جمعه روز بدی بود! روز بی حوصله گی، وقت خوبی که میشد، غزلی تازه بگی.
ولی راستش روز خیلی بدی هم نبود. چرا؟ ارض میکنم خدمتون.
1- صبح اول صبح رفتیم کوه. آره درست خواندید، رفتیم م م م.
یعنی من و ایال مربوطه. چند وقتی بود ایشون شک کرده بودند که ورزش برای کجاته؟ آخه تو چهار تا پاره استخوان ورزشت دیگه چیه؟ آخه ایشون معتقدند که ورزش فقط برای کاهش وزنه و هیچ فایده دیگه ای نداره! خلاصه که منم چون میدونستم فرمایشات ایشون بر انگیخته از شکیاتشان میباشد، لذا هماهنگی های لازم را جهت سپردن گلپسر قند عسل به پدر و مادر گرامی بنده انجام شد و دو جوان برنا به همراه پسر خاله برناتر حرکت کردیم برای فتح قله. هی فکر کردیک، هی فکر کردیم ببینیم کجا بریم که همسرجان بتوانند بیایند، دیدیم جایی بهتر از درکه نیست. کلک چال که شیبش زیاده، دربند هم که مسیرش طولانی، پس دیدیم همون درکه بهتره. هرجا هم خسته شد، رستوران پیدا میشه. خلاصه که رفتیم تا عمران و برگشتیم. همسر جان بدجور کم آورده بودند!
2- عصر به تماشای افتتاحیه المپیک گذشت. بعضی جاها هیجان زده میشدیم از این چینی های بی عرضه که چقدر با عرضه شدند! با خودم فکر میکردم که یعنی اینها همون چینی هایی هستند که جنسهای بنجلشون همه جای دنیا پر شده؟! پیشرفت یعنی این! ما کجا و اونها کجا!
3- شباهنگام هم به اتفاق پدرجان و البته خاله پسر، رفتیم تنی به آب زدیم. نخست استخر پنها، که به سفارش مسئول فروش بلیط، به علت احتمال قطعی برق تصمیم مان عوض شد. سپس استخری در شهرک غرب. شنایی بس خاطره انگیز با یادآوری دوران کودکی و استخر پیروزی و استخر نیروی هوایی. یادمه بلیط استخر پیروزی 10 تومان بود! و استخر نیروی هوایی 5 تومان! حالا 5000 تومان! حقوق پدرجان آن موقع 40000 تمان در ماه بود و حالا حقوق بازنشستگی ایشان 300000 تومان. حقوق ده برابر شده و بلیط استخر 1000 برابر!
شب هم دعوایی نداشتیم تا.......
دارم میرم ماموریت داخل شهری
بر میگردم و ادامه میدم!
بدرود

شکلات
من یه شکلات گذاشتم توی دستش
اون یه شکلات گذاشت توی دستم
من یه بجه بودم؛ اونم یه بچه بود
سرم رو بالا کردم ؛ سرش رو بالا کرد
دید که منو میشناسه !
خندیدم ...
گفت "دوستیم؟! گفتم " دوست دوست "
گفت " تا کجا؟!
گفتم " دوستی که تا نداره ...
گفت " تا مرگ!
خندیدم و گفتم " من که گفتم تا نداره "
گفت " باشه ، تا بعد از مرگ!
گفتم " نه ، نه، نه! تا نداره "
گفت " قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشیم ... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز
هم با هم دوستیم...! تا بهشت... ! تا جهنم... ! تا هر جا که باشه من و تو با هم
دوستیم ...
خندیدم و گفتم " تو براش تا هر جا که دلت می خواد تا بذار ... اصلا" یه تا بکش از
این سر دنیا تا اون دنیا ، اما من اصلا" تا نمیذارم "
نگاهم کرد ؛ نگاهش کردم
باور نمی کرد ، می دونستم !
اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمی فهمید...!!!
گفت " بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم "
گفتم " باشه ، تو بذار " گفت " شکلات !!!
هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ... ! باشه ...؟!
گفتم " باشه "
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش ...
اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من...
باز همدیگه رو نگاه می کردیم ...! یعنی که دوستیم .... دوست دوست
من تند تند شکلاتم رو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم
می گفت " شکمو ! تو دوست شکمویی هستی !
و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ ...!
می گفتم " بخورش!
می گفت " تموم میشه ...! می خوام تموم نشه ...! برای همیشه بمونه...!
صندوقش پر از شکلات شده بود ...! هیچ کدومش رو نمی خورد...!
من همش رو خورده بودم !!!!!
گفنم " اگه یه روز مورچه ها بخورن یا کرم ها ، اون وقت چی کار می کنی؟ "
گفت " مواظبشون هستم "
می گفت " می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم "
و من شکلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم " نه، نه ! تا نداره ... !دوستی تا نداره "
یه سال... دو سال... چهار سال ....هشت سال... ده سال و بیست سال
شده !!!!!
اون بزرگ شده ؛ من بزرگ شدم ...
من همه ی شکلاتام و خوردم ....! اون همه ی شکلات هاشو نگه داشته ....!!!
اون امشب امده که خدا حافظی کنه ! میخواد بره ..!!!! بره اون دور دورااااااا
میگه " میرم ، اما زود بر می گردم "
من می دونم ، میره و بر نمی گرده !!
یادش رفت به من شکلات بده ... من یادم نرفت !
یه شکلات گذاشتم کف دستش ...
گفنم " این برای خوردن " یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش ...
گفتم " این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت "
هر دو رو خورد ! خندیدم ...!
می دونستم دوستی من تا نداره
می دونستم دوستی اون تا داره
"مثل همیشه "
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچ کدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟
قطعه گم شده تنها نشست در انتظار کسی که پیش او آید و او را با خود ببرد.
بعضی ها با او جفت و جور بودند. اما با آن ها نمی توانست غلت بزند.
با بعضی ها می توانست غلت بزند اما با او جفت و جور نبودند.
بعضی ها هم اصلاًً نمی دانستند جفت و جور بودن یعنی چه.
و بعضی ها نمی دانستند اصلا چیزی درباره چیزی.
بعضی ها خیلی نازک نارنجی بودند.
یکی او را روی پایه ستونی گذاشت...
و همان جا به حال خودش رها کرد.
بعضی ها قطعه های بسیاری گم کرده بودند.
بعضی ها کلی قطعه اضافی داشتند.
یاد گرفت از گرسنه ها که دنبال قطعه گم شده خود بودند، خود را پنهان کند.
باز هم با قطعاتی دیگر برخورد کرد.
بعضی ها خیلی بیش از حد نزدیک بودند.
بعضی ها هم بی آنکه به او اعتنا کنند از کنارش می گذشتند.
