یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

داستان نیمه کاره(قسمت ششم)

..........

صبح بود و اول صبح آقای مخالف با چند تا از اعضای هیئت کنترل وارد اتاق مرکز کنترل شدند و برگه ای رو روی میز رییس گذاشتند. روی برگه نوشته شده بود که تا اطلاع ثانوی کنترل بدن رو تحویل عقل بده. احساسات هم که مثل همیشه کنار رییس بود با دیدن برگه جا خورد و گفت که همچین حکمی صادر کرده؟ آقای مخالف گفت اعضای بدون حضور شما دو تا هم دارای حداکثر رای هستند و میتونن با هم جلسه بگیرن و اکثریت آرا این بوده که رییس باید عوض بشه.

رییس گفت باشه. یواش یواش کارها رو تحویل میدم. الان باید بدن رو ببرم محل کارش و میخوام که ماشین رو هدایت کنم.

مخالف خواست حرف بزنه که عقل پرید وسط و گفت باشه. من هم همینجا میشینم.

رییس مخالفتی نکرد و مشغول کنترل ماشین شد. ماشین وارد یک میدون بزرگ شد.

نگران گفت من احساس خوبی ندارم. برو خیابون پایین ببین چه خبره!!

رییس توجه نکرد. حس میکرد که اگه بره چیز خوبی تو اون خیابون نخواهد دید و دیگه نمیتونه به هیچ وجه توجیح کنه که باید به سوژه کمک کرد! اعتنا نکرد. عقل میکروفن رو گرفت و گفت از مرکز کنترل به پاها، از روی گاز برداشته بشین و برین روی ترمز!

رییس میکروفن رو کشید و گفت که هنوز من رییس هستم! شما حق ندارید...

عقل پرید وسط و گفت که این برگه میگه مکه از همین الان من رییس هستم! اگه مقاومت کنی به زور کار رو ازت میگیرم! تو که خودت هر روز همین مسیر رو میرفتی! چرا الان نمیخوای بری؟!

احساسات به رییس گفت که غیر ممکنه که چیز بدی ببینیم! بزار برن خیابون پایین! از چی میترسی؟ دیروز رو مگه یادت رفته؟! غیر ممکنه که باز سوژه رو اونجا ببینی!

رییس گفت نه! لزومی نداره که بریم اونجا!

رییس میترسید و ترسش رو هم به خوبی همه فهمیده بودند. عقل میکروفن رو گرفت و گفت: از مرکز کنترل به کلیه اعضا، از این به بعد کنترل بدن به دست منه. تا زمانی که طی یک جلسه رییس جدید اننخاب نشه من بدن رو کنترل میکنم و خواهش میکنم که همه همکاری کنین. ما باید بریم توی خیابون پایین تا ببینیم چه خبره. دستها لطفاً فرمان رو بچرخونید.

هیچ گزارشی مبنی بر اینکه فرمان چرخیده شد به مرکز داده نشد. دستها محکم فرمان رو گرفته بودند. پاها هم محکم ترمز رو فشار داده بودند. ماشین محکم سر جاش چسبیده بود و تکان نمیخورد. عقل به رییس رو کرد و گفت بهشون بگو که به فرامین عمل کنند. رییس هم بی تفاوت روش رو کرد آنطرف. عقل داد میزد و میگفت به فرمان گوش کنید! من رییس هستم!

جو اتاق کنترل به هم ریخته بود. یواش یواش همه اعضای توی اتاق جمع شدند تا ببینند که بالاخره این مشاجره به کجا میرسه! عقل رو به رییس کرد و داد زد که تا کی میخوای گمراه باشی؟ تو چون میدونی که اگه بریم تو خیابون پایین دیگه برای همیشه از ریاست میفتی نمیخوای بری!

رییس دید چاره ای نیست و تسلیم شد. میکروفن رو گرفت و به همه اعضا گفت که به فرامین عقل عمل کنند.

اعضا هم عمل کردند و ماشین افتاد توی سرازیری خیابون پایینی. از سر کوچه که داشت رد میشد عقل به سر فرمان داد که به سمت کوچه سمت راست بچرخه.

از بینایی به مرکز کنترل، مرکز کنترل ماشین سوژه دیده نشد.

کاملاً واضح بود که چشمها درست نگاه نکردند و اونها هم نمیخواستند حقیقت رو ببینند!

رییس نفسی کشید و کمی خوشحال شد! احساسات گفت دیدید گفتم غیر ممکنه!

عقل به بینایی: درست نگاه کنید! این گزارش به درد عمتون میخوره. با جزئیات بگین چی دیدین!

بعد هم کنترل ماشین رو به دست گرفت و ماشین رو برد به داخل کوچه.

ماشین که وارد کوچه شد بینایی گزارش داد که.............

....................

ادامه دارد

جای همه خالی....

خوب اولین جلسه یادایامی ها برگزار شد. جای همتون خالی. درسته که جمعمون کم بود و فهمیدم که هیشکی منو دوشت نداله، اما باز برای دلداری دادن به خودم میگم که برای بار اول اون هم با این برنامه ریزی عجله ای خوب بود.

3 نفر بودیم! :دی

فرهاد، م. ز. و سولماز

جای همتون خالی بود. از خیلی ها یادشد و جاشون رو خالی کردیم. اونهایی که ازشون اسم برده شد به ترتیب الفبا اینها هستند:

 

الهه

بهار

پریسا

پیشی

دختر 24 دی

روناک

زندگی

سحر

سمیرا

گل آبی

گلپر

مارمولک

ماه روشن

مریم

مونیکا

نیلوفر 62 (ساغر)

هیوا2

یک زن

 

و البته گلپسر و عیال!

از اونهایی که اسمشون نیومد و یادمون نبود هم معذرت. به خاطر حضور کمرنگ خودشونه!

آخر جلسه هم فال قهوه بود و تمام!

میتینگ بعدی اواخر بهمن ماهه.

................................

بدرود

..........................

پ ن:

یادم افتاد که از افسانه (شبی که فروخته شدم) و فاخته (فاحشه باکره) هم یاد شد.

قیمت معجزه!

از صبح بی حوصله و کسلم. از همکارای محترم هم که خبری نیست و تنها نشستم اینجا و اگه کسی رو پیدا کنم باهاش چت کنم پاچه اش رو میگیرم!!! اگه هم نه که ....

چند تا ایمیل جدید. با بی حوصلگی و کسالت بازش میکنم. این رو میخونم و بی اختیار اشکم سرازیر میشه!!!

خودم هم نمیدونم چرا!!!

.................................................................... 

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.                                               
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.                                
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!! دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟                                                      
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!                                             
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت                                        

 پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار

..........................................................

دلم یک معجزه میخواد! کجا میفروشند؟؟

Regina Brett's 45 life lessons and 5 to grow on

داشتم همه فایل ها رو میبستم که برم خونه یه دفعه یک فایل که از صبح توسط ایمیل برام رسیده بود و نخونده بدوم توجه ام رو به خودش جلب کرد. با بی میلی بازش کردم تا ببینم چیه و ببندم و فردا ببینم که.....

منو جلب کرد و تا آخرش رو خوندم. بعضی چیزهاش رو قبول ندارم اما خیلی چیزهاش آرامبخش بود.

دوباره مرورگر رو باز کردم تا بزارمش اینجا برای اونهایی که الان حالشون خوب نیست!

