یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

استراحت!

خستگی توی تنم مانده.

چند هفته ای هست که استراحت نکردم. از صبح تا شب کار و آخر هفته ها هم مسافرتهای کاری به گوشه کنار های کشور. از شمال به غرب و از غرب به شرق. فردا هم که کرمان! ایندفعه مسیر خیلی طولانی بود. 1000 کیلومتر فاصله تا تهران. به قول بابا پیر آدم در میاد تو این مسیر!!

ساعت نزدیکهای 11 شب بود که از کرمان بهم زنگ زدند برای هماهنگی. تصمیم ایندفعه این شسده بود که به بچه ام (ماشین جونم) استراحت بدیم و با هواپیما بریم. من هم با هزار تا پارتی بازی بلیط جور کرده بودم. بنده خدا که از کرمان تماس گرفته بود گفت که فقط یک سیستم خرابه!! شاخم در آمد. قبلاً به من گفته بودند دو دستگاه! من هم از خدا خواسته همین را بهانه کردم برای نرفتن. زنگ زدم به اینور و اونور که من برای یک دستگاه نمیتونم این همه راه بکوبم برم کرمان. بزارین برای یک موقع دیگه. هروقت یکی دیگه هم خراب شد اون موقع میرم!

اونها هم قبول کردند.

خداییش هم باید به من هم حق بدهند! بابا من هم آدمم. اول بابا شاکی شد که بابا جان یک دستگاه هم یک دستگاه! هزینه رفت و آمد را هم که میگیری. بلیط هم که گرفتی. بزار بریم.

من هم گفتم بابا جان شما خودتون کل هفته را استراحت میکنی و برای آخر هفته میای میریم اینور و اونور. ولی من کل هفته دارم کار میکنم. آخر هفته را هم که باید استراحت کنم دو برابر کار میکنم!!

خسته گی توی بدنم مونده.

بزار برای یک موقع دیگه.

اونم قبول کرد.


خسته گی روحی اگه همراه با خسته گی جسمی بشه نتیجه ای نداره جز از پا انداختن آدم.

تازه بابا جان و بقیه از خسته گی روحی هیچی نمیدونند!


ساعت 12 شب بلند شدم رفتم فرودگاه برای کنسل کردن بلیطها. حالا هم آمدم خانه و گفتم قبل از خواب یک آپ دیگه بکنم.


کاش فقط ایال این چند روز را هم استراحت کنه!!!

شاید من هم بتونم یک استراحتی به روح و جسم بدم.


ایام به کام

بدرود.

می دونی؟

می دونی ؟

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

می دونی ؟

می خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و

نمی بینی که دستم می سوزه

من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد

می دونی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی .....

تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده

محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گریه نکن

من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نازکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره

من مردم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟

"دوستت دارم"

عید شما مبارک!

خوب ماه رمضون هم رفت.

روزها به سرعت باد دارند میان و میرن. تنها قبار پیریه که روی تک تک سلولهای روح من میشینه و بهم گوش زد میکنه که داری پیر میشی و پیمانه ات لحظه به لحظه پرتر.


از امروز رازیم. واقعاْ روز خوبی بود. هر چند امروز هم مثل هر روز بدون اتفاق بد نبود، اما روزی بود که خوب شروع شد و بعد از اون غروب خاکستری که توام با دلتنگی همیشگی بود، شبی زیبا داشت.

شبی همراه با یادایام!

بعد از سالها با دوستم رفتم بوفه گردباد!

یادش بخیر.

آخرین بار هیچی نتونستم بخورم! اما امشب مثل خر خوردم!

این دوست من هم که هیکلی! البته دیگه این هم داره پیر میشه. یادمه دبیرستانی که بودیم یکجا 8 تا ساندویچ را میخورد! اما به نظرم امشب اون هم کم کار شده بود!


بعد هم رفتم این آبنمای پارک ملت را با هم دیدیم. چند ماهی هست که میخوام برم اونجا و ببینم چه خبره که همه میگن قشنگه قشنگه، که وقت نمیشد!

اما امشب از آخرین شب مجردی استفاده کردم و رفتیم و دیدیم.

خیلی قشنگ بود. واقعاً آدم را به وجد میاره.

پیشنهاد میکنم که اگه ندیدین حتماً برین و سری به اونجا بزنین.

ارزشش را داره.

برین اگه دوست نداشتین بیایین و تف بندازین توی این پست!!!!

شوخی کردم.


یادمه که پارسال مخ را تعطیل کرده بودم.

دقیقاً پارسال تابستون بود.

و توی یادایام قدیم به سوییچ آف معروف شده بود.

فرهاد مخش داغ کرده.

با اجازه بزرگترها برای مدتی دوباره سوییچ آف میکنم.

بزار کمی آمپرش بیاد پایین بعد ببینیم چه خاکی میشه به سرمون بمالیم!


دوستان عزیزم، از همراهیتون ممنونم و بخاطر کامنتهای زیبا و پر انرژی که گاهاً همراه با نصیحتهای سازنده ای هست، متشکرم.

انشالله جبران کنم.


عیدتون رو هم دوباره تبریک میگم.

شاد و پیروز.

ایام به کام.

بدرود.


سه شنبه!!