خود را آراست بسیار جذاب تر شد...فایده ای نکرد.
سعی کرد به چشم بیاید.اما فقط خجالتی ها را ترساند.
دست آخر یکی سر رسید . کاملاً با او جفت و جور بود.
اما به طور ناگهانی...
قطعه گم شده بزرگ و بزرگ تر شد!
و باز هم بزرگتر
"نمی دونستم داری رشد می کنی و بزرگ تر می شوی"
قطعه گم شده گفت: من هم نمی دونستم
"من دنبال قطعه گم شده خودم هستم. قطعه ای که بزرگ و بزرگ تر نشود."
قطعه گم شده گفت: خداحافظ

آن وقت یک روز یکی آمد که با همه فرق داشت
قطعه گم شده از او پرسید:
از من چه می خواهی؟
"هیچ"
کاری داری برایت انجام دهم؟
"نه"
قطعه گم شده پرسید: تو کی هستی؟
دایره کله گنده گفت:من یک دایره کله گنده هستم.
قطعه گم شده گفت: فکر می کنم تو همونی که دنبالش می گردم. ممکنه قطعه گم شده تو باشم.
دایره کله گنده گفت: اما من قطعه یی را گم نکرده ام.
قطعه گم شده گفت: تو جای خالی نداری که بخواهی با من جفت و جور بشی.
چه بد! فکر می کردم بتونم با تو غلت بزنم...
دایره کله گنده گفت:
تو نمی تونی با من غلت بزنی. اما شاید بتونی با خودت غلت بزنی.
با خودم؟ یک قطعه گم شده نمی تونه با خودش غلت بزنه.
دایره کله گنده گفت: تا حالا سعی کردی؟
قطعه گم شده گفت: اما من گوشه های تیزی دارم. به درد غلتیدن نمی خورم.
دایره کله گنده گفت: گوشه های تیز ساییده می شن. در هر حال باید با تو خداحافظی کنم. شاید باز هم یکدیگر را ببینیم.
و غلت زنان دور شد.
قطعه گم شده باز هم تنها ماند. مدت درازی همان جا ماند.آن وقت آرام آرام خودش را از یک طرف بلند کرد.
تالاپ افتاد.
باز هم بلند شد... خودش را کشید... تالاپ و تالاپ تالاپ افتاد.
شروع کرد به پیش رفتن و مدتی نگذشت که تیزی هایش کند و صاف شد.
افتان و خیزان ، افتان و خیزان ، افتان و خیزان...
و آرام آرام شکلش عوض شد...
و آن وقت به جای تالاپی افتادن بامبی می افتاد
و بعد به جای بامبی افتادن دارام دارام می لغزید
و بعد به جای دارام دارام لغزیدن، قل قل می خورد
و نمی دانست به کجا می رود
و اهمیتی نمی داد.
و آن وقت واقعاً می غلتید و پیش می رفت!
نویسنده : شل سیلور استاین
تفاهم؟
مسخره است.
درک متقابل؟
مسخره است.
زندگی؟
مسخره است.
عشق؟!!!!
مسخره است. یکی میگفت عشق سوءتفاهمی است که بین دو احمق بوجود میاد!
آن روز تو دلم بهش خندیدم و امروز دارم میبینم که همچین بی راه هم نگفت!
راستش این روزها دیگه دارم کلافه میشم و تو خواننده عزیز را هم اذیت میکنم. یک روز میام و میگم توپم، یک روز هم....
خسته شدم از این بالا و پایین رفتنها.
خسته.
نفسم همراهیم نمیکنه. فکرم هم دیگه مثل قبل نیست.
یادمه یک روزی جایی نوشته بودم گرگه موش شد و کارش شد شب و روز آه کشیدن! امروز با خودم فکر میکردم نکنه منم گرگ بودم و فکر میکردم شیرم!
حس خوبی ندارم، چشام همش به ساعته، پرسیدم این چه حسیه؟ یکی میگفت خیانته.........
میدونم خیانتی در کار نیست. اما حسم دقیقاً مثل مواقعیه که میدونستم خیانتی در کاره!!
کاش....
کاشکی..
کاشکی را کاشتن و سبز نشد!!
بدرود.
یه نگاه این ترتیب بنداز:
پسر – داماد – مرد - پدر
دختر – عروس – زن - مادر
حالا اگه به نظر شما بعضی وقتها این ترتیب به هم بریزه چی میشه؟
مثالاً بشه پسر – مرد – داماد – پدر.
یا حتی پسر – مرد – پدر - داماد!
حالا مقصودم از این بازی با کلمات چیه؟ اینه که بگم که نمیگم!!
اما اینو بدونید که هیچ چیز غیر ممکن نیست و میشه بعضی از آرزوها را به گور نبرد! حتی آرزوهایی که فراموش شده اند و بستری که توقع بر آورده کردن آرزو را داری، وجود نداشته باشه!
میشه.
باور کن که میشه.
ولی بعضی وقتها غیر مترقبه و ناگهانی! موقعی که اصلاً انتظارش را نداری! ولی همیشه اینو یادت باشه که مهم اینه که شد! و بدون که نشانه هایی هم داشته و باید میشده و تو به نشانه ها توجه نکرده بودی!
روز روزگار خوش است و همه چیز رو براه!
دوستان همراه یادایام، اینروزها با اتفاقهای خوب و البته با اتفاقهای بدی روبرو بودم. تعطیلات خوبی را پشت سر گذاشتم و شبهای دردناکی! آخه دیوار خیلی محکمتر از مشت انسانه!
در کل خوب بود و خیلی خوب. تجربیاتی داشتم که هیچ وقت نداشتم.
وارد مرحله جدید شدم!

دعای شما دوستان، بدرقه راه من خواهد بود!
بدرود.
توی زندگی هیچ چیز مثل راستگویی جذاب و مهم نیست و هیچ چیز مثل اون فراموش نشده.
من کامپیوترم را دوست دارم چون هنوز بلد نیست دروغ بگه
اینو 3 سال پیش توی پروفایل کلوب نوشتم!
هنوزم دوستش دارم و هنوزم معتقدم هیچ چیز مثل اون فراموش نشده!

بدرود.
دیشب دعوا و بعد هم خواب!
صبح هم پیش به سوی بانک و ادامه کارهای وام و بعد هم کار!
ترافیک و فرصتی برای صحبت کردن با خواهر. برای در جریان قرار گرفتن زندگی خواهر بعد از مرگ شوهر خواهر!
و باز هم فهمیدن اخباری که برای من فرضیه ای بیش نبود و اثبات شد. و باز هم دعوا های تلخ و ذجر آور ارث و میراث!
