چند روزی پاریس بودم. دوباره دارم بر میگردم لیموژ. با اون خانم رومانیایی که توی کلیسا گیر افتادخ بودم، توی این چند روز این ور و اون ور میرفتم و جاهای مختلف را بهم نشون میداد. از کشورهای مختلف برام گفت و روابط بین آدمهاش. از رومانی و آلمان، فرانسه و انگلیس، تا ایتالیا و یونان و ترکیه. از مسیح و شاگرداش، از دینشون و مذهباشون. از زندگیشون و استاندارهاشون. و البته خیلی سوال هم از شرق داشت. اون میخواست شرقی ها را بشناسه و من غربی ها. دو موجود کاملاً متضاد بودیم که چند روزی را باهم حرف زدیم. اون دختر غربی و سی و خورده ای ساله مسیحی و معتقد، من پسر شرقی بیست و هشت ساله مسلمان و البته با اعتقاد کم!
ولی در کل همزبون خیلی خوبی بود. شاید هم بخاطر اینکه خلعی تو من بود و عواطفم به دنبال پر کردن این خلع بود جذب شد! از عشق میگفتیم و از خاطراتمون. از تاریخ چند هزار ساله ایران گفتم و اینکه چی شد که حالا همه غربی ها فکر میکنند ما عرب هستیم! از نفرت اکثر ایرانی ها از عربها و از قومهای مختلف اروپایی شنیدم.
برام جالب بود که میدیدم هنوز دنبال عشقه و هنوز معتقد زندگی بدون عشق بی رنگ و بی معنی و قشنگی زندگی به عشقه! عقیده ای که من هم روزگاری داشتم و چند روزه که فهمیدم بزرگترین اشتباهم بوده! من میگفتم که عشق همش دردسر سازه و اون میگفت که عشق اگه توش دروغ نباشه همش لذته. میگفت همیشه توی روابطش اولین دروغ آخرین دروغه چون دیگه رابطه ای نیست و من میدیدم که چقدر احمقانه بعضی وقتها فکر میکنم دروغی دیگه در کار نخواهد بود!
برام جالب بود که غربی ها دروغ نمیگفتند اما شرقی هایی که میدیدم میگفتند! اولش برام خیلی دردناک بود که میدیدم آفریقایی های سیاه را به خوبی می پذیرند اما شرقی ها و عربها و ایرانی ها را نه! خدا را شکر میکردم که قیافه ما ایرانیها مثل آسیای شرقی ها تابلو نیست و تشخیص بین ماها و ایتالیایی ها فرانسوی ها به راحتی نیست!
اما وقتی میدیدم که از ماست که بر ماست، دردم کمتر میشد. آفریقایی سیاه قبیله نشین دروغ نمیگه ولی ماها میگیم!
و البته من هم! از خودم متنفر شدم که چرا بعضی وقتها دروغ میگم!
ولی از همه چیز دردناکتر دروغ شنیدن از عشقه! حرفی که هم من و هم لاوینیا (رومانیایی) و مایته (فرانسوی) و بقیه تایید کردند!
لاوینیا معتقده که آدمها عوض نمیشند و بزرگترین اشتباه یک آدم اینه که فکر کنه طرفش عوض میشه!

توی این چند روز دیدم که چه اشتباهات بزرگی توی زندگیم کردم. اما باورت نمیشه که هنوز هم دوست دارم اشتباه کنم. هنوز هم فکر میکنم شاید راهی باشه هر چند میدونم نیست!
لاوینیا دیروز عصر رفت و من باز هم تنها شدم و کسی نبود که باهاش حرف بزنم. توی فرودگاه با یک ایرانی برخورد کردم. از روی خودکار بیک که توی جیب کیفش بود شناختمش! ولی مطمئن نبودم که ایرانی باشه. از گیج خوردنش حس کردم که کمک احتیاج داره و ازش پرسیدم که ایرانی هستی؟ و گفت آره. از نروژ آمده بود پاریس برای گردش. دوستش توی شهر منتظرش بود و اون هم نمیدونست چطوره از فرودگاه بزنه بیرون و چطوری بره پاریس. جالب بود که هم مسیر بودیم. هتل من با ایستگاه مترویی که دوستش منتظرش بود فقط 5 دقیقه پیاده روی داشت. گفتم من کمکت میکنم تا بری. مسیرمون هم یکیه. اولین بارش بود که میومد پاریس و بزرگی فرودگاه شارل دوگول و جمعیت زیاد آدمها جو گیرش کرده بود. یک کرد بود که 6 سال بود پناهنده سیاسی شده بد توی نروژ. از نروژ و زندگیش توی آنجا برام گفت و از ایران شنید. دلش برای ایران تنگ شده بود!!
تا دو سال دیگه هم نمیتونست برگرده. از اینکه کمکش کرده بودم و به دادش رسیده بودم خیلی خوشحال بود. توی این چند روز حسابی با چم و خم اینجا آشنا شده بودم و بهتر بود که کمک میکردم که کردم. شماره اش را بهم داد و دعوت کرد برم نروژ. گفت که آنجا خونه داره و نروژ واقعاً طبیعت زیبایی داره. دعوت کرد که هر وقت خواستم برم پیشش و مهونش باشم. توی پاریس هم با دوستش آشنا شدم. اون هم یک کرد پناهنده سیاسی بود که توی پاریس زندگی میکرد. جفتشون اکثر کشورهای اروپایی را رفته بودند و زندگی کرده بودند. دعوتم کردند که بریم و توی یک کافه بشینیم و چیزی بخوریم و حرف بزنیم. به محض نشستن انبوه سوالها رد و بدل شد. اونها از ایران میپرسیدند و من از کشورهای دیگه. فرانسویه هنوز توی کمپ زندگی میکرد. اون هم شماره اش را داد و گفت هر وقت کاری داشتی فقط زنگ بزن!
نمیدونم فقط تعارف بود یا واقعای بود اما هرچی بود خودشون شماره دادند و فکر میکنم دوستهای به درد بخوری باشند. از کامران و صلاح الدین جدا شدم و رفتم هتل. دعوت کردند که بریم چاتلت (منطقه ای تو پاریس که پر از رستوران و بار و کافه و کلاپه. همونجایی که راهم ندادند!) ولی من خسته بودم و البته نگران. بازی فینال بین آلمان و اسپانیا بود و احتمال هر چیزی بود. ترجیح دادم نرم و بازی را از هتل ببینم و آماده بشم برای امروز که دارم میرم لیموژ.
توی هتل داشتم به دوستهایی که پیدا کرده بودم فکر میکردم.
اولیشون یک جوان فرانسوی بود که ماشینش خراب شده بود و کمکش کردم و ماشینش را درست کردم و اون هم منو توی چند تا خیابون گردوند و رسوندم هتل. دختری که کمکم کرد برم هتل بعد از گم شدن پول. البته فراموش کردم شماره های این دوتا اولی را بگیرم!
معلم فرانسوی و رسیپشن شرکت توی لیموژ. همکار پرتقالی. همکار اسلواکیایی که بردمش برج ایفل و گردوندمش و با هم دوست شدیم. لاوینیا و کامران و صلاح الدین.
خیلی راحت میشه با یکی ارتباط برقرار کرد و دوست شد کمک کرد و کمک خواست. حالا چه کمک مالی باشه چه پیدا کردن فروشگاهیی یا کافی نتی!!
خیلی راحته.
سعی میکنم درس بگیرم!
توی قطارم و اینجا اینترنتی نیست. اولین جایی که اینترنت بود آپ میکنم.
شاد و پیروز
ایام به کام
کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیتو پای دلدادگی دادی
هر جا که دیدی چراغی پر فروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
دل زخمی ، دل تنها و تکیده
دل گریون من و ای دل گریون
کوله بار آرزوهاتو کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید؟
عاشق و خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
تو رو با هول و ولا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشقو نداشتن
تک و تنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده

بعضی وقتها هیچ چیز دل نشین تر و بهتر از یک ترانه نمیتونه حس آدم را بیان کنه.
متاسفم برای دل ساده خودم. با وجود اینکه سعی کردم از دیروز تا حالا حسابی خوش بگذرونم اما نتونستم با واقعیت کنار بیام. واقعیتی که حتی نمیتونم بنویسم. واقعیتی که داره خوردم میکنه. واقعیتی که نصف شب منو کشونده پای کامپیوتر تا اشکمو بنویسم. دل ساده سعی میکنه که قبول نکنه. متاسفم براش اما این واقعیته!
راستش نگرانم!
اتفاقهایی که توی این چند وقت افتاده نگارنم کرده.
بی خبری، مرگ آرمین همسر نیلوفر آن هم تو تصادف، دزدیده شدن پول، قفل شدن در کلیسا، یاد آوری مرگ شوهر خواهرم آن هم تو تصادف!، گم شدن چمدان همکار پرتقالی، مریض شدن همکار اسلواکیایی، قطع شدن موبایل و باز هم بی خبری!

