعد از یکماه تاخیر پراید صفر کیلومتر دوگانه سوز را تحویل دادند. این نمایندگی دیگه از دست من کچل شد بسکه زنگ زدم و گیر دادم این ماشین ما چی شد؟! حقیقت پنجشنبه شمال بودیم که زنگ زدند و گفتند ماشینتون آماده است و تشریف بیارید ببریدش. دیروز صبح باتفاق پدر گرامی رفتیم دم نمایندگی تا ماشین را تحویل بگیرم و بدم بابا جان ببرند منزل تا بفروشیمش بره پی کارش. چند وقتی بود که بعضی از دوستان رفته بودند زیر جلدم که پراید صفر را نگه دار و سمند را بفروش. این سمند دیگه زیر دست تو جونش بالا اومده. ردش کن و با همین پراید برو و بیا که هم نوست و هم گارانتی داره و هم گازسوز و این حرفها. بعضی وقتها که با پراید یکی از دوستهام این طرف و اونطرف میرفتم حس میکردم که بد نیست این کار رو بکنم. ماشین بدی هم نیست. اما بعد از مسافرت شمال که جون پراید بالا میومد تصمیم را گرفتم که چرخ سمند را با دو تا پراید عوض نکنم!

خلاصه که رفتیم نمایندگی و من امضا کردم که تحویل گرفتم و ماشین را بدون اینکه حتی توش بشینم تحویل بابا جان دادم تا ببرن و توی پارکینگ خونه پارکش کنند. شب هم خسته بودم و خونه بابا نرفتم تا سری به ماشین صفر کیلومترم بزنم. (اولین باره که ماشین صفر میخرم!) امروز صبح هم فروخته شد و رفت پی کارش!
امروز صبح خبر دیگه ای هم بهم رسید که این بود: قراره برای شرکتهایی که نتونسته بودند مشکلات را حل کنند به صورت مستقیم کار کنی!
این یعنی رفع تعلیق. یعنی این وسط باید دم چند نفر را دید تا بتونی کار کنی و کار مردم را راه بندازی!
عجب مملکتی داریم خداییش!
برم بانک چند تا از اقساط عقب افتاده را بدم که اوضاع خیطه!
بدرود.
چهارشنبه شب تازوندیم به سمت شمال. جریان این بود که بعد از درست کردن چند دستگاهی که توی پست های قبل گفته بودم، اسم آق فرهاد کوه کن بد جوری مثل بمب صدا کرده! چند تا از شرکتهای کلفت رغیب دنبال این هستند که ببینند این کیه که اومده و داره کارهای عجیب و غریب میکنه!
چند دستگاه کرج، قزوین، رشت و کوچصفهان و چابکسر برام ردیف کردند که خوابیده. منم از خدا خواسته به پسر خاله و بابای گرامی فرمودیم که حاضر بشین که شمال را افتادیم! پسر خاله جان هم یک پراید 132 دوگانه سوز صفر داشتند که تصمیم بر آن شد که ببریمش تا هم تست فنی بشه و هم موتورش را آببندی کنم! (اینجانب تبحر بسیار دارم در امر خطیر ترکاندن موتور)
پراید جان را راندیم و کرج را اوکی کردیم و قزوین را بیخیال شدیم چون برق نداشتند و رشت را هم اوکی نمودیم و کوچصفهان را هم درست کردیم و الی آخر.
پنجشنبه عصر تنی با آب زدیم و شب هم خواب و صبح جمعه قایق سواری توی مرداب چمخاله و مجدداً شنا تو دریای زیبای خزر و برگشت از جاده چالوس.
منم گه جاده چالوس را مثل کف دستم حفظ شدم و حالشو میبرم، مخصوصاً بعد از ظهر جمعه که یکطرفه میشه!

بدبخت پراید جونش بالا آمد تا رسیدیم! فکر کن جاده یکطرفه چالوس را با آزرا و سانتافه و پرشیا و زانتیا کورس بزاری!
ولی حال داد. فکشون میومد پایین وقتی میدیدند اینجوری میرم و بعضی وقتها ازشون سبقت هم میگیرم!!
امروز صبح هم بهمون اطلاع دادند که چند وقتی باید بیخیال این کارهای جدید بشیم. ضاهراً شرکتهایی که نتونسته بودند این کارها را انجام بدهدند زهر خودشون را ریختند و باید صبر کرد!
دعا فراموش نشه!
شاد و پیروز.
ایام به کام.
از وقتی که فیش صفر را دادند دستم حسابی به تکاپو افتادم که این که این چه وضعشه؟ چرا درآمد من فقط باید از یک منبع باشه تا یا کوچکترین اتفاقی بخوام به مشکل بر بخورم؟
عزمم را جزم کردم برای یک در آمد دیگه. باز هم سری به توانایی های خودم زدم و نتیجه گرفتم. نتیجه این شد که در یک ماه گذشته مبلغی نزدیک به ده برابر حقوق ماهیانه معمول در آمد کارهای متفرقه من بوده.
چرا؟ چون کارهایی کردم که چندین تیم متخصص از عهده اش بر نیامده بودند.
دیشب تا ساعت 1 نیمه شب مشغول راه اندازی دستگاهی بودم که چند روز بود خوابیده بود و صدای خیلی ها در آمده بود!
و البته اشخاصی آمده بودند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند که نتوانسته بودند و اشخاصی هم با مبلغهای نجومی آمده بودند جلو که..... آن ها هم باهاشون موافقت نشده بود!
کاری بود که توی عمرم انجام نداده بودم! حدود ساعت 10 شب بود که دوستم (متخصصی که با دیدن عزمت کار همون اول هنگ کرده بود) گفت فلانی این کار نشدنیه! بیا بریم سر زندگیمون! اگه تو بتونی این کار را انجام بدی یعنی معجزه کردی!
هر از گاهی هم بابام زنگ میزد تا از کم و کیف کار مطلع بشه که به اونم میگفتم خیلی سخته و بعیده اما سعی میکنم راهش بندازم.
نزدیکهای دوازده شب بود که بقیه مهندسین کارفرما به تمسخر ما دو تا (من و رفیقم) را ول کردند و رفتند توی اتاق استراحت تا بخوابند!
جریان این رفیقم هم این بود که ایشون به من گفتند PLC بلدند و دوره دیده اند و ال میکنند و بل میکنند که با باز کردن در تابلو کنترل همونجا گفتند یا علییییییی! بابا این خیلی غوله! عمراً نشه اینو راه انداخت اون هم بدون نقشه و با چشم بسته!
