یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

لعنت به این زندگی....

چند روزی هست چیزی از زندگیم ننوشتم. به چند دلیل. هم اینکه میخواستم نوشتن من از مشکلاتم نقش کاتالیزر رو برای روند بد زندگیم اجرا نکنه و هم اینکه نوشتن من تاثیر منفی رو بقیه نزاره.

اما الان دیگه حسابی اعصابم رو این افریطه به هم ریخته!

چند دقیقه پیش یک اس ام اس براش فرستادم که آیا هیچ هدف دیگه ای تو زندگیت غیر از آزار روحی من و ر ی د ن تو اعصاب من داری؟! ممنونم که آرامشی رو که شبها نثارم میکنی روزها هم بهم بهم تقدیم میکنی!

هزارتا کار دارم اما اصلاً حوصله اینجا نشستن و کار کردن رو ندارم.

افریطه هم اومده اینجا شده مایه دق من!!!!!!

لعنت به هرچی...

 

چرا هنگام مشاجره فریاد می‌زنیم ؟!

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.آن‌ها براى این که...

استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

راه اونه!

میگن به بعضی ها هر چی که بگی بابا راه اونه و این چاهه باز هم حالیشون نمیشه و کار خودشون رو میکنند!

این هم نمونه اش!

………………………………………

گفتگویی که واقعاً روی فرکانس اضطراری کشتیرانی، روی کانال ۱۰۶ سواحل ( Finisterra(Galicia میان اسپانیایی‌ها و آمریکایی‌ها در ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ ضبط شده‌است.

اسپانیایی‌ها (با سر و صدای متن) : A-853  با شما صحبت می‌کند. لطفاً ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا از تصادف اجتناب کنید. شما دارید مستقیماً به طرف ما می‌آیید.
فاصله
۲۵ گره دریایی.

آمریکایی‌ها (با سر و صدای متن): ما به شما پیشنهاد می‌کنیم ۱۵ درجه به شمال بچرخید تا با ما تصادف نکنید.

 

اسپانیایی‌ها: منفی. تکرار می‌کنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا تصادف نکنید.

 

آمریکایی‌ها (یک صدای دیگر): کاپیتان یک کشتی ایالات متحده آمریکا با شما صحبت می‌کند. به شما اخطار می‌کنیم ۱۵ درجه بشمال بچرخید تا تصادف نشود.

 

اسپانیایی‌ها: این پیشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پیشنهاد می‌کنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا با ما تصادف نکنید.

 

آمریکایی‌ها (با صدای عصبانی): کاپیتان ریچارد جیمس هاوارد، فرمانده ناو هواپیمابر یو اس اس لینکلن با شما صحبت می‌کند.
۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم کننده، ۴ ناوشکن، ۶ زیردریایی و تعداد زیادی کشتی‌های پشتیبانی ما را اسکورت می‌کنند. به شما پیشنهاد نمی‌کنم، به شما دستور می‌دهم راهتان را ۱۵ درجه به شمال عوض کنید. در غیر اینصورت مجبور هستیم اقدامات لازمی برای تضمین امنیت این ناو اتخاذ کنیم. لطفاً بلافاصله اطاعت کنید و از سر راه ما کنار روید !!!

 

اسپانیایی‌ها:
خو آن مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت می‌کند. ما دو نفر هستیم و یک سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطی آبجو و یک قناری که فعلاً خوابیده ما را اسکورت می‌کنند. پشتیبانی ما ایستگاه رادیویی زنجیره دیال ده لاکورونیا و کانال ۱۰۶ اضطراری دریایی است. ما به هیچ طرفی نمی‌رویم زیرا ما روی زمین قرار داریم و در ساختمان فانوس دریایی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گالیسیا هستیم و هیچ تصوری هم نداریم که این چراغ دریایی در کدام سلسله مراتب از چراغ‌های دریایی اسپانیا قرار دارد.
شما می‌توانید هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنید و هر غلطی که می‌خواهید بکنید تا امنیت کشتی کثافتتان را که بزودی روی صخره‌ها متلاشی می‌شود تضمین کنید. بنابراین بازهم اصرار می‌کنیم و به شما پیشنهاد می‌کنیم عاقلانه‌ترین کار را بکنید و راه خودتان را
۱۵ درجه جنوبی تغییر دهید تا از تصادف اجتناب کنید.

آمریکایی‌ها:
آها. باشه. گرفتیم. ممنون.

 

سادگی مرا ببخش......

بعضی وقتها آدمیزاد چیزهایی میبینه و میشنوه که شاخش در میاد! اینکه میبینی بعضی ها اینقدر خودشون رو میارن پایین و یادشون میره که برای خودشون شخصیتی دارند و ارزشی که کمتر کسی پبدا میشه که همیچن مقامی داشته باشه.

همش بر میگرده به سادگی بعضی ها! آخ که چقدر خوب و دلنشینه این مصرع از این ترانه که میگه: گناه از تو بود و من نیازمند بخششم!!

البته تو مصرع بعد دلیل رو هم میگه! چرا که من از ابتدا تو را ز خود نرانده ام!!

خوب این هم از سادگی بعضی هاست. میرسه زمانی که چشمهاشان باز میشه و میبینند که چقدر از اصل خودشون دور شده بودند و چقدر مورد تجاوزات روحی و جسمی یک مشت آدم دروغگوی متقلب قرار گرفته بودند.

خدا جون دوستت دارم که یعضی وقتها هرچند دیر اما ماه رو از پشت ابر میاری بیرون. اما تو رو به خودت قسم کمی برای من که شفافه اما برای اون بعضی ها هم شفاف کن و چشمهاشان را مورد مرحمت خودت قرار بده و از کوری عشق درشون بیار!!

..........................................................................

 

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو
هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام

اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سایه شدی
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام


گناه از تو بود و من نیازمند بخششم
چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام

گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

..........................................

 

راستی خیلی از شماهایی که دارین این رو میخونین چه دغدغه هایی دارین و من چه دغدغه هایی!

اینو از وبلاگ یکی از همسایه ها کش رفتم! امید که رازی باشه. دیدم که راست میگه بنده خدا. دغدغه های هر کسی برای خودش چقدر مهمه و برای بقیه هیچی نیست!!