مثل دیوونه ها همش دارم ایمل را چک میکنم و منتظرم. اما......
کاش خبری برسه!
کاش....
داشتم آماده میشدم که بخوابم. مثل همیشه گفتم سری به همسایه ها بزنم. باز هم مثل همیشه اول رفتم سراغ نیلوفر. اما وقتی پارچه سیاه را دم در خونهاش دیدم خشکم زد! باورم نمیشد. فکر میکردم سرکاریه! اما واقعیت بود!
باز هم تصادف یکی را کشت و یکی را بیوه کرد و دخترکی چند ماهه را یتیم!
با اینکه بعد از چند روز امروز بخاطر زندانی شدن توی کلیسا خندیده بودم و شارژ بودم، گریستم. گریه بخاطر نیلوفری که تنها شد و بخاطر دخترکی که هیچ وقت پدرش را بخاطر نخواهد آورد.
یعنی این هم حمکتی داشته؟!
من که هنوزم حکمت بعضی از کارهات را نفهمیدم. باز هم داری به پرونده حکمتهای پنهانت اضافه میکنی! کی تمام میشه؟!
هیچ وقت. میدونم.
لینک وبلاگ نیلوفر را میزارم. بهش سر بزنید. تنهاش نگذارید. اون الان احتیاج داره دورش شلوغ باشه.
http://www.nilufar62.blogfa.com
دیگه نمیدونم چی بنویسم و نمیتونم چیزی بگم غیر از اینکه انالله و انا الیه راجعون.
فاتحه فراموش نشه لطفاً
امروز اولین روز جلسه بود. تا 3 روز هم این جلسه اول ادامه داره. بعد دوباره میرم پاریس و چند روزی هم آنجام تا دوباره برگردم لیموژ. امروز بعد از مدتها با چند نفر حرف زدم. رییسم هم برام پول آورد. از صبح تا عصر با چندتا همکارم با هم بودیم و بالاخره یکی بود که باهاش حرف بزنم. این جلسات آموزشیه. منم شیطنت میکنم بعضی وقتها معلم بد بخت را که یک خانم فرانسویه با سوالهای سخت سخت گیر میندازم! نمیدونی چه حالی میده! آخرش هم جواب یک س.ال را گفت بلد نیستم! بعد هم رفت پرسید و باز هم بدون جواب آمد! حالا فردا قراره جواب بده و اگه دیدک بلد نبودند خودم جواب میدم. خانم مهربون و باحالیه! برای فردا هم قراره با بقیه همکارها بریم بیرون و معلم هم باهامون باشه.
اما جریان زندانی. عصر از شرکت که آمدیم هتل قرار شد با دو تا از همکارها بریم یک دوری توی شهر بزنیم و بعد هم شام بخوریم و برگردیم. من و یک خانم رومانیایی و یک آقای پرتقالی. سر ساعت دم رسیپشن هتل آماده شدیم که بریم که آقای پرتقالی گفت شما برین و من توی رستوران میبینمتون. من و خانم رومانیایی راه افتادیم. توی خیابونها قدم میزدیم و حرف میزدیم که رسیدیم به کلیسا. گفت بیا بریم توی این کلیسا. کلیسای قدیمی و قشنگیه. رفتیم تو. یک کلیسای قدیمی که همه جاش پر از نقاشی و مجسمه و همه چیز بود. واقعاً خیلی قشنگ بود. منم دوربینم را در آوردم و شروع کردم به عکس گرفتن. این خانم رومانیایی فرانسوی بلده. اون هم رفت دمه سقاخونه و شمع روشن کرد و مشغول شد به دعا. سه تا پیر زن فرانسوی هم برای خودشون بوکوبوکو میکردن. چمیدونم چی میگفتند اما بعد خانم رومانیایی گفت داشتن پشت سر بقیه حرف میزدند! (پیر زنها کاری غیر از این ندارند. حالا چه فرانسوی باشه چه ایرانی!)

خلاصه اون دعا میخوند و منم عکس و فیلم و آن سه تا خانم هم غیبت و آخر سر آنها رفتند. ما هم بعد از چند دقیقه ای صحبت گردن در مورد خدا و پیغمبر ها و مراسمشون و نماز و این حرفها، تصمیم گرفتیم بریم. توی کلیسا فقط ما دو تا مونده بودیم. هوا هم واش یواش داشت میرفت سمت تاریکی. آمدیم سمت در و در را کشیدیم که دیدیم ای دل قافل. این سه تا اسگل در را بستند و قفل کردند و رفتند!
حالا این وسط خدا از جون کدوم کاها چی میخواست، نمیدونم. چشمتون روز بد نبینه. دو تا خارجی، توی کلیسا توی شهر کوچیک، درها همه قفل. یکی دختر یکی پسر! یکی مسلمون یکی پروتستان اون هم توی کلیسای کاتولیکها، همه چراقها خاموش و تلاش برای روشن کردن هم بی فایده و ....
من افتادم به جون در ها. هرچی در میزدیم که بابا یکی بیاد کمک، خبری نبود. افتادم به جون قفلها، هرچی سعی کردم نمیشد بازش کنی. آخه هیچ ابزاری هم نداشتم. تصمیم گرفتم که قفل را بشکونم که رومانیای گفت نکن این کارو. ما اینجا غریبیم. بعد باید یک ساعت توضیح بدیم که چی شده و چرا قفل در کلیسا را شکوندیم و این حرفها. من رومانیای و تو هم ایرانی. توی دردسر می افتیم. دیدم راست میگه. توی جیبم یک نقشه لیموژ داشتمو شانسم گفت که شماره هتل روش بود. بهش گفتم با موبایلت زنگ بزن به رسیپشن هتل و جریان را بگو همین کار را کرد. بعد از چند دقیقه رسیپشن زنگ زد که زنگ زده به شهردار! شهردار دنبال کلید دار گشته پیداش نکرده! زنگ زده به پلیس تا بره دنبالش بگرده! حلاصه که کل شهر را به هم ریختیم رفت پی کارش!
خیلی خندیم! میگفتم فقط تصور کن. من، مسلمون، با یک دختر، توی کلیسا، توی تاریکی چه غلطی دارم میکنم؟
پرسید زن داری؟ گفتم آره. هاهاها زد زیر خنده. گفت اگه به زنت بگن که دیگه هیچ! (با خودم فکر کردم این از کجا میدونه؟!)
خلاصه که بعد از دو ساعت در زندان باز شد و پیر مرد کلید دار بعد از بازرسی که ببینه چیزی از اموال خدا باهامون نیست، ولمون کرد تا بریم!
داستان را توی رستوران برای همکار پرتقالی تعریف کردیم. باور نکرد! اما وقتی برگشتیم هتل و دید که رسیپشن داره دوباره جریان را میپرسه باور کرد. من هم حسابی گذشتمش سر کار. خورشتش را زیاد کردم!
خلاصه که آقا فرهاد حسابی مشهور شد با این کلیسا رفتن و گیر کردنش!
احتمالاً به زودی من رو از بی بی سی میبینید!
یک گپ چند ساعته در مورد اسلام و دینهای دیگه و سیاست و همه چیز داشتیم. جالب اینجاست که همه تا میفهمند من ایرانی ام سوالاتشون زیاد میشه و میخوان بدوند ما تروریستیم!!
شاد و پیروز
ایام به کام
لیموژ اسم شهریه که قراره برم برای جلسه. مرکز اصلی شرکتی که توش کار میکنم. الان توی ایستگاه قطارم و تا چند دقیقه دیگه سوار میشم تا برم به سمت لیموژ. چند ساعتی تو قطارم.