خلاصه که نزدیکهای 12:30 بود که حاجیتون بالاخره شاخ غول را شکستند! رفیقم از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه! میگفت بابا تو دیگه خیلی پر رویی! دمت گرم!

ایشون همکار من هستند و شاگرد اول فوق لیسانس برق از شریف! همچین شریف شریف میکنند که آدم میگه بابا این دیگه خوده ادیسونه!
ولی دو سه تا چشمه از کارهای من دانشگاه آزادی در پیت را که دیده گیر داده ما باید با هم یک بیزنس مهندسی توپ راه بندازیم!
سرتون را درد نیارم. رفتیم سراغ کار فرما که بلندشین سیستم را استارت کنین! باورشون نمیشد! سیستم را استارت کردند و نیم ساعتی هم ما را نگه داشتند تا مطمئن شن که نمیترکه! (خطر انفجار بود. البته بگم که دستگاه مرتبط با گاز هست و انفجار مخزن دستگاه یعنی پودر شدن نه تنها ما و بقیه بلکه تا شعاع 5 کیلومتری خسارت جدی وارد میکنه و تا تهران هم صداش میاد (محل سیستم کرج بود)
خلاصه که دستگاه مثل ساعت داره کار میکنه.
هنوز هم نترکیده!
اونجا بود که مثل خیلی از وقتها که با انجام دادن کار های غیر ممکن اشک شوغ توی چشمام جمع میشه و از خودم خوشم میاد، اشک توی چشمام جمع شده بود!
خداییش دمم گرم!
بدرود.
فکر کنم توی این چند تا وبلاگ این چندمین پست باشه که عنوانش زهی خیال باطله!
چرا؟ ارض میکنم خدمتون.
دیروز عصر توی یک سمینار یک سخنرانی نیم ساعته داشتم که از فشار 20 دقیقه ای تمامش کردم! فشار چی؟ بماند!!
اما از شانس بد پایان سمینار انبوه سوالها بود که از طرف مهمونها به سمتم شلیک میشد و من هم به ناچار ایستادم و جواب دادم!
نزدیکهای ساعت 9 شب بود که رسیدم خونه. راستش دلم برای هم خوابی تنگ شده بود و احساس میکردم خیلی پرم! نیاز داشتم که خالی بشم و به همین دلیل تصمیم گرفتم قطعنامه پیشنهادی از طرف ایال را امضا کنم و آتش بس!
اما قافل از اینکه نیروهای مبارز کماکان حال و هوای جنگ داشتند و تنشهایی در خط سفر مرزی بین نیروها بوجود میومد! کم کم این تنشها تبدیل شد به درگیری و آتش جنگ دوباره روشن شد!
زن: یه موقع به فکر نباشی که تو خونه مرغ و گوشت نداریم.
مرد: من که تا بوق سگ بیرونم. مرغ آزاد هم که کیلویی 1000 تومان گرونتره. بازار روز مرغ و گوشت به نرخ مصوب پخش میکنه. یه سری بزن آنجا و بگیر.
زن: تاکسی تا آنجا نمیبره.
مرد: خوب پیاده برو. ده دقیقه بیشتر که تو راه نیستی!
زن: بچه را چیکار کنم؟
مرد: اگه نمیتونی ببریش بزارش خونه مامانم.
......
خلاصه کنم که درگیری دوباره پرید سر پله سابق و اینکه کور خوندی من برم سر کار و آره تو راست میگی من عرضه ندارم و خودت عرضه نداری و .... آخر سر هم عصبی شد و غاط زد و زد زیر سینی غذا و دیس غذا پرت شد توی سینه من!!!!
من هم پریدم بالا و برنجهایی که ریختخ بود روی تنم (لخت بودم) را تکاندم و گفتم کثافت سوختم!!! آمدم بزنم بترکونمش از شدت عصبانیت و سوزش که باز هم جلوی خودم را گرفتم و رفتم توی اتاق خواب و چراغ را خاموش کردم و خوابیدم!
همینطور که سعی میکردم بخوابم با خودم فکر میکردم که باز هم جای زن و مرد عوض شده! شنیده بودم مرد ها زنشون را میزنند یا ظرف غذا را پرت میکنند و... ولی نشنیده بودم زن ظرف غذا را پرت کنه سمت شوهرش!!!

خلاصه کنم که جنگ کماکان ادامه داره و وارد مبحثی جدید شده! درگیری های زمینی تبدیل شده به بمباران شهرها! آن هم از نوع هسته ای!!! البته واضح و مبرهن که انرژی هسته ای حق مسلم ماست، ولی فکر نکنم من هیچ وقت بتونم همچین کاری بکنم! چون مثل روز برام روشنه که اولین کنش هسته ای از طرف من مساویست با ارسال پرونده به شورای امنیت و ....
بدرود.
دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد .
نکنه منم همینطورم؟؟
کاش یکی بهم بگه من مثل کسانی که ازشون بد میگم هستم یا نه؟
من هم تند و وحشیانه غذا میخورم یا نه؟
میشه عیبهای منو بهم بگین؟!!!!
منتظرم
!...ارض میکردم خدمتون که گرگها حمله میکنند به لاشه بد بخت و تیکه پارش میکنند. هرکسی هم تیکه ای را بر میداره و میره گوشه ای تا بقیه ازش نگیرند.
حالا این بنده خدا هم بشقابش را پر میکنه و انبوهی از انواع غذا های موجود را میچپونه تو بشقاب و شروع میکنه به....
خدایا منو ببخش.
ادامه نمیدم. چون هم غیبته و هم خودم حالم بد میشه! ولی کاش یکی بهش بگه بی صدا و آروم غذا بخور! بابا کسی نمیاد ازت بگیره.
کسایی که این خوی را دارند توی زندگیشون هم همینطور عمل میکنند. کافیه یکی باهاشون در بیافته. همچین طرف را با سر و صدا و جیغ و داد و فریاد میترکونند و نفرین میکنند که طرف رسماً خلع سلاح میشه!
یاد دوران دعواهای وزیر جنگ با بقیه دامادهاش افتادم. تا حالا کسی نبوده که از الطاف ایشون بی نسیب مانده باشه!
