یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

بابا خوبه.

سلام به همه

امروز صبح عملیات نصب دو عدد بالون توی رگهای قلب بابا با موفقیت انجام شد.

فردا صبح هم مرخصه.



راستی روز شمار بسته شدن یادایام شروع شده.

فکر کنم موقع اون رسیده که جول پلاسم رو از وبلاگ نویسی جمع کنم و برم!

خسته شدم.

خسته.



فعلاْ هستم اما به زودی خواهم رفت.

بدرود

و اما من...

راستش زیاد روبراه نیستم. یا بهتر بگم اصلاً روبراه نیستم.

با دلتنگی هام برای گلپسر کنار آمده بودم که آمد پیشم! به بازی های شبانه و شیرین زبونی هاش عادت کردم که داره میره!!

آره. درست خواندید. داره میره!

چرا؟

چون بابا رو قراره جمعه عمل کنند. چند روزی به استراحت احتیاج داره و مامان هم به عیال گفته که اگه میخوای خودت نگهش داری بیا و اگه نه چند روز رو میزارمش پیش یکی دیگه!!

این حرفهارو مامان بدون هماهنگی با من گفته! دادم در آمد وقتی شنیدم چی گفته!!!

البته میدونم که مامان این قضیه رو بهونه کرده تا اونو بکشونه اینجا تا شاید بتونه دوباره این چینی ترک خورده رو بند بزنه! بدون توجه به اینکه بابا این بدرد نمیخوره!!

خلاصه که به مامان گفتم بهش بگین نمیخواد بیاد و خودم مرخصی میگیرم و از بچه نگهداری میکنم. مامان هم میگه که گفته اما چی بگم.....!

عیال هم دیشب اس ام اس زدند که میان و گلپسر رو میبرند و بخاطر دلتنگی من دوری از اونو تحمل کردند!!!

من هم جواب دادم که خسته گی شما برطرف شد؟؟!!!!!

خلاصه که افتادیم توی لوپ من بکش و اون بکش که آخرش کات کردم و گفتم باشه! شما مثل همیشه حرفت رو عوض کن و بگو که من نگفتم!!!!!

سرتون رو درد نیارم که گفتند امشب میان و گلپسر رو میبرند! دیشب که بابام و بقیه گفتم همشون حالشون گرفته شد! آخه گلپسر داشت کتاب حافظ میخوند!!!

خیلی با مزه بود. کتاب رو گذاشته بود جلوی من و من هم کلمه کلمه میخوندم و اون هم تکرار میکرد!!

بلبلی برگ گلی خوش رنگ بر منقار داشت.....

آنقدر شیرین و با مزه این بلبلی رو میگفت که همه قربون صدقه اش میرفتند!

بعد هم ماشین پولیس بازی و موبایل بازی و ....

هیییی

چاره این است و نبودست به جز این رای دگر که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر!!

 

بدرود

بدون حرف!!!

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره ، گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه ، تنهایی ما
کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روز ها نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست...

من و پسرم.

سه شنبه یک دستگاه خودرو پژو 405 بنده و 3 تن از همکاران محترم رو برد اصفهان. (دوستان شاکی اند که چرا تلگرافی مینویسی ما هم گفتیم چشم و همون دو تا جمله رو طولانی مفصل مینویسیم!)

بگم تو راه هم چه اتفاقی افتاد؟!

میگم.

اتفاق خواصی نیافتاد جز اینکه آقای راننده از 120 یک مثقال هم بالاتر نرفت و مسافرتی که من همیشه بین 2:45 تا 3:30 میرفتم شد 5 ساعت!

خدا بگم این نیروی محترم پلیس راه را چه کار بکند یا نکند؟؟!!

بگذریم.

رسیدیم هتل محترم عباسی اصفهان. (هتل هم میتونه محترم باشه یا نه؟!)

میخواین تاریخچه هتل رو هم بگم؟!

این هتل بزرگترین و پر ستاره ترین هتل اصفهانه که در زمان شاه عباس به صورت کاروانسرا بوده و در سال هزار و سیصد و سی و خورده ای به سفارش یک مستشار فرانسوی تبدیل میشه به هتل! در وسط هتل میدانی هست که....