...........

بدرود

ستاری فر بازداشت شد!!


 همزمان با روز سیزده آبان محمد ستاری فر، رئیس سابق سازمان مدیریت و برنامه ریزی در دولت خاتمی در حال رفتن به خیاطی بازداشت شد و پس از چند ساعت بازجویی آزاد شد.

مامور اول به مامور دوم: این یارو رو ببین، قیافه اش آشنا نیست؟

مامور دوم به مامور اول: نه، آشنا نیست، شال سبز هم نداره، جوون هم نیست.

مامور اول: من یه جایی دیدمش.

مامور دوم: دروغ نگو، توی دهات ما آدم این شکلی نبود.

مامور اول: چرا، من دیدمش، توی تلویزیون.

مامور دوم: یعنی می گی کروبی یه.

مامور اول: نه، کروبی اونی یه که عمامه داره، این موسوی یه.

مامور دوم: موسوی این شکلی نیست، اون لباس راه راه داره، پشتش هم یک عالمه جمعیته.

مامور اول: ولی من اینو دیدم، خدائیش دیدم.

مامور دوم( جلوی ستاری را می گیرد): وایسا بینیم.

ستاری می ایستد: چشم، بفرمائید.....

مامور دوم به مامور اول: این اختشاشگر نیس، وگرنه در می رفت.

مامور اول: داری کجا می ری؟ سریع بگو وگرنه می زنیمت.

ستاری فر: دارم می رم خیاطی، من وزیر برنامه ریزی و مدیریت بوده ام.

مامور دوم: اگر وزیری پس چرا چشمات تاب نداره و قیافه ات کج و کوله نیست ؟

ستاری فر: من وزیر کابینه قبلی ام، قبل از دولت نهم.

مامور اول: بیخودی پز نده، دولت نهم یعنی چی؟ مگه ما نخبگان علمی هستیم که کابینه ها رو بشمریم. بگو وزیر کی بودی؟

ستاری فر: وزیر حاج آقا خاتمی بودم.

مامور اول به مامور دوم: اصغر! خاتمی اون کروبیه بود یا موسوی یه؟

مامور دوم: خاتمی امام جمعه تهرانه، کروبی نیست، این موسوی یه.

ستاری فر: من قبل از احمدی نژاد وزیر کابینه آقای خاتمی بودم.

مامور دوم محکم دستهایش را می گیرد: تو غلط کردی  قبل از دکتر وزیر بودی.

ستاری می گوید: لطفا مودب باشید.

مامور اول: مودب جد و آبادت باشه عوضی دزد بی شرف بی غیرت

ستاری: لطفا توهین نکنید، برادر!

مامور دوم به مامور اول: توهین به تمام هیکلت، بی سیم بزن بیان ببرنش.

ستاری: من داشتم می رفتم خیاطی، من کاری نمی کردم.

مامور دوم: اولندش بیخودی می رفتی خیاطی، دومندش وزیر چی بودی؟

ستاری فر: رئیس سازمان برنامه و مدیریت.

مامور دوم: بیخودی دروغ نگو، وزیر راه و ترابری بودی یا کشور یا بهداشت یا کشاورزی. انگار ما خریم، برنامه و چی گفتی؟

ستاری فر: من رئیس سازمان برنامه و بودجه بودم.

مامور دوم: دفتر کروبی یا موسوی، بگو....

ستاری فر: گفتم که خاتمی، حاج آقا خاتمی رئیس جمهور سابق

مامور اول: عجب خریه! من می گم کروبی یا موسوی، این هی می گه خاتمی.

ستاری فر: خب، من وزیر خاتمی بودم، حالا هم می رم خیاطی.

مامور دوم بی سیم می زند: گفتی وزیر چی؟

ستاری: وزیر برنامه ریزی و مدیریت.

به بی سیم می گوید: وزیر برنامه ریزی و مدیریت بوده.

مامور دوم به بی سیم گوش می کند و نگاهی به او می کند: چشم قربان.

مامور دوم: می گه وزیر برنامه ریزی نداریم، واسه چی دروغ گفتی؟

ستاری فر: بخدا من رئیس سازمان برنامه بودم، بعد که آقای احمدی نژاد اومد.....

مامور اول: چی گفتی؟

ستاری فر: گفتم رئیس سازمان برنامه.....

مامور اول: نه، بعدش چی گفتی؟

ستاری فر: گفتم، بعدش که آقای احمدی نژاد اومد.....

مامور اول به مامور دوم: گفت آقای احمدی نژاد، این یارو مشکوک نیست، وگرنه یا بهش می گفت دکتر، یا می گفت [...] برو داداش، برو خونه ات. شما حالت خوب نیست، برو خونه استراحت کن.

ابراهیم نبوی

...............

برای خنده خوبه!!

دو دو تا چهارتا!

بعضی وقتها آرزو میکنم که کاش بعضی از پیشبینی هام اشتباه باشه. کاش بعضی از دو دو تا چهارتا هایی که کردم و میکنم اشتباه باشه. کاش نتیجه گیریی که بر اساس آموخته هام میکنم اشتباه باشه. میدونین چرا دوست دارم اشتباه کرده باشم؟ چون به جاهای خوبی نرسیده بودم! چون اتفاقاتی رو پیش بینی کرده بودم که اصلاً قشنگ نبودند!

خیلی ها هم در آن لحظه پیش بینی بهم میگفتند که فرهاد داره اشتباه میکنه. اما همون خیلی ها هم بارها و بارها پیش آمده که چند وقت بعد اعتراف کردند که فرهاد درست میگفته و جواب دو دو تا میشه همون چهار!

اما باور کنید که بعضی وقتها با وجود اینکه دلم نمیخواد اما به خاطر بقیه آرزو میکنم که اینبار جواب بشه 5! یا شاید هم 6!

اما عزیز دل، از تجربه ها باید استفاده کرد. بالاخره زمانی میرسه دیگه باید به تجربه کردن بگی بسه و شروع کنی به بکار گرفتن تجربیاتت.