اگه فکر کنی که آسمون دنیای ما یک رنگ دیگه است، اشتباه فکر کردی! اگه فکر میکنی که چون ما با بقیه فرق داریم، پس کسایی هم که ما باهاشون رابطه داریم با بقیه فرق دارن، خوب کاملاً واضحه که داری اشتباه میکنی!
ولی شاخ در آوردن که عیبی نداره! این حق را خواهی داشت تا از حرفهای آدمهای نرمال، شاخ در بیاری!
ندایی از آسمان آمد که بدبخت تو نرمال نیستی! پس حقته.
آنقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدونم چی بگم و از کجا بنویسم!
آرزوهایی که حرام شد!

آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
بدرود.
سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .
با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم ، حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود .
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم ؛ خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار . . . هی بخند !
بی پرده بگویمت ، چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد.
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید ، از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامه های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ! ؟
نه عزیز جان !
نامه ام باید کوتاه باشد ، ساده باشد ، بی حرفی از ابهام و آینه ،
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــکـــن ! ! !

وقتی به این فکر میکنم که امیدی نیست و ممکنه برای همه عمر توی همین شرایط معلق بمانم و هیچ وقت به اون ایدعال مرد نظرم نرسم، بغضی گلوم رو فشار میده و جز آه کشیدن هیچ کاری ازم بر نمیاد.
پست هام همه شبیه به هم شدند و صدای آه از همه شون به گوش میرسه. صدایی هزن انگیز، صدایی به بلندی سکوتم در پاسخ به سوالهای اطرافیان. اطرافیانی که با دیدن شکسته شدنم، دیدن غم پنهان رفتارم، دیدن آه کشیدنهای پی در پی، کلافگی و بی نظمی، پی بردند که وضعیت آنچنان هم که میگویم سفید نیست!
فشار مالی زندگی بیشتر شده. یواش یواش داره کمرم به درد میاد! آنقدر غم داشتم که نمیفهمیدم که اوضاع خیلی خیلی خرابه. اما یواش یواش دارم حس میکنم که سفره بی نان هم کم از زلف پریشان نداره!
جستجو برای شغل دوم شروع شد!
از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر شیفت اول کاری و از 5 بعد از ظهر تا بوق سگ هم شیفت دوم. جنازه ای به زندان خواهد رسید و خوابی و صبحی زیبا در پیش رو!
این روزگار عجب آدم را به غلط کردن می اندازه!
بدرود.
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را .
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست .
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست .....
یادم باشد زندگی را دوست دارم .
….
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم.
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم .
یادم باشدها را قبلاً هم توی مرحوم یادایام گذاشته بودم. مال خیلی وقت پیش هم نیست. مال همین چند ماه پیشه! اما نمیدونم چرا یادم رفته بود!
یادم رفته بود که حرفی نزنم که به کسی بر نخورد، خطوطی نوشتم که آزار داد کسی را! یادم رفته بود که روز روزگار خوشست و تنها دل من دل نیست!
یادم رفته بود اونی که تنها مانده از سنگ بودنشه. یادم رفته بود سنگ نباشم تا تنها نمانم! یادم رفته بود که زندگی را با همه بدیهاش، دوست دارم! و لرزیدن دلم را پنهان کردم و نزدیک بود برای همیشه تنها بمانم! از راستی ترسیدم و ترساندم!
وای خدای من، چرا اینقدر فراموشکار شده بودم؟! اینهمه؟!

دوستان یادایام، منو بخاطر اینهمه بی وفایی و فراموشکاری، ببخشید. منو بخاطر خطوط بدی که از خودم جا گذاشتم عفو کنید. من اونی که توی این چند پست گذشته از خودم نشان دادم نیستم. من همونی ام که بیش از یک سال به نام یادایام میشناسید. شما توی شناخت من اشتباه نکردید، من بودم که سعی میکردم خیلی احمقانه خودم نباشم! میخواستم چند پست گذشته را پاک کنم، اما دیدم شاید بد نباشه که هر از گاهی مروری بشه.
باز هم خواهم بود و خواهم نوشت.
و اما چند خبر.
اول که از شنیدن خبر مرگ خسرو شکیبایی عزیز جا خوردم و اندوهگین. باز هم سایه مرگ بر سر خانواده ای. و اینبار هامون. خسرو با هامون پا به دلها گذاشت و هامون همچنان زنده است! عشق هامونی مثلی شد برای عشاق! هیچ کس دیالوگهای هامون را فراموش نخواهد کرد!
این زن حق منه عشق منه عمر منه طلاقش نمیدم.....!!!
خدایش بیامرزاد.
دوم اینکه زیارتم قبول! امام رضا شرمنده ام کرد!
سوم اینکه روز روزگار خوش است و همه چیز روبراه و بر وفق مراد!
بدرود
امروز روز پدر بود.
روز مرد.
تمام شد!
الان که دارم این پست را مینویسم دیگه نیست! عمداً دیروز چیزی ننوشتم. ننوشتم تا ننه من غریبم در نیاورده باشم. تا ببینم کیا واقعاً یادشون هست و کیا نیست! هرچند فکر میکردم برام مهم نیست، اما حالا که به خودم سر میزنم میبینم برام مهم بود. یعنی برام مهم شده. توی زندگی بعضی چیزها ارزششون عوض میشه. بعضی چیزها که خیلی مهم به نظر میامدند، دیکه مهم نیستند و بعضی چیزها که مهم نبودند مهم شدند.
این روز پدر هم از آن روزهایی بود که هیچ وقت برام مهم نبود و حالا مهم شده.
تبریکهایی رسید. بعضی ها با اس ام اس و بعضی ها هم با کامنت توی وبلاگ یا ایمیل. اما کسی زنگ نزد! حتی همسر گرامی! نمیدونم اگه من هم تبریک نمی گفتم اتفاقی نمی افتاد؟
ولی مهم نیست. اس ام اس کافی بود. شاید من توقعم زیاد شده.
و اما مطلب دیگه. چندتا پست توی چند وقت گذشته نوشتم که از روی عصبانیت بوده و غرض، مرض بود! راستش میخواستم بسوزونم که سوزوندم! ببخشید که بدجنس بازی در آوردم. اما به نظرم می آمد که لازمه. پس حالا تکذیب میکنم. جریان 10تا دوست دختر و این حرفها دروغی بیش نبود!
من زیر همین یکیش هم زاییدم. چه برسه به ده تا!