بابا تو رو خدا بیخیال شین!

به محض رسیدن یک دستگاه خودرو 405 دیگه بنده رو برد به سمت ساختمان اصلی وزارتخانه جنگ!

نزدیکهای وزارتخانه بودم که زنگ زدم تا آدرس دقیق رو بپرسم! آخه نه که من خیلی علاقه به دیدار با وزیر محترم جنگ داشتم هیچ وقت این خراب شده رو درست و حسابی یاد نگرفتم! (البته 2 ساله که ساختمان اصلی محلش عوض شده)

گلپسر گوشی رو برداشت! بعد از سلام و حال و احوال گفتم گوشی رو بده مامان که گفت نیست! گفتم بده مادربزگ (هه) گفت نیست!

ما رو بگی شاخ در آوردیم به طول 2 متر! دو باره و سه باره پرسیدم گفت نیست! آمپری چسبوندم که یبا و ببین! یعنی این خانمهای عقل کل و محترم یک بچه دو ساله رو تو خونه تنها گذاشتند؟!!!

از ماشین پیاده شدم راه افتادم تو کوچه پس کوچه ها تا شاید یادم بیاد کجا بود! نیم ساعتی بود که داشتم میگشتم که موبایل زنگ خورد و دیدم شخص شخیص وزیر شخصاً تماس گرفتند که من برگشتم وزارتخانه! رفتهخ بودم دم در چی چی بخرم که همسایه آمد و بعد کی و کی و کی! آمدم بالا گلپسر گفت که شما زنگ زدید! گفتم بله من بودم میخواستم بیام و گلپسر رو ببینم!

آدرس رو گرفتم و رفتم بالا!

گلپسر رو دیدم! اشک تو چشمهای من و گلپسر جمع شده بود! خیلی عجیب بود که هیچی نمیگفت و فقط مثل آدم بزرگها که اشکشون رو میخورن 2 تا قطره از روی گونه هاش سر خورد و آمد پایین! وزیر هم مثل یک نگهبان قدر وایساده بود ببینه من چیکار میکنم! گلپسر رو محکم تو بقلم فشار دادم و سرم رو طوری برگردوندم که وزیر صورتم رو نبینه.

نمیدونم دید یا نه! امیدوارم ندیده باشه که دو تا قطره هم از چشمهای من سر خورد!

ده دقیقه ای گلپسر تو بقلم بود و در گوشش زمزمه میکردم! بعد حس کردم هوای خونه خیلی برام سنگینه. وزیر هم همینطور داشت حرف میزد. وسط حرفهاش فهمیدم که میگه عیال رفته سند موبایلش رو چیکار کنه!

با گلپسر و وزیر جنگ خداحافظی کردم! از اول که رفته بودم هیچی نمیگفت و فقط کمی از شکلاتی که براش خریده بودم رو خورد! کمی هم گذاشت دهن من!

مثل اینکه فهمیده بود من هم قند خونم افتاده!

لحظه خداحافظی زبونش باز شد و گفت خداحافظ بابا! (به زبون یک پسر بچه دو ساله که تازه زبونش باز شده خیلی قشنگ بود)

برگشتم و دوباره بقلش کردم و بهش گفتم بابایی فردا میام میبرمت خونه!

برگشتم هتل و سمینار و سخنرانی و هزارتا حاشیه!

از جمله اینکه مدیرعامل شرکت رو گذاشتیم وسط و گیر که این چه وضعه حقوق دادنه!

اون هم مثل همیشه پیچوندمون و با وعده الکی پشت گوش هممون رو مخملی کرد!

بعد از سمینار و شام هم دعوتمون کرد به سرف چای و قهوه تو کافی شاپ و البته همه حرفها پیرامون حقوق بود و حتی فال قهوه هم برای حقوق گرفتیم که دقیقاً یک آقایی توی فال دستش را مشت کرده و انگشت شصتش را باز نموده بود!!!!

رییس فرانسویمون میگفت ببین توی فال علامت پیروزی آمده! یعنی حله دیگه! یعنی حقوقتون رو زیاد میکنند! توضی دادم که این علامت توی ایران معنیش برعکسه!