بنده خدا دیگه عادت کرده که حتی وقتی هم دعوایی در کار نیست باز با شتاب و عجله کار هاش را انجام بده. یادم نمیره وقتی گل پسر غند عسل فقط 20 روزش بود کیسه پر از سیب را پرت کرد رو صندلی بچه که روی صندلی عقب بود. بچه بد بخت غش کرد! یا همین چند شب پیش، با هزار بد بختی خوابونده بودمش که آمد از توی بغل من بلندش کنه که آنچنان این بچه را سریع و بد بلند کرد که بچه از خواب پرید و وحشت کرد و آنچنان گریه ای کرد که من دلم بحالش سوخت!
اصلاً آرامش نداره و این عدم آرامش را تزریق میکنه به اعماق وجود کسانی که باهاشون ارتباط داره!
خدایا آرامش بهش بده!
کاری کن که منم این سیاهیی که توی دلم بوجود آورده را پاک کنم چون خودم دارم اذیت میشم!
و اما تولد. جشن تولد طبق برنامه ریزی پدر خانواده که اینجانب باشه چهر شنبه شب برگذار شد!
هورااااااا
بابا مردی گفتند زنی گفتند.
از این ماشین شارژی ها هست که بچه ها سوار میشن، یه دونه فولکس سبز خوشگل کنترل دارش را خریدم و یک کیک گنده (بزرگترین کیک قنادی بود) شکلاتی از قنادی بی بی یوسف آباد و تجهیزات کامل یک جشن شامل بادکنک و شمع و فشفشه و اسپری نخ!! (آن موقع ها ما از این جینگولک بازی ها نداشتیم که!) (سلیقه من و بهترین دوستم روی هم کلکسیونی میشه بسیار زیبا. جداً مدیونشم برای همه چیز)
بدون اینکه کسی بفهمه ماشین را از پارکینگ بردم و گذاشتم توی بالکن! مهمونها آمدند و جشن شروع شد.
کادو ها را باز کردم و آخر سر هم گفتم پس کادو باباش کو؟! همینطوری هم پسر خالم داشت فیلمبرداری میکرد. رفتم از اتاق بچه به بالکن و ماشین را آوردم پشت در! کنترلش را برداشتم و در را باز کردم و ماشین را راندم توی حال پیش بقیه مهمونها! جیغ همه در اومد. گلپسر هم پرید پشت ماشین و من هم میروندم!
فک ایال و وزیر جنگ آویزون شد!
آنچنان سورپرایز مشتی کردم که خودم حال کردم!
خیلی جاتون خالی بود. چهره ایال و مادرش دیدنی بود!
حال داد!

و اما نتیجه جنگ جهانی! این جنگ خیلی زود تمام شد! توپ من خیلی پر بود و با سیاستی خفن جلو رفتم. دارم یواش یواش جنگیدن را یاد میگیرم. اعلام آتش بس با اس ام اسی بود که چند ساعت پیش از ایال به دستم رسید.
منو ببخش عزیزم اگه بهت تهمت زدم. منو میبخشی؟
جوابی مبنی بر قبول آتش بس دریافت نکرده اما جوای من بعد از کمی شرط و شروط که هیچ وقت هم عمل نمیکنه، آری خواهد بود.
از صبح خیلی بی حوصله و کسلم. امروز هم توی یک سمینار سخنرانی دارم که اصلاً حسش نیست!
برام دعا کنید.
هیچ وقت به غذا خوردن آدمها دقت آنچنانی نمیکردم. اما کاملاً اتفاقی به غذا خوردن وزیر جنگ نکاهی انداختم و از درون لرزیدم! آهی کشیدم و با خودم فکر کردم که یعنی توی این چند سال به این قضیه دقت نکرده بودم؟ اگه این نوع غذا خوردن را قبل از ازدواج دیده بودم خودم را میکشتم و دخترش را نمیگرفتم.
میدونم نوشتن این پست حماقت تمامه. چون تجربه نشان داده که هیچ وقت هیچ وبلاگی تا ابد پنهان نمانده! و ایال با خواندن این پست سر به تنم باقی نمیزاره و اعلام حمله به کل سپاه آن هم با تمام قوا را میکنه، اما بد جوری این قضیه سر دلم مونده. راستش هر وقت اون صحنه جلوی چشمم میاد اشتهام کور میشه و حال خیلی بدی بهم دست میده!
تصور کن که یک زن نسبتاً مسن با سرعت و شتابی غذا می خوره که انگار همه عمرش هیچی نخورده! با سر و صدا و عجله و ترس از اینکه مبادا کسی لقمه را ازش بگیره!
خدایا منو ببخش اما نمیتونم اینجا دیگه جلوی خودم را بگیرم!
دیدی وقتی گله گرگها به لاشه حیوون زبان بسته حمله میکنند چه صحنه ای پیش میاد؟!
باید برم
بعداً ادامه میدم.
خیلی عجله دارم و باید برم.
همینقدر بگم که جنگ جهانی بعدی شروع شد و دقیقاْ پس از رفتن وزیر جنگ آتش سنگینی بین دو جناح بر قرار شده و از تلفات احتمالی آماری تا کنون منتشر نشده!!!!
جنگ جنگ تا پیروزی!
دعای شما بدرقه راه جنگجویان جبهه حق علیه باطله!

بدرود

امروز تولد گلپسر قند عسله. دوسالش شد پدر سوخته. ولی با آمدن وزیر جنگ و خط دهی های جدید و تیکه پرانی ها، اوضاع خونه به هم ریخت. چند روزی بود که جو آرومتر بود ولی دوباره...
ایال میگه چون هنوز مامانم کادوش را نخریده، جشن را فردا میگیریم. من میگم نه همین امشب. چون من قبلاً گفتم و همه در جریانند و فردا هم خواهرم نمیتونه باشه.
اون میگه خواهرت مهمتره یا کادو نداشتن مادر من؟
من میگم مگه چی میخواد بخره؟
اون میگه حوله حمام!
من میگم خوب اینکه کار سختی نیست. همین الان بره سر کوچه و بخره!
میگه خوب میخوام آش رشته درست کنم.
میگم خوب درست کن...
اون میگه و من میگم و ....
آخر سر هم میگه من فردا میگیرم. تو امشب برو خونه مامانت بگیر من هم نمیام!
من هم میگم باشه.
اون دوباره میگه یعنی اگه مامان بچه تو تولد نباشه مهم نیست؟!
دوباره اون بگو و من بگو!
تا سر حد انفجار عصبانیم کرد.
از صبح تا حالا هر جا سرک میکشم موج منفی میبینم! همه همسایه ها بسی پنچرند الی یکیشون که انشالله همیشه پر باد بمونه!
انشالله اونایی هم که پنچرند به آرامش برسند و بتونند خوب از پس این زندگی اوراغ بر بیان!