راستش این اولین باره که سوار قطار میشم. توی این سفر چند تا اولین بار را تجربه کردم. اولین بار بود که آمدم اروپا. اولین بار بود که پولم را میدزدیدند! آنهم این قدر زیاد. اولین باره که قراره سوار قطار بشم. اولین باره که تنهام و هیچ همزبونی نیست. اولین بار بود که بخاطر تنها بودن جایی راهم ندادند! و اولین بار بود که برای یک لیوان ویسکی 10 یورو پول دادم. و اولین باره که دارم برای یک بطری کوچیک آب معدنی بیش از 3 هزار تومان پول میدم!
اولین بارهای جدید که هم تلخ توش بود و هم شیرینی! البته این اولشه. داستان ادامه داره.
این خسیسها اینترنت مجانی اینجا ندارند! بابا ما تو فرودگاهمون داریم اما اینها نه! به اولین جایی که رسیدم آپ میکنم.
فعلاً برم به قطار برسم تا یک اولین باره دیگه هم پاس کنم.
شاد و پیروز
ایام به کام
تا حالا شده از پشت یک ماشینه قدیمی ساده، بیای و پشت یک ماشین آخرین مدل مجهز به تمامی سیستمهای دنیا و بالاترین امکانات بشینی؟
خوب تکنولوژی این ماشین تورو مجذوب خودش میکنه و ممکنه که خیلی حال کنی. اما باید بدونی چطور میشه با این ماشین رانندگی کرد. توقع نداری که از پشت ژیان بیای و پشت این لیموزین مدرن بشینی و همان اول هم بی دردسر راننرگی کنی که؟
حالا جریان پقی آمدن ما هم شده همین. پقی همان پاریس خودمونه. به زبون خودشون (فرانسوی) میشه پَقی.
از لحظه ای که وارد هواپیما شدم و رسماً ایران را ترک گفتم همه چیز متفاوت بود. یاد سرویس دانشگاه افتادم که تا از سرازیری دانشگاه میگذشت همه دخترا چادر هارا در میاوردند و میکردن تو کیف و مشغول آرایش! آخه زمانه ما چادر اجباری بود! اینجا هم هرکسی که از در هواپیما وارد میشد اولبن کارش در آوردن مانتو بود و روسری. بعد هم آرایش و ....
حالا تا اینجاش طبیعی بود. بعد نوبت سرو نوشیدنی شد که همه یا آب میوه میگرفتند یا قهوه و چایی! اما من با پررویی عزمم را جزم کردم و تقاضای حرومی کردم. مهماندار هم با لبخند برام توضیح داد که این مدل را داریم و این مدل. منم مثل اوس گلا فقط گفته بودم که شراب! بعد از توضیحش که منم نفهمیدم چی بود، با یک ده بیست سی چهل، دست گذاشتم رو یکیش! بعد هم به سلامتی همه دوستان...
(ای بابا، این ناوارو هم از صبح تا حالا نموده مارا. هی آژیر میکشه و اعصاب برای آدم نمیزاره)
کجا بودیم؟؟ آهان ایر فرانس. هر وقت این خانمهای مهماندار از جلوم رد میشدند یاد فیلم بویینگ بویینگ جری لوییس می افتادم. لباسهاشون هنوز از دهه 70 تا حالا تغییر نکرده بود! خلاصه که پرواز 5 ساعته به مقصد فرودگاه شارل دوگول پاریس تمام شد و آقا فرهاد پاش به فرنگ باز شد! همه همکارها و دوستانی که رفته بودند میگفتند غیر ممکنه که گم نشی! چند ساعتی توی فرودگاه دور خودت چرخ خواهی زد و چون فرانسوی بلد نیستی حسابی اذیت میشی! من هم با این پیش زمینه خودم را برای یک علافی خفن آماده کردم. اما گوش شیطون کر این مرحله را بسیار خوب گذروندم! در کمتر از نیم ساعت از گیت پلیس رد شده بودم و ساکم را هم گرفته بودم و سوار بر تاکسی! همکار ها پیش بینی کرده بودند بین 2 تا 4 ساعت توی فرودگاه خواهم بود. خیلی از خودم خوشم آمد. سراپا غرور رفتم سمت هتل. آن هم با خوشگلترین تاکسی فرودگاه! اما دردسر شروع شد. وقتی رسیدم راننده گفت 100 یورو! فکم آمد پایین. جالب اینجا بود که وسط راه باطری GPS آقای راننده که یک سیاه پوست سیاه پوش خفن بودند که تا زمانی که حرف نمیزدند فکر میکردی هیچی نیست، تمام شد و من مسافر که اولین بار بود میامدم پقی از روی نقشه راهنماییش میکردم که از کجا بره!
من نمیدونم چرا همه جا باید آدرس بدم؟ کسی میدونه؟!
سر کرایه یکم جر و بحث آخر هم ایشون می خواستند فاکتور ندهدن و با میانجی گری کارمند هتل یک رسید گرفتیم و 100 تا اِخت کردیم رفت پی کارش!
چند دقیقه ای معطل اتاق و رسیپشن هتل فرمودند که ما برای ساعت 1 بعد از ظهر منتظر شما بودیم (اینها هم فکر میکردند ما اس گلیم و توی فرودگاه 4 ساعت علافیم. خبر ندارن که بابا مهندسی گفتند اوس گلی گفتند...) و اتاقتون آماده نیست! میتونین کیفتون را بزارین و بعد برگردین! من هم چون برنامه داشتم که برم و بلیط قطار برای همکارم و بلیط هواپیما برای خودم بگیرم، همه پولها را که جاهای مختلف قایم کرده بودم برداشتم و رفتم سمت ایستگاه قطار! تا ایستگاه قطار 10 دقیقه پیاده بود که رفتم. 2 تا بلیط مادرید برای همکار در کمتر از 10 دقیقه! باورتون نمیشه هیچ کس اینقدر سریع کارش راه نمی افتاد. حتی خود آنهایی که با فروشنده فرانسوی حرف میزدند، حداقل چهار تا پنج دقیقه با فروشنده کل کل میکردند، اما من فقط یک دقیقه با فروشنده حرف زدم و بقیه 9 دقیقه را توی سف بودم! چون از قبل تاریخ و ساعت و حتی شماره قطار را از اینترنت در آورده بودم و فقط به فروشنده گفتم که کدام قطار را میخوام. حتی به فروشنده گفتم که یک بلیط هست که به صورت مستقیم نیست، آن را نمیخواهم و آن دایرکت را میخوام. فروشنده متعجبانه دو تا بلیط داد و بلند شد و تشکر کرد و منم باز هم سراپا غرور و مهندس وار آمدم بیرون!
حسابی داشتم حال میکردم و سوار یک اتوبوس دو طبقه بدون سقف شدم تا جاهای مختلف را نشانم بده. وسطهای راه دیدم که این اتوبوسه خسته کننده است. تصمیم گرفتم پیاده بشم و چیزی بخورم و دوری بزنم و بعد از یک ایستگاه دیگه دوباره سوراه اتوبوس بشم.
پیاده شدم، چرخی زدم، سوار مترو شدم، گشتم، حال کردم و ....غش کردم!
برگردیم سر بحث ماشین. حالا فکر کن سوار این ماشین تمام اوتوماتیک شده و هیچی هم از سیستمهاش نمیدونی. داری مغرورانه با سرعت میرونی که یکی میپره جلوت. تو هم به هوای همون ژیان قدیمی با تمام هیکل میافتی روی فرمان و ترمز، ولی میبینی که بابا این که اینطوری نیست! چرا فروشنده چیزی به من در مورد این سیستم نگفته بود؟ چرا فروشنده نگفت که نمیشه دنده معکوس کشید! کلاچش کجاست؟ ای داد بی داد! گرومپپپپپ......
میزنی تو دیوار و میزنی ماشین را له میکنی! تقصیره خودته! هنوز با زیر و بم ماشین آشنا نشدی اینقدر سرعت میگیری؟!!! حالا خرج ماشین را رد کن بیاد!! چقدر؟ نا قابل 1200 یورو.
داشتم حال میکردم کهدیدم در کیف کمری بازه! در کیف باز و جا تر و بچه نیست! 1200 یورو سوت شد و رفت!