الان دیره و نمیشه ترجمه اش کنم. برای اونهایی که انگلیسی بلدند خوبه. سر فرصت شاید فارسیش رو هم گذاشتم.البته تماشای اون فایل پاورپوینت با عکسهای زیبا و موزیکش چیز دیگه ایه!

......................................................................

1. Life isn't fair, but it's still good.

2. When in doubt, just take the next small step.

3. Life is too short to waste time hating anyone.

4. Don't take yourself so seriously. No one else does.

5. Pay off your credit cards every month.

6. You don't have to win every argument. Agree to disagree.

7. Cry with someone. It's more healing than crying alone.

8. It's OK to get angry with God. He can take it.

9. Save for retirement starting with your first paycheck.

10. When it comes to chocolate, resistance is futile.

11. Make peace with your past so it won't screw up the present.

12. It's OK to let your children see you cry.

13. Don't compare your life to others'. You have no idea what their journey is all about.

14. If a relationship has to be a secret, you shouldn't be in it.

15. Everything can change in the blink of an eye. But don't worry; God never blinks.

16. Life is too short for long pity parties. Get busy living, or get busy dying.

17. You can get through anything if you stay put in today.

18. A writer writes. If you want to be a writer, write.

19. It's never too late to have a happy childhood. But the second one is up to you and no one else.

20. When it comes to going after what you love in life, don't take no for an answer.

21. Burn the candles, use the nice sheets, wear the fancy lingerie. Don't save it for a special occasion. Today is special.

22. Overprepare, then go with the flow.

23. Be eccentric now. Don't wait for old age to wear purple.

24. The most important sex organ is the brain.

25. No one is in charge of your happiness except you.

26. Frame every so-called disaster with these words: "In five years, will this matter?"

27. Always choose life.

28. Forgive everyone everything.

29. What other people think of you is none of your business.

30. Time heals almost everything. Give time time.

31. However good or bad a situation is, it will change.

32. Your job won't take care of you when you are sick. Your friends will. Stay in touch.

33. Believe in miracles.

34. God loves you because of who God is, not because of anything you did or didn't do.

35. Whatever doesn't kill you really does make you stronger.

36. Growing old beats the alternative - dying young.

37. Your children get only one childhood. Make it memorable.

38. Read the Psalms. They cover every human emotion.

39. Get outside every day. Miracles are waiting everywhere.

40. If we all threw our problems in a pile and saw everyone else's, we'd grab ours back.

41. Don't audit life. Show up and make the most of it now.

42. Get rid of anything that isn't useful, beautiful or joyful.

43. All that truly matters in the end is that you loved.

44. Envy is a waste of time. You already have all you need.

45. The best is yet to come.

46. No matter how you feel, get up, dress up and show up.

47. Take a deep breath. It calms the mind.

48. If you don't ask, you don't get.

49. Yield.

50. Life isn't tied with a bow, but it's still a gift.

اولین میتینگ یادایامی ها!

میدونم که دیره دارم خبر میدم اما اونهایی که کامنتها رو خوندن میدونند که فردا قراره نویسنده و خواننده های یادایام همدیگه رو برای اولین بار ببینند.

محل قرار کافی شاپ آینه ونک تو خیابان ونک.

زمان ساعت ۱ بعد از ظهر.

اونهایی که دوست دارند و میتون تشریف بیارن خوشحال میشم زیارتشون کنم.

..................................

پ ن:

راستش الان کمی عصبی هستم و حالم خوب نیست. کاش زودتر این داستان نیمه کاره تمام بشه و مرکز کنترل تنشهای کمتری رو بخواد تحمل کنه!!

.............................

بدرود

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را


صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
 نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
 نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
 مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ 
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را 
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....

 

داستان نیمه کاره (قسمت پنجم)

آن شب هر طور بود رییس ماشین رو تا خونه برد و رفت بدن رو رسوند به تخت خواب تا بخوابه و خودش هم کمی استراحت کنه.

بدن با بدبختی به خواب رفت و کلیه اعضا بعد از مقاومت در برابر دستور خاموشی رییس، به خاموشی تن دادند. اما رییس خودش خوابش نمیبرد و با احساسات نشستند به تماشای فیلمهایی از گذشته! نتیجه این کار رییس و خانم احساسات هم شد خوابهایی که بدن تا صبح دید. نزدیکهای ساعت 8 صبح بود که رییس بیدار باش داد و بدن بیدار شد. همه اعضا هم بیدار شدند اما خسته! خیلی از اونها هم تا صبح نخوابیده بودند و مشغول مرور خاطرات بودند.

چند روزی از دیدار با سوژه گذشت. سوژه آنطور که باید محکم روی مواضع آن شب ایستادگی نکرد و باز هم برگشت به مسیر قبلش. بارها و بارها جلساتی توی مرکز کنترل گرفته شد تا روند برخورد با سوژه رو تغییر بدهند و هم بدن و مغز رو از این آشفتگی نجات بدند و هم سوژه رو رها کنند تا خودش ببینه که نتیجه تصمیماتش چی میشه. هیچ گاه هم این جلسات به جایی نرسید و همیشه جای دعواهای احساسات و فکر و خط قرمز و و و و بود. هر کسی حرفی میزد و راه حلی ارائه میداد ولی هیچ راه حلی قادر به دریافت اکثریت آرا نمیشد و جلسه تمام میشد! رییس هم ترجیه میداد که این قضیه کشدار بشه تا اینکه کلاً بخواد سیاست رو تغییر بده. روال قبلی رو که ادامه راه بود رو ادامه میداد و تا زمانی هم که سیاستی مخالف این روند تصویب نشه کسی نمیتونست جلوش رو بگیره. رییس خیلی تحت تاثیر خانم احساسات قرار گرفته بود و یواش یواش شایعاتی بین بقیه اعضای هیئت کنترل رد و بدل میشد که حتماً سر و سری بین این دوتا هست! شاید هم بود!!!

...........................

مرکز کنترل یاد گرفته بود که همه چیز دست سوژه است! تا زمانی که سوژه نخواد کاری نمیشه براش کرد. سوژه هم گاهی چپ میرفت و گاهی هم راست! یک روز میرفت تو فاز خوب قضیه و یک روز هم تو فاز بد قضیه.  خداییش هم کار سختی بود. توی اون راه خیلی هزینه کرده بود و براش خیلی سخت بود که از اون راه برگرده! گاهی هم میگفت که من نمیخوام مسیرم رو عوض کنم و حتی با دری وری گفتن همه رو از خودش دور میکرد و گاهی هم میگفت کمکم کنید و حتی اگه از خودم روندمتون نگذارین تصمیم اشتباه بگیرم و نجاتم بدین!

این جاذبه و دافعه که از طرف سوژه به هر دو طرف ماجرا بود خیلی عذاب آور شده بود. وقتی که رییس میدید که چقدر سوژه داره اشتباه میکنه و چه مسیر خطرناکی رو داره میره حسابی به هم میریخت و کل بدن هم مختل میشد. تاثیرات تصمیم های سوژه کاملاً روی حال و هوای رییس و پیرو اون روی کل بدن تاثیر میزاشت و دیگه یه جواریی تابلو بود که امروز سوژه کجاست و داره چیکار میکنه! بعضی وقتها هم کار به جایی میکشید که رییس هم میبرید و وارد عمل میشد!

..........................