مرد خردمند هنر پیشه را --- عمر دو بایست در این روزگار

تا به یکی تجربه آموختن --- با دگری تجربه بردن بکار

اما چون ما دو تا عمر نداریم پس بهتره که از جایی شروع کنیم به تجربه بردن بکار!

........................

یادم باشد که روز روزگار خوش است و روبراه و همه چیز بر وفق مراد!

بدرود

گلادیاتورها!

یکی یک کامنت برای پست قبلی گذاشته و از ترانه گلادیاتورهای نامجو چیزی گفته.

من که دانلود کردم و گوش کردم و خوشم آمد. متن ترانه آخر رو براتون میگذارم. یا بخونین، یا گوش کنین و یا مثل من هردو!

البته میتونین هم بیخیال بشین و بگین من از قیافه نامجو خوشم نمیاد!!

و اما نظر من. وقتی شجاعت بعضی ها رو میبینم مو به تنم سیخ میشه. حقیقت اینه که بت بزرگ دیگه شکسته شده و ...

راستش دوست ندارم یادایام فیلتر بشه، پس ادامه نمیدم.

......................................

 

امان از دستت ای مقام معظم برتری

مقام از دستت ای امان معظم که مقام از تو بر آید از دستت

دستت!

فغان از تو بر آید ای مقام که امان تو میدهی

نمیدانم مربوط به کدام موسیقی مقامی هستی؟

چه کس تو را ساخته؟

کیان نواخته اند؟

خود من مربوط به کدام موسیقم که مقامی نیست آن، که مقامی نیست مرا در کوی قائم مقامان جهان

ای برهم رساننده ی دو خط حتی موازی که هیچ کس را چون تو خداوند نکرده است نزدیکی، نزدیکی!

گویند حکایت به این جا رسید که فرزندانش سوراخ سنبه های تمام راز آلودگیش را عیان کرده اند

امان از دستشان

گویند بریده است و از همه بریده، صد و بیست و چهار هزار زن خویش را طلاق داده که عشق پیریش تو بودی و آن جیر پماران

امان از دستت

گویند فرزندانش همه تباه شده اند و خلاف میکنند و تو را برگزیده است برای روزهای پیریش

برای روزهای پیریت تا در آغوش هم به حال دشمن گریه کنید

چه رازآمیزترینی است نزدیکی های او با تو و عشق انسانی تو به توهم یک همسر، چه رازآمیز!

تو کدبانوترین زن خداوندی آن چنان که برایت محمد را نیز حتی طلاق داد

و آن فرزندان که از شکم تو زاده اند همه ماده اند مادگانی چون من، سهم ارث ما نیم است و باید چون تو خانه دار شویم

به امید آنکه خداوند شبی از شبها به بالین تک تکمان بغلتد

خود من از آن دخترانم، از آن مادگان بی مقام که بی مربوط هستم به هر نوع موسیق چون تو ای مادرم

سرورم

مقام معظم سروری

نمیدانم کدام ژن در من نفوذ کرد که شوهرت یا توهمش هیچگاه به بسترم نیامد

من عاشق فرزندان خلافکار تباه شده بودم از همان زمان خودم نیز

آخر شوهرت مرا باکره گذاشت، دیدی؟

که چیزی از این غمینتر نیست، چیزی غمینتر از بی پناهی پیوند معصومانه ی تو و شوهر پیرت

و چیزی غمینتر از خوشبختی ناب آنان که نامشان را دشمن تر از حتی نام من به یاد داری

و لذتی شهوانیست در تلفظت از آن عیان

دشمن حتی نیم نگاهی هم به من و تو نمی اندازد

و چیزی غمینتر از این هم حتی و چیزی غمینتر از آهنگ آمرف تو ای مقام!

ای معظم!

ای رهبری!


معونت از آن‌ توست

آه

الهاکم التکاثر 

معونت از آن‌ توست

آه

الهاکم التکاثر

که آوخ میچکد از چشمم

‌ز شر این همه هیاهوی علیل

چه ماراست بس؟

چه ماراست بس؟

چه این دویدن و بلعیدن ماراست پس؟

معونت از آن‌ توست

هاااااااه

الهاکم التکاثر 

حتی رنج

حتی زرتم المقابر

حتی حضور بی‌ غش


آاای گلادیاتورهای پارک وی

آاای صف ساکن آهن

چیدمان حسرت

نیزه ‌ها بردار، که دم غروب است

جا نماند خود نمای کسی‌ ‌ز پارک

نیزه‌ ها بگذار، که دم غروب است

جا نماند خود نماز کسی‌ ‌ز جوانمرد قساق

‌ز شهر ری

معونت از آن‌ توست

هااااااااااهاا

الهاکم التکاثر

آی گلادیاتورها بتازید بر جرس

آی گلادیاتورها برینید بر ارس

آی گلادیاتورها بتازید بر جرس

آی گلادیاتورها برینید بر ارس

آی گلادیاتورها بخندید بر صفا

آی گلادیاتورها بگریید بر درد ها

آی گلادیاتورها بیفتید روی زن

آی گلادیاتورها بپوشید موی زن

آی گلادیاتورها ببلعید هفت من

آی گلادیاتورها بغرید روی هم

آی گلادیاتورها بپیچیید جلوی هم

آی گلادیاتورها فرعی ه در برین

آی گلادیاتورها شرعی ه در بیارین

آی گلادیاتورها سمی ه پخش کنین

آی گلادیاتورها هرویین ه تخس کنین

آی گلادیاتورها بتازید بر جرس

آی گلادیاتورها برینید بر ارس

آی گلادیاتورها بخندید بر صف ها

آی گلادیاتورها بگریید بر در ها

آی گلادیاتورها بیفتید روی زن

آی گلادیاتورها بپوشید موی زن

آی گلادیاتورها ببلعید هفت من

آی گلادیاتورها بغرید روی هم

آی گلادیاتورها بپیچیید جلوی هم

آی گلادیاتورها فرعی ه در برین

آی گلادیاتورها شرعی ه در بیارین

آی گلادیاتورها سمی ه پخش کنین

آی گلادیاتورها هرویین ه تخس کنین

13 آبان 88


از صبح شهر برای من غریب بود. زودتر از همیشه از خونه زدم بیرون. توی همت مدل ماشینها با روزهای دیگه فرق داشتند. از اینکه دور برم همه ماشینها پیکان بودند با راننده های شبیه به هم تعجب کردم! به پلاک چندتا از ماشینها توجه کردم. هیچ کدوم تهرانی نبودند!