سرخ شده بود و تعجب که چرا کسی زودتر به من نگفته! من تا حالا خیلی از این علامت استفاده کردم!

خلاصه که بعد مهمونی دوم کافی شاپ من و 4 تا از همکارهای دیگه رفتیم به اتاق من برای مهمونی سوم!

اینجا دیگه زیاد چیز خواصی نداره جز اینکه "گویند بهشت با حور خوش است        من میگویم که شراب انگور خوش است        این نقد بگیر و دست از نسیه بدار           که آواز دهل برادر از دور خوش است"

نقد رو چسبیدیم و حالی به حولی!

فردا صبحش هم یک جلسه توی ساختمان نظام مهندسی شهرداری و مثل همیشه به قول همکارها کوبیدیم به طاق!

بعد هم رفتم گلپسر رو تحویل گرفتم و هتل و تاکسی به سمت تهران!

گلپسر خیلی خوبه! اصلاً یک کلمه هم اسم مامانش رو نیاورده و دیشب هم خیلی خوب و راحت خوابید! صبح هم با خودم بردمش سر پروژه! همه میگفتند مهندس تو که خودت بچه ای چطوری این بچه مال توه؟؟!!!

اونجا هم حسابی بدو بدو و بازی با کارگرها و بعد هم خونه مادر گرامی و ناهار و ....

حسابی با خواهر کوچیکم بازی میکنه!

تا اینجا که خیلی خوب بوده.

امید که از اینجا به بعد هم روبراه باشه.

 

بدرود.

فردا صبح اصفهان!

سلام به همه

خیلی عجله دارم و خیلی کار!

اومدم که بگم فردا صبح میرم اصفهان!

پس فردا هم با گلپسر بر میگردم!

نمیدونم چطوری بهش حالی کنم که باید یه مدت یا شاید هم برای همیشه پیش من بمونه و مادری در کار نیست!

یکم دلهره و ترس دارم!

خواهرم میگفت مریض میشه!

اما چاره ای نیست!

یه مدت مریضی و بهانه گیری اما عادت میکنه.


محتاج دعای شما بیشتر از همیشه.

ایام به کام

بدرود.

رفته ها.......و مانده ها........

آنهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

آنهایی که  (در ایران )  مانده اند  هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید  تصمیم

بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.

آنهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.

 آنهایی که رفته ان همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پزی عکسش هست.

آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ  می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.

آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره  پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که  پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند  حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.

آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند  پشت  پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟

آنهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها از کار بیکار می شوند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.

آن هایی که مانده اند  در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند.

آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.

آنهایی که رفته اند  به کشورشان با حسرت فکر می کنند.

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.کاش جهان اینقدر با ماها نامهربان نبود‎.


پ.ن

میخواستم بگم اینجا یکی هست که زبون اونهایی رو که موش خورده رو باز میکنه

کسی شک داره؟

باز هم کاش!

خسته شدم از حسهای  خفه شده..... کاش آزاد شم از این حسها.....

خدایا شکرت!

چیزی نمیگم جز اینکه خدایا شکرت................

در آستانه 5 رقمی شدن!

 

در آستانه اینکه تعداد ویزیتهای یادایام جدید، بدون دعوت از کسی برای دیدن و خواندن، 5 رقمی میشه، مثل همیشه اومدم تا از دست این چرخ بد چرخ، شکایت کنم!

 

بابام مریضه. یعنی سالهاست که مریضه. اما ایندفعه باز هم یکم جدیه! یعنی کمی بیشتر از یکم!

چند تا از دکترهای قبلی جواب کرده بودند که مامان به ماها چیزی نگفته بود و حالا که یک دکتری پیدا شده و امید داده که با عمل قلب (بای پس) ممکنه فرجی بشه، تازه گفت!

تازه فهمیدم که مامان توی این چند وقت چی میکشیده!

تازه فهمیدم دلیل این که یکدفعه مامان فشارش بالا میره چیه! اینکه یه دفعه بغذش ترکید و گریه کرد (شب یلدا) چی بود!