سخنوری به سوژه طی یک تماس تلفنی: بهت گفته بودم که اینبار دیگه خودم وارد عمل میشم! نگفته بودم؟ چرا میخوای با زندگی خودت و خانوادت و حتی من بازی کنی؟! حالا دیگه تصمیم تو فقط و فقط به خودت مربوط نمیشه! ندیدی اون روز با بابات چیکار کرد؟ چه چیزهایی بهش گفته بود؟

سوژه: بابا زندگی خودمه دلم میخواد بسوزونمش! به تو چه؟ اصلاً غلط کردم که کمک خواستم.

سخنوری: نه دیگه! حالا دیگه این منم که تصمیم میگیرم برات. تو نشون دادی که نمیتونی تصمیم بگیری. من بخاطر خودت و خانوادت برات تصمیم میگیرم!

......

آژیرهای خطر مرکز کنترل به صدا در آمده بودند و رییس و آقای عصبانیت کنترل رو در دست گرفته بودند و سخنوری هم با لحن عصبانیت فقط کار رو خرابتر میکرد. شنوایی همینطور پشت بیسیم داد میزد که صدای سوژه خوب نیست! قلب گزارش میداد که تپش خیلی بالاست! تنفس هم همینطور. دمای بدن حسابی آمده بود پایین اما نشانگرها آمار غلط نشون میدادند. کل سیستم بدن به هم ریخته بود تا اینکه رییس کنترل رو از دست عصبانی گرفت و به سخنوری گفت کوتاه بیا! ولش کن. خودش باز میفهمه!

عصبانی هم با عصبانیت از اتاق رفت بیرون و در رو محکم کوبید به هم. خط قرمز روی صندلش نشسته بود. رییس نگاهی بهش کرد و گفت کاریش نمیشه کرد! میبینی که! حالش خوب نیست! یادته....

خط قرمز هم بلند شد و نگذاشت که رییس حرفش رو تمام کنه و رفت بیرون.

احساسات آمد کنار رییس و بهش گفت عزیزم من مطمئنم که اشتباه نمیکنی. گناه داره! این سوژه حق به کردن ما داره!

رییس حولش داد عقب و گفت همش تقصیر توئه! ببین آبرو برام نزاشتی! همه دارند مسخره ام میکنند! اینطوری هیچ وقت تمام نمیشه این مشکل! اونها راست میگن! خیلی داریم کوتاه میاییم!

...................................

ادامه دارد....

حس خوبی دارم چون ........

با یک حس خوب میخوام برم سمت خونه.

هرچند از اس ام اس های عیال بوی جنگ و خون میاد که چرا گفتم "عزیز خوبه که وقت عملت افتاد یکشنبه و شنبه هم قرار بری دکتر؛ اینطوری میتونی پنجشنبه شب بری و جمعه رو هم پیش مامانت باشی"

بیخیخیل!

با یک حس خوب و شاداب میخوام برم خونه. شاد از اینکه به دوستی کمک کردم و شادش کردم! وقتی از آدم تشکر میکنن خیلی به آدم انرژی مثبت میدن. وقتی برای دوستی هرچند بی معرفت وقت میزاری و یک ساعت بهش میگی که چیکار کن و چیکار کن و این کار رو بکن و اون کار رو نکن تا کامپیوترش درست بشه و آخر کار بلند بلند میخنده و میگه ایول! بابا خیلی مهندسی، آدم پر از انرژی مثبت میشه!

آخ که چقدر شارژم الان!

امیدوارم که عیال هم بزاره شارژ بمونم. احتمالش زیاده! بابا داره پول میگیره بره خوشگل کمه خودشو!!

.............

بدرود

دریای زندگی و ...

زندگی مثل دریاست. هرچی بیشتر بری وسطش بیشتر دلت میریزه. ولی هیجانش هم بیشتره. یه موقع هست که طوفانها ممکنه غرقت کنند، ولی اگه آروم باشه به اوج لذت میرسی!

البته اگه شناگر خوبی باشی! اگه شنا بلد نباشی که مطمئناً همش برات میشه استرس! اگه بلد نباشی چطور میشه با ناملایمتهای زندگی و نامردی های مردمانش چطور کنار بیای، ززندگی جنازه ات رو میاره به ساحل!

دوستی دارم که شناگر خوبی بوده و هست. اما شناکردن تو زندگی رو با شناکردن تو دریا اشتباه گرفته بود. آنقدر تو دریای طوفانی زندگی دست و پا زد و آب خورد تا یاد گرفت! این دوست من پوست کلفت شد!! خیلی خیلی زیاد!

...........................

بدرود

داستان نیمه کاره(قسمت چهارم)

به اونجا رسیدیم که رییس سوژه رو تهدید کرد و همه چیز داشت خراب میشد. رییس که دیده بود یه جورایی گند زده توپ رو انداخت تو زمین سخنوری و به مخرن انرژی ها هم گفت هرچی انرژی هست بفرسته یه سمت سخنوری تا با انرژی شاید بتونه یه جوری اوضاع درست بشه.

سخنوری هم الحق خوب تونست اوضاع رو راس و ریس کنه و بعد از چند دقیقه از حالت بحران در آمد. جلسه بعد از چند دقیقه تمام شد چون یه جورایی داشت به بیراهه میرفت و به اهداف تایین شده که همانا شارژ سوژه و البته ترقیبش برای تن دادن به تغییر بود رسیده بودند.

از همدیگه خداحافظی کردند و رفتند سوار ماشینشون شدند.

رییس اعلام اتمام جلسه هیئت کنترل رو کرد و خودش هم مشغول شد به ادامه روند کنترل بدن.

از حاشیه چیزی نمیگم. خلاصه اش اینه که رییس به پاها فرمان داد تا بدن رو ببرن سمت ماشین و یعد هم کنترل دستها و ...

..................

چند دقیقه ای گذشته بود که.....

از لامسه به مرکز کنترل، قربان لرزش ویبراتور موبایل رو احساس میکنیم. محل لرزش پاهاست.

از شنوایی به مرکز کنترل، قربان صدای زنگ موبایل میاد.

مرکز کنترل به دستها گوشی رو بردارین و بیارین جلوی چشم.

بینایی به مرکز کنترل، قربان سوژه است!

مرکز کنترل به دستها، جواب بدید.

.................

شنوایی به مرکز کنترل، قربان انرژی مثبت بیشتری میشد توی صدای سوژه شنید. یک جمله اش خیلی جالب بود که عیناً در گزارشم قید کردم به شما هم میگم. سوژه گفت: حالا که دارم میرم سمت خونه و با خودم فکر میکنم میبینم ازش متنفرم......!

...........................

رییس کمی بهتر شد. اما هنوز حالش خوبه خوب نبود. کنترل ماشین دیگه برای این بدن شده غریضی. رییس هم از این امتیاز بارها و بارها سواستفاده میکرد. اون شب هم همینکار رو کرد. کنترل خودرو رو داد به دست غریضه و خودش هم رفت توی خاطرات! خاطرات خوب و بدی که مربوط میشد یه همین چند وقت پیش! خیلی نگذشته بود اما به نظر رییس سالها میمود. رییس در حال سیر و سفر تو خاطرات بود که باز با صدای آژیر به خودش آمد!!

کی بود این آزیر لعنتی رو زد؟!

از بینایی به مرکز کنترل، قربان بار دهم بود که میگفتم از خروجی دارین رد میشین! آخر هم رد شدیم و نپیچیدیم. من هم مجبور شدم آژیر رو بزنم.

از شنوایی به مرکز کنترل، قربان این صدای بوق بدجوری داره اذیت میکنه. اعصاب دیگه برامون نزاشته!

بینایی: قربان خیلی وقت هم هست که داره چراغ میزنه! نور چراغش داره گیرنده های چشمها رو اذیت میکنه!