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن                                     

به خودم هی زدم از این جا برو

اما موش خورده شناسنامه ی من

 

صبح سه شنبه صبح خوبی بود. صبحی که با طراوت شروع شد. صبحب با خبرها و اتفاقات خوب. من سه شنبه به دنیا ‌آمدم! همیشه هم قرارهای مهم زندگیم را سه شنبه ها میگذاشتم! اما مدتها بود که همه روزها برام یکرنگ شده بودند با این تفاوت که از جمعه ها متنفر بودم!

امروز دقت کردم که سه شنبه است. از صبح که از خانه زدم بیرون تصمیم گرفتم سه شنبه روز خوبی برام باشه!

روز خوبی هم بود! یعنی شروع خوبی داشت. بوهای خوبی هم به مشامم میرسید.

بوی خوش آشنایی!!

اما غروبی خاکستری در انتظارمه!!!

امروز خیلی فکر کردم.

خیلی از خاطراتم را مرور کردم.

از دوران خیلی خیلی قبل تا همیچن چند سال گذشته و حتی همین چند روز گذشته!

دیدم که خیلی جاها اشتباه رفتم. و خیلی جاها چاره ای جز اشتباه نداشتم!! و خیلی جاها هم درست رفته بودم.

مروری بر زندگی بچه ها طلاق و بچه هایی که توی جو متشنج خانوادگی بزرگ شدند!! هر دو بده. اما بین بد و بدتر باید انتخاب کرد.

3 بر 1 بچه های طلاق عقب هستند!!!!

اما 5 بر هیچ طرفین جدا شده از هم جلو هستند!!

 

مروری داشتم بر روابطم با دوستانم. با لجبازی هایی که با خودم کردم! به افکاری که داشتم و الان ندارم! به افکار و عقایدی که نداشتم و الان دارم!!

پیر شدم.

فشار زندگی داره کمرم را تا میکنه. اونی هم که اون بالا نشسته هی داره فشار را بیشتر میکنه! اما کور خونده. فرهاد بیدی نیست که با این بادها بلرزه! فرهاد یاد گرفته. فرهاد بزرگ شده!

به این فکر میکردم که بعضی از آرزوهام خیلی خوب و قشنگ بودند. هنوز هم هستند. اما یک آدم بزرگ برای رسیدن به هر آرزویی هر کاری نمیکنه!!!!

لذت کنار معشوق بودن خیلی زیاده. اما به چه قیمتی؟ به قیمت قتل!!!! قتل روح یک بچه بی گناه که در قبالش مسئولی؟

ولی خدا جون، یادته که خیلی سال پیشها گفته بودم داره کمرم میشکنه! مگه من چند سالمه؟!!! فشار را کمش کن؟؟؟ یادته؟ کمش کرده؟ فکر نکنم. من پوست کلفت شدم.

بارلاها! خداوند متعال، نوکرتم، چاکرتم، تو رو به خودت قسم، این انصافه؟؟!!!

 

چرا من همیشه باید دیر برسم؟؟؟!!!!!

 

ندا آمد که شکایت بس است!

 

فردا میرم کرمان. مسافرتی کاری پیرو همون جریانات قبلی!

 

یاران یاد ایام، ایام به کامتون باشه.

بدرود.

شب نوشته های من

ساعت از 11 شب گذشته.

من تک تنها توی خونه نشستم و دارم با تنهاییم حال میکنم!!!

چیه؟ خیلی تابلو بود که دروغ میگم؟

آره دروغ میگم مثل سگ!!!!!

راستی مگه سگ دروغ میگه که میگن مثل سگ؟؟؟



بگذریم.

تک و تنها. خونه بابام یک کوچه آنطرفتره. اما به دروغ گفتم با دوستم هستم تا بیام و تنها باشم.

به یاد روزهای تنهاییه گذشته. روزهایی که تنها بودم و فکر میکردم و رویاپردازی!!!

اما حالا دیگه حوصله رویاپردازی هم ندارم.


تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن

تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته

با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطرهای بارون
صدای پاتوشنیدم
شب بخیر
خوابهای خوب ببینی
سینما اسکوپ
رنگی
س .....ی
اصلاً خواب خودم را ببینی


چشمام همش به صفحه است!!!!

 

از صبح خیلی کلافه ام. کلاً چند روزه که کلافه ام. حس خوبی ندارم. یه چیزی بین عصبانیت و ناراحتی. یا یه چیزی شبیه شکست. شاید هم خیانت. اصلاً نمیدونم چه مرگمه. یا بهتر بگم میدونم اما نمی خوام باور کنم! تصمیم گرفته بودم که نرم فرانسه. آخ یادم رفت بگم. یک سفر فرانسه پیش رو دارم. اما اصلاً دلم نمیخواست برم. نه بخاطر اینکه فرانسه بده و بد میگذره. به خاطر اینکه خاطراتی برام زنده میشه که باعث سرافکندگیم میشه. یادم میاد که چه حماقتی کردم! اما آخرش امروز دل لامصب مجبورم کرد برم و فرم تهیه بلیط را پر کنم. نمیدونم چرا یهو دلم پر زد. البته از دیشب هوایی شده بود. اخبار داشت مسابقات دوچرخه سواری توربوفرانس رو نشون میداد. از خیابونهای پاریس میگذشتند. دلم خواست!! امروز هم کار خودش را کرد و منو کشوند به اونورها. شاید کارهای نیمه تمامی که توی ایران داشتم هیچ وقت به ثمر نرسه! و شاید ایندفعه دیگه بمونم. ولی نه. نمیمونم. من بخاطر بچه ام از همه چیز گذشتم. پس بخاطر اون هم بر میگردم. اما چه حیف......!