مطلب بعدی هم اینه که توی این یک سال و چند ماهی که از تولد یادایام گذشته و توی این بیش از 200 پستی که در یادایام ها نوشتم، قصد جلب توجه نداشتم و قصدم توسعه فضای بیشه و افزایش ماده های تحت سلطه نبوده. به هیچ وجه. اونهایی که با من از طریق این وبلاگ (ها) آشنا شدند میدونند که من دنبال چی بودم و هستم. اهدافی از نوشتن داشتم که بعضی وقتها بهشون میرسیدم و بعضی وقتها هم نه!
اما حالا تصمیم گرفتم که بر باد بنویسم و توی دلم حرفهام را نگه دارم. شاید از همان اول نوشتن اشتباه بود. شاید باید راه دیگه ای را انتخاب میکردم.
بهتره دیگه نگم شاید تا کسی نگه دو دلیم نشان دهنده بلند شدن زیر سرمه!
از نوشتن دیگه حدفی ندارم.
خیلی دوستش دارم اما دیگه بسه!
منو به جایی نمیرسونه!

فروغ میگه: این جهان پر از صدای پای مردمانیست که همچنان که تورا میبوسند طناب دار تورا میبافند.
من هم از این آدمها کم ندیدم.
شاید من هم یافنده ای بودم.
اگه کسی فکر میکنه طناب دارش را بافتم، معذرت میخوام. منو ببخش.
بیماریم خیلی وحشتناک شده. شاید دیگه روزهای آخرم باشه. بهتره که دیگه ........
فکرم پریشونه ونمیتونم ادامه بدم.
ساعت هم از یک گذشته.
ثانیه ها دارن اعدام میشن. عمرشون فقط یک ثانیه است. خوش بحالشون. یهنی اونها هم عاشق میشن؟ حتماً میشن. یعنی آنها هم غم دارند؟ یعنی اونها هم منتظر ماندن و خبری نشد؟ یعنی آنها هم مریض میشن؟ حتماً میشن.
خانه عمو هستم. مشهد. همه خوابند و من بیدار. منتظر. شاید باز هم....
آره خوب. ممکنه. روز مرد. مرد جدید! شاید هم قدیم!
قرمز را یادتونه؟
نه.
قول داده بود.
اما فکر نکنم. شاید روی قول هیچ گربه ای نمیشه حساب کرد. حتی اگه گربه یک شیر باشه.
میدونست من مریضم اما....
دیگه بسه.
پراکندگی جملات مذخرفم هیچ جذابیتی برای هیچ کس نداره و نخواهد داشت. آب در هاون کوبیدنی بیش نبود!
بهانه هم که دیگه دستش افتاد!
میدونم که باز هم با جند تا دری وری میای و میگی خسته شدم!
باشه.
من که خودم گفتم پیر شدم. مریضم. روانی ام و دیوانه!
کمکم کنید!
دیگه نمینویسم.
دچار یک بیماری بد شدم که احتمال داره لا علاج باشه. چرا و به چه علت؟ عاقلان دانند! ما که تو گروه عاقلان جایی نداریم، ما را همان مهندسی بس.
اولاً که آقا فرهاد از فرنگ برگشته! اون هم با کوله باری از تجربه و سوغاتی و البته دوستانی جدید. دوستانی که روز به روز به تعدادشون اضافه میشه و در پلک به هم زدنی تعدادشون بیشتر.
اما بازگشت غرور آفرین ما از فرنگستان مصادف شد با فصل جدیدی از مشکلات. بهتر بگم فصلهای جدید!
دعواها با همسر گرامی (زندانبان سابق! دستور فرمودند بهشون نگیم زندانبان!) از همان شب ورود شروع شد. آن هم با شیوه جدید! ضاهراً آخرین مشاوره ای که باهاشون صحبت کردند نصایح حکیمانه ای داشتند. خانم جونم و عمرم (مشاور امر فرمودند جونم صداشون کنیم!) تشریفشون را بردند پیش روانشناس مشاور زبده و داستان زندگی اوشین وارشون را تعریف کردند و گفتند این شوهر ما چند جایشان خل است. ایشون یک وبلاگ داشتند (احتمالاً هنوز این یکی لو نرفته!) که توش اینجوری مینوشتند و اونجوری مینوشتند! جناب مشاور محترم یا محترمه هم تایید کردند که آقا فرهاد یک همه جا خل عقده ای هستند و چون هیچ کس هیچ وقت بهشون هیچ توجه ای نمیکند، برای جلب توجه از این نمونه کارها میکنند. البته حالا شما این دارو ها را میل بفرمایید شاید همسرتون خوب شد!!
بالاخره زن و شوهر مال همین وقتهاست دیگه. اگه من مشکل دارم دلیل نمیشه که من هم دارو بخورم که! پس زن گزفتم که چی؟ من مریض میشم و اونم دارو میخوره! چه حالی میده این مریضی!
تنها تفاوت مشهود بین دعواهای قبل از فرنگ و بعد از فرنگ فوحش های آبداریست که هر از گاهی شنیده میشه! خداییش قبلاً فوحش نمیداد. اما نمیدونم چی شده که توی فصب جدید، فوحشهای آب دار به چاشنی اضافه شده!
و اما مابقی فصول. با تشریف فرمایی ما و دیدارهایی که با دوستان و بالاخص دوستان جدید داشتیم مطلع شدیم که همچین بگی نگی زیادی سرمون را کرده بودیم لای برف. و لذا طی مراسمهای متعددی از اخبار جدید مطلع شدیم و راستش بسی سوختیم!
آنچنان سوختم که قسمتهایی از دل صاحب مرده تبدیل شد به خاکستر! فرضیاتی که توی ذهنم بود، ثابت شد. ثابت شدند و با ثابت شدنشون دنیا دور سرم چرخید! من نمیدونم این دنیا چی از جون من میخواد که اینروزها خیلی داره دور سرم میچرخه!
و چه جالب باز هم کنار آمدم. البته چاره ای نداشتم. دیگه سوخته بودم. ولی خوب من هم سوزوندم! مقابله به مثل! سوزوندم و تدریس را شروع کردم! سعی کردم درسی بدم تا عبرتی بشه برای آینده گان که حواسشون را جمع کنند که آقا شیره اگه بزنه به سیم آخر و خون جلوی چشماشو بگیره دیگه کاریش نمیشه کرد! بازی بازی با دم (دل) شیر هم بازی؟!!
چندتایی جوجه روباه هم بدشون نمیومد این وسط از آب گل آلود ماهی بگیرند و بزنند و در برن که خوب شیر مجبور شد بیشه را ساکت کنه. غرشی کردیم و نتیجه ای گرفتیم بسیار بسیار عالی! ولی افسوس که دوباره بیشه پر سر و صدا شده و پیشی ملوسه هم جنبه سوختن را نداشت و با دم آتش گرفته شروع کرده به این طرف و آنطرف دویدن!