از دستها به مرکز کنترل، احساس میکنیم که سرده! خیلی هم سرده!

رییس نگاهی به دمای بدن کرد و دید که دما کمتر از نرماله!

از مرکز کنترل به مخزن انرژی ها، گزارش بدین ببینیم وضعیت چطوره؟

مخزن: قربان دیگه هیچی برامون نمونده! خودتون گفتین هرچی که هست رو بفرستیم به سخنوری! تمام شد!

..........................

رییس کنترل رو گرفت دستش و خودرو کنار اتوبان متوقف شد.  به ششها دستور داد تا چند نفس عمیق بکشن. به دستها هم دستور داد تا بخاری ماشین رو روشن کنند.

بخاری روشن شد.دما کمی بهتر شد. اما هنوز هم خبری از انرژی نبود. شاید یک موزیک میتونست این انرژی رو تامین کنه.....

....................

ادامه دارد

بیخیخیل...........

خوب امروز هم از اون روزهای خوب خدا بود که اولش خوب شروع نشد و بعد هم همش کار و کار و کار بود ولی بعدش بهتر پیش رفت و بعد هم دیگه عالی شد!

چرا؟

چون دوستی که مدتی خبری ازش نبود و نمینوشت رو دیدم که داره مثل بنز مینویسه!

حالا کیه و چیه و کجاست بماند! از دیدن نوشتنش و خوندن نوشتهاش کلی حال کردم. کلی هم انرژی مثبت از نوشته هاش گرفتم و کلی هم کیفم کوک شده برای تعطیلی فردا. میدونین که با تعطیلی و خونه نشینی حال نمیکینم و ضد حاله برام اما با این انرژی که تو خودم میبینم فکر میکنم که ...

اصلاً یک فکر توپ! فردا میرم و دوست تازه پیدا شده رو میبینم!

ایول به خودم. چه فکر خوبی!

صبح جمعه ها عیال تشریف میبرن کلاس زبان و گلپسر پیش منه. فردا صبح یا با گلپسر یا بی گلپسر میرم که رفیق قدیمی رو ببینم! البته اگه باشه و بشه!

بیخیخیل! یعنی همون بیخیال قدیم دیگه بابا!

....................................

از صبح تا همین چند ساعت پیش و البته به علاوه یک هفته گذشته مشغول طراحی یک لوگو برای شرکت تازه تاسیس بودیم! بودیمش خیلی کار رو سخت میکرد. چون اگه بودم بود سه سوت تمام شده بود. صد بار سر این لوگو و رنگ پس زمینه کارت و سربرگ و این حرفها بین اعضای محترم و محترمه هیات مدیره بحث کارشناسی و روانشناسی و حتی جنگ بوجود آمد تا بالاخره این چهار نفر به زور به یک نتیجه رسیدند! البته نوشتنش راحته اما دهن بنده هم 100 بار سرویس شد تا تمام شد. خداییش عجب مجموعه نچسبی ما شدیم! نظرها هیچ کدام شبیه به هم نیست و من بدبخت همش مجبورم یک کمی اینو بکشم پایین کمی اونو بکشم بالا و با هزارتا ترفند و حتی تهدید و دعوا یک تصمیم بگیرم! ماشالله همه هم بزرگمنش هستند و کوتاه هم نمیان و تازه قهر هم میکنن!!

ولی باز هم چی؟!!

بگین!

آفرین! بیخیخیل!

..............................

تعطیلات بر همه دوستان خوش

سال جدید میلادی هم مبارک

بدرود

....................

پ ن:

داشتم جمع میکردم که برم خونه که این لینک رو تو وبلاگ یکی از همسایه ها دیدم. شنبه حتماْ میرم دنبالش ببینم میتونم کمکی بکنم یا نه.

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم!

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

خوب احتمالاً همه شماها به لطف ج اسلامی عربی بلدین و معنی این حدیث رو میدونین. شاید بعضی از شماها هم ترانه وحدت فرهاد رو شنیدین که با این حدیث شروع میشه.

خوب این روزها هم دوباره همه دارن از ظلمی که به مردم در عاشورا شده حرف میزنن و فرهاد هم یاد این حدیث افتاد و کمی این حدیث رو بسط داد به ماورای جامعه!

ببینین این حدیث میگه که یک جامعه بر اساس کفر باقی میمونه اما بر اساس ظلم باقی نمیمونه. من هم میگم که فقط جامعه نیست که اگه ظالم باشه باقی نمیمونه! آدمی هم اگه ظالم باشه و ظلم کنه بالاخره مظلوم به ستوه میاد و میبره! چه صحنه ای جلوی چشمتون مجسم شد؟! بد بود؟! حالا اگه این اتفاق توی خیابون بیفته چی؟! جلوی چند نفر دیگه؟!

این ظلمه؟! من که شک ندارم که ظلمه ظالم نتیجه ظلمش رو میبینه و این ظلم پایدار نخواهد بود.

..............................

روزها روزهای پر تنش و پر استرسی هستند. همه چیز با همه چیز قاطی شده. شهر به هم ریخته و کش مکش بین چپ و راست حسابی جدی شده! ظالم هم داره تا میتونه میتازونه و سعی میکنه که مظلوم رو سر جاش بنشونه و اوضاع رو برگردونه مثل قبل! اما مگه میشه؟! چه میدونم والا! شاید هم شد! اما این چیزی که میبینم و ظلمی که شده رو مرور میکنم پیشبینی میکنم که پایان عمر ظالم کلید خورده.

..................

دیروز دوستی بهم زنگ زد که بعد از 16 سال داشتم باهاش حرف میزدم! تصور کنید اون بعد از 16 سال منو تو فیس بوک پبدا کرده! بهم ایمیل زد و من هم حسابی فکر کردم تا یادم بیاد که این بنده خدا کی هست! اولین بار که عکس منو دیده بوده که فکر کرده بوده من مردم! آخه یک عکس از خودم گذاشته بودم با بکگراند سبز و روبان مشکی کنارش برای همدردی با اولین شهدای جنبش سبز. این بنده خدا هم منو اونجا پیدا کرده بوده و دیده بوده که عکس روبان مشکی داره با خودش گفته حتماً خانوادم برای اعلام مرگم به بقیه اینکار رو کردند!! کلی هم غصه خورده و حتی به بقیه رفقا هم گفته بوده که فلانی رو پیدا کردم اما مرده!!

چند روز پیش هم بنده یک عکس جیگر از خودم گرفتم (با روسری) و گذاشتم تو فیس بوک (جریان مجید توکلی و اینا..!) و ایشون میبینن که دکی! مرده زنده شد! خلاصه خوشحال ایمیل زد و من هم جواب دادم کلی با هم حرف زدیم. کلی از اون روزها تعریف کرد و کلی یادایام دبستان و بلوک و این حرفها کردیم. یک چیزهایی هم میگفت که من اصلاً یادم نمیومد. ولی چندتا نکته برام خیلی جالب بود و حس خوبی هم بهم داد. یکیش اینکه از بچه های بلوک خیلی ها هنوز منو یادشونه و وقتی دور هم جمع میشن گاهاً حرف منو میزنن و تا چند سال بعد از رفتن ما از اونجا حرف من بوده! هرچی من میگفتن چاخان نکن این قسم که به خدا دروغ نمیگم و تو همون موقع هم برای ماها خواص بودی! سنگ بشم اگه دروغ بگم! ولی شماها خندتون نمیگیره که یک بچه پنجم دبستان خواص باشه؟!