از صبح تا حالا 100 دفعه این وبلاگهای همسایه ها را و وبلاگ خودم و حتی صفحه ایمیلم را چک کردم تا شاید خبری بشه. روزها خیلی بد میگذرند. هر ثانیه که میخواد بره جلو جونم را بالا میاره. همش دلم میخواد که از این وضع در بیام.

بابا یکی بیاد به منه الاغ بگه برای کی مینویسی؟؟؟؟؟؟!!!!

نه! اصلاً من برای چی مینویسم؟؟؟ اینها به درد کی میخوره؟

نمیدونم.

شاید عادت کردم که بنویسم. شاید باید بنویسم! شاید .......

اه

حالم به هم خورد از این شاید باید شاید باید.

مرده شور این زندگیه گند احمقانه شاید بایدی که هرجاش را نگاه میکنی اقت میگیره.

 

لعنت به من

لعنت به من که با این دل صاب مرده بازی میکنم و انگولکش میکنم!

 

لعنت!

آنقدر از دست خودم عصبانیم که دلم میخواد آنچنان کتی به خودم بزنم که خون بالا بیارم.

من تو ترکم.

دارم ترک میکنم.

فرهاد داره ترک میکنه

اینها هم از درد بی دردیه!

عجب دردیه این درد بی دردی که درمون هم نداره!

 

 

بدرود

مواظب باشید!

جهار شنبه داشتم میرفتم سمت شمال. از عصر که دوستم جریان ممنوع الخروج شدنش از تهران را برام تعریف کرده بود خیلی تو فکر بودم.  خیلی هم نگران. نگران اینکه کجا زندگی میکنیم و چی داره سرمون میاد.

این دوستم چند روزی هست که آمده تهران زندگی میکنه. هنوز یک خونه به درد بخور براش پیدا نشده. با ایال من هم که تریپ جنگ و دعوا. پس تصمیم گرفت چند روزی خانه عموش باشه تا یک خونه خوب پیدا بشه. این خونه عموش توی شمال شهر و عمو جان این خونه را گذاشتند برای هیات!! (خیلی هم شمال نیست. اما به خاطر اینکه دوستم گفته نباید به کسی گفت محله را نمیگم) هر وقت دوستان هیاتی میخواند جلسه بگیرند میریزن اونجا و معمولاً خونه خالیه. عمو جان هم لطف کردند و گفتند اینجا ساکن باش تا یک خونه بگیری. جریانی که دوستم تعریف میکرد از زبان خودش:

 

چند روز بود یک پراید جلوی در خونه عمو پارک بود. و کسی هم سراغش نمیومد. بوی گندی هم از ماشین میومد. یکی از همسایه ها آمد و میپرسه که ماشین مال شماست؟ منم گفتم نه! ماشینم کجا بوده؟ من خط 11 میرم اینور اونور.

همسایه گفت پس مال کیه؟ منم گفتم نمیدونم. شاید دزدی باشه! زنگ بزن 110 بیان و چک کنند.

همسایه زنگ زد 110 و یک ماشین گشت آمد و استعلام کردند و دیدند دزدی نیست و رفتند!

چند روزی دوباره گذشت. شب بود. برگشتم خونه دیدم 3 تا ماشین گشت ریختن دم خونه!! افتادند به جون قفل ماشین تا بازش کنند! من هم رفتم بالا و از بالا داشتم نگاه میکردم ببینم چیکار میکنند. نیم ساعتی به قفل ور رفتند و باز شد. (یادش بخیر. یبار در یک پراید قفل شد و حاجیت کمتر از 5 دقیقه درش را باز کرد!!!) مامورها توی ماشین را گشتند. در صندوق عقب را باز کردند. همینطور پشت بیسیم داشتند به مرکز گزارش میدادند. مامور پشت بیسیم میگفت یک کیسه زباله عقب ماشینه. واسه همین بو گرفته!! از اونطرف میگفتند در کیسه را باز کنید.

اینها میترسیدند. میگفتند شاید توش بمب باشه!!!

اونطرف بیسیم داد میزد که احمقها بمب کجا بوده؟ بمب که بو نمیده! اگه بمب بود تا حالا ترکیده بود!! میگم همین الان در کیسه را باز کن ن ن ن  ن!!!!!

در کیسه را باز کردند. یهو همشون پریدن عقب. یکیشون داد زد. گفت جنازه است!!! خونیه!!! پشت بیسم گفتند دیگه دست نزنید تا از آگاهی بیاند.

نیم ساعت بعد از کارآگاه ویژه قتل از آگاهی آمد. با دکترهای پزشکی قانونی. مشغول بررسی کردند. جنازه مال یک دختر بود. پر خون. دست و پاش را شکسته بودند و به بدنش بسته بودند تا توی کیسه جا بشه! پاها را هم مچ بریده بودند. خیلی فجیع بود. خیلی. بعد هم معلوم شد ماشین مال خود دختر فلکزده بوده!!!!