کاش فکر میکرد. اگه فکر میکرد میفهمید که دویدن باعث گر گرفتن آتیش میشه. بای بایسته و عاقلانه تصمیم بگیره. مثل شیر. بالاخره از یک خانواده اند. مگه نه؟
شیر پیر مریض ما هم داشت خوب میشد و سعی میکرد خوب بشه و آرامش را به بیشه برگردونه که پیشی ملوسی دوباره شلوغ بازی در آورد.
خدا میدونه اینبار دیگه از دیوار کی میره بالا تا از بیشه بزنه بیرون!
شیر قصه ما خسته و 1یر شده و هنوز توی دوران نقاحته. دوران خطرناکی که فقط به یک جرغه احتیاج داره که مثل همین حالا تنها نزدیک ساعت 1 بعد از نیمه شب بنشینه و بنوشه و ...
فکر کنم خشک شده! دیگه در نمیاد!
شاید موقع خداحافظیه. شاید. شاید یک شیر جوون باید بیاد و پوزه منو به خاک بمالونه و بیشه را تصاحب کنه. شاید.
دومین شمال 87 را هم ثبت کنید. شمالی که خیلی خاطره ساز بود. شمالی که بعضی از آرزوهام را برآورده کرد. شمالی که صحنه زیبای نبرد بود که شیر قصه ما با اقتدار پیروز شد و پوزه رغیب را به خاک مالید!
فردا میرم مشهد. یک ماموریت کاری که تا شنبه هم ادامه خواهد داشت. شاید تا برگردم دیگه آپ نکنم. شاید هم برای همیشه تعطیل کنم. شاید هم بیشه را ترک کنم. شاید بهتر باشه قبل از شکست خودم قبول کنم پیر شدم و به درد نمی خورم. شاید به درد ماده شیرهای پیر اروپایی میخورم. شاید هم اصلاً دیگه به درد هیچ کس نمیخورم!
بدرود.
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت
می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت!
همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود.. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم.»
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید:
«می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!»
یه روزی آقای بد شانس که فکر میکرد اول و آخر همه بد شانس هاست بلند شد و رفت سازمان ملل! حالا چرا سازمان ملل رفت و نمیدونم هواپیمایی نرفت، من نمی دنم و فکر هم نمی کنم دردی از ما دوا کنه!بلند شد و رفت سازمان ملل که من میخوام یک آژانسی تاسیس کنم به اسم بدشانسف! از شما هم کمک میخوام. خانم حسابدار (از بد شانسیش اونجا هم به پست حسابدار ها خورده بود!) گفت که همچین آژانسی که وجود داره!!!!
وجود داره؟!!
بله که وجود داره بد نیست بدونی موسس آژانس هم یک ایرانیه!!
آقای بد شانس آدرس آژانس را گرفت و رفت به سمت دفتر مرکزی. تا از در وارد شد دید عکس حاج فرهاد از فرنگ بر نگشته را زدند آن بالا. از منشی پرسید این عکس کیه؟
دکی، تو رییس کل بد شانسها را نمیشناسی؟
نه والا. من فکر میکردم خودم اول و آخرشم!
نه آقا ایشون رییس همه بد شانسها هستند و عکسشون را سر در تمام نمایندگی ها هم میتونین ببینین!

بگذریم. قصه اینجا بود که فرهاد خان قصد مملکت کرده شال و کلاه کرد که برگرده به مملکتش و ده دوازده ایالش را که از غصه سوی چشمانشون کم شده بس که آبغوره گرفتند را از دلتنگی در بیاره که باز هم بز آورد.
Excuse me sir just 5 minutes ago we closed the flight!
But I was in the queue. Just look. So many people are in the queue. And still one hour is remained to take off!!
گفتمانی بود بین فرهاد خان و خانم ایرفرانس که بی نتیجه ماند و بعد از نیم ساعتی دعوا با این و اون و رییسشون و سر پرست و پلیس و ال و بل، یک بلیط هواپیما برای روز دوشنبه دادن دستش و گفتند به سلامت!
حالا من ماندم و یک چمدان گنده و بی پولی توی شهر غربت! باز هم دیدم که هیچجا مملکت خودم نمیشه. لاقل پیاده میتونم برم خبر مرگم همون زندان خودم. نمیتونم؟! بابا میشه یک غلطی کرد اما اینجا اینها کاری کردند که آزادترین جاها هم برامون از زندان بدتره.
سوار بر مترو اجنوی شدیم و برگشتیم هتل. تلاش برای پیدا کردن ریسس احمق فرانسوی که الان خبر مرگشون پاریس تشریف دارند هم بی نتیجه بود. وزغ فرنگی موبایلش را خاموش کرده بود! امروز هم که شنبه و تعطیل!
شروع کردم به مشورت با این و اون که ببینیم چه خاکی میشه به سر ریخت. اول به رسیپشن هتل گفتم بابا تو هم با این تاکسی خبر کردنت! یارو یک ساعت تو راه بود تا برسه. رسیپشن گفت راست میگی؟
دروغم چیه؟
گفت تو ترافیک موندین؟
آره.
بعضی از این راننده تاکسی ها برای فرودگاه از مسیر اتوبان نمیرند چون اینجوری تاکسیمترشون بیشتر میندازه و بیشتر گیرشون میاد!!
جدی میگی؟
آره، چقدر گرفت ازت؟
55 یورو.
همینه دیگه. از ترافیک رفته. توی شرایط عادی و اتوبان فقط میشه 35 یورو.
آقا مارا میگی، داشتم آتیش میگرفتم. گفتم ببین نامردهارا. راننده مال جنوب شرق آسیا هم بود. قیافش به فیلیپین و تایلند میخورد. دیدی چطور برای 20 یورو دهن ما را سرویس کرد!
تنها کسی که فکر میکردم بتونه کمکم کنه و میدونستم کردیت کارد داره و میتونه، حرفی نزد. البته احتمالاً پولی توی کردیت کاردش نبوده. و جالب اینجاست که خودش پیشنهاد داد که به لاوانیا بگو!
راستش خودم اصلاً یادم به اون نبود. با توجه به بهم زدن جریان ازدواج و این حرفها هم روم نمیشد بهش بگم. اما چاره ای نبود. اس ام اس زدم و جریان را توضیح دادم. اون هم زنگ زد هتل و با رسیپشن حرف زد و حل شد. از اونجا با کردیت خودش ریخت به حساب هتل و حاج فرهاد را آوارگی نجات داد!