یعنی واقعاً این استرسی که بهمون وارد میشه سر هیچ و پوچ می ارزه؟؟!!
زندگی زیباست.
پر از قشنگی!
مثل امروز که با وجود همه نا ملایمتهاش، باز هم زیباست.
یاران همراه، دوستان یاد ایام، ایام به کامتون.
شاد و پیروز
بدرود.
حتماً شنیدین که میگن هرچی سنگه ماله پای لنگه! این جریان خواهر زن من هم شده دقیقاً همین سنگ و پای لنگ.
این بنده خدا متولد ساله شصت و چهاره. هنوز من و ایال ازدواج نکرده بودیم که ایشون من را به عنوان مشاور زندگیشون انتخاب کرده بودند و درد و دل میکردند و ...
اون موقع ها عاشق شده بود. هنوز 16 سالش بیش نبود که سفت عاشق یک پسری شده بود که به گفته خودش سالها بود به فکرش بود و بهش عشق میورزید! از من میپرسید که فلانی چه کنم و من هم جواب میدادم که باهاش میخوای بمونی بمون ولی فکر ازدواج و این حرفها نباش که این کیس نه مید تورو بگیره و نه به دردت میخوره. حواست باشه که بعدها حالت گرفته نشه.
یک آقا پسری هم خفن عاشق این خانم بود. آقا پسر متولد 61 و از دوستان برادر ایال! حالا چطور این شازده با برادر ایال که متولد 56 هستند، کاری نداریم! خودش میگه که من بخاطر اینکه به عشقم (خواهر زن) برسم با داداشش ریختم رو هم!!! ما هم میگیم اوکی!
این خواهر زن از من میپرسید که چه کنم؟ من هم میگفتم هیچ کدام از اینها به درد تو نمیخوره! بشین درست را بخون و بیخیال این دوتا شو.
اون هم حسابی گوش کرد! 18 سالش بود که با اولی به هم زده بود و دومی هم سر بازیش تمام شده بود و پاشنه در خونه را در آورده بود که یالله اینو بدین به من!
برادره که یه تریپ خفن حال پسره را گرفت و گفت اسم خواهر منو بیاری، نیوردی! (اونهایی که یاد ایام قدیم را میشناسند میتونند با خوندن پستهای کابوس با ایشون آشنا بشن)
اما سر انجام خانم خودشون وارد صحنه شدند و فرمودند که من میخوام و هیچ کس هم نمیتونه جلو را بگیره!
مشاور هم که کشک! تنها حامی ایشون ایال بنده بودند که هرچی من گفتم بابا نکن این کارو به گوشش نرفت و گفت این دو تا عاشق همند و خوشبخت میشن!!!! (می خواست تجربیات خودش را به اون یکی منتقل کنه!)
عقد کردند. و ده ماه بعد خواهر زن تحملش تمام شد و شروع کرد به تعریف کردن که همسر جان ال میکنه و بل میکنه. یک جلسه دعوتشون کردم خونه. با هر دو جدا گانه حرف زدم. دیدم که فایده ای نداره. آب پاکی را ریختم روی دست خواهر زن که جوونیت را خراب نکن که این وصلت جور نیست! راه نجاتت طلاقه!
نه تنها من بلکه کل خواهرها و مادر و برادر و پدر و همه و همه گفتند که طلاقت را بگیر را شر کار را بکن!
پاشنه کفشش را کشید و راهی دادگاه شد. از این دادگاه به اون دادگاه و این وکیل به اون یکی. ماشینی که مال پسر بود و به نام خودش بود (پراید) از زیر پای پسره کشید و فروخت! یک مقدار پولش را خرج غر و فر (دماغ و اینا) کرد یک مقدار هم به سفارش خواهر بزرگتر که عقل کل فامیل هم هستند و تنها لیسانسیه خانواده و اینا، در راه تجارت جهانی گلدکوئیست (باز هم حرفهای مشاور که بنده بودم کشک!) به باد دادند و فکر کنم یک میلیونی ماند.
بعد از یک سالی تلاش، خبر رسید که عروسی فلان روزه!! شاخی از همه در آمد که نپرس!
پدر خدا بیامرز (توی جریان طلاق پدرش هم فوت کرد) یک دانگ از خانه را به نام دختر آخری کرده بود که کمکی بهش شده باشه. خانه را فروختند و یک آپارتمان اطراف اصفهان خریدند و عروسی و بیکاری همسر و بچه!!!!
وقتی خبر حامله شدنش را شنیدم شاخم در آمد که این خانواده کلاً یک ت..... (سانسور)
سر جریانات کابوس بین من و کل فامیل اونطرفی در گیری هایی پیش آمده بود و من دیگه نه مشاور بودم و نه هیچ! تا اینکه یواش یواش همه شون به تکاپو افتاده بودند که آشتی کنند و وجدانشون درد آمده بود. یک روز بلن شد آمد تهران و گفت من متاسفم برای همه چیز و راستش خیلی وقتها حس میکنم تو بهترین دوست و مشاورم بودی و هیف که به حرفت گوش نمیکردم. من هم گفتم درسته که تو و اون خواهر بزرگه ازم معذرت خواهی کردین اما راستش من از همه تون متنفرم! شما نامردهایی هستین که دومی ندارین.
به حرفم خندید و گفت به مرور زمان یادتت میره.
منم گفتم شاید!
اون روز فهمیدم که زندگی بزرگش کرده! اون دیگه دختر بچه شر و شوری که همه کار میکرد و از هیچ کس ابایی نداشت و به حرف کسی هم گوش نمیکرد نبود. بزرگ شده بود! (البته اون موقع حامله هم بود)
دورادور از زندگیش خبرهایی میشنوم. خبر اینکه بیکاری شوهره و تنبلیش بد جوری تو تنگنا گذاشته بودتشون. خبر اینکه گفته بود دلش برای من تنگ شده!. خبر اینکه بچه بعد از به دنیا آمدنش مشکلی به مشکلاتش اضافه کرده. و اینکه شوهرش سر انجام بعد از چند سال بیکاری یک تاکسی اجاره کرده و روش کار میکنه.
دیشب هم یک خبر جدید شنیدم. آن هم اینکه تاکسی استیجاری نشت گاز داشته.شوهر تاکسی را میبره تعمیرگاه. تعمیرکار میگه که کپسول گاز باید خالی باشه. ماشین را میبره بیرون گاراژ و شیر گاز را باز میکنه تا کپسول خالی بشه. خودش هم میشینه روی صندلی راننده و در ماشین باز. باد میزنه و در صندوق عقب محکم بسته میشه و از جرغه آهن روی آهن ماشین میره رو هوا!