 

این دوست من سربازیش را توی یک کلانتری بوده. قبلاً هم قتل و جنازه و این حرفها دیده بوده. اما این صحنه آنقدر ناراحتش کرده بوده که همینطور به قاتل فوحش میداد و میگفت ببین چه مملکتی داریم!!

بعد هم کارآکاه اومده و چند تا سوال کرده و گفته فعلاً از تهران خارج نشو!!!

این جریان خیلی نگرانم کرد. کی میدونه واقعاً چه اتفاقی افتاده؟ کی میدونه قاتل کی بوده؟ شاید دوستش بوده! شاید هم بد بخت دختره گفت بزار یک خیری به یکی بکنم و من که دارم با ماشین خالی میرم سمت خونه یکی دیگه را هم برسونم!

از اون روز میخواستم این مطلب را بنویسم. اما یا نمیشد یا نبودم یا فراموشی و شاید هم نمیخواستم نگرانیم را منتقل کنم.

 

مواظب خودت باش.

خیلی، خیلی، خیلی زیاد.

دستم بگرفت و دستش بگیرم!


دیروز نزدیکهای شرکت بودم که یک بنده خدایی زنگ زد روی موبایلم که مهندس دستم به دامنت، سیستم خوابیده! مردم اینجا معطلند. ناراضیند و دارند سر و صدا میکنند. امروز صبح تابلو برق اصلی دستگاه ازش دود بلند شده و اپراتورها هم ترسیدند و خاموش کردند. تو را به خدا بیا و یک کاریش بکن!

گفتم شماره من رو از کجا آوردین؟

گفت از آقای فلانی. (این آقای فلانی همون بنده خداییست که کارهای جدید را بهم میده و آواره این شهر و اون شهرمون کرده! خدا خیرش بده J ) آقای فلانی گفته فقط شمایید که میتونید سریع بیاید و سیستم را راه بندازید!

گفتم آقای فلانی نگفتند که من اردبیل بودم و همین الان رسیدم!؟؟!!؟!؟

گفت چرا ولی دستم به دامنت!!

خلاصه که بهش گفتم برو از همون کرج یک برقکار پیدا کن و کن تلفنی راهنماییش میکنم که چیکار کنه.

برقکار را پیدا کرد و تلفنی راهنمایی و سیستم راه افتاد.

گفتم عصر میام تا اصولی درستش کنم. گفت باشه.

یک ساعت بعد دوباره زنگ زد که یک حرفه ای آوردم و سیستم کاملاً درست شد. ممنون از راهنماییتون و لزومی نیست شما زحمت بکشید.

من هم با توجه به اینکه کمی پول از دست دادم بابت راهنمایی تلفنی اما خوشحال بودم. چون آنقدر خسته بودم که ترجیه میدادم سریع برم خونه و بخوابم.

ساعت 3 بود که دوباره زنگ زد و گفت مهندس دوباره دود از تابلو بلند شده!!

قرار شد برم و راهش بندازم. خورد و خسته رفتم سمت کرج. بابام هم پایه و گفت میام. هرچند دلم میخواست تنها باشم اما گفتم بزار اون هم باشه شاید کمکی از دستش بربیاد. رفتیم و کارمون را انجام دادیم و داشتیم بر میگشتیم سمت تهران.

نمیدونم چی شد که سر از مهرشهر در آوردم! یهو بابام گفت مگه نمیخوای بری خونه؟ گفتم چرا! گفت خوب رد کردی خروجی اتوبان را که! حواست کجاست؟ از روی پل مهر شهر دنده عقب رفتم و برگشتم توی اتوبان.

اون موقع بود که فهمیدم اصلاً تمرکز ندارم و گیج میزنم. انداختم توی اتوبان و از خروجی فاز 4 به بعد همش لایی بازی! بنده خدا بابام هم چند جایی صداش در آمد که بابا جان من قلبم ضعیفه و پلیس هم اگه بگیرتت با این خلافی سنگینی که ماشین تو داره (400 تومان ناقابل) حتماً ماشینت را می خوابونه ها!!

کو گوش شنوا!!!

فقط لایی بازی بود که میتونست حالم را جا بیاره!! باز هم دم ماشین بیچاره گرم.

شب با یکی از دوستهام رفتیم خونه. خونه خالی و ساکت. دوست داشتم برم نت و سری به همسایه ها بزنم و چتی هم بکنم. اما آنقدر ترکیده بودم که بعد از خوردن املت پسرپز افتادم. مثل خرس خوابیدم!

خواب یکی از دوستهام را دیدم. خواب شیرینی بود. خواب شیرین برای فرهاد همیشه شیرینه!! دوستم به مشکل بر خورده بود. شاکی بود که تو همیشه به دادم میرسیدی چرا اینقدر بی معرفت شدی؟؟

میدونستی که لنگم چرا تنهام گذاشتی؟

تو خواب هم پا روی دلم گذاشتم و گفتم خودت خواستی!

اما حالا تو بیداری دارم میبینم که از فرهاد این نامردی ها بر نمیاد. هر جور شده باید کمکش کنم. هیچ وقت یادم نمیره که چقدر کمکم میکرد.