اونجا بود که گفتم خاک توی سر آنهایی که کاری کردند اینقدر برای چندر غاز ما باید خفت بکشیم. اصلاً اینجا هروقت دست تو جیبت میکنی تا پول بدی همه چپ چپ نگاه میکنند! آخه همه با کردیت کارد پول میدن. کسی پول نقد نداره. ایران هم داره همینطور میشه اما مشکل ما اینجاست که تحریمیم و کردیت کارد هامون اینجا کار نمیکنه! اما کشورها در پیت همه شون کردیتهاشون همه جا کار میکنه. چند روز پیش که میخواستم پول هتل بدم یارو دختره میگفت من پول خورد ندارم که. با کردیت بده. من از کجا بیارم 500 یورو خورد کنم!
نیم ساعت من معطل شدم تا پول را خورد کرد. امروز هم حقارت کشیدم و از لاوینیا خواستم بهم پول بده. باز خدا پدر مادرش را بیامرزه که به دادمون رسید!
آمدم توی اتاق و نشستم همه پولهای مانده را جمع کردم تا برنامه ریزی کنم ببینم چه میشه کرد. نتیجه این شد که رستوران دیگه در کار نیست. غذا از سوپر مارکت و رژیم غذایی. نه فکر کنی پول کم آوردم ها. نه. این چند وقت همه اش استیک خوردم کلسترول خونم رفته بالا!
رفتم سوپر مارکت دیدم یک شیشه گنه شراب 1.5 یورو و یک شیشه آب معدنی 2 یورو. من بخاطر بی پولی مجبور شدم ارزونتره را انتخاب کنم.
یک تن ماهی و نون هم شام امشب.
توی خیابون هم یک صحنه های خیلی باحال دیدم که الان حسش نیست تایپ کنم. باشه برای بعد. همینقدر بدونید که اینجا برای اونهایی که راهش را بلد شدند تا زندگی کنند بهشته.
رقص رپی ها بود با همایت پلیس که جتی بعضی از دختر ها که مست بودند میومدن جلوی پلیس و بهشون دری وری میگفتند ولی پلیس هیچکاری که باهاشون نداشت هی، اونهایی که از مستی میخوردند زمین را کمکشون میکرد!!!
عجب گشت ارشاد بی عرضه ای داشتند!!!
وای خیلی فک زدم.
بدرود.

چند روز پیش تصمیم گرفتم این شعر را بزارم تو وبلاگ. اما پشیمون شدم. دوباره تصمیم گرفتم و باز هم پشیمون شدم. اما حالا میزارمش. بعضی وقتها واقعا شرح حالمه. بعضی وقتها هم نه!
الانم نمیدونم هست یا نیست!
اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دله بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت ، رفت از کنارم
از درده دوریش من بیقرارم
خیال میکردم پیشم میمونه
ترانه عشق واسم میخونه
خیال میکردم یه هم زبونه
نمیدونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغه عشقش دارم میسوزم
فکرو خیالش همش باهامه
هرجا که میرم جلو چشامه
دلم میخواد تا دوم بیارم
رو درده دوریش مرهم بزارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمیتونم من طاقت بیارم
برای پست قبلی دنبال یک عکس خوب از ایرن میگشتم. معمولاً هر پستی را که میخوام آپ کنم توی کوکل سرچ میکنم. کلمه ایران را توی گوگل سرچ کردم. شرم زده شدم. واقعاً ناراحت کننده بود. غیر از عکس پرچم و نقشه همه عکسها مربوط به اعدام، شکنجه، خشونت پلیس با زنها، کاریکاتورهای رییس جمهور و عکسهایی از موشکهای اتمی!!
اول فکر میکردم اشتباهی شده! کلمه فارسی ایران را امتحان کردم، نتیجه همون بود.
یکی از عکسها را که ملایم تر بود برای پست گذاشتم و بعد اومدم تا ببینم نتیجه برای کشورهای دیگه چیه.
از اروپایی ها شروع کردم تا در و همسایه های خودمون و بعد که دیدم هیچکدوم، حتی عراق و افغانستان اینطور نبودند رفتم سراغ آفریقایی ها و کره شمالی و شیلی و همه و همه. بیش از 60 تا کشور را امتحان کردم.

فکر میکنم بهتر دیگه جلوی این خارجی ها زبان درازی نکنم. چون نتیجه هیچ کدام از جستجو ها مثل ایرتن وحشتنتاک نبود.
گفتم شاید شیطنت گوگله. شاید رییس ایرانی گوگل خصومتی با ایران داره. رفتم سراغ یاهو، ام اس ان و بقیه. نتیجه همه همین بود!
توی این چند روز میدیدم بعضی ها چپ چپ نگاه میکنند. اول خیلی ناراحت میشدم. آخه توی این جلسه نزدیک 100 نفر هستیم. هر کدام از یک کشور. از انواع و اقسام نقاط دنیا. هر کسی با یک دید و یک مذهب. اما همه با دیدن اسم ایران زیر اسم من یک جوری میشدند. حس میکردم بعضی ها فرار میکنند. متاسفانه تا حالا توی جلسات اینچنینی شرکت، نماینده ایران، ایرانی نبوده. همیشه فرانسوی بوده. و این اولین باره که توی یک جلسه به این وسعت نماینده ایران، ایرانیه. با خیلی هاشون حرف زدم. مخصوصاً توی مهمونی دیشب. وقتی میدند من مشروب میخورم یا برای تفریح باهاشون غمار میکنم (پولی در کار نبود و شرکت پولهای پلاستیکی داده بود برای تفریح) و بعضی از بازی ها را هم خوی بلدم و حتی میبرم ازشون، تعجب میکردند. خیلی ها فکر میکردند که من از اینترنت یاد گرفتم و بازی کردم و دلیل اینکه بازیم خوبه اینه. اما وقتی میشنیدن که بابا ما ایرانی ها اینطور که شما فکر میکنید نیستیم، ما ورق بازی میکنیم، مشروب میخوریم، موزیک گوش میکنیم، میرقصیم، میخندیم و .... تعجب میکردند. همه میپرسیدند مگه ملا نگفته نکنید؟ من میگفتم چرا ولی کی اهمیت میده؟ همه کار خودشون را میکنند.
تقریباً همه اونهایی که جبهه گرفته بودند باهام دوست شدند و حسابی گپ زدیم. خیلی هاشون آدرس ایمیل یا تلفنشون را دادند تا باهم ارتباط داشته باشیم.
ولی امروز با دیدن این عکسها یادم اومد که کجا زندگی میکنیم!
خدا بهمون رحم کنه و صبر بده!
بدرود
توی این چند روزه خیلی با خودم کلنجار رفتم که بتونم تصمیم بگیرم. اما نتونستم یک تصمیم قاطعانه بگیرم. دلبستگیهام توی ایران خیلی بیشتر از اینجاست. اونجا چیزهایی دارم که اینجا ندارم. چیزهایی که براشون جنگیدم. بخاطرشون به در و دیوار زدم و بیشه را بهم ریختم. و خاطراتی که نمیتونم پاکشون کنم. و کسایی که برام مهمند و نمیتونم ازشون بگذرم. هرچند شاید دیوونه گی باشه که دارم از این موقعیت خوب میگذرم، اما میدونم کی و کجا عقلم را از دست دادم!!