دنیا داشت دور سرم میچرخید! توی آن هم همه نمیدونستم کی و کِی پولام را زدند! نشستم زمین و دستم را گذاشتم روی سرم! هیچ کس را نمیشناختم! حتی نمیدونستم کجا هستم! نمیدونستم چی کار کنم و چی بگم. به کی بگم؟ اونجا بود که فهمیدم الکی مغرور شدم. من به یکی احتیاج داشتم تا حداقل آرومم کنه. بهم امید بده و بگه که عیبی نداره! ضرر مال مرده. پیش آمده و قوی باش. اما هیچ کس نبود! هیچ کس...
یک دختر رومانیایی که وضعیت من نظرش را جلب کرده بود آمد کنارم. فکر میکرد فرانسوی هستم. باهام فرانسوی حرف زد و من گفتم که نمیفهمم چی میگی! با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید که چی شده و کمک می خوام؟ جریان را گفتم. نشست کنارم و کمی پشتم را مالید و یک نوشیدنی برام خرید و کمک کرد که آروم بشم. بعد هم چند تایی بلیط مترو بهم داد و کمکم کرد برگردم هتل. منم اینجا دیگه حسابی گیج بازی در آوردم و حتی تعارفی نکردم و شماره هم نگرفتم که جبران کنم! توی مسیر هتل گفت که 2 ساله اینجا زندگی میکنه و معلمه و داره نمی دونم چه کوفتی میخونه! دم هتل خداحافظی کردم و آمدم بالا. یک اس ام اس زدم به همکارم که چی شده. زنگ زد و گفت نگران نباش. بعد هم رییسمون زنگ زد و گفت سعی کن آروم باشی و من هماهنگ میکنم برات پول بفرستند. بعد هم زنگ زد که شنبه است و تو دفتر پاریس هیچ کس نیست. آروم باش و از این حرفها...
تو عمرم هیچ وقت دوتا قرص آرامبخش با هم نخورده بودم! گشنه هم بودم. اما پولی برای ناهار خوردن نداشتم! دو تا قرص را انداختم بالا و گوشی را خاموش کردم و خوابیدم. دعا میکردم وقتی بیدار بشم تهران باشم و هنوز نیامده باشم!
چند ساعتی خوابیدم و بیدار شدم و گوشی را روشن کردم. چند تا اس ام اس با هم آمد. همه همکارها شاکی بودند که چرا خاموش کردم! در کمتر از 5 دقیقه از همکارم تا مدیر عامل همه آمدند پشت خطم. آخری هم یک دختر فرانسوی بود! بهم آدرس داد تا برم و پول بگیرم. دوست یکی از همکارهام بود!
بارها گفته بودم دوستانی دارم بهتر از آب روان! 200 یورو گرفتم و قراره فردا 1000 یورو دیگه بگیرم. بعد از گرفتن پول چند دقیقه ای رفتم توی کلیسا! مراسم دعا خوانی و این حرفها بود. خیلی باحال بود. دختر خانمی که بهم پول داد بهم گفت که امشب یک شب خواصه! توی کل پاریس فستیوال موزیکه. برو تا یادت بره چی شده. جندتایی هم آدرس بهم داد. اما راستش حالم خوب نبود! در کسری از ثانیه همه برنامه هام نقش بر آب شده بود! یک همبرگر خوردم و نزدیکهای ساعت 10 بود برگشتم هتل.
اما امروز خیلی بهتر بودم. فهمیدم که با فکر کردن و قصه خوردن چیزی درست نمیشه. کل پاریس را گشتم. آن هم پیاده! کلی هم عکس و فیلم. آنقدر که حافظه دوربین پر شد! فکر کن در عرض چند ساعت دو گیگابایت عکس و فیلم! واقهاً شهره قشنگیه. همه جاش شیک و آثار باستانیه! ان شالله قسمت آنهایی که ندیدند بشه.
چند روز پیش رییسمون توی یکی از جلسات خسته کننده در مورد کار تیمی و جمع شدن تساعدی افراد وقتی که یک تیم تشکیل میدن توضیح میداد. این دو روز فهمیدم که چرت و پرتهاش بیراه نیست! چقدر احساس اینکه یکی کنارت هست خوبه!
امشب میرم ولگردی! دعا کنید ایندفعه خودم را ندزدند!
شاد و پیروز. ایام به کام
قبلاً گفته بودم و حالا هم آمدم تا بگم که با اجازه شما دوستان و البته بزرگترها جمعه شب تهران را به مقصد شهر رویاها ترک میکنم.(همکارم عاشق پاریسه و بهش میگه شهر رویاها و البته چندتا جمله فرانسوی هم میگه که من بیلمیرم!)
سعی میکنم از آنجا هم آپ کنم. امیدوارم بهم خوش بگذره. اولین باره که دارم برای مدت نسبتاً طولانی (15روز) جایی میرم که همه زبون نفهمند! تنهای تنها. سخته ولی فکر میکنم که تجربه جالبی باشه.
التماس دعا!
بدرود.
هر هزار سال یک بار فرشتهها قالی جهان را در هفت آسمان میتکانند، تا گرد و خاک هزار سالهاش بریزد و هر بار با خود میگویند: "این نیست قالیای که قرار بود انسان ببافد، این فرش فاجعه است ..."
با زمینه سرخ خون و حاشیههای کبود معصیت، با طرحهای گناه و نقش برجستههای ستم،
فرشتهها گریه میکنند و قالی آدم را میتکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش میکنند.
رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش، قالی بزرگی است زندگی، که تو میبافی و من میبافم، همه بافندهایم، میبافیم و نقش میزنیم، میبافیم و رج به رج بالا میبریم، میبافیم و میگسترانیم.
دار این جهان را خدا برپا کرد، و خدا بود که فرمود: "ببافید"، و آدم نخستین گره را بر پود قالی زندگی زد.
و هر که آمد، گرهای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت و چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد، آمیزهای از زیبایی و نازیبایی، سایه روشنی از گناه و صواب.
گره تو هم تا ابد بر این قالی خواهد ماند، طرح و نقشت نیز، و هزاران سال بعد، آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشهای از آن را تو بافتهای.
کاش گوشهای را که سهم توست، زیباتر ببافی.
بد نیست هر از گاهی گوشه ای شلوغ که محل رفت و آمد انبوه آدمهاست بایستی و نظاره گر رفتار و شنونده گفتارشون باشی.
مردی توی گرمای تابستون پشت ترافیک توی ماشین نشسته بود با موبایلش حرف میزد. با صدای بلند. با کی بود، نمیدونم. اما شنیدم که میگفت : بابا منم سهم دارم. می خوام برم برای خودم کتانی بخرم. یک قسمتی از درآمدم سهم خودم باید باشه!
شنیدم و رد شدم.
خانمی از روبرو می آمد و آن هم با موبایلش حرف میزد. "فریده به جون تو خیلی ماهه. هر چی از لارژ بودن و با حال بودنش بگم کم گفتم. خودمم توش موندم که باهاش چیکار کنم!"
بعدی دو تا دختر خانم که اولی زد به دومی که طرف را نگاه کن و شروع کردند به پچ پچ و خنده.
مردی عصبانی باز هم با موبایل "بابا تو چرا نمی فهمی من چی میگم. پولم را می خوام. بد کردم به دادت رسیدم؟!"
داستان تکراری طلبکار و بدهکار. باز هم میگذریم.
چند تا نوجوان دبیرستانی که از امتحان آخر آمدند و خوشحال و البته بعضی ها هم ناراحت. ".....حرفهاشون قابل نوشتن نیستند!!......"
پیرزنی گدا که آویزونت میشه که گشنمه پول بده غذا بخورم!
خودرو پلیس که درجه دار روی صندلی جلو آنچنان با تکبر و غرور به همه نگاه میکنه و اخم کرده که انگار همه عمرش برای این بنز کار کرده و پول در آورده و همه مردم توکرش هستند!
پیرمرد خوش تیپی که توی گرمای تابستون هم کرواتش را باز نکرده و با وقار تمام توی خیابان راه میره و البته میشه فهمید زیر لب داره به ماشینهایی که بوق میزنند دری وری میگه!
خانم شیکی از کنارم رد میشه و با لبخندی ................
من هم که مثل همیشه موبایلم زنگ میخوره و سین جیم که کجایی و کیه و چیه؟ .........
به نظرم همه دارند گند میزنند به قالی بد بخت!
یک دوستی دارم به اسم اسماعیل. ما بهش میگیم اسی.
این آقا اسی 15 سال از من بزرگتره! آشنایی و دوستی ما هم از زمان کار کردن توی عسلویه است. اونجا با هم همکار بودیم.
چند تا خصلت خیلی با حال این اسی داشت که همیشه من یادش میکنم. اول که خنده هیچ وقت از روی لبهاش کنار نمیرفت. یک مرد متاهل ورشکسته که از فشار مالی مجبور شده بود دور از خانواده اش بیاد توی عسلویه کار کنه. نه اهل مشروب بود و نه دود. تنها تفریحش جوک بود. ج.کهاش هم با آنچنان آب و تابی تعریف میکرد که در نهایت تکراری بودن و بی مزگی، خنده را به لبها میاورد. بعضی وقتها در خواست تکرار جوک هم میکردیم!
آنقدر این آقا همیشه میخندید که همه فکر میکردیم که هیچ غمی تو دنیا نداره و از سر دلخوشی آمده اینجا برای کار. حتی کسی باور نمیکرد که چند سالشه! یک رییس کره ای هم داشتیم که بجای اسماعیل بهمش میگفت اسمایل (Smile) . میگفت از بس میخنده اسمش را گذاشتند اسمایل!
یک سیاستی هم داشت این بود که همیشه میگفت حق با رییسه! هیچ وقت توی دعوا های کاری شرکت نمیکرد و همیشه هر کاری بهش میگفتند انجام میداد حتی زمانی که میدونسا اشتباهه. حتی اشتباه رییس را هم بهش نمیگفت. با وجود اینکه از نظر فنی و زبان قوی نبود و همیشه کارهای تخصصیش را من انجام میدادم، خوب خودش را تو دل رییس و همه جا کرده بود. بعضی وقتها من حسابی شاکی میشدم و میگفتم اسی دیگه شورش را در آوردی. اسی پیر شدی! اسی بابا یه کم بهت بر بخوره! اسی چرا اینجوری هستی؟
خلاصه که با همین سیاستش از خیلی ها بیشتر پیشرفت میکرد. بعضی وقتها به من میگفت فرهاد اگه من تخصص و توانایی تو را داشتم الان صد برابر تو پیشرفت کرده بودم. به من میگفت تو خیلی جوونی. جوونی میکنی. و البته بعضی وقتها رییس هم حرفهای اونو تایید میکرد!