مامان عزیز چی میکشی!

آقای دکتر که یک آشنایی دوری هم با ما داره گفته که 16 میلیون میگیره که عمل کنه!

کمی پول جمع شده بود که بدم به عیال تا جریان طلاق عملی بشه که.....

 

ولی ای چرخ بد چرخ آنچنان چوبی لات بکنم که دهن مهنت سرویس بشه! بنشین و ببین!

بدرود.

اشک صبحگاهی...

وبلاگ یکی از همسایه ها رو خوندم.

ظاهراْ داستان زندگیشه!

خیلی تلخه. خیلی تلخ!

خوندم و نا خود آگاه اشکم سرازیر شد.

هه

جلوی همکارا آبروم رفت!


بگذریم.

خوبم.

روبراهم.


پ.ن:

با اجازه خودش: http://shabeto.blogfa.com

چرخ...

باز هم صدای تیک تاک این ساعت، مغز بی مصرف و کهنه منو آزرده میکنه!

نمیدونم چرا خسته نمیشه؟!

من که خسته شدم!

اما اون نه!

توی این روز سیاه، این ساعت قاب سیاه هم داره بر طبل مرگ فرصتهای من میکوبه!

فرصتهایی که دارند میمیرند و من نمیتونم استفاده کنم!

من، خسته از نالیدن و شکوه، تنها توی این خانه سرد، توی این روز لعنتی سرد، منتظرم! منتظرم که شاید این چرخ بزرگ، که داره همینطور برای من بد میچرخه، خسته شه و مسیرش رو عوض کنه!

اما دریغ!

شکوه نمیکنم، اما ای چرخ بزرگ، تو خودت فکری به حال این من خسته بکن.

نگرانم و دلتنگ! دلبستگیهام زیاد و همه در تضاد هم!

ای چرخ بزرگ، چرا خبر خوب برای این من خسته نمیرسونی؟

گلپسر مریض شده!

پیامهای تعنه آمیز میرسه که دیگران براش پدری کردند، تو آسوده خوش بگذرون!!

انگار که من از صبح تا شب دارم خوش میگذرونم! انگار که من خوشحالم از این فاصله بین من و گلپسر!

تازه شده سه ماه! فکر میکردم شش ماه رو رد کردم!! من سه ماهه که پسرم رو ندیدم!!

سه ماهه!

میفهمی ای چرخ بد چرخ؟!

تو چی میفهمی؟!

نفهم و باز هم بد بچرخ!

بچرخ و له کن این من خسته رو!

اما بدان ای چرخ گردون بد چرخ، نوبت من هم خواهد رسید!

منتظر چوب باش که لای چرخت بکنم!

خبرهای جدید

شمال که کنسله!

فقط شاید یه روز اگه حسش باشه و پایه جور بشه صبح برم و شب برگردم.

آخرین خبر هم این بود که قرار شده (بود) عیال بیاد تا توافقی تمامش کنیم٬ که مثل همیشه این هم منتفیه!

زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردنه.

حالا که تاس من بد آمده باید خوب بازی کنم! میکنم! بنشینین و ببینین آخرش چی میشه! البته کمی طولانی میشه!!

راستش سوختم تا یادگرفتم بازی زروزگار چه میکنه با اونهایی که بازی رو بلد نیستند. مسیر رو بارها و بارها اشتباه رفتم تا مسیر درست رو یادگرفتم. اما نتیجه این شد که فرهادی باتجربه بوجود اومد که متاسفانه راه برگشتش خیلی هم نزدیک و شفاف نیست و حتی ممکنه که برگشتی تو کار نباشه!

عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد!

تاسوعا تمام شد و فردا هم عاشوراست. این دهه محرم هم با دردسرهای خواص خودش و البته جذابیتهای خواص برای بعضی ها داره تمام میشه. من که مدتهاست از این دهه جز ترافیک پشت دسته ها چیزی نصیبم نشده!!

آیا وقعاً توی قرن بیست و یکم نمیشه فکری بحال این سیستم کرد؟!

بگذریم.