دو تا هلیکوپتر هم توی آسمون بودند. همینطور چرخ میزدند. ساعت 8:30 بود که رسیدم دفتر. یک جلسه کاری تا ساعت 10:30. ساعت 10:30 هم زدم بیرون به سمت 7 تیر. دفتر کار تو مطهریه. تا وارد مطهری شدم دیدم که انبوه جمعیت در حال شعار دادن بودند.

من هم قاطی شدم و ...

سهم این دفعه فقط کمی سوزش گاز بود. شعار ها رو هم که حتماً همه شنیدید و میدونید که چی بودند.

................

غروب شده بود. پرده رو زده بودم بالا و از پشت پنجره به آسمان و غروب نگاه میکردم. سکوت مرگباری کوچه رو فراگرفته بود. کوچه ای که تا یک ساعت پیش جولانگاه موتور سواران سرکوبگر بود. کوچه ای که بعدازظهری پرتلاطم رو گذروندخ بود. ده دقیقه جولانگاه معترضین و ده دقیقه بعد جولانگاه سرکوبگران! دقایقی زیر شعارهای سبزها و دقایقی زیر عربده های لباس شحصی ها همراه با چرخوندن باطوم و شمشیر و غمه و ...

سکوت کوچه توی غروب هم مثل صبح غریب بود

................

تجربه آموختن یکی از خصوصیات آدمهاست. اما نمیدونم چرا این آدم بزرگها وقتی باید از تجربه اشون استفاده کنند نمیکنند!! باز هم پاشون رو میزارن جای قبلی و مسیر قبل رو میرن!

بهتره که من چیزی نگم!

یادم باشد تنها دل من دل نیست!

................

میخواستم در مورد دروغ چیزی بنویسم اما با توجه به بخش بالا چیزی نمیگم! بسنده میکنم به اینکه دروغگو منفوره و مردم بخاطر دروغ شنیدن عصبانی شدند و این بار کوتاه نمیان!

بدرود.

 

انالله و انا الیه راجعون

..

هشت سالم بود. جعفر آقا تازه از آمریکا برگشته بود ایران و آمده بود خونه ما. شب بود. مادرم بهم گفت که برم از فلان مغازه فلان چیز رو بخرم. بهونه آوردم که نرم. جعفر آقا بهم گفت که مگه مرد نیستی؟ مرد باید وقتی مادرش بهش چیزی میگه بگه چشم و بهونه نیاره و نگه که میترسم و ...

گفتم کی میگه من مردم؟ من مرد نیستم!

گفت اینی رو که میگی بنویس و امضا کن.

نوشتم و امضا کردم. برگه رو ازم گرفت و گذاشت توی جیبش.

...........

سالها گذشت. ازدواج کرده بودم و گلپسر رو داشتم. عروسی خواهرم بود. گلپسر تو بقلم بود. اون موقع 6 ماهش بود. جعفر آقا منو دید. گفت این کیه؟

گفتم پسرمه! گفت کی مامان شده؟!

خندیدم! گفتم 6 ماهی هست که بابا شدم!

گفت نه!! مگه بابا نباید مرد باشه؟! تو که مرد نیستی! من مدرک دارم!!!

دست کرد تو کیفش و یک تکه کاغذ رو در آورد. روش نوشته شده بود من مرد نیستم! با امضای من!!

............

صبح داشتم یک سری از عکسهای فامیل رو برای دختر دایی که یونانه میفرستادم تا عکسهای جدید رو ببینه و باهاشون آشنا بشه. توی عکسها عکس جعفر آقا هم بود.

............

نیم ساعت پیش خبر مرگ جعفر آقا بهم داده شد.

خدا بیامرزدش.

خیلی پیر مرد با معرفتی بود. با وجود اینکه از همه بزرگتر بود به همه زنگ میزد و حال و احوال میکرد. حتی من!

...........

بدرود

خر شدن الاغ

 

چنین حکایت کنند که در روزگاران قدیم نره خری با ماچه خری نرد عشق می باخت و داستان دلدادگی آنها نُقل محافل بود. نره خر در اندیشه بود که زوجه ای مرغوب اختیار کند.  سر انجام مادر خویش را مجبورکرد که به خواستگاری ماچه خر همسایه برود . مادر که پاردُمش از گردش روزگارساییده شده بود به اوگفت :
الاغ جان ، برای ازدواج باید مغز خر و دل شیر داشت، می دانم که اولی را داری ولی از داشتن دومی بیم دارم.
نره خر که از عطر یونجه زار و بوی دلدار سرمست بود، پاسخ داد :
مادرجان به خود بیم راه مده ، هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، دیگر نگران چه هستی ،
اکنون آنچه می توانی در حق این خرترین انجام بده که یار چشم انتظار است و رقیب بسیار.

سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت . و پس از چندی به میمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد . و زندگی سرشار از خریت آنها آغاز گردید و اینک ادامه ماجرا...


چون که شد صیغه عاقد جاری                    هر دو گشتند خر یک گاری

 

بعد آن وصلت خوب و خَرَکی                       هردو خوشحال ولیکن اَلَکی
هر دو خرکیف ازین وصلت پاک                    روز وشب غلت زنان در دل خاک
نرّه خر بود پی ماچۀ خویش                        آخورش چال ، علف اندر پیش
ماچه خر با ادب و طنّازی                            داشت می داد خرک را بازی
بُرد سم های جلو را به فراز                        پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز


گفت به به چه خر رعنایی                          مُردم از بی کَسی و تنهایی
یک طویله خری ای شوهر من                     تو کجا بوده ای ای دلبر من
بین خرها نبود عین تو خر                            آمدی نزد خودم بی سر خر
نه بود مادر تو در بر من                               نه بود خواهر تو سرخر من
چون جدا گشتی از آن جمع خران                 کور شد چشم همه ماچه خران
بعد ازین در چمن و سبزه و باغ                     نیست غیر از من و تو هیچ الاغ