امروز یک ایمیل از رییس قبلیم گرفتم که میخونید:
بازیگر
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می
داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای
آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار
اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد
ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش
فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می
خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان
ش بسیار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر
فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش
رسید. او می توانست بازیگر باشد:
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل
می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه
می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها
درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان
تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار
مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری
رفته بود.
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.
وقتی ایمیل را خواندم یاد اسی و سیاستهاش و اخلاقش افتادم!
ولی چاره ای نیست! جالب اینجاست که این ایمیل از طرف رییس قبلیم آمده. باهاش دوستم. وقتی استعفا دادم خیلی ناراحت شد و گفت داری منو تنها میزاری؟ جواب دادم من نمیتونم با رییس کل کنار بیام و رفتم!
فکر کنم اون تونست و بازیگر شد!
امروز روز خوبی بود. یعنی هم روز خوب و هم روز بد. کلاً این روزها روزهای خوبی هستند. قبلاً هم گفته بودم که بوهای خوبی را حس میکنم. بعضی وقتها فکر میکردم که بخاطر خوشبینی همیشگی منه اما امروز احساس کردم که واقعاً روزهای خوبیه.
البته شروع خوبی نداشت! با خبری بد مبنی بر فوت یک آشنا آن هم در اثر صانحه تصادف! باز هم اتومبیل این اختراع بسیار مفید بشر باعث مرگش شد! مرگی دردناک برای خانواده ای جوان. فرزندی 5 ساله یتیم شد و همسری جوان تنها و داغدار!

این اتفاق باز هم منو به بهشت زهرا کشاند. منو به اونجا کشوند تا باز هم تلنگری به منه مغرور بزنه که آسوده مباش که بی نیازی، یک آن دگر پر از نیازی! منو کشوند تا بهم بگه که شاید در کسری از ثانیه دیگه نباشی!
من و دوستم زودتر از اقوام مرحوم به اونجا رسیدیم. فرصتی شد تا سری به اموات بزنیم. سری به شوهر خواهر تازه از دست رفته و سری به دایی کهنه خاک!
دیروز داشتم به این فکر میکردم که توی سفرم به فرانسه سری هم به زن داییم که چند سالیه آلمان زندگی میکنه بزنم. دقیقاً دیشب به این فکر میکردم که عکسی از سنگ قبر شوهرش (داییم) بگیرم و براش ببرم که دیدم حس اینکه بکوبم و برم بهشت زهرا را ندارم. اما دست تقدیر باز هم منو کشوند به بهشت زهرا. جریان بهشت زهرا هم داره مثل بیمارستان رفتنم میشه! کاش به قول معروف پای من به بهشت زهرا باز نشه!
بعد دیداری با دایی برگشتیم به غسال خانه. مثل همیشه در غسال خانه شلوغ بود و همه شیون و ناله میکردند. انواع و اقسام آدمها بودند. از دختری که بخاطر شکافته شدن سینه مادرش توسط پزشکی قانونی فریاد میزد و شکوه میکرد تا مرد بلند قد تنومندی که وزنی بالای 150 کیلو داشت و قدی نزدیک 2 متر و با تمام توان فریاد میزد و نعره میکشید در فراغ برادر! از مادری که کودک خردسال کفن شده اش را مثل غنداق بود در آغوش گرفته بود و همراه دو سه نفر دیگه میرفت سمت محل خواندن نماز!
جگرم آتش گرفت. جگرم آتش گرفت وقتی که دیدم مادر داغدار چگونه گلپسر یکی یکدانه اش را در آغوش گرفته بود! سوختم! سوختم و ....
بگذریم. بهتر زیاد وارد غم نشم. همه این صحنه ها را دیدید و همه از دیدنش متاثر شدید.
اما چرا خوب؟ چون به به یکی از اهدافم رسیدم! چه هدفی؟ بماند! این یک رازه و راز خواهد ماند!
این روزها همش در حال برنامه ریزی مسافرت هستم. حقیقت اینه که چند روزی از مسافرت 15 روزه ام به اروپا بدون برنامه مانده و هرکسی پیشنهادی میده که برای خودش جالبه و قابل بررسی. یکی میگه برو به نیس (سواحل جنوب فرانسه) و یکی هم میگه برو به بارسلون (سواحل اسپانیا) اون یکی هم آلمان و یکی هم هلند.

حقیقت تصمیمم برای بارسلون قطعی شده بود. اما چیزهایی شنیدم که خیلی دو دل شدم. حقیقت اینه که میترسم نتونم جلوی خودم را بگیرم. یکی از دوستان که رفته بود آنجا ازم پرسید که خانمت میدونه میخوای بری بارسلون؟ منم گفتم آره چطور مگه؟ گفت عجب اعتمادی داره بهت. باز پرسیدم چطور ؟ که چندتایی از خاطراتش را تعریف کرد و منم مثل آدمهای یول کف کرده بودم. آخرش هم گفت برو که به آدمی با تیپ و قیافه تو آن هم توی این فصل خیلی خیلی خوش میگذره!
یکی دیگه از همکار ها هم از سفرش به آمستردام خاطراتی شبیه به این تعریف کرد که دیدم برای من یک جورایی خطرناکه!
دلیلش بماند....
البته هنوز هم معلوم نیست. تا آخر هفته ایران هستم و باز هم بررسی خواهم کرد که چه کنم. ولی احتمال ریسک کردنم کمه! آدمیه دیگه. درسته که از اینجا با کسی قرار ندارم و تنها دارم میرم. اما ممکنه که ....
راستی به نظرتتون مسافرت تنهایی آن هم 15 روز توی اروپا چطوره؟!
میشه یک سوال دیگه هم بپرسم؟ من میپرسم اگه دوست داشتی جواب بده.
تا حالا شده که از پشت یک بنز بری و پشت یک پیکان بنشینی؟ جفتش راه میره اما تفاوتش از زمین تا آسمونه. فکر کن دو تا ماشین داری و از صبح پشت بنزت که خیلی هم حالش روبراه نیست و کثیفه نشستی، حالا شب میشه و میری و پشت پیکان تازه از کارواش آمده تمیز و روبراه مینشینی! درسته که خیلی سعی کردن تا رله اش کنند. اما بنز کجا و پیکان کجا!
بدرود.
سفری در پیش رو داری، یا یک مسافر میاد به دیدنت. یا تو فکر سفری یا یکی مسافره و داره بهت فکر میکنه.
خیلی وقتها کولی هایی که میگن بزار فالت را بگیرم را دیدید. از اونها اسرار که طالعت بلنده و بزار کف دستت را ببینم و آینده ات را بگم و از شما هم انکار! البته خانمها معمولاً باور میکنند و منتظر مسافر میشینند چشم به راه!
ولی ایندفعه واقعاً سفری در راه دارم. سفری که شاید زندگیم را عوض کنه! و البته مسافری هم که امیدوارم تو فکرم باشه و امیدوارم بیاد!!
اون مسافر کسی نیست جز امید به بهتر شدن زندگی.
چند سال پیش تو فکر مهاجرت بودم و یک کارهایی هم کردم. اما نگذاشتند و منم بیخیال شدم. ولی راستش هیچ وقت بیخیال نشدم! هنوز هم تو فکر رفتن هستم. شهر خیلی بزرگه و بی در و پیکر. اما برای من کوچیکه. اینجا داره نفسم میگیره. اکسیژن اینجا کمه.
دیشب دوباره همسر گرامی را امتحان کردم و ایشون هم چه سربلند مردود شدند! حالا جریان را میگم
1- چند وقت پیش گیر داده بودم که باید بریم استرالیا. ایشون هم چون تو اوج جنگهای داخلی بود کاملاً سیاستمدارانه قبول کردند.
2- اول تیرماه به مدت 15 روز دارم میرم فرانسه. هم ماموریت کاری و هم چند روزی تفریح. دیروز تصمیم گرفتم که چند روزی هم برم اسپانیا.
3- دیشب الکی گفتم که اسپانیا برام کار پیدا شده و دارم میرم برای کار. چند ماهی میمونم و بعد هم شما پیرو صحبتهای قبلی (بند1) با گلپسر تشریف بیارید. توی این فاصله هم ماشین را بفروشید و بقیه وسایل را هم.