بعضی وقتها بعضی از روابط خیلی خوب پیش میرن و خیلی قشنگ میشن! اما نمیدونم چرا یکی از طرفین کرم میریزه و سعی میکنه خرابش کنه! بعد هم میندازیم گردن روزگار و خدا و بقیه!

بابا کمی واقع بین باشیم! خودمون هم بی تقصیر نیستیم! انگولک برای چی؟ چرا وقتی یه چیزی خوبه و روبراه انگولکش میکنیم تا گند بزنیم توش؟!

البته آدمهای قوی اونهایی هستند که بتونند رابطه رو حتی تو شرایط ناآرام کنترل کنند و بکشونند به سمت آرامش!

نباید عصبانی شد و عجولانه حرف زد!

این دریای طوفانیه که ناخدای قوی رو نشون میده مگرنه هر کسی میتونه کشتی رو توی دریای آروم هدایت کنه!!

 

ایام به کام

بدرود

دوستتون دارم!

خوبم.

کمی هم خوشحال، و البته کمی هم ناراحت! یاد گرفتم که هیچ وقت همه چیز با هم روبراه نیست! این درست میشه و اون خراب! اون خراب میشه واین یکی هم باز خراب و بعضی وقتها هم درست.

شاید هم توانایی فرهاد فقط همینقدره. همینقدر که بتونه یکی رو درست کنه. همینقدر که نمیتونه همه چیز زندگیش روبراه باشه!

چند تا پروژه کاری چند ماهی هستند که تو دستم هستند و خیلی فکر و ذهنم رو مشغول کردند. یکیشون که خیلی هم پیچیده و بی نظم داره پیش میره و این بی نظمیش کمی آزاردهنده شده. حتی احتمال ضرر 20 میلیون تومانی هم توش بود! بیست میلیون شاید برای خیلی ها چیزی نباشه اما برای من یعنی خیلی زیاد!

خلاصه که مشکلات این کارها و مشکلات زندگی به هم گره خورده بودند و به قول این اخباری ها بسته کاملی از طرف گروه 1+8 بهم پیشنهاد شده بود که.... این بسته همش دردسر بود و همش استرس و حتی شبها هم کابوس رو برای این شب مرد تنها به ارمغان آورده بود که همین یک شب رو هم نداشته باشه!!

با هر کسی هم مشورت میکردم کاری ازشون بر نمیومد جز اینکه بگن اوه!! حالا چیکار میخوای بکنی؟!

آخر سر دیدم که باز هم خودمم که باید مشکل رو حل کنم! چند روز پشت سر هم همش جلسه پشت جلسه و مذاکره پشت مذاکره تا اینکه فرهاد کوه کن چهارشنبه شب ساعت 9 بود که پیروز از اجلاس خارج شد و همه چیز رو به نفع خودش برگردوند!!!

خیلی خوشحال بودم. خیلی. با خودم فکر میکردم این بندگان خدا بعدها با خودشون فکر میکنن و میبینن چجوری این یه جغله بچه ورق رو برگردوند و بازی رو به نفع خودش تمام کرد!!

آخه اون طرف مذاکره خیلی ادعا داشت! البته الحق خیلی هم کلفته. یکی از معروفترین پیمانکارهای ایرانه که صاحب سبکه و حتی کتاب و نشریه اش از معروفترین رفرنسهای معماران ایرانیه!!

آخر جلسه که تمام شد آقای مهندس گفت که من 17 ساله که توی این مملکت دارم مار میکنم تا حالا همچین موجودی ندیدیم و همچین قراردادی نبستم!!

خلاصه سرتون رو درد نیارم که به خاطر این موفقیتهای کاری خوشحالم. اما کماکان مغز مشوش من قادر به حل بعضی از مشکلاتم نشده و راه حل مناسبی پیدا نکرده!

مخم کم آورده و منتظره ببینه چی میشه!! احتمالاً این انتظار هم به ضرره منه اما خوب چاره ای نیست! هیچ راه حل مناسبی پیدا نکردم برای حل این مشکل و سامون دادن به تداخلات ذهنی و البته تداخلات عاطفی ذهنم!