شانسش میگه که از ماشین پزت میشه بیرون و کپسول منفجر نمیشه و فقط ماشین آتیش میگیره! نصف ماشین میسوزه!
خودش هم تمام موهای سر و صورت و دست. شکستگی دست و حالا هم بیمارستانه!
تاکسی استیجاری و بدون بیمه بدنه!
زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیز آید و ....
دلم براش سوخت. ایال میگفت زنگ زده بود و زار زار گریه میکرد!
چند روز پیش یک ایمیل در مورد شترهایی که توی قفس و باغ وحش بودند خواندم. مطلب قدیمی بود ولی جالب. آخر داستان بچه شتر از مادرش میپرسید که ما چه غلطی توی این باغ وحش میکنیم؟! و نویسنده ادامه میداد که قابلیتهای ما مهم نیست، مهم اینه که ما با اون قابلیتها کجا هستیم. آیا همونجایی که باید باشیم هستیم؟!
امروز داشتم وبلاگ گردی میکردم! با مطلبی در وبلاگ یکی از همسایه ها بر خوردم که دیدم جای زن و مرد توی اون زندگی عوض شده بود!
خلاصه اش این بود که زن ناز میکشید و مرد ناز میکرد!
بعد هم سری به خودم و زندگیم زدم. دیدم که جای ما هم بعضی از وقتها عوض شده! از میپرسند که کجایی؟ چه میکنی؟ با کی بودی؟ چرا اینطور؟ چرا اونطور؟ و...
دیروز هم جلسه ای کاملاً رسمی بین من و ایال بود که ایشون مسرانه میخواستند که تکلیف این زندگی را روشن کنند!
البته صورتجلسه نوشته نشد و چیزی هم تسویب نشد جز اینکه اعتراف کردند که خواهرشون فرمودند که حق با منه، پس حق با منه، پس بهتره که فکری به حال منه بی نوا بشه و شاید بهتر میبود که همان پارسال جدا میشدیم و این حرفها...
اواخر جلسه فرمودند که بهتره که یک زن دیگه بگیرم تا قدر اولی را بدانم!!
شاخمان اصلاً هم در نیامد. چون میدونستیم که با وجود اینکه این حرف را از ته دلشون گفتند اما جواب مثبت بنده مساویست با جنگ جهانی بعدی. (تا حالا چند تا جنگ جهانی داشتیم؟! چون آمارش از دستم در رفته همان بعدی بهتره!)
جلسه تمام شد و چند دقیقه بعد با لحن تمسخر آمیز فرمودند: میدونم که از این خبرم خیلی خوشحال میشی! میدونی که تولد گلپسر قند عسل نزدیکه (6 شهریور) مامانم اینها دارن میان تهران برای تولد!!
مامانم اینا یعنی کیا؟!
مامان، خواهر کوچیکه، دختر خواهر کوچیکه، خواهر وسطی، دختر خواهر وسطی و شاید هم دو سه تا دیگه!!
آخه عزیزم (از اون عزیزم های موقع عصبانیت بود. قابل توجه بعضی ها!!!) شما میدونید که این ماه حقوق بنده صفر تومان بیش نبود!! چرا دعوت کردین؟
انداخت روی شوخی و گفت: ما نون میخوایم و گوشت، پول نداری (دیشدیمدیلیم) ت را بفروش!!!
.....
سر مبارکتون را درد نیارم. لشکر دشمن در
(داشتم این مطلب را تایپ میکردم که مدیریت محترم عامل تشریف آوردند توی اتاق بنده حقیر، قدم رنجه فرمودند و قدوم مبارکشون را روی تخم چشم بنده گذاشتند و امر فرمودند که روز سه شنبه برم دفترشون برای حقوق صفر تومان صحبتی بکنیم! ولش کن. بریم سر مطلب خودمون)
لشکر در چند روز آینده حرکتی میکند به سمت منزلگاه کمی تا قسمتی نیمه آرام تا آرامش باقیمانده را هم به اف(F) عزما بدهد!
ما هم بریم دنبال فروش دیشدیم دیلیم و فکر پول باشیم که به بهترین نحو ممکن پذیرایی کنیم که اگه مرغ سفره خروس باشد خبر گزاریهای بین المللی اعلام خواهند کرد که گرسنگان آفریقا برن پیش دختر ما لنگ بیاندازند که دختر ما یک دهم آنها هم غذا گیرش نمیاد که هیچ برق خونه همسایه بغلی دختر عموی مربی مهدکودک دختر صاحب خونه اشون هم میره!! اون هم روزی دو ساعت!! کی میخواد جواب این همه ظلم به دختر من را بده؟!
ایال امر فرمودند که از وبلاگ قبلی تمام اهانتها به مادرشون را پاک کنم. (بعضی جاها گفتم وزیر جنگ) من هم این دستور را گذاشتم تحت بررسی! گفتم که در صورتی که ایندفعه تیکه نیاندازند پاک میکنم!
حالا به نظر شما ایشون میتونند جلوی زبون از تیغ تیزترشون را بگیرند؟! یحتمل نمیتونند و اهانتها باقی خواهد ماند! (وزیر جنگ خیلی اهانته بزرگیه نه؟ خوب منم عقده ای شدم و میخوام تلافی نفرینها را در بیارم دیگه!)
دوستان همراه، عزیزان من!، ایام به کامتون باد!
بدرود.
به نام خدا با سلام و احترام
ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری ، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند.
ماهی گیران هر چه مسافت طولانی تری را طی میکردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید .
اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.
برای حل این مسئله ، شرکتهای ماهی گیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.
آنها ماهی ها را میگرفتند آنها را روی در یا منجمد میکردند.
فریزرها این امکان را برای قایقها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابر این شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی را در قایقها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری میکردند.
ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند.
زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.
باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. پس شرکتهای ماهیگیری بگونه ای باید این مسئله را حل میکردند.
آنها چطور می توانستند ماهی تازه بکیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید ، چه پیشنهادی می دادید؟
پول زیاد
به محض اینکه شما به اهدافتان می رسید مثلا (( یافتن یک همراه فوق العاده خوب ، تاسیس یک شرکت موفق ، پرداخت بدهی هایتان یا هر چیز دیگر ))
ممکن است شور و احساساتتان را از دست بدهید و دیگر به سخت کار کردن تمایل نداشته باشید ، لذا سست می شوید.