رنگ از رخساره ایشون پرید. خیلی سریع هم گفتند که من هیچ قبرستونی نمیام. مسافرت و تفریح باشه. اما برای زندگی نه. تو میخوای منو ببری اونجا و طلاقم بدی و بری زن بگیری و ....
بگو مگو شروع شد و نهایتاً گفتند که نمیان و منم گفتم که اسپانیا برای تفریح میرم. ولی بدون که دنبال کار مهاجرتم به صورت کاملاً جدی هستم. ایندفعه کسی نمیتونه جلوم را بگیره. من میرم. هرکسی میاد فدمش روی چشم. هرکسی هم نیامد که هیچ.
حالا من موندم و یک تصمیم بزرگ. تصمیم را که گرفتم و خواهم رفت. من ماندم و راهی سخت و تنهایی!
ولی روشنایی را ته راه میبینم.
سلام
امید که تعطیلات به همه شماها خوش گذشته باشه و از لحظه لحظه رهایی از کار و درس و روزمرگی، نهایت استفاده را برده باشید.
اگر از احوالات ما هم خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما که آن هم به زودی زود مرتفع میگردد و ....
راستش یک لحظه یاد کودکی و نامه هایی که به بابا بزرگ میفرستادیم افتادم. اون موقع ها تلفنی در کار نبود و ارنباط ما با آنها از طریق نامه بود. نامه از پدر بزرگ و جواب ما که همیشه همین جمله های تکراری توش بود! ولی صمیمیتی ته اون جمله ها بود که اینروزها دیگه توی هیچ چت و ایمیل و وب کم و اس ام اس و هیچی نیست! یاد باد آنروزگاران یاد باد.

بگزریم، تعطیلات آنقدر خوش گذشت که دیگه دلم نمی خواست برگردم و لحظه لحظه ثانیه ها را میشمردم تا تمام بشه و برگردم بیام سر همین روزمرگی کوفتی! توی این چند روز صد بار به خودم و جد آبادم لعنت فرستادم که چرا همچین غلطی کردم و رفتیم مسافرت.
من که عاشق شمال و دریا بودم، به علت همراه بد، درد هجری کشیدم که مپرس!
بزار از اولش تعریف کنم. شب حرکت طی تماس تلفنی مطلع شدیم که کلبه ای که توی جنگل برامون اوکی شده بود نوکی شد! یعنی اینکه تشریف میبرید شمال، بدون جا و مکان! و البته با توجه به اینکه حرف مرد یکیه و من اگه امام خزر بطلبه دیگه خون جلوی چشمام را میگیره و پای پیاده و بدون هیچ امکاناتی تا درگاهش سینه خیز میرم، زدیم به راه به امید خودش.
همراهان کی بودند؟ اینجانب، گلپسر قند عسل، همسر گرامی، خواهر زاده همسر گرامی، شوهر خواهر زاده همسر گرامی و دوست بنده.
خلاصه که صبح دوشنبه تهران بزرگ را به سمت شمال سرسبز ترک کردیم. اولش همه چیز خوب پیش میرفت. توی مسیر هم گفتیم و خندیدیم. من هم خوشحال بودم که دارم میرم زیارت دریا. همسر گرامی هم چون فک و فامیلش باهاش بودند حال میکرد. البته بگم که توی کل فامیل اونطرفی، من فقط با همین ذوج ارتباط دارم و باهاشون دوستم. واقعاً آدمهای باحالی هستند.
رسیدیم شمال و اسرار از طرف یکی از رفقا که اگه نیای خونه ما شاکی میشم! (قبلاً گفته بودم دوستانی دارم بهتر از آب روان) قبل از اینکه بریم اونجا رفتیم پابوس دریا. تنی به آب زدیم و گفتیم و خندیدیم و لذتی بردیم کمپرس!. چند تا عکس هنری هم گرفتیم که همین شد سرچشمه خوش گذشتنهای بعد! حالا عکسهای هنری چی بودند میگم بهتون. توی این عکسهای هنری شخصیت اصلی من و دوتا پسر دیگه بودیم، اما توی بکگراند خانمهایی هم بودند. قصد و قرض فقط خنده بود که ....
رفتیم خونه دوستم و به طبع دوستم و خانواده اش خیلی تحویل گرفتند و خیلی خیلی احترام و پذیرایی مفصل. این هم شد دلیل دوم برای تحریک اعصاب همسر. بعضی ها خیلی حساس شدند و حسادت که چرا اینها اینقدر فرهاد را تحویل میگیرند و دوستش دارند و ...
بحث عکسهای هنری و تحویل گرفتن های مشکوک ادامه داشت و دعواهای زیادی را بوجود آورد. تا جایی که خواهز زاده ایال فرمودند که خاک تو سرت با این زن گرفتنت! طلاقش بده بره فقط قول بده باز هم خواستی بری شمال ما را هم بیاری! بارها و بارها هم بهش میگفت رو آب بیافتی خاله! رفتار اقوام همسر با ایشان، کنایه های هر از گاهی مادر و مهمانهای دوستم مبنی بر اینکه چقدر تو باحالی و چقدر بقیه بی حال! درخواست دوستم و همسر خواهر زاده و بقیه مبنی بر اینکه تنها بیا! همه گی برام تکراری بود و جالب! راستش فکر نمیکردم که حتی اقوام همسر جان هم پی برده باشند که چقدر ایشون باحالند!
در کل خوب بود. چون با وجدانی راحتتر ادامه میدم!
شاد و پیروز
ایام به کام
شاکی ام. خیلی هم شاکی ام. حالا با خودتون میگین که این بابا هم که همیشه در حال شکوه و شکایت از زمین و زمانه. اما به خدا حق دارم. خودتون دقت کنید:
ساعت از چهار گذشته بود. هرچی زنگ میزدم خونه کسی جواب نمیداد. میخواستم شماره ملی همسر گرام را بپرسم. شب قبلش رفته بودم دکتر. دفترچه بیمه را که نشان دادم، فرمودند که اعتبارش تمامه. تا 1/3/87 اعتبار داشته و امروز دهم بود. اولین شکایتم اینجا بود. همه دفترچه ها اعتبارشون تمام بود. من، گلپسر قند عسل و همسر. جالب اینجاست که من دفترچه بیمه ام را سال 84 گرفتم. و تنها یکبار رفتم دکتر و بعد آن هم هیچ. سالی یکبار تمدید میکردم. ولی همسرجان بارها و بارها دکتر رفتند و هیچ وقت هم دقت نکردند که اعتبار دفترچه ها داره تمام میشه! خوب این هم حتماً از وظایف منه. سال 85 هم یک اتفاق شبیه به این نزدیکهای زایمان افتاده بود که قرار شد کنترل تاریخ اعتبار دفترچه ها از آن به بعد به عهده همسر گرامی باشه که... بگزریم. بعد از چند سال پرداخت ماهیانه بیش از پنجاه هزار تومان حق بیمه، نتونستم از مزایا استفاده کنم. فردای آن روز که دیروز باشه هر سه دفترچه را بردم برای تمدید. چون شماره ملی و شناسنامه همسر جان همراهم نبود، دفترچه ها پیش همکارم ماند و ...
چقدر آسمون ریسمون بافتم. برم سر شکایت دوم. چند دقیقه ای از تماس نافرجام با منزل نگذشته بود که موبایل صداش در آمد. از خانه بود. با صدایی لرزان گفت که گلپسر ساعت یک خورده زمین و تا حالا چند بار استفراق کرده. گفت که با سر خورده زمین. برق از کله ام پرید. گفتم آماده اش کن که اومدم. نفهمیدم چطوری زنگ زدم به دوستم تا بره دنبالشون و چجوری پریدم تو تاکسی به سمت بیمارستان میلاد. ماشینم دست دوستم بود. بنده خدا تازه رفته بود مسجد برای نماز که کشوندمش بیرون. حواستون بود شکایت دوم کجا بود؟! شکایت دوم اینجا بود که به گفته همسر عزیر گلپسر ساعت 1 خورده زمین و حالا ساعت از 4 گذشته بود!
رسیدیم بیمارستان و بچه به بغل دویدم تو اورژانس. پرسان پرسان رفتم تو اورژانس اطفال. بعد از کل کل با بقیه مریض ها که این وضعش خرابه و تشریفات صندوق و پذیرش، رفتیم پیش دکتر. دکتر هم بعد ازشنیدن توضیحات فرستادنمان به اورژانس بالا. خلاصه که بعد از یک ساعت از این سالن به اون سالن دویدن و چند باری هم استفراق پسربچه، رسیدیم به اتاق دکتر! ولی اینجا فقط اتاق بود و خبری از دکتر نبود! یک ربع انتظار و تشریف فرمایی دکتر!
تاحالا شمردین چند تا شکایت شد یا نه؟!
شکایت بعدی فرمایشات دکتر بود مبنی بر اینکه ما جراح مغز و اعصاب نداریم و ببرید به امام خمینی یا شریعتی! ولی میتونید سی تی اسکن کنید و بعد ببرید. دوباره نیم ساعت دنبال سی تی اسکن و آخر سر هم بی نتیجه. بیمارستان به آن بزرگی (یادمه جایی خونده بودم بزرگترین در خاورمیانه!) فقط یک دستگاه سی تی اسکن اون هم بدون جراح مغز و اعصاب!