 

چند روز تعطیلی تو راهه. پیرو همون بی نظمی های ذهنی و البته کارهای گره خورده نمیتونم برنامه ریزی کنم. اما بسی هوس مسافرت کردم! به قول دوستی نورث خونم کم شده! باید یه شمال مشتی بزنم تو رگ!

امروز هم که قرار بود با خانواده پدری بریم پیست آبعلی که سرما خوردگی مامان و خواهر کوچیکه برنامه رو لغو کرد.

 

چند تا پیشنهاد کاری دیگه هم بهم شده که آروز میکردم 2 یا 3 نفر بودم! امروز با خودم فکر میکردم که کاش ما خردادی ها بجای چند شخصیتی چند نفری بودیم! جداً پیشنهادهای خوبیه که متاسفانه هم وقت کم میارم و هم بدن! آخه هم باید تهران باشم و هم کرمان!!!

هاهاها

باید فکر یک هواپیما باشم! یا از سیستمهای ماوراءطبیعه استفاده کنم!

باز هم چرت گفتم.

 

یاران یاد ایام، همه تون رو دوست دارم. همه همه همه. اصلاً من همه آدمها رو دوست دارم. حتی اونهایی که کماکان تبر به دست دارن به ستون فقرات ذهنم ضربه میزنن! حتی اونها رو!

باور کنید که همه رو!!

 

ایام به کام

بدرود

دام.....

- چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین‌بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر می‌فشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است....


یک روز زندگی

 

 

جمعه پیش مراسم ختم پدر یکی از همکارهام بود. امروز بعد از یک هفته اومده سر کار. و متن زیر رو توسط یک ایمل برای من و چندتا از همکارها فرستاد. این ایمیل بین اون و خواهرش و برادرهاش دست به دست شده بود!!

خدا پدرش رو بیامرزه.

---------------------------------------------------------------------

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

 

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

 

به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

 

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

 

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

 

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."

 

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

 

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...

 

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

 

او در همان یک روز زندگی کرد.

 

فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"

 

 

 

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.

 

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

 

 

 

------------------------------------------------------------------------------

 

لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.

 

گمگشته من!

تا حالا شده یه چیزی بخوای بگی اما نمی دونی چه چیزی

یا یه جوری هستی اما نمیدونی چه جوری!

فکر میکنم یک چیزی نیست. یک چیزی رو گم کردم. اما نمیدونم چی!!

چی گفتی؟؟ میدونم؟

نمیدونم! شاید هم میدونم. اما..................................

دلم میخواد برم یه جایی و فریاد بزنم! داد بزنم که من گمگشته ای دارم. من یک چیزی داشتم که الان دیگه ندارم!

اما بگم چی؟ بگم چی گم کردم؟

نمیدونم! شاید هم میدونم! شاید نمیخوام باور کنم که چی گم کردم و چی شده گمگشته من!

 

تو وبلاگ یکی از این همسایه ها خواندم که بی آرزو مونده و نمیدونه که چی باید تو رویاهاش پرورش بده. بهانه ای برای رویاپردازی نداره. یکی میشه مثل این همسایه خوب، و یکی هم میشه مثل من که رویاپردازی میکنم و توی رویاهای خودم غرق میشم و وقتی از دنیای رویاهام میام بیرون میشینم آه میکشم و ناله سر میدم که، نمیشه! این رویا دست نیافتنیه!

ولی میگن آرزو باید آنقدر بزرگ باشه که وقتی بهش فکر میکنی آه از نهادت در بیاد!!

من وقتی به رویاهام فکر میکنم آه از نهادم در میاد!

رویاهای خوب و بزرگ و قشنگی دارم، اما................

 

حیف!

 

بدرود

یلدا در بیمارستان!

 

این هم از شانسه منه دیگه. دیشب از هر شب زودتر رسیدم خونه! توی خونه ساکت و بی سر و صدا! حدود 7 بود که بعد از یک ساعت و نیم الافی تو ترافیک شب یلدا این خونه سرد و ساکت بود که پذیرای تنهایی مرد خسته داستان ما بود!