شما همین موضوع را در مورد برندگان بخت آزمائی که پولشان را به راحتی از دست می دهند، کسانی که ثروت زیادی برایشان به ارث می رسد و هرگز موفق نمی شوند وملاکین و اجاره داران خسته ای که تسلیم مواد مخدر شده اند، شنیده و تجربه کرده اید.
این مسئله را رون هوبارد در اوایل سالهای ۱۹۵۰دریافت:
" بشر تنها در مواجهه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می کند "
منافع و مزیتهای رقابت
شما هر چه با هوش تر ، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می برید .
اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالشها پیروز شوید ، خوشبخت و خوشحال خواهید بود.
چطور ژاپنی ها ماهیها را تازه نگه میدارند؟
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکتهای ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایقها استفاده می کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.

کوسه جندتائی ماهی میخورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد میرسند. زیرا ماهیها تلاش کردند.
توصیه :
به جای دوری جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید .
از بازی لذت ببرید.
اگر مشکلات و تلاشهایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید .
عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید .
" اگر به اهدافتان دست یافتید ، اهداف بزرگتری را برای خود تعیین کنید "
زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را برطرف کردید برای حل اهداف گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنید .
پس از کسب موفقیت آرام نگیرید ، شما مهارتهایی را دارید که می توانید با آن تغییرات و تفاوتهایی را در دنیا ایجاد کنید .
" در مخزن زندگیتان کوسه ای بیندازید و ببینید که واقعاْ چقدر می توانید دورتر بروید "
رسماً از صبح تا حالا کار نکردم!
مدتها بود که ایمیلهام را مرتب چک نمیکردم. امروز شاید نزدیک به 100 تا ایمیل چک کردم و نزدیک 50 تا هم فوروارد کردم. بعد از قضیه فیش حقوقی اصلاً دست و دلم به کار نمیره! نه تنها من کار نکردم بلکه نصف بیشتر همکارا هم کار نمیکردند! اینو از رفتارشون میشد فهمید. آخه مدتهاست که بهشون قول افزایش حقوق دادن و هیچ خبری نشده! با دیدن فیشهای حقوقشان آنها هم پنچر شدند!

واقعاً ما کارمندهای بد بخت هم بازیچه ای هستیم تو دست مدیران بی رحم. چند تا از همکارا که میگفتند بابا تو عجب صبوری! خوب خودت را کنترل میکنی. خوش بحال زنت که همچین شوهر خونسردی داره! ما اگه جای تو بودیم الان شرکت رو سرشون خراب میکردیم!
با خودم فکر میکردم که واقعاً من خیلی وقتها خوب خودم را کنترل میکنم، پس چرا بعضی وقتها تو مسایل خونوادگی از کوره در میرم و اونقدر عصبانی میشم که تمام استخانهای مچ دستم از ضربه دیوار درد میگیره؟!!
یا بعضی وقتها پوست پیشونیم سرخ میشه از ضربه های کف دستم! من که اینقدر صبورانه با مشکلات کنار میام پس چرا بعضی وقتها اینقدر وحشیانه به جون خودم و اعصاب داغونم می افتم؟!
دیدم که این مشکلات برام خیلی وحشتناکتر از بی پولی و گشنه گی کشیدن و بدهکاری و مورد استثمار قرار گرفتنه!
معمولاً توی کارم تحمل میکنم و یک دفعه میزنم به سیم آخر و استعفا و خداحافظ! (توی دو سال گذشته دو بار این اتفاق افتاد!)
راستش امسال توی اولین جلسه سال که همه اهدافشون را میگفتند من گفتم که خیلی از این شرکت به اون شرکت جابجا شدم و تصمیم دارم اینجا حالا حالاها بمونم! اما فکر کنم تاریخ مصرف اینجا هم رو به اتمامه!
وقتی میفهمی که شرکت مادر به دفتر نمایندگی داره ماهیانه 1500 یورو بابته حقوق تو پرداخت میکنه و اونها فقط ماهی 600 تومان بهت میدن آن هم بدون اضافه کاری و حق ماموریت! خوب معلومه که تنفر توی دلت ریشه میدوونه و یواش یواش شرکت از دلت میره بیرون!
کی میدونه، شاید هم من توقعم زیاده و اعتماد به نفسم زیادتر از خودم! شاید حقم همینه. اما مطمئنم حقم این نیست که فیش حقوقی 0 تومانی بزارند جلوم.
بگذریم. سرت را با این مشکلات درد نیارم.
اینها را گفتم تا فقط احساس امروزم را گفته باشم. حقیقت اینه که بوهایی به مشامم میرسه. هنوز نمیدونم بوی چیه. اما شاید بوی رفتن باشه!
کاش لاقل این ایال مربوطه بیخیال کلاس زبان فشرده میشد! نمیدونم چی شده که توی این بی پولی گیر داده که میخوام برم کلاس زبان فشرده! هرچی میگم بابا چند ماهی صبر کن و بزار من خودم باهات کار کنم، گوشش خریدار نیست و جفت پای مبارک را در یک لنگه کفش فرو نموده اند که یالا پول بده!
باز هم بگذریم!
همیشه به این اعتقاد داشتم که کسی را نمیشناسم که از گرسنه گی مرده باشه! پس صفای همه گرسنه ها، ایام به کام همه تون.
درود و دوصد بدرود
به امید دیدار.
نمیدونم تا حالا فیش حقوقی صفر تومان دیدین یا نه؟!
درست دیدین. صفر! با دیدن فیش حقوقی صفر تومان آن هم شب نیمه شعبان نمیدونین چه حالی بهم دست داد!
این هم از عیدی به مناسبت تولد امام زمان!
دوست ندارم دری وری بگم و شکایت کنم از زمین و زمان، اما واقعاً بی انصافیه.
1200 یورویی که توی سفر فرنگستان به باد رفته بود، میخواهند ازم پس بگیرند آن هم به صورت یکجا!
یهنی تا چند ماه بنده باید باد هوا میل بفرماییم و خانواده هم. و البته صاحبخانه! و البته بانک! و البته خیلی های دیگه!
مهم نیست.
این نیز بگذرد.
اما فهمیدم که توی این مملکت هرچی بیشترملاحظه کنی و صدات در نیاد بیشتر بهت اجحاف میکنند و ظلم میبینی!
همه برنامه هام بهم ریخت.
همه همه.