 

یاران یادایام، ایام به کامتون باشه و هیچ وقت خوبی دوستهاتون را فراموش نکنید.

بدرود.

 

و اما فرهاد.....

 

فرهاد گردنش درد میکنه و تمام بدنش خورد و داغونه. فرهاد استراحت لازم داره و آرامش. فرهاد موقتاً مجرده و زندانبان رفته مرخصی! پارسال هم موقعی رفته بود مرخصی که....

فرهاد تنهاست و کسی نیست.

 

امروز صبح ساعت 7 بود که رسیدم تهران. سفر پر ماجرا به شمال و اردبیل تمام شد. دیشب ساعت 1 نیمه شب بود که کار تمام شد و دمش گرم بابا یک کله تا تهران آمد تا ما به کارمون برسیم! ساعت 1.5 بود که از اردبیل راه افتاد و ساعت 7 بود که توی اتوبان کرج جلوی خروجی فاز 4 مهر شهر نگه داشت تا بقیه راه را که توی ترافیک بود من بشینم پشت ماشین!

دمش گرم. خداییش من که پسر اونم فکر نمیکنم بتونم یک پشت و بدون وقفه اون هم توی مه و بارندگی اینهمه برونم!

 

حالا هم خسته و داغون نشسته ام پشت میزم و دارم این جفنگیات را مینویسم. مدیر جدید هم از راه رسیده. صبح تشریفشان را آوردند و از فردا بجای یک رییس زبون نفهم دو تا رییس زبون نفهم دارم!!!

 

اینروزها بکوب چسبیدم به کار و پول در آوردن. فقط خدا میدونه تا کی بتونم اینطوری ادامه بدم و نترکم!!!

 

دلتنگم.

بدرود.

خسرو و شیرین و فرهاد!

از صبح تا حالا کلافه ام. نمیدونم چیکار کنم. حوصله ام هم سر رفته. کمی تمرین زبان و باز هم بیحوصلگی. این دو تا همکار فضول من هم که همیشه مایه دغ من بودند و حتی نمیتونستم با تلفن راحت حرف بزنم، نیستند. بقیه همکارها هم جمیعاً پیچیدن به این ور و اون ور. بخشی که بی رییس بشه و بی صاحب بهتر از این نمیشه! معاون رییس سابق هم که نقش رییس موقت را ایفا میکنه عرضه جمع کردن این بچه ها را نداره. آخه یک دختر که آره و اینها که نمیتونه جلوی اینهمه گرگ بایسته که! میتونه؟ نه که نمیتونه!

خلاصه که بخش شده همش بکش بکش. این وسط فقط من بدبختم که سرم بیکلاه مونده!

راستش من هم پایه ندارم. اگه داشتم موقعیت خوبی بود برای پیچش!!!!

بابا چرا از ایرانی بازی فقط دردسرهاش به ما برسه؟! بزار ما هم کمی ایرانی بازی در بیاریم دیگه!

چه فایده. پایه ای نیست.

چقدر فرهاد داره جای خالی یک پایه را با تمام وجودش حس میکنه!

 

راستی کسی میدونه جریان شیرین و فرهاد و جریان خسرو و شیرین چه ربطی به هم دارند؟!!

جریان اونها هم مثلث بوده؟ یعنی یک شیرین و دو عاشق! فرهاد و خسرو!

 

چقدر اینروزها فرهاد دلش شیرین میخواد!!!!!!

 

شیرینها، مواظب فرهادهاتون باشین. فرهادها شماها هم قدر شیرین هاتون را بدونین.

 

بدرود.

شمالی در پیش!

تعطیلی وسط هفته بود که به خیلی ها خوش گذشت و به من نه! هنوز نتونستم از این حالت معلقی که دارم در بیام. هنوز نتونستم با شرایط جدید کنار بیام. هنوز نتونستم فرهادی باشم که شیرینی نداره و بجاش گلپسر قند عسل داره. هر وقت هم که فیوز میپرونم و دوباره فیلم یاد هندستون میکنه دوباره این گلپسره که لوندی میکنه و باعث میشه که خورد بشم!

کاش وقتی بزرگ شد بفهمه که باباش بخاطر اون از چی گذشت.

حالم هیچ خوب نیست و تمرکز درست و حسابی ندارم.

فردا قرار بود برم یزد. اما حس کردم به دریا بیشتر از کویر احتیاج دارم. جای برنامه هفته دیگه و این هفته را عوض کردم. میرم شمال و اردبیل. اولین باره که به قسمت ترکنشین کشور میرم. همیشه فکر میکردم اون کسی که منو میبره به این ناحیه تا ببینم، خودم نیستم! اما اینبار هم خودمم که دارم تجربه جدیدی کسب میکنم.

دیروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب شد که شارسال نصیحت دوستم را گوش کردم و ماشین را یک تعمیر اساسی کردم. بد بخت این روزها شده تنها همدم و همراه من. مثل دیوونه ها باهاش حرف میزنم و ازش کار میکشم. توی این مسافرتهای ایرانگردی هم که شده رفیق شفیق!

همه رفتند و این ماشین با معرفت با وجود بعضی از بی معرفتیهاش ماند!

 

یاران همراه یادایام، ایام به کامتون باشه و بیشتر از همیشه شاد باشین و روبراه. توی شبهای قدر هم منو فراموش نکنید.