همش به من میگفت استاد! گفتم بابا بیخیال من استاد نیستم که! گفت یادته اختراع میکردی؟ یادته ماشین های اسباب بازیت رو موتوری و کنترل از راه دور میکردی؟ یادته ....

میگفت من عشق اون کارهای تورو داشتم. همیشه هم خونه شما بودم و کنار دستت تا ببینم چیکار میکنی!

جرغه ای تو ذهنم خورد و قشنگ یادم اومد که چه دورانی بود. اون موقع ها من مخترع بلوک بودم و این بنده خدا هم زیر دست من. چندتا نوچه هم داشتم که همیشه هوای منو داشتند و برای خودم ریاست میکردم! یاد اون روزها که افتادم خندم گرفت. وقتی زنگ زده بود حسابی حس بد داشتم و تو هم بودم. فکر اینکه شب قبلش توی شرکت خوابیده بودم و خسته و کم خوابی هم حسابی حسم رو بد کرده بود که این بنده خدا زنگ زد! بعد از نیم ساعت باهاش حرف زدن و یادآوری اون روزها رفتم به دوران کودکی و حالم خیلی بهتر شد. یه جاش هم یه چیزی گفت که من اصلاً یادم نمیاد اما کلی خندیدم! میگفت من اولین دختربازی عمرم رو با تو کردم و زیر دست تو یاد گرفتم!

مرده بودم از خنده و میگفتم آخه بچه دبستانی چه میدونه که دختر بازی چیه؟! گفت به خدا من قشنگ یادمه! رفته بودیم بلوک بقلی و ...

ازش پرسیدم که حالا کارت چیه؟ ازدواج کردی با نه؟ گفت ازدواج که نکردم اما کارم رو هم از خونه شما دارم! یادته یک گیتار خونتون داشتین؟ یک ارگ قدیمی هم داشتین! گفتم آره! خوب یادمه. هنوز هم خونه بابا ایناست. ارگ هم با وجود داغون شدن اما هنوز میزنه و شده اسباب بازی گلپسر! گفت م ناز همون روزها به موسیقی علاقه مند شدم و بعد که شما از اونجا رفتین دیدم بدون تو تو مخترع شدن چیزی نمیشم و اختراع کردن رو بیخیال شدم و رفتم سراغ موسیقی. الان هم یک استدیو ضبط موسیقی دارم و هم آهنگسازی میکنم و هم میزنم و همه چیز!

................................

خلاصه حرف زدن با دوست دوران کودکی و انرژی های خوبی که بهم داده شد حسابی شارژم کرد. الان هم حالم اصلاً خوب نبود اما با نوشتن این پست و یاد دیروز باز هم حالم خوب شد.

بدرود.

.................

 

داستان نیمه کاره(قسمت سوم)

چند دقیقه ای گذشت و کم کم مخازن انرژی های هر دو طرف پر شده بود. یواش یواش بوی خداحافظی میومد...

........

از بینایی به مرکز کنترل: مرکز کنترل، ساعت نزدیکهای 8 شده. بهتره که دیگه یه جوری جلسه رو ببندین!

مرکز کنترل: آقا جان شما باز تو کار بزرگتر دخالت کردی؟ چند بار باید بگم که وظیفه شما ارائه پیشنهاد نیست! فقط باید یگی که چه خبره!

بینایی: بله قربان. معذرت میخوام. گزارش رو تصحیح میکنم. ساعت 8 بعد از ظهره. سوژه اوضاعش خیلی بهتره. اما کمی نگرانی از دیر شدن رو میشه فهمید.

............

رییس: خانمها آقایان فکر میکنم بهتره که جلسه رو ببندیم. معذرت میخوام این بینایی رو من هم تاثیر گذاشته با این ادبیاتش! بهتره که جلسه رو تمام کنیم. کسی نظری نداره؟!

خانم: اما آقای رییس شما هنوز خط قرمز رو برای سوژه مشخص نکردین! هنوز نگفتین که تا کجا ادامه میدین و تا کجا باهاش میمونین و بهش کمک میکنین! من کاملاً مخالفم که همینطور تا ابد بخواهین به این روال ادامه بدین. نه بخاطر هزینه ای که برای ما داره و زمان و انرژی میزاریم. بلکه بخاطر خود سوژه. اگه اون بهش این حس وارد بشه که هرچی بشه باز یکی هست که کمکش کنه و نجاتش بده و انرژی ها مثبت وارد مخازنش بکنه همیشه به همین روند اشتباهش ادامه میده و ما هیچ وقت بهبودی در این روند نمیبینیم! به نظر من همین امشب خط قرمز رو مشخص کنین و بگین که تا کجا هستین و اینو خیلی جدی و محکم به سوژه اعلام کنین. ما هم اجازه نمیدیم که شما همینطور بدون بررسی و از روی احساس بخواهین برین جلو. تا کجا؟ تا کی؟

آقای مخالف هم پرید وسط و گفت: من که از همون اول هم گفتم بابا بیخیال این بنده خدا بشیم. من اصولاً با این نوع مدیریت آقای رییس مشکل دارم و به هیچ وجه هم آینده روشنی نمیبینم. اصلاً هم نمیفهمم این جلسه برای چی تشکیل شده و چرا ما اینجا داریم بحث میکنیم که چیکار کنیم و چیکار نکنیم. بابا ما به زمانی به تریپی با این سوژه داشتیم تمام شد رفت پی کارش! خودمون هزارتا مشکل ریز و درشت داریم آقا جان! همین الان به سوژه بگین که این آخرین جلسه بود و خداحافظ! یادتون رفته که خودش چیکار کرد؟! یادتون رفته؟!!! میخواین بگم؟!

هم همه بلند شد و باز نظم جلسه به هم ریخت. رییس حسابی مونده بود که چطوری باز اینها رو راضی کنه که همه چیز رو خراب نکنند. فکری به ذهنش رسید.

چندتا دگمه رو زد و صدای دریافتی از شنوایی توی بلندگوههای سالن پخش شد. چندتا دگمه دیگه هم تصویر دریافتی از بینایی رو روی ال سی دی بزرگ سالن انداخت. تصویر سوژه بود که اشک توی چشمهاش جمع شده بود. صدای پخش شده از شنوایی هم صدای سوژه بود که میگفت:

تو دوست خیلی خوبی برای من بودی و هستی. خیلی خیلی خوب. تو این چند وقت خیلی تو رو اذیتت کردم. میدونم که حرفهات رو گوش نکردم و مثل بچه های لجباز و کوچیک برخورد میکردم. الان شرمنده ام ازت ممنونم که کنارم بودی. تو بهترین دوست من بودی و هستی.........

همه جا رو سکوت گرفته بود. همه بی صدا محو تماشای تصویر و شنیدن صدا بودند! همه تحت تاثیر حرفهای سوژه قرار گرفته بودند.

آقای مخالف هم جلسه رو با عصبانیت ترک کرد. رییس رو کرد به بقیه و گفت ادامه بدیم؟!

همه با هم با شادی گفتند: بـــــــــــــله!!!

رییس نگاهی به خانم کرد و خانم هم گفت: خط قرمز! نه بخاطر خودمون که بخاطر سوژه!

رییس میکروفن رو برداشت و گفت: از مرکز کنترل به سخنوری. خیلی مصمم به سوژه بگو که اگه باز بخواد به مسیر قبل برگرده مقابله به مثل میکنیم!