خدا روحم را بیامرزه!!
شاید من دیوونه ام
شاید تو دیوونه ای
شاید ما دیوونه ایم.

I remember when, I remember, I remember when I lost my mind
There was something so pleasant about that place.
Even your emotions had an echo
In so much space
And when you're out there
Without care,
Yeah, I was out of touch
But it wasn't because I didn't know enough
I just knew too much
Does that make me crazy
Does that make me crazy
Does that make me crazy
Possibly
And I hope that you are having the time of your life
But think twice, that's my only advice
Come on now, who do you, who do you, who do you, who do you think you are,
Ha ha ha bless your soul
You really think you're in control
Well, I think you're crazy
I think you're crazy
I think you're crazy
Just like me
My heroes had the heart to Lose their lives out on a limb
And all I remember is thinking, I want to be like them
Ever since I was little, ever since I was little it looked like fun
And it's no coincidence I've come
And I can die when I'm done
Maybe I'm crazy
Maybe you're crazy
Maybe we're crazy
Possibly
همه برنامه ها را کنسل کردم. لاوینیا هنگ کرده. نمیدونه چی شده؟ فکر میکنه اون کاری کرده که من پشیمون شدم.
امشب بر میگردم پاریس. فردا را پاریسم و پس فردا هم تهران.
دلم لک زده برای یک کباب مشتی، یک چیز برگر مشتی از استاربرگر و جیگر!!!
بستنی های بابارحیم و ....
نمیدونم چرا، اما هنوز امید دارم. خیلی احمقم نه؟!
شاد و پیروز
ایام به کام
از روزی که گفتم دارم میمونم اینجا، انبوه سوالها از دوستان و در و همسایه جاری شده که جریان چیه؟ حالا ارض میکنم خدمتون و شما جای من تصمیم بگیرین. البته نظر بعضی از دئستان را شنیدم اما بد نیست دوباره مروری کنیم.
پاریس بودم. خسته و کلافه از شرکت برگشتم هتل. اسرار دوستان و همکارها برای رفتن به گردش را رد کردم چون میخواستم جایی باشم که اینترنت دم دستم باشه. مثل دیونه ها شده بودم و هر 30 ثانیه یکبار چهار، پنج تا ایمیل را با هم چک میکردم. یاهو، جیمیل، هاتمیل، شرکت، کلوب و وبلاگها!
حسابی کلافه بودم و خسته. نمیدونستم باید چیکار کنم. دیگه داشتم یواش یواش تصمیم میگرفتم که از پاریس برم. فقط مونده بودم برگردم تهرات یا آمستردام یا هامبورگ یا...
بگذریم. سرتون را درد نیارم. ساعت نزدیکهای 6 به وقت فرانسه بود که بعد از هزار دردسر و از این خواستن و از اون پرسیدن و چت و .... از نگرانی یک مرگ دیگه در آمدم. ولی عصبانی و ناراحت. برام غیر قابل باور بود.
باز هم بگذریم.
باید میرفتم بلیط قطار همکارم را بهش میدادم. آن هم موبایلش قطع بود و من هم موبایلم قطع و هر کدام دنبال آن یکی میگشتیم. خوب به طبع من تونستم پیداش کنم. بهش گفتم آقای مدعی که فرانسوی هم بلدی باز هم به عرضه من!
باهاش توی ایستگاه قطار قرار گذاشتم و زدم بیرون. قبل از رفتن لاوینیا گفت که ساعت 7 بیا بریم سن. بریم سوار قایق بشیم. بد بخت فکر میکرد بخاطر از دست دادن پول ناراحتم. میخواست از ناراحتی درم باره.
پیچوندمش و رفتم ایستگاه قطار. اونجا با همکارم رفتیم بلیط جدیدی که آقا خریده بود را پس دادیم. با اینکه میگفتن پس دادنی نیست و این حرفها، پس دادیم. بابا ایرانیی گفتند اروپایی گفتند الکی که نیست. این سوسول بازی ها مال خودشونه. همه کار میشه کرد! هم میشه بلیط قطار و اتوبوس را پس داد و هم میشه.... کافیه بخوای.
بعد از پس دادن بلیط همکارم که با زنش اومده بود گفت بیا بریم که دوری توی شهر بزنیم. یاد لاوینیا افتادم. گفتم بریم اونم ببریمش. رفتیم هتل و بهش گفتم و اونم خوشحال آمد و رفتیم سمت رود سن.
![]()
همکارم با زنش حرف میزد و من هم با لاوینیا. هرچی سعی کردم که بروز ندم که عصبانی ام و ناراحت نشد. گیر داده بود که چی شده؟
منم سر درد و دلم باز شد! از زندگیم گفتم و اون هم شنید. بعضی جاهاش حسابی تعجب میکرد! سعی میکرد دوستانه باهام برخورد کنه. سعی میکرد از عصبانیت درم بیاره. بعد از تمام شدن تور و برگشتن سمت هتل، به پیشنهاد من رفتیم یک جایی شام بخوریم و مشروب. من آن شب دو برابر همیشه خوردم. واقعاً تصمیم گرفته بودم بترکم.
تلو تلو آمدم تا هتل. رسوندم تا اتاق و پرتم کرد رو تخت. به محض افتادن رو تخت خوابم برد. آن چنان خوابی که فکر کنم توپ هم میزدند بیدار نمیشدم. نفهمیدم کی صبح شد. دیدم یک داره در اتاق را میزنه. با بدبختی خودم را تکان دادم و در را باز کردم دیدم لاوینیاست. گفت بیا صبحونه بخور. دیر میشه دیگه سرو نمیکنند. رفتیم صبحانه خوردیم و بعد هم دیزنی لند!
با وجود اینکه شب خوبی داشتم، اما هنوز همش تو فکر بودم. کل روز را با هم بودیم. یک دفعه نمیدونم چی شد بهش پیشنهاد دادم که با هم ازدواج کنیم. اولش حسابی خندید بهم! اما بعد که یک سری مطالب را توضیح دادم متقاعد شد که شدنیه و میتونه فکر کنه.
فرداش رفت رومانی.
فکر کرد.
جواب داد.
قبول کرد!
البته هنوز هم بعضی وقتها تصمیمش عوض میشه. یک خط در میان آره و نه میکنه.