التماس دعا.

ادامه تغییرات

خوب پیرو تغییرات دیروز تا حالا، همین الان ریس قبلی هم خداحافظی کرد و رفت!

رییسی که منو آورده بود اینجا با کوله باری از وعده و عید، بدون عمل به هیچ کدومشون.

حالا من ماندم و تغییرات و رییسی که هیچ قولی به من نداده!!!


فردا هم که تعطیله و من هم اصلاً حال و هوای خوبی ندارم.

امروز صبح هم با دعوا بدرقه شدم. حوصله خونه را هم ندارم.


خدا بهم رحم کنه.


بدرود.

بی تو من تنهاترینم!

گفته بودم که انگار یک چیزیم کمه.

نمیدونم چی اما گمشده ای دارم.

صبح رفته بودم قیطریه. توی مسیر تاکسی وارد مدرس شد و بعد هم صدر و بعد هم شریعتی!

مثل اینکه قسمت بزرگی از خاطرات ذخیره شده توی ذهنم مال این گوشه شهر بود!

باز هم قلبم گرفت و یاد این ترانه افتادم.

یادش بخیر!


رو در و دیوار این شهر

همش از تو یادگاره
توی این کوچه تاریک
منو تنها نمیذاره
یاد حرفهای قشنگت
که تو قلبم لونه می کرد
یاد دلتنگی چشمات
که منو بهونه میکرد
میزنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو
واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می دیدی
بی تو من تنها ترینم
توی این بازی که ساختی
من همه هستیمو باختم
زیر پات گذاشتی آخر
عشقی که من از تو ساختم
اگه تو دوستم نداشتی
از دلم خبر نداشتی
دلت از سنگ شده انگار
که منو تنها گذاشتی
میزنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو
واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می دیدی
بی تو من تنها ترینم
می شینم منتظر اینجا
تا تو برگردی دوباره
تا بشینی پای حرفهام
بریم تا ماه و ستاره
می دونم میای یه روزی
یه روزی که خیلی دیره
یه روزی دل شکسته ام
سر ابن کوچه می میره
میزنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو
واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می دیدی
بی تو من تنها ترینم

کجاست نیمه گم شده من؟!

اصلاْ خوب نیستم و حس میکنم چیزی کم دارم!

یک چیزی از روحم کنده شده و نیست!

کجاست؟


تو ندیدیش؟

چرا آروم ندارم؟

نیست!


کجاست نیمه گم شده من؟

کجاست آرام بخش این دل متلاطم؟!!

کجاست؟

دیگه تمومه!!!

داغونم و خسته. نفسم بالا نمیاد و به سختی دارم ادامه میدم. کاش این زندگی لعنتی هیچ وقت شروع نمیشد. کاش هیچ وقت هیچ موجودی مثل من سر دوراهی نمیموند و مجبور نبود بین دو راهی که هیچ کدوم از جنس هم نیستند ولی از بد روزگار از هم جدا شدند یکی را انتخاب کنه. کاش احساس نداشتم. کاش پدر نبودم. کاش ...

تعطیلات آخر هفته را به تفکر برای تصمیم گیری گذراندم. یک کتاب و یک دفتر جلوم بود تا مثلاً تمرین زبان کنم اما فکرم اینجا نبود. فکرم به خودم و زندگیم و بچه و هزار تا مسئله دیگه بود. بعضی وقتها که خیلی میرفتم توی خودم با سوال پیچ شدن که کجایی و به چی فکر میکنی به خودم میومدم و با جواب سربالای که چیزیم نیست و دارم جمله سازی میکنم از زیر رگبار سوالها در میرفتم. اما از خدا پنهون نبود و از تو هم پنهون نباشه که داشتم فکر میکردم تا تصمیم بگیرم که چه کنم! هیچ کس از بلاتکلیفی خوشش نمیاد. من هم آدمی نیستم که بتونم بلاتکلیفی را تحمل کنم. مثل خود تو! 

به این فکر میکردم که گلپسر را بدم به مامانش و برم دنبال زندگی خودم، یا ادامه بدم و گلپسر را بی بابا نکنم. یا اینکه بی مامانش کنم و خودم بزرگش کنم. یا اینکه خودم را خلاص کنم و برای همیشه از زیر همه چیز در برم!

این آخری هم گزینه ای بود برای مواقعی که کم می آوردم.

یادمه که قبلاً هم جاهای دیگه از خدا گلایه کرده بودم بابت اینهمه فشاری که روی کمرم گذاشته بود. بابا این آدمه! گوشت و استخوان و کمی هم احساس! به خودت قسم که میترکم و این وسط یدونی که چند نفر و چند تا خانواده را باید جواب بدی. هرچند میدونم که جوابی در کار نیست! دیشب شب قدر بود و من هم الان دارم کفر میگم!!!

این پدر سگ این روزها اگه سه چهر بار به باباش زنگ نزنه و با زبون بی زبونی باهاش حرف نزنه روزش روز نمیشه. هر وقت داره گریه میکنه و بهونه گیری این منم که آرومش میکنم. مامان جانش هم که فقط بلده اون بد بخت بی زبون را در حال گریه ول کنه و به گیر دادنهای همیشگیش برسه. سلامتی بچه هم که کشک!