اول گفتم بزار یک فکری به حال این سرمای خونه بکنم! دری که به تراس باز میشد خوب بسته نمیشد و از لاش سوز میومد توی اتاق. در رو درست کردم و دیدم دیگه کاری ندارم. تصمیم گرفتم بعد از مدتها کمی با کامپیوتر بازی کنم. کامپیوتر رو روشن کردم و مشغول بازی و تعقیب و گریز از دست پلیسها شدم! (این بازی نید فور اسپید خوراکه من از بچه گی تا حالا بوده و هست)

تلفن زنگ خورد و خواهر گرامی گفت ما میخواهیم بریم خونه خاله. تو هم میای؟ منم که دیدم برنامه ندارم دیدم بهتر از تنها موندن تو شب یلداست!

نیم ساعت بعد خانواده پدری آمدند دنبالم و من هم سوار بر اتول اونها رفتیم سمت خونه خاله! آخرهای یادگار بودیم که دیدم مامان شیشه ماشین رو کشید پایین و شروع کرد به باد زدن خودش! توی سرمای استخون بترکون مونده بودم چرا مامان گرمش شده!

پرسیدم مامان حالت خوبه؟

گفت چیزی نیست. کمی گر گرفتم. حالا خوب میشم!

مامان همیشه فشارهای عصبی رو تو خودش جمع میکنه و کار دست خودش میده. از بچه گی یادمه که همینطور بوده. نه تنها مامان که بابا و ما بچه ها و حتی خواهر کوچیکه که کلاس دوم دبستانه هم همینطوره. گریه تو کار هیچ کدوم نیست! از همه گریه ای تر منم که مثلاً پسرم!

یادمه فقط 9 سالم بود که داییم مرد. اون موقع هم آنقدر مامان تو خودش جمع کرد که سکته کرد. توی این چند سال هم مشکلات زندگی من و مرگ شوهر خواهر و مشکلات زندکی خودشون و خیلی چیزهای دیگه باعث شده که مامان حسابی اذیت بشه.

خلاصه از سیستم خوب و پیشرفته خدماتی که توسط ارگانهای دولتی به ما شهروندان نیمه محترم میدهند چیزی نگم که تکراریه و همه میدونیم!! جداً دمتون گرم. به همه ارگانهای خدمتگذار راهنمای تلفن 118 رو هم اضافه کنید!

معذرت میخوام اما مجبور شدم به اون اپراتور احمق بگم خیلی احمقی!

توی بیمارستان هم بعد از یک چشم غره و نگاه عاقل اندر سفیه به پرستار کارمون راه افتاد.

دکتر میگفت که فشار عصبیه ولی مامان بعد از اینکه از شوک در آمده بود میگفت نه! مشکلی نداشتم.

ولی فکر میکنم داشت. توی بیمارستان گریه مامان رو دیدم!

حدود ساعت 11 بود که از اورژانس مرخصش کردند و یک سر رفتیم خونه خاله و بعد هم من رو رسوندن دم خونه خودم.

قسمت بود که یلدای شب مرد تنها تو بیمارستان باشه و البته آخر شب رو هم تنهای تنهای تنها. چون حتی شارژ موبایلم هم تمام شد!

عجب شب یلدایی بود!

 

بدرود.

نیمه شب تنهایی!

این ساعت غر غرو و پر سر و صدا داره 12 و بیست دقیقه بعد از نیمه شب چهرشنبه یا به عبارت صحیحتر بامداد پنجشنبه رو نشون میده. فرهاد هم تک تنها روی کاناپه لم داده و لپتاپش رو هم گذاشته روی پاش و داره این خطوطی رو تایپ میکنه تو حالا داری میخونی.

اول چند تا  خبر روزمره و بعد هم...

اول که خودرو ملی حالش خوب شده و بعد از چند روز بستری بودن باز هم وفای خودش رو نشون داد و هنوز هم سنگ صبوره فرهاده. این بد بخت جز پول هیچ چشم داشتی از فرهاد نداره. هیچی! حتی...