یونجه زاریست در این دشت بغل                   ببر آنجا تو مرا ماه عسل
زود می پوش کنون پالون نو                          پُر بکن توبره از یونجه و جو
باز شد نیش خر از خوشحالی                      گفت به به چه قشنگ و عالی
عرعری کرد به آواز بلند                                هردو از فرط خریّت خرسند
ماچه خر بود پر از باد غرور                            که عجب نره خری کرده به تور
بعد ماه عسل و گشت و گذار                        نره خر گشت روان در پی کار
شغل او کارگر خرّاطی                                  گاه می رفت پی الواطی


نره خر چون خرش از پل رد شد                     با زن خویش شدیداً بد شد
عرعر و جفتک او گشت فزون                         دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون
ماچه خر گشت، بسی دل نگران                    چه کند با ستم نرّه خران
مادرش گفت کنون در خطری                         زود آور به سرش کره خری
میخ خود گر تو نکوبی عقبی                         مگر از بیخ تو جانا عربی
ماچه خر حرف ننه باور کرد                             پالون تاپ لِسَش دربر کرد


دلبری کرد به صد مکر و فسون                        ماچه خر لیلی و شوهر مجنون
بعد چندی شکمش باد نمود                          از بد حادثه فریاد نمود
گشت آبستن و زایید خری                             شد اضافه به جهان کره خری
نره خر دید که افتاده به دام                            جفتک خویش بیافزود مدام
ماچه خر داد ز کف صبر و شکیب                      در طویله تک و تنها و غریب
یک طرف کره خری در آغوش                          بار یک نره خری هم بر دوش


گشت بیچاره، چو این کاره نبود                        جز طلاق از خرنر چاره نبود
کرد افسارو طنابش پاره                                 شد جدا ماچه خر بیچاره
تازه فهمید که آزادی چیست                           درجهان خرمی و شادی چیست
دیگر او خر نشود بیهوده                                  تازه او گشته کمی آسوده
هرکه یک بار شود خر، کافیست                       بیش از آن احمقی و علافیست
مغز خر خورده هرآنکس که دوبار                       با خری باز نهد قول و قرار
گفتم این قصه که خرهای جوان                        پند گیرند ز ما کهنه خران

 

دلم میخواد غروب رو تماشا کنم. بارها و بارها...

غروب شده!

یا بهتر بگم غروب هم رد شده و دیگه هوا تاریکه و شب شده.

الان  از اون موقع هاست که دلم میخواد 43 بار غروب خورشید رو تماشا کنم!!

مثل شازده کوچولو!

میدونین کی شازده کوچولو دوست داره غروب رو نگاه کنه؟!

نگاهی متفاوت به خیابان های تهران

 

این متن چند روزی هست که داره دست به دست میشه!

بد نیست که اونهایی هم که نخوندن یه نگاهی بهش بندازن.

............................ 

۱۶  آذر به انقلاب ختم می شود.ادامه ی انقلاب به آزادی می رسد.اما تا رسیدن به خود تندیس آزادی باید همچنان ادامه داد. جمهوری اسلامی با آزادی  فاصله دارد.در حالیکه در ظاهر با هم در یک امتداد هستند اما فاصله مطمئنی باهم دارند.جمهوری اسلامی با رسیدن به خیابان رودکی تمام می شود اما آزادی همچنان ادامه دارد. انگار که جمهوری اسلامی تمام توانش در همراهی با آزادی تا همان رودکی بوده است.

 

     ملت خیابان کوتاهی است که با رسیدن به خیابان جمهوری اسلامی پایان می پذیرد.

 

     سفارت انگلیس هم در خیابان جمهوری اسلامی قرار دارد.سفارت روسیه با اینکه در نوفل لوشاتو قرار دارد اما آن هم به جمهوری اسلامی نزدیک است.

 

     اگر از انقلاب به آزادی و جمهوری اسلامی بخواهید برسید٬ مسیرها در تضاد با یکدیگر هستند.برای رسیدن به آزادی باید انقلاب را ادامه داد و برای رسیدن به جمهوری اسلامی باید از آزادی و انقلاب فاصله گرفته و انقلاب را رو به پایین رفت.

 

     خیابان ایران هم خیابانی است که فقط عده ای خاص با عقایدی خاصتر در آن جای دارند.

 

     پاسداران همان سلطنت آباد سابق است.فقط اسمش عوض شده.جهت همان جهت و شیب همان شیب است.

 

     خیابان نبرد به پیروزی می رسد.

 

     ... و برای رسیدن به فرجام از هنگام باید رفت.

خنـــــــــــده.....


_ فکر می کنم من فهمیـــدم چرا در میان مخلوقات، خنده فقط مخصوص انسان است؛ فقط او آنقدر درد داشته که مجبور شد خنده را اختراع کند!!!

 

لبخند

بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . اوتجربه های حیرت آورخود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است . در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجاایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیقکبریت داری؟ "به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کردبی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستملبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یکنگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .

پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.

یک لبخند زندگی مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ریزیبدون حسابگری لبخندی طبیعیزیباترین پل ارتباطی آدم هاست مالایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم . زیر همه این لایه هامن حقیقی وارزشمند نهفته است.من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند."

داستان اگزوپری داس

...............................

پ ن:

دلم گرفته بود. خواستم که بخندم. اینجوری بخندم:

یا حتی قیافه ام این شکلی بود اما همینطوری میخندیدم!


یا حتی این شکلی:



اما الان خنده ام اینطوریه!



بعضی وقتها هم اینطوری!!


 

سه صافی...

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف
کنم.

دوستی به تازگی در مورد تو می گفت....

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: 

- قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یانه؟
- کدام سه صافی؟

- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟

 -نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای. مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود.

- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده،  رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم  می خورد؟

- نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...

کوهسار جایی برای....

پنجشنبه سری به خاطراتم زدم. رفتم به یادایام قدیم تا ببینم دو سال پیش تو این روزها در چه وضعی بودم و چی بهم میگذشته. پستی دیدم به عنوان کوهسار جایی برای فریاد!

دیدم که یک شب رفته بودم کوهسار و حسابی رفته بودم بالا و حسابی داد زده بودم و آواز خونده بودم!