یک میلیون بار گفتم شیر بچه را توی ماکروفر گرم نکن و اون هم میگه چشم. اما مواقعی که مثل این چند روزه من خونه ام میفهمم که چشم یعنی همون کشک!

دو میلیون بار گفتم که جلوی بچه نباید دعوا کرد و عصبی شد و داد و بیداد، اون هم چشم و کشک!

سه میلیون بار گفتم با بچه تمرین کن تا حرف بزنه، اون هم چشم و کشک!

جیگر بابا هنوز یک سالش نشده بود که بحران طلاق و طلاق کشی دوم رخ داد و دعوا و داد و بیداد! تازه داشت حرف زدن یاد میگرفت که همه چیز از یادش رفت! دیگه حرف نزد. دیگه کسی جرات نداشت جلوش بلند حرف بزنه یا حتی بخنده. از صدای بلند خنده هم میترسید و گریه میکرد. با هزار بدبختی کمی بهتر شده. الان دیگه از خنده نمیترسه. فرمان من مبنی بر عدم دعوا جلوی بچه باعث شده کمی بهتر بشه. دعوا ها بی سر و صدا شده تا بچه نفهمه. اما بچه خیلی وقتها میاد با زبون بی زبونی میگه نفهم خودتونین! من میفهمم و دارم داغون میشم.

بعد از دو روز فکر کردن به اینکه چه کنم، رفتم توی تخت تا تنها باشم و از تاریکی استفاده کنم و بیشتر و بهتر مسئله رو کالبدشکافی کنم تا شاید تصمیم عاقلانه بگیرم. باید بین خودم و بچه یکی را انتخاب میکردم. یا من زجر بکشم یا بچه.

در اتاق را بستم و چراغ را خاموش کردم سوار بر اسب خیال شروع کردم به رویاپردازی که اگه خودم را بچسبم و بیخیال بچه بشم چه آینده ای در انتظارمه. تازه توی قایقم در سواحل استرالیا بودم که در اتاق باز شد.

گلپسر بود. بیخیال تاب بازی شده بود و آمدی بود تا روی دست باباش بخوابه. هر وقت من دراز میکشم میاد و به زور دست من را دراز میکنه و سرش را میزاره روی بازوی من و روی بازوم میخوابه. هز ار گاهی به زبون خودش یه چیزهایی هم میگه که من نمیفهمم! شاید میگه بابا دوستت دارم! شاید هم میگه بابا این چه زندگیه که برای من ساختی؟ من ماشین و تاب و اسباب بازی نمی خوام. من آرامش میخوام. شاید هم میگه بابا حالم هیچ خوب نیست!!! شاید هم میگه بیا باز هم بازی کنیم و حالا چه موقع خوابه؟!

این جریان هر شب تکرار میشه. پنجشنبه و جمعه ها بیشتر. چون من بیشتر خونه ام و بیشتر دراز میکشم.

دیشب هم آمد. خودم را زدم به خواب شاید بیخیال بشه. رویایی را که توش بودم را دوست نداشتم نصفه کاره بزارم. یک دستم جلوی چشمم بود و اون یکی کنار پام. از تخت آمد بالا و دست جلوی چشمم را کشید و بازش کرد و سرش را گذاشت روش و خوابید!

چند دقیقه ای گذشت. فکر کردم خوابش برده. آروم پرسیدم بابایی خوابی؟ جواب داد نه!

همیشه وقتی ازش یک سوال میکردم چند تا جمله میگفت. اما دیشب فقط یک کلمه گفت. گفت نه. فکر کنم اونم داشت فکر میکرد. دوباره پرسیدم بابایی حالت خوبه؟ انگشتش را گذاشت جلوی دماغش و گقت هیسسسسس!!!!!!!!!!

فکم داشت میومد پایین! به بغل چرخیدم و نگاهش کردم. زد زیر خنده. پدر سگ مارمولک خوب بلده جلب توجه کنه!

بچه داری؟ میفهمی چی میگم؟ شک دارم درک کنی!!!

یه ذره باهاش کشتی گرفتم و دوباره آهی کشیدم و دراز کشیدم. اونم دوباره سرش را گذاشت روی بازوم و چند جمله ای گفت که من باز هم نفهمیدم!

چند دقیقه بعد ایال آمد توی اتاق. بیخبر از اینکه من کجا بودم و گلپسر من رو از کجا برگردوند و بیخبر از اینکه دو روزه دارم با خودم میجنگم که چیکار کنم، گیر داد به یک مسئله بیخود. چند جمله ای بگو مگو بین من و ایال. آخرش هم من که دیدم نتیجه نمیگیریم از این بحث گفتم الان نمیخوام در این مورد حرفی بزنم. بزار باشه برای بعد. اون هم گیر که همین الان. یواش یواش صدای اون رفت بالا و نهایتاً من از کوره در رفتم بلند شدم و سرش داد زدم که لامصب نمیشه میفهمیییییی؟؟؟؟!!!!!! و اون هم از اتاق رفت بیرون و من هم در اتاق را محکم کوبیدم به هم. شدت بسته شدن در زیاد بود و خاصیت فنری چوب مانع از این شد که قفل در عمل کنه و باز در باز شد. نور چراغ حال افتاد توی اتاق و میشد وحشت را توی صورت گلپسر دید. خیلی ترسیده بود و بغض کرده بود. سریع بقلش کردم و شروع کردم به نوازش و لالایی خوندم و معذرت خواهی که چرا داد زدم. بغضش ترکید و خیلی آروم گریه کرد. با ریختن اشکش روی دستم که داشت صورتش را نوازش میکرد، قلبم به درد آمد. تا حالا قلب درد را تجربه نکرده بودم! اما جلوی خودم را گرفتم و باز بچه را آروم کردم. گریه اش قطع شد. قلب من هم آرومتر. چند دقیقه ای پیش من موند و رفت پیش مامانش تا شاید اون را هم آروم کنه و شاید به اون هم درس بده!