حالا دیگه واقعاً میتونم بگم ماییم و سمرقند و یکی...

توی این دو روز تعطیلی بوف کور را دوباره خوندم. با خواند آن فهمیدم که از من سیاه بخت تر هم هست. البته توی قصه ها! بعضی جاهای داستان از لحن هدایت نسبت به شخصیتهای داستانش خنده ام میگرفت.
لکاته که هر شب با یکی میخوابید و شخصیت اصلی هنوز عاشقش بود! از ابهامی که همسشه توی ذهنش بوده و نمیدونسته عموش واقعاً عموش بوده یا پدرش! از خدایی که ساخته فرمانروایان بوده و وجودش شک داره! از دوستانی که برای درد و دل بهتر از خدا بودند چون خدا خیلی سرتر از اونه! از مزه لبهای لکاته که تلخه و که شبیه ته خیار میمونه و اون این مزه را بدون اینکه هیچ وقت اون لبهارا بوسیده باشه فهمیده! از همسری (همون لکاته) که هیچ وقت با اون نخوابیده! از جای دندونهای زرد و کرموی پیرمرد خنزر پنزر فروش روی لپهای لکاته! از دختری که توی اتاقش هم جسم و هم روحش را نثار اون کرد و آخرش هم بدست اون سلاخی شد و با چمدان بردش وسط بیابون و دفنش کرد!
بعضی وقتها آه کشیدم و بعضی وقتها خندیدم! گاهاً میخکوبم میکرد!
و از همه مهمتر آغاز که چنین است :
درزندگی زخمهایی وجود دارد که هم چون خوره روح را می تراشد و...
اگه دوست داشتین کتاب را دانلود کنین اینجا کلیک کنید.
روز روزگار خوش است و همه چیز رو براه و بر وفق مراد!
میلاد مهدی موعود مبارک.
خوش باشین و شاداب.
ایام به کام!
بدرود.
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!
من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد.....!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
روحش شاد
این متن را چند دقیقه پیش خواندم. دقیقاً چند دقیقه قبل از شروع به خواندن متن، گپی با معدود همکاران سرکار آمده داشتم مبنی بر کمبود برق!
من گفتم که حالا که ما اینهمه کمبود برق داریم و سهمیه بندی کردیم و جدول خاموشی و این حرفها، به نظر شما امام زمان از اینکه ما همه شهر ها را چراغونی کردیم و اینهمه برق مصرف میکنیم راضیه؟! یا بهتر بگم اگه نمیکردیم ناراحت میشدند؟
یکی دیگه از همکارها میگفت 10000 مگاوات از برق کشور گم شده! خاتمی 40000 تا تحویل داده و حالا فقط 30000 تاش هست!
اون یکی میگفت که تلفات برق داریم!
(قابل توجه کلیه این همکارهای عزیز مهندس برق هستند و شغلشون کاملاً مرتبط با برق و نیروگاه و اداره برق و این حرفهاست)
البته از داستان ادیسون درسهای دیگه ای میشه گرفت و ربطی به گپ ما نداشت. تنها ارتباط این موضوع مهمترین اختراع ادیسون و دعاهایی که اینروزها به روحش میشه و...
امروز باز هم مینویسم!
بدرود.
بعضی وقتها با خودم خیلی حال میکنم.
آنقدر که دلم میخواد بزنم پشت کمر خودم و با صدای بلند به خودم بگم ایول بابا تو دیگه کی هستی!
نمیدونم تا حالا برای تو هم همچین لحظه ها پیش اومده؟
کارهایی که هیچ کس نتونسته انجام بده و تو انجام دادی! کمر غولهایی را شکوندی که اطرافیانت برات دست زدند و گفتند: ایول ایول. داش مجید رو ایول.
چه حالی میده. نه؟
جریان از چه قراره؟ عرض میکنم.
پنجشنبه پسر خاله جان را منزل مامان اینا دیدم. تعریف میکرد که یک مشکلی برای یک دستگاه خیلی حساس و مهم پیش آمده که الان ده روزه یکی از مهم های مملکت خوابیده. (شرمنده که سانسور میکنم و واضح نمیگم. نمیشه گفت) روزی چقدر داره ضرر میخوره به دولت و چقدر از مردم ناراضی از اونجا میرن! دستگاه آلمانیه و شرکت سازنده با وجود اینکه قرارداد داره با ایران تحریم را بهونه کرده و نمیاد مشکل را برطرف کنه! دو تا تیم متخصص در این مورد هم روی دستگاه تا این لحظه کار کردند و نتیجه ای هم نگرفتند.
من هم مثل همیشه گفتم: آقا حله! کی بریم درستش کنیم؟
آخه حاجی تو که اصلاً نمیدونی این دستگاه چی هست. تا حالا اصلاً همچین دستگاهی دیدی؟ خطرناکه. میدونی حتی خطر انفجار داره؟ میدونی اگه منفجر بشه تو که هیچی ازت نمیمونه هیچ تا شعاع چندین متری هم همه چیز به اف عزما میره؟
بچه سعی نکن منو بترسونی! فقط بگو کی بریم!
آخه عزیز من ماها دوره دیده این دستگاهها هستیم و نتونستیم...
اااااه. بسه دیگه. حرف مفت نزن. فقط بگو کی؟
باشه. الان یک تیم از اصفهان مشغولند. البته مطمئنم که راه به جایی نمیبرند. تا شنبه وقت دارند. بعد هماهنگ میکنم بریم و مشغول شیم.
دیروز هماهنگی ها را انجام داد و به اتفاق پدر گرامی رفتیم به محل. عجب قولی بود!
....
ساعت یک نیمه شب دیشب، وقتی دیگه پسر خاله و بابا حسابی غر غر میکردند که بسه بیا بریم خونه و بزار بقیه اش را برای فردا، صدای غرش موتور به هوا بلند شد! پسر خاله و بابا هنگ کردند و گفتند اییییییول.

خیلی حال کردم. دیگه خودمم داشتم نا امید میشدم. اما همش به این فکر میکردم که از مادر زاییده نشده کسی که بتونه جلوی من مقاومت کنه! (بابا یکی بیاد منو جمع کنه!)
بدرود.
پست قبلی را با شعری تحریف شده از شهریار قنبری شروع کردم. البته اینجا اعلام میکنم که غرض، مرض بود!
به قول دوست جدیدی، خوب مردم را سر کار میزارم!
اصل شعر میگه :
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصله گی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی
ولی شنبه من شنبه ای که بود که خوب آغاز شد و خوب ادامه پیدا کرد و مثل خیلی از روزهای دیگه، بد تمام شد!