عصر تصمیم گرفتم زودتر برم خونه. آخه به روایتی 8 آبان تولد عیاله!

چرا روایتی؟ داستانش مفصله! تو شناسنامه خورده اول فروردین. اما مادرشون فرمودند که یادشونه که پاییز بوده! بعد خمون سالهای اول عیال تصمیم گرفتند که تولدشون 8 آذر باشه. تا چند سالی هم 8 آذر بود. تا اینکه کتاب طالع بینی مطالعه نمودند و مشاهده نمودند که بهتره آبان باشند. آخه ضاهراً آبانی ها بهتر هستند!

خلاصه به روایتی 8 آبان سالروز تولد ایشون بود. کمی به مخم فشار آوردم که چی بخرم دیدم که تو سفر اخیر و چند خرید بعد از آن همه چیز خریدند و مخ من به جایی راه نبرد. گفتم میرم و با هم میریم بیرون و یک چیزی میخرم.

توی مسیر به کوههای کوهسار نگاه میکردم که روبروی من بودند و هی چشمک میزدند و میگفتند بی معرفت خیلی وقته سری به ما نزدی هاااا!!

اهمیت ندادم و رفتم خونه. در زدم. کسی در رو باز نکرد! ساعت 3:30 بود. موبایلش رو گرفتم. در دسترس نبود. رفتم پایین پیش دوستم. یک ساعتی پیش اون بودم اما خبری نشد و نیومد. باز موبایل رو گرفتم و باز هم دردسترس نبود!

یه نگاهی به ساعت انداختم و نشستم تو ماشین. ماشین رو راه انداختم و رفتم به فرودگاه چترهای پالاگلایدر. معمولاً وقتی حالم گرفته است میرم اونجا. دیگه دست و دلم نمیره که برم کوهسار. رفتم اونجا و نیم ساعتی هم اونجا نشستم و به فرود چتربازها از آسمون نگاه کردم. خود به خود دستم رفت روی سوییچ ماشین و موتور روشن شد و رفتم به سمت...

کوهسار جایی که زمانی بیشه شیر بود!

رفتم به سمت همونجایی که همیشه میرفتم. یک جاده خاکی خلوت که آخرش ختم میشه به یک دکل برق فشار قوی که بالای یک تپه است. معمولاً هیچ کس اونجا نیست. اما اینبار 3 تا ماشین دیگه هم بودند!!

ماشین رو طوری گذاشتم که از توی ماشین غروب خورشید رو بتونم تماشا کنم!

آنقدر نشستم که تماشا کردم که خورشید کاملاً رفت و هوا تاریک شد و ..........

بدرود

.........................

پ ن: مشکل خیلی از جوونها میدونین چیه؟! مشکلشون اینه که جایی ندارند که با هم خلوت کنند و ...

ماشینهایی که توی بیشه من برای خودشون جای خلوت پبدا کرده بودند همه ...

 

ای زندگی سلام!

بیرون پنجره داره بارون میاد و من هم کمی لای پنجره رو باز کردم و فنجان چایی رو دستم گرفتم و از پشت پنجره منظره بیرون رو نگاه میکنم. هایده هم داره میخونه و میگه که امشب شبه عشقه و ...

پنجره رو باز میکنم. بوی خیسی هوا میاد تو. بوی خوش باران! هرچند باران اشک آسمونه اما اشکش هم زیباست.

موزیک عوض میشه. حالا دیگه داره هایده میخونه : سلام سلام زندگی سلام...

با زمانه ساختیم و زمانه باهامون راه میاد......

فنجان چایی رو با تامل و ذره ذره میخورم. زیاد با چایی حال نمیکنم اما این چایی خیلی بهم مزه داد!!

چایی با ترانه شاد از هایده و بوی خوش باران و منظره زیبای بارش باران روی بامها و خیابانی که از همیشه خلوت تره و البته یادایام پارسال توی یک روز بارونی تو بارسلون!

لذت بردم.

.....................

تو عزیز مرحم عشقو رو زخم دل دیوونه بزار...

بدرود

میگم در حدی که ........

نشستم پشت لپتاپ و دارم با خودم کلنجار میرم که بنویسم یا ننویسم. بگم چیزهایی رو که تو دلم هست و میخوام بگم رو یا مثل خیلی وقتها دچار خودسانسوری بشم!

تصمیم میگیرم سکوت حاکم بر اتاق رو با یک موزیک بشکنم. فولدر موزیکها رو باز میکنم و باز میمونم که سراغ کدام خواننده برم! هوس نامجو میکنم و نامجو شروع میکنه به خواندن!

....گاهی وقتها صد تا آدم ،نصفه آدم هم نمیشه!!....

این تکه ای از آغاز یک ترانه بود که قمر میکنم با صدای عطاران بود. تیتراژ یک سریال تلویزیونی که نامجو خوانده بود!!

بعد هم رفتم سراغ چند تا ترانه دیگه و ...

باز رسیدم سر جای اول! جملات حمله میکردند به ذهنم و دستهام به لرزه افتاده بودند که بنویسم!

یاد یک ترانه دیگه افتادم. اینبار از ابی. تو که دستت به نوشتن آشناست، دلت از جنس دل خسته ماست، دل دریا رو نوشتی، همه دنیا رو نوشتی، دل ما رو بنویس..... بنویس از ما عشق رو نشناختیم، حرف خالی زدیم و قافیه باختیم!!

پس میگم چندتا جمله در حدی که خودم بدونم چی میگم!

اول که دو شب پیش تو مسیر خونه داشتم با خودم فکر میکردم و موزیک گوش میکردم که دیدم عجب ترانه باحال و تکراریه زیبایی دارم گوش میکنم. میدونی چی میگفت؟

دلم مثل یک جعبه است، جعبه پر جواهر...هیف که زد و شکستش، هرکی به دستش افتاد... شب تولد عشق، دلم رو هدیه دادم، به اون که عاشقم کرد، منو داد بر باد، هدیه رو باز نکرده پس فرستاد......

خلاصه دیدم که دل من هم مثل یک جعبه پر جواهره و ...