سرم را گذاشتم روی بالش و دمر خوابیدم تا صدای ناله ام را کسی نشنوه. نمیدونم کی خوابم برد. اما باز هم دستهای کوچولوی گلپسر بود که دستم را میکشید تا روی بازوم بخوابه. بقلش کردم و بوسیدمش و اینبار اون هم خوابید.

یادم آمد که پارسال نزدیک بود زیر فشار دست من توی خواب خفه بشه و من با دیدن خواب وحشتناک از خواب پریدم و باعث شد که از خفه گی نجات پیدا کنه. اونروز چقدر گریه کردم!!!!

و اما تصمیم من. هنوز هم نمیدونم که من مهمترم یا بچه؟

پس دیگه تمومه! چون من نمیدونم و .....

برگشتم با کوله باری از غرور

راستش زیاد وقت ندارم تا بنویسم که چی شد و کجا رفتم و چه کردم! 

اما همینقدر بگم که از کردستان برگشتم. سفری موفقیت آمیز که روی خیلی ها را بسی کم کردیم! 

 

آنقدر این کار به نظرشون غیر ممکن میومد که همه میگفتند الکی خودتون را ضایع نکنید. این کار شما نیست! متخصصین سازنده از ایتالیا باید بیان که تحریم را بهونه کردند و نمیان! خیلی ها رفتند جلو نتونستند. 

 

با اجازه شما ما رفتیم و شد!! احتمالاْ به زودی اسم من باز هم عوض میشه. اسمم میشه مارکوپلو!!!!! 

 

کل ایران باید راه بیافتم دوره!!! 

 

فعلاْ باید برم جلسه. 

بدرود 

یاد پدر

همیشه دنیا چیزی نیست که فکر می کنیم قدر چیزایی که داریم بدونیم

یاد پدر

 

پدرم این جوری بود وقتی من :

 

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .

 

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

 

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

 

12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

 

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

 

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

 

18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

 

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

 

25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

 

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .

 

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

 

50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

 

برای مسافرت امروزم بابام میخواست باهام بیاد. اما من میخواستم بپیچونمش. امروز صبح هم با خواهرم توی مسیر صحبت میکردم که بابا لازم نیست بیاد و من خودم تنهایی دارم همه این کارها را انجام میدم!

راستش مغرور شده بودم.

با خواندن این متن اشک تو چشمهام جمع شد. یادم رفته بود که هرچی دارم از اون دارم و هنوز هم بهترین پایه برای کارهای عجیب و غریب منه!

امروز تو مسیر حسابی باهاش گرم میگیرم و گپ میزنم و از خدا هم میخوام که دیگه مغرور نشم!

دیشب!

فکر کنم بیش از یک ماه بود که توی حال نخوابیده بودم. بدبیسدبمعمولاً با وجود اینکه قهر بودیم توی تخت میخوابیدم. ولی دیشب آنقدر اعصابم را داغون کرد و به هم ریخت که آمدم توی حال و روی کاناپه خوابیدم. تا صبح هم دو سه تا پشه دهنم را آسفالت کردند!! جای سالم برام نگذاشتند. امروز عصر هم یک مسافرت کاری دارم به سمت غرب کشور. میرم سقز.

با وجود اینکه اعصاب درست و حسابی ندارم و کمی هم ناراحتم اما حوصله نوشتن هم ندارم!

 

شاد و پیروز 

ایام به کام

دلیل قانع‌کننده!

 

مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی." 

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

کوتاه!

یک جلسه مهم دارم که ساعت چهار شروع میشه و باید برم. 

امروز هم مثل خیلی از شنبه های دیگه به بی حوصلگی و کسالت گذشت. 

از صبح تا حالا هم نزدیک ۵۰ بار وبلاگ یکی از همسایه ها را رفرش کردم تا شاید خبر خوبی ببینم و کسی بگه سر کار بودید که خبری نشد. 

یاد آنروزها توی پاریس افتادم که وبلاگ نیلوفر۶۲ را بارها و بارها رفرش میکردم تا شاید کسی بگه که شوهرش نمرده و شوخی بوده! 

حالا هم یک نیلوفر دیگه! 

با این تفاوت که اون یکی بیوه شد و این یکی داغون!! 

با خودم فکر میکردم و مقایسه. کدام دردناکتره؟؟ عشقی که بره و دیگه نباشه و یا عشقی که بفهمی اشتباه بوده؟!! 

کدام؟ 

نزدیکهای ۴ شده. 

باید رفت 

 

بدرود.