البته من هم سست شدم. مخصوصاً امروز. آخه یادم آوردند که دلبستگی هایی توی ایران دارم. اما تا دیروز که قرار هامون را هم گذاشته بودیم. قرار بود که من بعد از تمام شدن جلسه تو لیموژ برم رومانی. یکشنبه ازدواج کنیم.
از فرداش من دنبال کار اقامتم باشم.
بعد هم بریم دریای سیاه. اونجا یک ویلا کنار دریا داره. دو هفته آنجا. بعد هم برگردیم بخارست. اون بره سر کار و منم برم دنبال کار!
پدرش وقتی 10 سالش بوده فوت کرده.
مادرش هم 3 سال پیش.
یک بار ازدواج کرده و دو ساله که از همسرش جدا شده.
30 ساله است.
یک آپارتمان توی بخارست داره.
یک شغل نسبتاً خوب توی شرکت خودمون.
قد بلد، رومانی همسایه روسیه است و به طبع نژاد اینها شبیه روسهات. قد بلند و سفید.
دختریه که معتقده هنوز میشه عاشق بود. این جمله مال آخرین ایمیلی که برم فرستاده. من گفتم دیگه عاشق نمیشم. بسه. و اون گفته:
You must not be afraid to fall in love again…. This is anyway the most beautiful part of the life from my point of view…and also the most paintful…but only in this way the life is more beautiful….
خودتون ترجمه اش کنین.
حالا شما بگین من چیکار کنم؟
خیلی زود میتونم اقامت اروپایی داشته باشم. و به طبع خیلی خیلی راحتتر اقامت کانادا یا استرالیا. زندگی استاندارد و خیلی چیزهای دیگه.
چیکار کنم؟!
اما میدونی چی شد؟ آقا شیر بزرگه ما خاک بر سر شد! یک روز که داشت با گربه خانم گل میگفت و گل میشنید زد تو سرش! همونجا بود که فهمید دنیا اینطوری که تا حالا فکر میکرده نیست!
جونم برات بگه که آقا شیره عاشق شده بود. اولش حتی جرات نمی کرد به کسی بگه که عاشق شده. آخه شیر با اون یال و کوپالش که همه به پاش می افتن که عاشق نمیشه که. میشه؟ نه که نمیشه. ولی یواش یواش همه فهمیدند! این آقا شیره اون آقا شیره قدیم نبود! از صبح تا شب و شب تا صبح یا پای تلفن بود یا اینترنت! توی ماشین که بود اس ام اس میزد و تا میرسید خونه میپرید پای اینترنت یا تلفن. حتی خیلی وقتها شام هم نمی خورد!
همه فهمیده بودند. همه. بعضی از دوستهاش مسخره اش میکردند و بعضی ها هم نصیحت. میگفتند باید روباه باشی! باید دو رو باشی. اصلاً باید چند رو باشی. باید همه را سر کار بزاری و خودت حالش را ببری! اما شیر دوست نداشت مثل اونها باشه. و مثل اونها هم نشد و مثل اونها هم رفتار کرد.
آقا شیره همه بیشه را بهم ریخت! زمین و آسمون را به هم بافت. جلوی همه ایستاد. کوچ کرد! همه بهش گفتند آخه شیر که کوچ نمیکنه! شیر که بیشه خودش را ترک نمیکنه! کوچ مال پرنده هاست! اما کو گوش شنوا؟!
کار خودش را کرد! قافل از اینکه گربه بی وفاست!!!
گربه خانم هر دفعه به یک بهانه ای میرفت! شیر هم به این در و اون در میزد تا برش گردونه. همیشه هم برش میگردوند اما هر بار که خانم گربه ملوس شیطنت میکرد و میرفت، آقا شیره چند سال پیر میشد!
کارش شده بود همه اش ناله. تصور اینکه شیر ناله کنه غیر ممکن بود. اما شیر شده بوش موش و تو چنگ گربه خانم.
همه یال و کوپالش ریخت! بارها و بارها زد به موه و بیابون و رفت جایی که کسی نبیندش و نشست زار زار گریه کرد. مثل حالا!
البته به واسطه این رابطه و این به این در و اون در زدن پیشرفتهایی هم داشت. گربه خانم هم بعضی وقتها اذیت میشد. اما شیر همیشه مثل شیر پشت در می آمد و ازش دفاع میکرد نمیگذاشت آزاری بهش برسه!
چند روز پیش که توی آینه خودش را دید، دید که در عرض فقط چند روز تعداد موهای سفیدش دوبرابر شده!! فهمید که پیر شده.
پیر!!

اولش باورش نمیشد! اون هنوز جوون بود. خیلی جوون تر از اینکه بخواد به این روز بیافته.
آخرین باری که گربه ملوسه باز شیطنت کرد، شیر تصمیم گرفت تا هر وقت پیداش کرد و مطمئن شد سگهای روزگار نکشتنش و پاره پاره اش نکردند، پسبردش دست خودش. بگه دیگه تمام شد. من دیگه پیر شدم. من دیگه نمی تونم. من تمام شدم. من خورد شدم و از شیر بودنم هیچ چیز نمانده.
البته برای اینکه ببینه هنوز قدرتی داره یا نه، یک لقمه گنده انتخاب کرد و برد!
آقا شیره هنوز قدرت داره اما نمیدونه این گربه..............
پیر شدم!
خیلی خیلی زیاد!
باورم نمیشد! شاید اگه بخوام برگردم ایران موهام را رنگ کنم یا سفیدهاش را از ته بزنم. خیلی بده مردم ببینند و بگن یارو رفته اروپا پیرتر شده!!!

یکی بود یکی بود، زیر گنبد کبود یک آقا شیره بود که خیلی قوی بود!
شیر قصه ما به هرچی می خواست میرسید. به هر کسی میخواست دست پیدا میکرد. خدا قدرتهایی بهش داده بود که باعث میشد به هر چی بخواد برسه و هر حیوانی را که اراده میکنه به زانو در بیاره.
سالها بود که این شیر بزرگ توی بیشه خودش که خیلی هم بزرگ بود سلطنت میکرد. هیچ کس نمیتونست بهش زور بگه یا اذیتش کنه. زندگییه شاهانه ای داشت. البته مشکلاتی هم داشت که بهشون فکر نمیکرد. مشکلش این بود که عاشق نبود!! آره خوب شیر چه میدونه عاشقی چیه؟ چون نمیدونست داشت زندگی میکرد. تا اینکه.......
ادامه دارد....
باید برم جلسه.
بقیه داستان آقا شیره را بعداً مینویسم.
فقط بدونین که ممکنه دیگه برنگردم ایران! دارم ازدواج میکنم با یک دختر اروپایی! به طبع اقامت میگیرم و میمونم.
بد نیست نظرتون را بدونم.