عطای میلاد را به لقایش بخشیدیم و رفتیم سمت شریعتی. توی بیمارستان شریعتی یکی از اقواممان سرپرستاره. زنگ زدم به موبایلش و اون هم خودش را رسوند تو اورژانس. با سفارش اون کار ما زودتر راه افتاد و دکتر سریع ویزیت فرمودند و سی تی اسکن نوشتند. رفتیم سی تی اسکن که شکایت بعدی تکرار شد! تمامی دستگاهها خراب هستند! برین بیمارستان قلب یا امام. رفتیم قلب، اون هم خراب بود!!
عطای خدمات درمانی دولت مهرپرور را به لقایش بخشیدیم و رفتیم سراغ مراکز خصوصی. خلاصه که تا ساعت 12 شب آواره خیابونها بودیم. آخرش دیگه بچه خودش خوب شد. جواب سی تی اسکن را هم نشون دکتر دادیم و گفت مشکلی نیست.
اگه کیفیت سرویس دهی به بیماران اورژانسی تو تهران بزرگ اینه خدا رحم کنه به شهرستانیهای عزیز. یا بهتر بگم خدا بیامرزتشون!
حالا حق دارم شاکی باشم؟!
روزهای خوبیه و شبهای بد. این روزها واقعاً روزهای خوبی را دارم سپری میکنم و واقعاً شبهای بدی را! شروع هر روز را با انرژی و نشاط جشن میگیرم و پایانش را در سوگ از دست دادن روز، به عزا مینشینم. یه جورایی دارم متنفر میشم از هرچی شبه! برعکس خیلی ها که لحظه شماری میکنند تا شب فرا برسه و .... من لحظه شماری میکنم تا روز بیاد.
توده ای از تعطیلات توی راه است و همه مشغول برنامه ریزی. من هم تصمیم گرفنم که خوش بگذرونم. هماهنگ کردم با چند تا از دوستان و اقوامی که باهاشون جورم، بریم شمال. من و عیال و گلپسرقند عسل، دوست و فامیل و .... جای همه خالی. هر چند میدونم مشکلاتی پیش خواهد آمد اما سعی میکنم که به همه خوش بگذره. دیروز هم که جای همه خالی. عشق و حالی کردیم که مپرس! اول تا پانزده تیر هم که عشق و حال خفن دیگه ای توی راهه!
توی این چند سال زندگی مشترک! چیزهایی یاد گرفتم که کلاً دیدم را نسبت به زندگی عوض کرده. یاد گرفتم که روی حرف خیلی ها نمیشه حساب کرد و خیلی از حرفها تا زمانی اعتبار دارند که شنیده میشوند و به محض اینکه امواج صوتی این سخن، از آستانه شنوایی انسان کمتر شد، اعتبارشون تمامه! خیلی پیچوندم و علمی گفتم. اما دقیقاً همینطوره. متاسفم اما این یک واقعیته.
یاد گرفتم که سعی کنم حرفهای من مثل خیلی از حرفهای فناپذیر، تاریخ اعتبارشون بیشتر از اینها باشه. سعی ام را کردم ولی نمی دونم تا چه حد موفق بودم.
یاد گرفتم که به آینده امید داشته باشم اما خیلی هم رویا پردازی نکنم. یاد گرفتم که سرنوشت و واقعیت چیزی غیر از اونیه که من میخوام. یادگرفتم که از بازی با سرنوشت لذت ببرم اما مطمئن باشم که بازنده این بازی کسی نیست جز خود خود من. یاد گرفتم بعضی وقتها برای بردن، باید باخت!
یاد گرفتم که مشکلات بزرگ زندگی از نظر من چیزهاییست که از نظر بقیه اصلاً مهم نیست و برعکس مشکلات بزرگ زندگی تو نظر بقیه چیزهاییست که به نظر من اصلاً مشکلی نیست. یاد گرفتم که حرف نزدن گلپسر در آستانه دو سالگی اصلاً مشکلی نیست! جیغ زدنهاش و گریه هاش هم! نداشتن فضای گرم و آرام توی خونه و چاغی همسر گرامی بعد از دوسالی که از زایمانشون میگذره! ولخرجی های ایشون درست زمانی که پولی در جیب نیست و عقب افتادن اقساط ولخرجی ها. اینها هیجچ کدام مهم نیست و اصلاً مشکلی نیست. مشکل ارسال یک اس ام اس از طرف یک دختر به دوست صمیمی منه. دوستی که چند ماه یکبار میبینمش! حالا کی از کجا فهمیده، بماند.

یاد گرفتم که کنترل شدن از طرف همسر گرامی اصلاً مشکلی نیست. یاد گرفتم که دعوا های هر شب یک اتفاق کاملاً طبیعیه و اصلاً نباد اون را جزو مشکلاتم بشمارم! یاد گرفتم که سوءاستفاده هایی که از من توسط خانواده و اقوام همسر میشود، مشکل نیست، اصلاً مهم نیست یا شاید هم خوبه! یاد گرفتم که باید برای بدست آوردن هیچ، باج بدم. این هم مشکل نیست. یاد گرفتم که همه امور زندگی را باید خودم کنترل کنم و برنامه ریزی و اجرا. هرجا مشکلی پیش بیاد از به فکری منه و ربطی به شریک زندگیم نداره!
یادگرفتم که اگه همسر گرامی وقاهت را از حد گذروندند و فضولی را به نهایت رسوندن و موبایل دوست من که مهمان من هستند را یواشکی کنترل کردند و جستجو! ناراحت نشوم، این یک قانونه و کاملاً طبیعی.
وای چقدر چیز یاد گرفتم که بلد نبودم!
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم,خرده هوشی,سر سوزن ذوقی
مادری دارم,بهتر از برگ درخت
دوستانی,بهتر از آب روان
وخدایی که در این نزدیک است
لای این شب بوها,پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب, روی قانون گیاه
دیروز یکی از بهترین روزها بود. روزی که دوستان بهتر از آب روانم، بهم ثابت کردند که هنوز هستند و هنوز زندگی ادامه داره. تبریکهای روز تولد از صبح با اولین مکالمات تلفنی شروع شد و تا آخر شب و حتی امروز ادامه داشت.
جالب اینجاست که توی مهمونیی که به عنوان جشن تولد و سورپرایز از طرف پسر خاله و دختر خاله و خاله و بقیه تدارک دیده شده بود، همسر جان از شدت عصبانیت، نتونستند خودشان را کنترل کنند و تابلو بازی در آوردند. دل درد ناگهانی به سراغشون آمد و رفتند توی اتاق و دراز کشیدند. نکته جالب دیگه این بود که این جشن دو تا کیک داشت. یکی خودم خودم را تحویل گرفته بودم، و دیگری آنها می خواستند سورپرایز کنند! یک جشن هم در محل کار با حضور همکارها. و ....

توی این دو روزه فهمیدم که دوستان خوبی دارم. امروز صبح داشتم به این فکر میکردم که چرا؟ چرا تعداد دوستهای آدمها با هم فرق داره؟ چرا بعضی ها دوستهای بیشتری دارند و بعضی ها حتی یک نفر را ندارن تا باهاش برن کوه؟! یا تفریح یا پارک؟!
چرا بعضی ها حتی خانواده شان هم آنطور که باید تحویلشون نمیگیرند؟!
دلیلش را هم تقریباً میدونم. دوستی یک رابطه متقابله. هرچی بیشتر احترام بگذاری و بیشتر دوست داشته باشی و دوستیت را ثابت کنی، بیشتر بهت احترام میگذارند و بیشتر دوستت دارند و اینجور مواقع سورپرایزت میکنند.
این یک قانونه. قانونی که همسر جان نمیدونند یا میدونند و اهمیت نمیدهند.
چند روز پیش با یکی از همکارهای سابق چت میکردم. چند سالی هست که ندیدمش و خبری ازش نداشتم. میدیم که همیشه آنلاینه اما با هم گفتگویی نداشتیم. چند دقیقه ای گپی زدیم و یادایامی کردیم. بعد از اون گفتگو، یک دوری تو فرند لیست مسنجر انداختم و بعد هم دفترچه تلفن! دیدم که دوستهای زیادی تو شهرهای مختلف دارم. از جنوب گرم و سوزان تا شمال سبز و زیبا. از شرق تا غرب و حتی تا کشورهای دو دست آسیای شرقی! تا آمریکا و کانادا و اروپا! به خودم بالیدم به خاطر داشتن این دوستان. دوستانی که شاید من را فراموش کرده باشند، اما بعضی وقتها خوب یادم میکنند. بعضی وقتها ایمیلی از دوستی در گوشه دیگه دنیا که حالم را پرسیده و دعوت کرده که برم به دیدنش. یا دوستی که سوالی داشته و یاد من افتاده. همکارهای سابق که هنوز هم ترجیح میدهند سوالشون را از من بپرسند تا از همکارهای جدیدشون.
روزگار خوبیه و خوشحالم و پر انرژی. کاش هر روز تولدم بود!
بدرود
زندگی
زندگی یه بازیه .
کی از عمرش راضیه .
ابر گریونه دلم ،چشمه خونه دلم .
نمیتونم دلمو راضی کنم .
این دل دیونه رو راضی به این بازی کنم .
یه بهونه برای بودن و موندن ندارم .
تو گلوم بغذ غمه . هوای خوندن ندارم .
همه جا سرد و سیاه ست ، رو لبام ناله و آه .
سر من بی سایه بون .
دست من غمگین و سرد .
تو دلم یه گوله درد .
نه بهاری نه گلی . پاییزه پاییزه زرد .
دلی که دلدار نداره ، با زندگی کار نداره .
غریبه ای بی عارم یه اشنا ندارم .
سرم بی سایه بونه .
دلم یه پارچه خونه .
غم تو دلم نشسته .
بال و پرم شکسته .
غریبه ای بی عارم یه اشنا ندارم .
سرم بی سایه بونه .
دلم یه پارچه خونه .
همه جا سرد و سیاه ست ، رو لبام ناله و آه .
سر من بی سایه بون .
دست من غمگین و سرد .
تو دلم یه گوله درد .
نه بهاری نه گلی . پاییزه پاییزه زرد .
دلی که دلدار نداره ، با زندگی کار نداره .
غریبه ای بی عارم یه آشنا ندارم .
سرم بی سایه بونه .
دلم یه پارچه خونه .
غم تو دلم نشسته .
بال و پرم شکسته ...