سخنوری: آخه آقای رییس چجوری بگم؟

رییس آهی کشید و گفت خودم درستش میکنم.

چندتا دگمه رو زد و صدای میکروفنش مستقیم از صدای انسان پخش میشد. رییس اینطوری گفن: ببین عزیز من، ایندفعه من کاملاً جدی دارم بهت میگم که اگه بخوای برگردی به مسیر قبلی من نمیزارم. خودم وارد میشم و تمامش میکنم!

سوژه: یعنی داری تهدید میکنی؟!

رییس: آره! کاملاً جدی دارم حرف میزنم. میدونی که اگه بخوام میکنم. این کار رو بخاطر خودت و خانوادت میکنم! نمیخواد دیگه بیشتر از این خودت و خانوادت و من رو اذیت کنی. میرم و به همه میگم که من همه چیز رو میدونم و .....

..................

صدای آژیر در آمد و چراغهای خطر توی مرکز کنترل شروع کردند به چشمک زدن! رییس گفتگو رو منتقل کرد به سخنوری تا ببینه مشکل کجاست.

از مرکز کنترل به کلیه واحدها! کی شاسی خطر رو زده؟ چه مشکلی پیش آمده؟!

بینایی: مرکز کنترل من بودم که شاسی رو زدم. نمیدونم چی شنید این سوژه اما یهو حالش بد شد! یهو رنگش پرید! جا خورده. آه کشید و حس کردم که وضعیت اصلاً خوب نیست.

شنوایی: مرکز کنترل لرزش صدای سوژه میگه که ترسیده.

استرس همه هیت رو فرا گرفت! رییس مونده بود که حالا دیگه چطوری وضع رو باز درستش کنه! نگاهی کرد به خانم خط قرمز که شاید اون چیزی به ذهنش برسه که خانم خط قرمز هم با ناراحتی و نگرانی سری تکون داد که یعنی من نمیدونم چیکار باید کرد!

...........................................

ادامه دارد....

 

نصف شبی در شرکت!

خوب مگه چیه؟ دفعه اولم نیست که ساعت 2 بهد از نصفه شب پست مینویسم که! فقط دفعه اولمه که ساعت 2 صبح شرکتم!

نه بابا! اینقدرها هم کار نداشتم که تا اسن موقع بمونم. یعنی اصلاً تا این موقع نموندم که. رفته بودم خونه. اما یهو دلم برای اینجا تنگ شد و آمدم شرکت.

چی شده؟ هیچی! اتفاق مهمی نیفتاده. فقط همین دلم برای آرامش اینجا تنگ شد و آمدم اینجا.

مگه خونه آرامش ندارم؟! وا! این چه سوالیه؟! مگه تو خونه ای که یک افریطه باشه میشه آرامش داشت؟!

چند روزه که دلم برای خودم میسوزه. اما نمیدونم چرا کسی دلش برای من نمیسوزه!

چی؟ عقده ای شدم؟!

نمیدونم! شاید! عقده خود کم دلسوز بینیه حتماً! از این عقده های جدید و سوسول بازیه!

خلاصه که اسن موقع شب اومدم اینجا تا به قول معروف کپه مرگم رو بزارم و صبح فردا رو با آرامش شروع کنم.

خوشحالم که با اون همه تحریکی که شدم و آن همه نفرتی که تو وجودم بود از کوره در نرفتم و مورد بازی اون قرار نگرفتم و دستم رو روش بلند نکردم!

دلم گرفته.

کاش خوب بخوابم.

..............................................................

بدرود

پستک!

از صبح فقط پاچه گرفتم. با اینکه دیروز حسابی داد و بیداد کرده بودم اما جریانات دیشب و مخصوصاً صبح امروز خیلی غمگین و ناراحتم کرده بود.

از ظلمی که به ملت به نام دین و ... میشه!

از ظلمی که به دوست به نام مردانگی میشه!

و جنایت و وحشی گری و پستی و رزالت!

امروز باز دلم میخواست که یکی رو پیدا کنم و سرش داد بزنم و مثل دیروز 50 تا بشیم و بریزیم سرش و ...

هرچی سعی میکنم از ظلمی که شده چشمپوشی کنم و بسپارم دست خدا، نمیشه و خون جلوی چشمهام رو گرفته! هنوز دارم میلرزم! یعنی میشه یکی اینقدر نامرد و پست باشه؟!!!

آدم با چشمهای خودش چیزهایی میبینه و با گوشهای خودش چیزهایی میشنوه که باورش غیرممکنه!!

به قول نامجو: هی آقا، خانم، تو، از من و شما بعیده!!

..........

خدایا شکرت.

به مو میرسونی اما پاره نمیکنی!

ممنونم خدا.

در یک آن میشد دیگه نبود!!

ممنون که ......

..........

آنچه در عاشورا گذشت رو کمابیش دیدید و شنیدید پس به همین بسنده میکنم که سهم من یک باطوم بود که به ماشین در شب عاشورا خورد و فردا هم بسی طلافی کردیم! (چطور طلافی کردیم بماند! بالاخره وقتی مردم شیر میشن و به گرگ حمله میکنند شیر هم به خودش میاد و حمله میکنه!!)

دیگه دیر شده و بهتره برم.

شب خوش

.........................

 

سالمم.

من سالمم.

امروز خیلی کار دارم

در اولین فرصت میام و میگم.


دعای مخصوص ایرانیان

1.  خداوندا 100 ملت آفریدی و ما را عضو هیچ کدام قرار ندادی تو را شکر می گوییم که اینگونه قدر خوشی نداشته را به ما فهماندی

2. خداوندگارا همه ممالک دنیا را به سمت پیشرفت رهنمون شدی ، ما را عقب گرد فرمودی تو را شکر میگوییم که لذت زندگی در صدر اسلام و حتی جاهلیت قبل ار آن را به ما نمودی

3.       خداوندا اگر چه شکمهایمان گشنه است اگر چه حقوقی نمیگیریم اگر چه هزار آرزو در یک جیب و هزارتومان در جیب دیگر داریم تورا شکر میگوییم که ما را ازنعمتهای انرژی اتمی برخوردار خواهی کرد و ما را درچشم دشمنان حسود همچون خاری قراردادی .فقط خداوندا کاری نکن که ما را از چشم بیرون بیاورند و در زباله دان بیندازند

4.       خداوندا اگرچه ما را اجازه آزادی نفرمودی تو را شکر میگوییم که طعم تلخ اسارت در کشور خود را چشاندی که در عاشورا یاد بازماندگان خاندان پیامبر را عزیزتر بداریم

5.       خداوندا تو را شکر میگوییم که پول و ثروت را همه به عربستان دادی ولی در عوض ما را در اسلام ناب غوطه ور ساختی و اینگونه عدالت فرمودی

6.       خداوندا اگر آزادی نداریم اگر هر روز بر سرمان میکوبند لااقل چندین مجلس داریم و هر سال دعوت چوپانان جامعه را لبیک گفته رای می دهیم پروردگارا تو را شکر میگوییم که به ما انجام واجبات اعطا نمودی

7.       خداوندگارا تو را شکر می گوییم که به ما نجابتی همانند اسبان ، وفاداری همچون سگان ، اجماعی همچون گوسپندان و هوشی همچون ماهیان آموختی و بدین وسیله اشرف مخلوقات خود کردی

8.       گویند اگر کسی در عمر خود جهاد نکند و آرزوی آن را نیز نداشته باشد کفر ورزیده خداوندا تو را شکر می گوییم که 1000 دشمن برایمان آفریدی و هر روز به تعدادشان می افزایی طوری که هر روز مرگ خود را در مقابل چشم داریم و جز جهاد در راه تو راهی نداریم