یک جایی ماشین رو زدم کنار و نشستم با خودم فکر کردن. فکر این که الان باید چکار کرد. خیلی از کارهایی که انجام دادم در مورد رابطه ام با عیال اون طور که باید نتیجه نداده و زندگی اون زندگی که مد نظر منه نیست. در رابطه با خیلی از مسایل راهکارهای خوبی پیدا میکردم اما چرا در این مورد نتونسه بودم راه حل رو پیدا کنم. موارد مشابه رو بررسی کردم تا ببیننم دیگه چه راهی مونده. دیدم که باید کمی سیاستمدارانه تر برخورد کنم و زندگی رو از این شفافیت عذاب آوری که داره خارج کنم و مثل یک سیاستمدار واقعی شروع کنم به....

به چی؟ چی فکر میکنی؟ چی مانده؟ هیچ چیز جز دروغ نمانده برام!

سیاست دروغ رو انتخاب کردم. برنامه من شد دروغ گفتم. باید به دروغ به عیال بگم که تو عشق منی و تنها کسی هستی که دل من رو به لرزه انداختی و می اندازی و تمام سلولهای بدنم عاشقانه تو رو دوست دارند و....

الان که دارم مینویسم خنده ام میگیره! اما باور کن دیگه چاره این نیست! باید فیلم بازی رو شروع کنم تا مسکنی باشه برای تسکین این درد که تا مغز استخونم رو داره میسوزونه!

الان فکر کنم دو شبی هست که این سیاست کثیف رو در پیش گرفتم و جواب هم داده!! دو شب آروم رو سر کردم و رفتار عیال با من و گلپسر بهتر شده!

..............................................

چون که گل رفـت و گلسـتان در گذشـت

نشـنوى زآن پس ز بلبل سـر گذشـت‏

چونکه گل رفـت و گلسـتان شـد خراب

بوی گل را از که جوئیم؟؟!! از گلاب !!

آینه‏ ات دانى چرا غـماز نیسـت

زآنکه زنگار از رخش ممتـاز نیسـت

.............................................

این ترمز هم یک وسیله ای هست که کلاً بی فایده ساخته شده و الکی برای خنده گذاشتند رو همه چیز! من که کلاً تو عمرم از این ترمز هیچ خیری ندیدم! اصلاً نمیدونم این ترمز چی هست!!!

دروغ گفتم! ترمز های کوچیک موچیک برای کنترل سرعت خیلی خوبه. میدونین چرا؟ چون باعث میشه هیچ وقت مجبور نشی یه دفعه بکوبی رو ترمز و با ترمز ناگهانی باعث قیچی کردن بشی! کنترل سرعت و میانه روی رو به همه پیشنهاد میکنم. نه لازمه کسی کامل بایسته و نه لازمه کسی آنچنان تند بره که دیگه هیچ جیز رو نبینه و حواسش به بقیه که توی مسیر دارن میرن نباشه. چرا باید باز هم همون اشتباهات قبل رو تکرار کنیم؟ چرا وقتی میدونیم با سرعت 180 توی این پیچ چپ میکنیم، با یک ترمز کوچیک سرعت رو نمیاریم رو 120؟!

چرا اگه بقل دستی بگه بابا بیارش رو 120 شاکی میشیم و محکم میزنیم رو ترمز و کامل می ایستیم و میگیم اصلاً من نیستم و خودت بیا بشین پشتش و تو رو به خیر و ما رو به سلامت؟!

...............................................

فکر میکنم که خسته ام. کمی آرامش برای خودم تجویز کردم و میخوام قبول کنم حقیقت رو سعی کنم باهاش نجنگم. از جنگیدن با چرخ به جایی نرسیدم و این چرخ هنوز داره طبق برنامه خودش میچرخه. پس دیگه نمیجنگم و به خودم هم دروغ میگم!

 

یاران یادایام، ایام به کام همتون، روزهای آبانتون زیبا و رنگارنگ، شبهاش هم رویایی و پر ستاره!

بدرود

آروم باش!

راستش یه جورایی یه چیزی میخوام بگم، یعنی یه چیزی حس میکنم که میخوام بگم، یا بهتر بگم یه چیزی ته دلم هست که حس میکنم که یک حرف نگفته است!

اصلاً بزار یه جور دیگه یگم، یه چیزی شبیه به حس گم کردن دارم. یا فراموشی. یا ندامت. حس میکنم که باید یک کاری میکردم و نکردم. یا چیزی رو فراموش کردم. یا شاید هم فراموش نکردم و مهر خاموشی زدم بر لبم که نگم.

نمیدونم. گیجم. دروغ چرا! میدونم اما نمیدونم که ....

ولش کن.

امروز هم مثل همه روزهای خداست! مگه نه؟!

اما نه، شاید فرق داره!

چه فرقی؟

نمیدونم!

میدونم اما نمیدونم!

همه رفتند و اسرار کردن که تو هم بیا برو خونتون. اما من گفتم کار دارم! شریکم با تعجب گفت چیکار داری؟ بیا برو خونتون.

گفتم نه کار دارم.

فهمید که میخوام تنها باشم. میخوام من باشم و خودم باشم و وبلاگ!

کاش این وبلاگ شبها هم پیشم بود!

بعضی از شبها احساس میکنم که خیلی بهش احتیاج دارم. خیلی خیلی زیاد!

مثل پریشب. وقتی که عیال داشت داد میزد و من و گلپسر روی تخت خوابیده بودیم. من هم همش با خودم و توی دلم خودم داد میزدم که آروم باش! آروم باش. آروم باش ....

اگه اون شب این وبلاگ پیشم بود چقدر مینوشتم!

حالا مبفهمی چرا گوشی رو از 10 شب به بعد خاموش میکنم؟!!

چون میخوام عیال راحت باشه و تا میتونه داد بزنه و از روی من و گلپسر پتو رو بکشه و فوحش و ...

ولی نمیدونم چرا هرچی من بیشتر چیزی نمیگفتم و تو دلم داد میزدم آروم باش آروم باش اون بیشتر گر میگرفت!!