با اجازه از روزش چیز زیادی نگم. روزی گرم مثل خیلی از روزهای تابستان. صبح نمایشگاه و بعد از ظهر متفاوت با خیلی از بعد از ظهر های دیگه! بعد از ظهری که از روزمرگی خبری نبود. و شارژ و سرحال و پر انرژی تاختم به سمت منزلگاه.
با ورود به منزل و بعد از چند جمله هر چه شادابی در من بود به اف عزما رفت! آنچنان ضد حالی خردم که مپرس!

دعوا شروع شد و اینچنین ادامه پیدا کرد:
فردا حق نداری ماشین را ببری. من ماشین را لازم دارم! میخوام برم خرید.
مگه چی میخوای بخری؟
میخوام برم گوشت و مرغ بخرم.
از کجا؟
یک چهار راه پایینتر.
خوب مگه نمیشه با تاکسی رفت؟
ایندفعه پسرا را میدم بغلت تا باهاش بری اون کله تهرون تا بفهمی با بچه خرید رفتن یعنی چی.
بابا تو که میگی یک چهار راه آنطرفتر! اصلاً نمیخوام بری خرید. من خودم خرید میکنم و میام. مثل همیشه.
بعد نیای بگی من هیچ کاری نمیکنماااا. خودت نخواستی.
من کی گفتم تو کاری نمیکنی؟ من گفتم شما که از صبح تا شب منزل تشریف دارین، بی انصافیه که من بد بخت از صبح تا بوق سگ جون بکنم، بعد هم شما تماس بگیرید که این و این و این و اون را بخر و بیار! در صورتی که توی کوچه 3 تا سوپر مارکت هست! شما هم بهتون بر خورد و فرمودید که بیا خونه ماشین را بده من خودم میرم خرید. دو روز رفتید و امروز هم که برای سومین بار میخواهید تشریفتون را ببرید دارین این بامبولا رو سر هم میکنین که دیره و نمیرم!
حالا که این طور شد من دیگه توی این خونه کار نمیکنم!
کار؟؟!! میشه بفرمایین کدوم کار؟
من دیگه غذا نمیپزم!
آهان منظور همون املته دیگه؟
برو گمشو کثافت. کور خوندی اگه من برم سر کار (با جیغ بنفش خوانده شود لطفاً)
کار؟! من کی گفتم برو سر کار؟ چرا بحث را عوض میکنی؟!
آن موقعی که من میرفتم سر کار و جون میکندم و جناب عالی برای دوست دخترتون اپی لیدی میفرستادین، گذشت. کور خوندی اگه من برم سر و کار و تو از این ....بازی ها در بیاری (باز هم با جیخ. البته با عرض معذرت سانسور هم شده)
اولاً من بدهکار بودم و بدهیم را دادم. دوماً ایشون اون موقع دوست دختر بنده نبودند و از بس شما همسر خوبی بودید بعد از چند سال دوست بنده شدند. سوماً از اون اتفاق سالهاست که میگذره. و از همه مهمتر اینکه بنده حقیر در همان ماه، یک خط موبایل، یک گوشی آخرین مدل و یک دستگاه اپی لیدی جدیدتر برای شما خریدم! نخریدم؟
................................. (کل جمله غیر قابل پخش و سانسور شد)
دیگه جوابی ندادم و دیدم که این بحث تکراری راهی به جایی نخواهد برد.
بعد از چند دقیقه با زمزمه های ااا چرا اینجوری شد و این حرفها، فهمیدم که باز هم گند زده شده توی شام!
چند دقیقه بعد هم مثل همیشه فرضیات بنده به اثبات رسید!
اون غذایی که فرموده بودید همین بود؟!! میشه من خواهش کنم که شما غذاهایی که بلد نیستید را درست نکنید؟! ما به همون املت رضایت میدیم. املت درست بهتر از این کوکوی سیبزمینی وارفته است!
همینه که هست! از فردا همین هم نیست!
ممنونم از الطاف شما! از بیرون غذا بگیرم بهتر از اینه که هم غر بشنوم و هم اینو بخورم.
بعد از چند لغمه ای کوکوی وا رفته رفتم پشت کامپیوتر.
تا صدای غیژ و قوژ مودم بلند شد انگار موهاشو آتیش زدند! پرید پشت کامپیوتر که ببینه چیکار میکنم!
من هم چون کار خواصی نمیکردم، مخالفتی نکردم. ایستادند و نظاره کردند و رفتند. چند دقیقه ای گذشته بود از اتصال به شبکه جهانی بی هیاء که دوست چینی آن شد.
چند دقیقه ای در مورد افتتاحیه المپیک و تاریخ ایران و چین گپی زدیم که دوباره صدای تایپ کردن جلب توجه کرد و زندانبان ضاهر شد.
پدرسگ مگه من بهت نگفتم که چت نکن!
دیگه آمپر چسبوندم و جوابش را دادم. پدر سگ خودتی احمق. برو گمشو از اتاق بیرون ن ن ن ن!
به من میگی پدر سگ؟!!! به ارواح بابام ازت نمیگذرم. و گریه
خودم ناراحت شدم که بهش گفته بودم پدرسگ. آخه دو سالی میشه که باباش فوت کرده. اما آن هم حق نداشت به من بگه پدر سگ.
عزمم را جزم کردم و گفتم گمشو برو بیرون از اتاق و آبغوره هم نگیر.
اون هم جواب و من هم جواب.
جنگ بالا گرفت و کامپیوتر را ریست کرد و رفت تو اتاق با صدای بلند جیغ کشیدن و گریه!
منم روی کامپیوتر پسورد گذاشتم و رفتم توی اتاق خواب. پسر کوچولو هم ترسیده بود. هرچند عادت کرده به این وضعیت. اما هنوزم میترسه.

بغلش کردم و با خودم بردم توی اتاق و سعی کردم آرومش کنم.
گناه داره به خدا. اون بد بخت چرا باید اذیت بشه؟ کمی باهاش حرف زدم و اون هم با نگاهش و با اشاره و اشکهای توی چشمهاش اعتراض خودش به این وضع را اعلام کرد....
چند دقیقه بعد گریه تمام شد و من هم خوابیدم.
صبح هم بیدار و یکشنبه را آغاز کردم....
ظهر یکشنبه ی من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
این جغد شوم سالهاست که اینجا نشسته و خیال پریدن هم نداره!
بدرود.