9.       خداوندگارا وارثان سنت انیشتن را بر ما مسلط نمودی که دانشمان بسیار افزودند . پروردگارا به کدامین ملت اینگونه لطف نمودی که وارثان سنت دانشمندان را بر آنان رهبر قرار دهی

10.   خداوندا ملت ما گرسنه اند اگر چه نان نفت بر سر سفره ما نیاوردی ولی ما را نعمت کارت هوشمند دادی که اسراف نکنیم و اینگونه از گناهان بر حذر داشتی تو را شکر میگوییم

11.   پروردگارا اگر چه در این سی سال در کارخانه ها را یکسره بستی ولی در هزار مسجد گشودی تو را شکر می گوییم که معنویت را به ما هدیه دادی

12..   پروردگارا به دستان لرزان روشنفکران این مملکت بنگر ای تو که هر روز نعمت دیدن روز قیامت را به آنها ارزانی داشتی

13.   خدایا همه پا برهنه ایم ولی شادمان منتظر نیروگاه اتمی میمانیم تا دردمان دوا نماید تو را شکر میگوییم که دروازه های خیال را بر ما گشودی

14.   چنان پایه های شوکت ما را بلند نمودی که تمام مملکت فرنگ بر ما شوریدند . خداوندگارا تو را شکر می گوییم اما بد نیست کمی تعدیل می داشتی؟

هر چه بگویم کم است از محبتهای هر سال تو اما امسال ما را خواهشی ست از درگاهت که بیا و بزرگی کن این همه نعمت را در این مکان متمرکز نکن که شاید از چشم زخم حسودان ما را گزندی رسد .بیا لطف کن این آبادگران را مملکتی دیگر محض عمران بنما ، اصلاح طلبان را سرزمین دیگری محض اصلاح از آسمان بفرست .لذت جهاد را بر امثال مردم عربستان بچشان ... حماس را قیمی دیگر اعطا فرما . پول نفت مال تو ، ما را قدری میوه ارزان مرحمت کن ... اتم را همه به امرای فرنگ ببخش از برای ما همان کمی آرامش مقدر فرما. تمدن 2500 ساله نمی خواهیم مردم ما را کمی فکر هوشمندانه عنایت فرما . چوپان نخواستیم گوسپندی ما را درمان نما.  خداوندا معنویاتمان چنان زیاد شده که پاسبانهای سر گذر قطاع الطریق گشته اند دیگر معنویت کافیست ما را کمی آزادی عنایت فرما . پروردگارا میبینی که هر چه تو نعمت می دهی ما به نصف قانع شدیم لطف بنما این نصفه را عنایت کن و لطف از این فراتر منما

زمستان آمد!


پاییز 88 هم با هزارتا امید شروع شد و بدون هیچ اتفاق خواص و بدون اینکه کاری بکنه و فرقی با بفیه فصلهای ضدحال 88 داشته باشه تمام شد. زمستان هم آمده و باز هم ما با هزار امید به روزها و شبهاش دل میبندیم تا شاید حداقل این فصل آخر 88 خوب باشه.

میدونم که چند روزی از آمدنش میگذره و دیر آمدم این پست رو بنویسم. راستش چند روز اولش رو که خیلی بد شروع کرده بودم اما از امروز تصمیم گرفتم (ههه! تا حالا 100 بار تصمیم گرفتم!) که یک تغییراتی بدم تا این آخری رو دیگه همش به آه و ناله و غم نخوام سر کنم.

خداییش همش هم غم نبوده ها!!! حالا من یک چیزی میگم. اما شما که نباید باور کنین هرچی من میگم رو که!!

................

3 روز تعطیلی پشت سر هم و البته روزهای پر التهابی پیش رو داریم. امروز هم که توی شهر ما باز خبرهایی بود. خدا عاشورا رو بخیر کنه! قراره همه به پر و پاچه هم بپیچیم! دعا برای سبزها فراموش نشه دوستان سبزم.

راستی گفتم دوستان سبزم! ببینم کسی اینجا هست که سبز نباشه؟! من هیچ وقت هیچی ازتون نپرسیدم چون فکر میکردم همه سبزین! اما اگه قرمز هم داریم بگین که من حواسم باشه خدایی نکرده بی احترامی چیزی نشه!!

.....................

همیشه محتاج به دعاهاتون هستم.

تعطیلات خوش.

به امید پیروزی.

بدرود

داستان نیمه کاره (قسمت دوم)

سرم درد میکنه و چشمام هم میسوزه. آخه بعد از مدتها امروز 6 صبح از خواب نیمه کاره بلند شدم! آخه شب هم خوابم نمیبرد که!!!

اما احساس خوبی دارم و میخوام که بنویسم. میخوام ادامه اون داستان نیمه کاره رو بنویسم. ببینین اون داستان رو چون بدون مقدمه نوشتم برای یعضی از دوستان کمی گنگ و گمراه کننده بود. بعنی نمیفهمیدن چی به چیه. حالا یک توضیح میدم تا بهتر بفهمین.

تصور کنین که انسان اسم یک ماشینه که توسط سیستمهای مختلف ساخته شده و کنترل اون هم دست یک سری افراد مختلفه. یک سری آدم توی مغز نشستن و داده هایی که از سیستمهای مختلف یهشون میرسه رو تجزیه و تحلیل میکنن و تصمیم میگیرن و بقیه اعضا و سیستمها رو کنترل میکنن.

این داستان گفتگوهایی هست که بین این آدمها رد و بدل میشه!

و حالا ادامه داستان:

...........................................

از مرکز کنترل به مخزن انرژی ها مثبت. صدای منو دارین؟

بله قربان. دیگه چی شده؟ شیر کجا رو باز کنیم؟ از الان بگم که انرژی زیادی برامون نمونده ها!!

مرکز کنترل (م ک) : سریع شیر های انرژی مثبت رو به سمت قسمت سخنوری باز کنین. نگران انرژی هم نباشین یک فکری براش میکنیم.

مخرن: چشم قربان پیام دریافت شد.

.............

از مرکز کنترل به سخنوری

سخنوری: بله قربان به گوشم.

م ک: انرژی مثبت تو راهه. با احساس و با انرژی حرف بزن. اینجوری سوژه فکر میکنه که تو خودت هم حرفهای خودت رو باور نداری. سعی کن آنقدر با انرژی حرف بزنی که سوژه از این حال در بیاد. اگه اون از این حال در بیاد مشکل انرژی ما هم حل میشه. هر طور شده سریعاً باید حال و هوای سوژه رو تغییر بدی. یادش بنداز که کی هست و چه توانایی هایی داشته. یادش بنداز که جایگاه واقعیش چیه. بهش آرامش بده و انرژی که داری به اون هم بده.

سخنوری: پیام دریافت شد.

............

در مرکز کنترل:

آقای عزیز اینطور که شما به سخنوری گفتین انرژی رو بده به سوژه که چیزی برای خودمون نمیمونه! اصلاً شما فکر کردین اگه ذخیره انرژی ما تمام بشه چه خاکی به سرمون باید بکنیم. به نظر من سریعاً به مخرن انرژی بگین که شیرهارو ببندن. بسه دیگه! هرچی انرژی داشتیم دادیم و خرج این سوژه کردیم که از همون اول هم میدونستیم راه به جایی نمیبریم!