می خوای بگی که باز هم داری چرت و پرت میگی! میخوای بگی که دست بردار. خسته ام کردی. بس کن دیگه. تا کی میخوای به این اراجیف نوشتن و غم نوشتن ادامه بدی؟! تا کی؟ چیو میخوای ثابت کنی؟ بابا ولم کن دیگه. بسه. بس. میفهمی؟!!!
ولی آخه عزیز، نخوان. درسته که همیشه هشیارانه اینجا میشینم و چشم میدوزم تا شاید یک روز مست کنی و از این کوچه گذر کنی، اما امیدی برام نمونده. میکی خوب تمامش کنم؟ میدونم. حرفت همینه. اما نمیشه. نمیتونم.
تا حس میکنم که داره روزهای خوب میرسه، یک اتفاقی می افته و بهم میگه که ذهی خیال باطل.
چشمام را باز میکنم تا زیبایی های زندگی را ببینم، اما چیزی نیست! چند وقتی بود که سعی میکردم به غم فکر نکنم و شاد باشم و سعی کنم خوش باشم، اما نمیگذارند!
جمعه تا جمعه یک کوه رفتن با دوستان را هم دارند ازم میگیرند و تحریم!
تعطیلات خوبی بود که مثل همیشه با دعوا تمام شد و زهر مارمون کردند!
جالب اینجاست که فردا تولدمه و فکر نمیکنم کسی یادش مونده باشه!
البته دیگه مهم هم نیست!
بدرود.
بزرگترین افسوس آدمی آن است که می خواهد ولی نمیتواند و بیاد می آورد روزی را که میتوانست ولی نخواست.
دیشب چند ساعتی مشغول یادایام بودم و تفکر. فکر به اینکه چی می خواستم و چی شد! فکر به اینکه حالا چی می خوام و چی دارم! به اینکه چرا نمیتونم و چرا نخواستم آن موقعی که میتونستم.
به خاطرات خوب گذشته و افسوس اینکه چرا الان نیست! و البته به مشکلات زندگی و سربالایی های سخت!

به اینکه یک ماهه برنج شده کیلویی 5000 تومان و من بی خبرم! چرا بی خبرم؟ چون آنقدر مشکلات بزرگتر از مشکلات حاد روزمره بقیه دارم که اینها فراموش شده اند.
به اینکه سالهاست دارم میدوام ولی نمیرسم! به راه دور و مسیر دشوار. به دیوارهایی که داره سر راهم ساخته میشه! به جامعه بد و نامرد! به دوستهای نامردتر!
به گرگهایی که دنبال شکار میگردند و انسانهایی که شکار میشن!
تفکر و یادایام طولانیی بود و نتیجه اش هم کمی بی خوابی. که البته مشاجره با همسر گرامی هم بی تاثیر نبود.
هنوز بعضی وقتها سری به مرحوم یاد ایام میزنم و یاد ایامی میکنم!
این نیز بگذرد.
بوهای خوبی داره به مشامم میرسه. امید که اشتباه نکرده باشم.
بدرود.
صبح رفته بودم دادگاه خانواده!
نه، برای خودم نرفتم. حقیقت برای یکی از همکارهای سابقم مشکلی پیش اومده بود که از من خواسته بود به عنوان شاهد توی دادگاه حاضر بشم.
حالا قضیه مشکل همکارم بماند. قرض از نوشتن این پست اتفاقاتی بود که اونجا می افتاد و صحنه هایی که میدیدم.
از ساعت 8 تا 9 تو خود میدون ونک و جلوی در ورودی دادگاه منتظر وکیل مدافع دوستم بودیم. توی این فاصله به مردمی که وارد دادگاه میشدند دقت میکردم. زنها و مردهای مختلف با قیافه های مختلف. توی خود میدون هم که با وجود گشت ارشاد، چندتایی خانم محترم به دنبال مشتری میگشتند! آنقدر تابلو که بودند که دوست من که همراهم بود هر از گاهی بهم نشانشون میداد و میگفت که اینکاره است!
توی وبلاگ قبلی یک پستی داشتم در مورد بیمارستان. نوشته بودم که کودکیم خیلی کم مسیرم به بیمارستان افتاده بود اما از دوره ای حسابی پام به بیمارستان باز شده بود. صبح توی دادگاه داشتم به این فکر میکردم که در مورد دادگاه هم همین قضیه صادق بوده.

تاحالا خیلی رفتم دادگاه. بیشتر از آدمهای معمولی. اولین بار سوم دبیرستان بودم. همیشه شاکی بودم و یکی دو مورد هم متشاکی. به همین دلیل تقریباً با اصطلاحات و روند کارهای دادگاهی آشنا هستم. یادمه تازه فارغ التحصیل شده بودم که در دادسرای اصفهان منتظر یک وکیل بودم و مشغول گفتگو با یکی از دوستانم که زمانی معلم دبیرستانم بود. این دوستی ادامه داشت تا جایی که با هم همکار شدیم! اون روز اون دوستم که زمانی خیلی مذهبی و از طرفدارهای سر سخت جمهوری اسلامی بود برام از یک کتاب حرفهایی زد. اسم کتاب دقیقاً یاد نیست. فکر میکنم از "قضا خانه تا شهر نو" بود. میگفت توی این کتاب نویسنده نتیجه تحقیقاتش را در مورد چند زن تن فروش که توی شهر نو های زمان شاه کار میکردند نوشته. نتیجه تحقیقات نویسنده این بود که بیشتر این خانمها زمانی مشکلی در دادسرا ها داشتند و مشکلشون حل نشده و به نحوی یا توسط قاضی ها یا توسط یکی از افراد قوه قضاییه سابق کارشون به شهر نو کشیده شده! یادمه که اون روز اولین روزی بود که فهمیدم دوستم دیگه طرفدار سفت و سخت رژیم نیست! چون ادامه داد که متاسفانه حالا هم همین اتفاقات میافته!
پارسال با یک وکیل در مورد طلاق صحبت میکردم. میگفت که زنها وقتی پاشون به دادگاه باز میشه هزار تا اتفاق در کمینشونه. میگفت که قاضی، حتی قاضی های روحانی نگاه خریدارانه به زنهای درخواست کننده طلاق دارند. و میگفت که این نگاهها بعضاً متوجه ما وکلای خانم هم میشه. چون قاضی عادت کرده که همه زنها را میتنونه بخره. خیلی از زنها هم برای رهایی از شوهر....
امروز صبح با دیدن انواع خانمهایی که وارد دادگاه میشدند، بادیدن خانمهای کاسب در کنار خودروهای گشت ارشاد و با دیدن نگاههای مردم به همدیگه! حس کردم که اتفاقات زیر زمینی شهر ما خیلی بیشتر از اتفاقات بیرونه. روابط پنهانی خیلی بیشتر از روابط آشکار! نمونه اش هم همین جریان رییس پلیس سابق شهر!
خیلی زیاده روی کردم و وارد سیاست شدم. یک مثلی هست که میگه هرچی کمتر بدونی بیشتر زنده میمونی!!
بدرود.