بعد هم دست گلپسر رو کشید و گفت بیا بریم اینجا جای ما نیست. رفتند و لباس پوشیدند و سوییچ ماشین رو برداشتند تا برن. من هنوز تو دلم داد میزدم که آروم باش! در باز شد و مشغول پوشیدن کفش شدند. من گفتم ماشین بنزین نداره. در جریان باش!

آمد تو باز شروع کرد. داشت دنبال کارت سوخت و پول میگشت که بره. ساعت از 11 گذشته بود.

رفتم دم در و دست گلپسر رو گرفتم و گفتم بابایی بیا تو. گفت نه بابا! مامان باز میزنه! مامان نمیزاره!!

گفتم نه پسرم چیزی نیست. بیا تو. مامان حالا حالش خوب میشه.

آمد تو. گفت مامان بابا میگه نریم. خوب نریم دیگه.

بردمش توی اتاق تا ادامه قصه رو براش بگم. آخه مسط قصه ما بود که معرکه شروع شده بود. قصه گفته شد و گلپسر خوابید!

بعد هم من خوابیدم و ....

اون شب چقدر جای خالی یک وبلاگ رو احساس کردم. جای خالی یک دوستی که باهاش حرف بزنم. جای خالی تو!

یک چیزی ته دلم هست. یه چیزی که باید بگم نباید بگم!

مبارک!

آبان مبارک!

همه چیز مبارک!

........................................................................................................................

بدرود.

پست آخر مهر، درس عاشقی!

یا خودم فکر میکردم که آخرین پست مهر باید با مهر باشه و با عشق! چه چیز آموزنده تر از درس عاشقی؟!

قسمتهایی از شازده کوچولو که هر فرازش دنیایی از عشق را بیان میکند

در این هنگام بود که روباه پیدا شد.

روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم،‌ زیر درخت سیب
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!…
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او پیشنهاد کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- “
اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: پی آدمها می‌گردم. “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی “اهلی کردن” یعنی چه؟


روباه گفت: “اهلی کردن” چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی “علاقه ایجاد کردن…”
-
علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته.مثلا تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم… گلی هست… و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است
روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می‌شود دید
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می‌گویم در زمین نیست.
روباه گویی بسیار کنجکاو شد و گفت:
-
در سیاره دیگری است؟
-
بله.
-
در آن سیاره شکارچی هم هست؟
-
نه.
-
چه خوب!… مرغ چطور؟
-
نه!
روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی‌عیب نیست.
لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
-
زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده‌ای است. گندم‌زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم‌زارها دوست خواهم داشت
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
-
خواهش می کنم… مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می‌نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم هاست. ولی تو هر روز کمی نزدیک تر می نشینی
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
-
بهتر بود که در همان وقت دیروز می‌آمدی. مثلا اگر هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه به بعد حی می کنم خوشبختم، و هر چه بیشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشبختی من بیشتر خواهد شد. سر ساعت چهار نگران و هیجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، هرگز نخواهم دانست که کی باید دلم را به شوق دیدارت خوش کنم… آخر  هر چیز آدابی دارد.
شازده کوچولو پرسید: “آداب” چیست؟
روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند. مثلا شکارچیان من برای خود آدابی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه برای من روز شورانگیزی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچیها هروقت دلشان می‌خواست می‌رقصیدند، روزها همه به هم شبیه می‌شدند و من دیگر تعطیل نداشتم.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد، روباه گفت:
-
آه!… من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: تفصیر خودت است. من بد تو را نمی‌خواستم. تو خودت ‌خواستی که  اهلیت کنم
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گقت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو ندارد.
روباه گفت: چرا دارد.رنگ گندمزارها
و سپس گفت: یک‌بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه دهم.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
-
شما هیچ شباهتی به گل من ندارید. شما هنوز چیزی نشده‌اید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده‌اید. روباه من هم مثل شما بود. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی‌همتا است.
و گلهای سرخ سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت:
-
شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهایی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته‌ام، فقط او را پشت تجیر پناه داده‌ام، فقط کرمهای او را کشته‌ام (بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکایت او، به خودستایی او، و گاه نیز به سکوت او گوش داده‌ام. زیرا او گل سرخ من است.

آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت:
-
خداحافظ!…
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سَر پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
-
اصل چیزها از چشم سَر پنهان است.
-
آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.
-
عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.
روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کردی… تو مسئول گلت هستی
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
-
من مسئول گلم هستم............

...........................................

بدرود

 

آبان٬ ماه دوم.......

خوب امروز سفره اولین ماه پاییز، ماه مهر و مهربونی و رنگهای گرم و زیبا بسته میشه و آبان با 30 تا روز مختلف که هر کدوم برای خودشون هزاران هزار لحظه دارند میاد.

مهر 88 هم مثل خیلی های دیگه رفت و به تاریخ پیوست. شاید فقط خاطرهاش برامون بمونه. هم خاطره های خوب و هم خاطره های بد. اشکها و لبخندهاش. نگرانی ها و بیخیالی هاش. شادیها و غمها. شکستها و پیروزی ها. همه و همه میرن و باز این ما هستیم که باید بمونیم و به استقبال لحظه های دیگه باشیم. لحظه هایی که واقعاً نمیدونیم چه هستند و چی برامون دارن میارن.

توی این آخرین لحظات مهر 88 داشتم با خودم فکر میکردم که کاش من هم میتونستم مثل خیلی ها یا بهتر بگم بعضی ها فراموشی بگیرم و فراموش کنم آنچیز رو که باید. فراموش کنم که چی میخواستم چی بدست آوردم. فراموش کنم چه کردم و چه کردند!


اما قرص فراموشی که آنها مصرف کردند روی من تاثیر نداشته و نداره! پس یا هوشیاری کامل میرم به استقبال آبان و با خوشخیالی احمقانه خودم که فقط و فقط مختص خودمه دل میبندم به سرنوشتی که نوشته شده و من هم هیچ نقشی تو تغییرش ندارم و فقط بازیگر جزء هستم و بس!

به قول هایده:

.................

دل خسته ام از عالم

دل بسته ام به صاقی

صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی

انگار تمام دنیا بسته است به تار مویی

برای این زمونه نمونده آبرویی

.................

 

بدرود