نه عزیز من. به من اطمینان کنین. من مطمئنم که بالاخره نتیجه میگیریم. یادتون رفته که زمانی از همین سوژه انرژی مثبت میگرفتیم؟! مخزن ما هم خیلی وقتها خالی بود و اون بود که بهمون انرژی میداد. ضمناً ایده من اینه که اگه سوژه از این حال در بیاد و جهت انرژیش با ما یکی بشه به صورت تصاعدی انرژی مثبت تولید میشه و ما هم میتونیم از اون انرژی مخزنمون رو پر کنیم. درست نمیگم خانمها و آقایون؟

هم همه ای بین همه بلند شد و معلوم بود که بعضی ها اعتقادی به این ایده نداشتند و بعضی ها هم فکر میکردند که ممکنه درست باشه.

آقای عزیز شما احساسی داری تصمیم میگیری. اگه احساساتت رو بزاری کنار میفهمی که این سوژه دیگه از دست رفته و هیچ کاری از ما بر نمیاد. یادت رفته تا حالا چندبار از انرژیی که حق ما بوده خرج کردی تا شاید، دوباره میگم شاید، سوژه راه درست رو پیدا کنه! من میگم. من مخالفم. باید سریعاً سوژه رو رها کنیم و بریم دنبال زندگی خودمون. داری به کل سیستم لطمه میزنی آقای عزیز!

همین لحظه خانمی از اون ته جلسه بلند شد و اومد جلو و گفت که: اجازه بدین . اجازه بدین که من هم چند کلمه حرف بزنم.

آقای مخالف پرید وسط حرفش که: خانم ما وقت ندارین. داریم انرژیمون رو از دست میدیم.

رییس گفت که: اجازه بدید ببینیم خانم چی میگن.

خانم: ببینی دوستان من با ایده آقای رییس موافقم. ما قبلاً هم ایده های جدید از ایشون دیدیم و معمولاً هم جواب داده. این سوژه هم حق به گردن ما داره. بارها و بارها بوده که ما در همچین موقعیتی بودیم و اون کمکمون کرده. درسته که ما هم جبران کردیم تو این چند وقته گذشته. اما من خیلی امیدوارم که اگه ایده آقای رییس جواب بده بعضی از مشکلات ما هم حل بشه. یادتون نره که سیستمهای ما طوری برنامه ریزی شدند که هر وقت کمکی کردیم و انرژی خرج کسی کردیم خیلی سریع انرژی بهمون برگشته. پس اجازه بدین که آقای رییس به ایده خودشون عمل کنند اما یک خط قرمزی باید باشه. باید بکجایی دیگه جلوی این روند رو گرفت. سوژه الان فکر میکنه که هر اتفاقی بیفته و هر کاری بکنه و هر اشتباهای بکنه ما باز هم هستیم و باز هم بهش انرژی میدیم و باز هم کمکش میکنیم. اینطوری همیشه به این روند ادامه میده. میره جلو و باز اشتباه میکنه و وقتی گیر کرد یاد ما میفته. خط قرمز رو مشخص کنیم و بهش بفهمونیم که از خط اگه رد بشه ما دیگه نیستیم.

همه حرفهای خانم رو تایید کردند و آقای مخالف هم دیگه چیزی نگفت.

...................

از مرکز  کنترل به کلیه مراکز حسی. گزارشهای خودتون رو از سوژه اعلام کنین.

بینایی: سوژه کمی آرامتر به نظر میاد. کمتر به دور و برش نگاه میکنه. چندبار هم خنده اومد روی لبهاش. حتی یکی جوک هم گفت! به نطر میرسه که سخنوری توی کانال درستی داره حرکت میکنه.

شنوایی: کمی آرامش توی صداش دیده میشه. صدا داره به صدای سابق سوژه نزدیک میشه. روند رو به جلو پیش بینی میشه.

بویایی: قربان اینجا نمیشه فهمید کی به کیهو همینقدر بگم که بوی خواصی نمیاد و البته بوی خوشی هم نمیاد. نه بوی خوب و نه بوی بد!!

(تو اتاق کنترل همه زدند زیر خنده)

چشایی: قربان مزه پیتزا خوب گزارش میشه. مواد اولیه خوبه و خوب پخته شده. اما سوژه نصف نوشابه رو خورده و نوشابه کم آوردیم. میشه بگین یکی دیگه بیارن!! پوکی استخوانمون کم شده!!

(باز هم توی اتاق کنترل همه خندیدند!)

لامسه: قربان با اجازه بزرگترها دمای دست سوژه گرفته شد. اول جلسه خیلی یخ بود. اما الان بهتر شده. حالا دلیلش رو من نمیدونم. جای دیگه ای هم ما تست نکردیم! لازمه تست کنیم؟

مرکز کنترل: نه بابا! جان مادرت بیخیال!!!!

(باز هم همه خنده)

مخزن انرژی: قربان انرژیمون تغریباً دیگه تمام شد. دیگه چیزی نداریم. تمام!

مرکز کنترل به سخنوری: سخنوری توپ رو بنداز تو زمین سوژه. الان احتمالاً انرژیش خوبه. کاری کن بیشتر حرف بزنه.

مرکز کنترل به شنوایی و بینایی: هر انرژی که دریافت میکنین رو منتقل کنین به مخرن. تا میتونین از سوژه انرژی مثبت بگیرین. الان دیگه وقتشه.

مرکز کنترل به دستها: سریعاً دستهای سوژه رو بگیرن و سعی کنین که بهش آرامش بدین و انرژی های منتشر شده رو سریعاً به مخزن منتقل کنین.

...................

چند دقیقه بعد مخزن گزارش داد که داره از لوله های گیرنده ها انرژی به مخزن وارد میشه. توی اتاق کنترل همه هورا میکشیدند و اشک شوق در چشمان رییس جمع شده بود...

 

ادامه دارد......

سومیش چیه؟!

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان -کلمات - موقعیت ها.

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند :آرامش - امید وصداقت .

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند : رویاها - موفقیت و شانس .

و سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند : عشق - اعتماد به نفس و دوستان

.......

دنیا دنیای لجنی شده. رفاقتها الکی هستند و نامردی و بی معرفتی هم روز به روز داره بیشتر میشه. آرامش هم که قربونش برم شده کیمیا!

زمان لحظه به لحظه داره میره و ...

این آه لعنتی هم از بیخ گلوم رو گرفته و ول کن نیست. پرم از انرژی منفی. آنقدر که این انرژی روی همه تاثیر گذاشت!

صدای همه در آمد!

چیزی که امروز صبح دیدم رو باورم نمیشد! شاخم در آمد. حسابی کسل و ناراحت و عصبی و خسته داشتم میومدم سمت شرکت. خروجی نیایش به یادگار رو داشتم میرفتم. پشت سرم یه مزدا 323 بود. یک مرد رانندش بود. نزدیک بود با داربستهای توی پیچ تصادف کنه. همون موقع به این فکر کردم که آدمها وقتی ناراحت و عصبی هستند ممکنه تصادف کنند و با گاردریل کنار اتوبان تصادف کنند! نمونه اش رو دیده بودم. یک صدایی آمد. توی آینه نگاه کردم دیدم مزدا رفت توی گارد ریل!! ماشینش داغون شد!

......

رسیدم شرکت. همکارم برای خودش داشت شیر گرم میکرد. به من تعارف کرد که برات بریزم! لیوان شیر ترکید!! دستش سوخت و تاول زد!

......

خدا سومیش رو بخیر کنه!!