دوم اینکه همانطور که خیلی ها فهمیدین اولین برف امسال رو هم تجربه کردیم! امشب داشتم با خودم مرور میکردم که برف پارسال هم عیال اینجا نبود! حالا قهر کرده بود یا همینطوری رفته بود اصلاً یادم نیست! حوصله ورق زدن خاطرات یادایام قدیم رو هم ندارم تا بفهمم. اما احتمالاً پارسال هم قهر بوده! از بچه گی برف رو خیلی دوست داشتم. با وجود اینکه دردسرهای زیادی برای همه مون درست میکنه اما هنوز هم وقتی برف میاد یاد تعطیلی مدرسه می افتم و برف بازی و لذت! کاش هنوز هم بچه بودم! یادش بخیر!

اما اصل مطلب اینکه توی یک دوراهی خیلی پیچیده و گنگ گیرکردم. جایی که نمیدونم کدوم راه رو برم. حقیقت اینه که از من قدیم که فعلاً هم در خدمت شماست نه من و نه هیچ کس دیگه خیری ندیده! از من جدید هم خوشم نیومد! خیلی من بود! همش شده بود من و به غیر از من هیچ توجه ای نداشت!! بعضی وقتها خیلی رذل میشد! هر چند که چند روزی بیش عمر نداشت اما خیلی امروزی شده بود! بوی مدرنیته فاسد میداد که اصلاً قشنگ نبود!

حالا هم نمیدونم چیکار کنم! میدونم که باز هم گنگ و پیچیده گفتم و شاید خیلی از شماها نفهمین جریان چیه! راستش نمیدونم که مطلب رو باز کنم یا نه! خیلی دلم میخواد که بدون سانسور بنویسم. اما من قدیم نمیزاره! من قدیم سانسورم میکنه!

اما بزار در همین حد بگم که کمر گیتار عشقم زیر بار غم شکسته!

صد بار نوشتم و پاک کردم. ساعت از ۱ هم گذشته و من هنوز هم نتونستم با خودم کنار بیام که بنویسم یا ننویسم.

فکر کنم تنهایی باید این مساله رو حل کنم یا صورت مساله رو پاک کنم!

شبهای تنهایی رو باید با چشمان بارانی طی کرد و دم بر نیاورد و سر کرد و آرزو کرد که خود خدا یه طوری یا حلش کنه یا تمامش کنه!

این صفحه مانیتور هم دوباره تار شد!! این هم نشانه ای دیگه از ضعف فرهاد!

 

بدرود!

اندر احوال ما...

حالم خوبست.

ماشینم خوب نیست، اما اون هم داره یواش یواش خوب میشه. بچم پنجشنبه ترکید! امان از این سرعت! آخه فرهاد از هر جا دلش بگیره سر ماشین تلافی میکنه! اون هم تحمل میکنه، تحمل میکنه، تحمل میکنه اما یهو دیگه تحمل نمیکنه!! چیکار میکنه؟ یک صدای بلند انفجار و بعد هم بغضش میترکه و از توی کاپوتش دود و بخار و همه چیز میزنه بیرون!!

تا این لحظه که در خدمت شما هستم 500 چوب آب خورده! ولی انشالله ایندفعه دیگه رله است و روبراه.

کارم زیاد است. سر خودم رو بسی گرم کردم که بعضی از مشکلات رو نفهمم. تا حالا که جواب داده.

یادایام پارسال خرداد ماه متولد شد. بدون هیچ خواننده ای. بودن هیچ نظر دهنده ای. بی کس بی کس. اما حالا چند تا دوست دارم که میان و قسمتی از خاطرات و احساسات رو میخونند و البته نظر هم میدهند. بعضی از نظرها هم واقعاً زیبا و مفیده. بعضی ها مسیر زندگیم رو عوض کردند. و بعضی ها خاطره شدند.

خاطرم نیست که از بارانی یا که از نسل نسیم...

           هرچه هستی  گذرا نیست هوایت بویت.... فقط آهسته بگو..

با دلم می مانی ......

دعای همه شما دوستان بدرقه راه پر درد و سخت منه. ممنون از همه تون.

بدرود.

آخرین خبر...

با سلام به همه دوستهای گلم.

آخرین خبر اینه که من جدید به درد نمی خورد و من قبلی آمد و به قول م . ز . پرتش کرد از زندگی بیرون!

...........................................


بدرود