-
صدای بارون
سهشنبه 26 فروردینماه سال 1404 14:35
هوا بارونی بود. از همون بارونهای ریزی که آدمو خیس نمیکنن، اما سنگینن، انگار با هر قطرهشون یه چیزی روی شونههات میریزن. علی، با شلوار جین و کاپشن چرمیای که دیگه مثل قبل براش مهم نبود چقدر کهنه شده، روی نیمکت پارک نشسته بود و به کفشهاش خیره شده بود. بارون، آروم آروم میریخت و خیابون رو شست. یک هفته گذشته بود. فقط...
-
رازهای مگو 2
یکشنبه 20 خردادماه سال 1403 16:19
-
رازهای مگو 1
یکشنبه 20 خردادماه سال 1403 16:04
-
رعد و برق
دوشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1403 00:18
قدم زنان در بهشت، به دور دستهای سبز می نگریستم، به تپه های پوشیده از علف های سبز و خوش بو، به آسمان ابری و درختان زیبای سر به فلک کشیده در انتهای دره روبرو، به آبشاری که از کوه روبرو سرازیر بود و به رنگینکمان. در این بهشت وسوسه انگیز با پس زمینه صدای پرنده های خوش صدا و موسیقی دلنشین گیتار و صدای بی نظیر خواننده...
-
جادوی بهار!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 21:24
دستان زیبا و کشیده دختر کوچولو روی کلید های پیانو به زیبایی تمام حرکت میکرد و نتها پشت سر هم نواخته میشدند. با حرکت دستها در حال جادوگری بود این دخترک زیبا رو. موهای مشکی پرکلاغی و لختی داشت و چتری های جلوی صورتش جوری جلوی چشمهاش رو گرفته بود که من بیننده با خودم فکر میکردم چطوری داری کلیدهای پیانو رو میبینی؟!! اصلا...
-
۵ سال گذشت
شنبه 27 آبانماه سال 1402 01:27
گیلاس شراب رو تو دستش گرفته بود و به روشی که از پدرش یاد گرفته بود میچرخوند تا بوی شراب دربیاد. بو میکرد و کمی از شراب قرمز که طعم گس متمایل به تلخی داشت رو توی دهنش میریخت و مزه مزه میکرد. با هر جرعه، کمی بیشتر گرمش میشد و کم کم کف پاش مثل همیشه داغ میشد. ساعت کم کم تز ۱۲ شب هم رد شده بود و وارد ۲۷ آبان شده بود. و خب...
-
پسرک 2
دوشنبه 1 آبانماه سال 1402 18:13
روزها و ماه ها میگذشت و پسرک بارها و بارها تو رویاهاش خودش رو در کنار دخترک قصه تصور میکرد. با دخترک زندگی میکرد، بهش عشق میورزید، اونو تو تمام رویاهای دیگه ش اضافه میکرد و کم کم به جایی رسید که دیگه رویایی بدون حضور دخترک نداشت. حتی تو رویاهای کاملا پسرونه ش که مثلا شرکت در مسابقه اتوموبیل رانی یا فوتبال بود هم دخترک...
-
پسرک
سهشنبه 9 اسفندماه سال 1401 17:24
نه، من این کار رو نمیکنم. پسرک این جمله رو وقتی گفت که از جاش بلند شده بود و میخواست از پیش بابک و ایمان بره. ایمان رو کرد به پسرک و گفت بابا چقدر تو ترسویی! درد نداره که! یه زخم کوچولو با چاقو نوک انگشتت میبری و بعد انگشتمون رو میزنیم به هم و اینجوی پیمان برادری میبندیم. پسرک گفت: کاری به دردش ندارم که داره یا نداره،...
-
بزن باران...
یکشنبه 29 آبانماه سال 1401 00:28
چند روزی هست که یک بغض خفه شده در گلو، راه نفس کشیدن رو برام سخت کرده. مخصوصا شبها بدجوری بیخ گلوم رو فشار میده و اونقدر محکم اینکار رو انجام میده، که هم دندونهام به هم فشرده میشن و هم گاهی قطره اشکی گوشه چشمی جمع میشه و یهو سر میخوره میاد پایین. چرا؟ خب این روزها خیلی هامون اینطوری هستیم. برای ثبت در تاریخ که بعدا...
-
خورشید آخرین روز تابستان
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1401 17:47
نور خورشید از میان شاخه های درختان حیاط ساختمان همسایه و از میان ساختمان ها مستقیم به چشمهای من تابید. شاخه های نور چیزی رو میخواستندبه من بگن. ولی خب گوشهای من بسته بود به تمام حقایق. من، شوک شده و در اندوهی ویرانگر، به مانند درمانده ای در میان آوار ساختمان فرو ریخته بر سر، گیج و مبهوت میان بودن و نبودن، بعد از نظاره...
-
ارباب (master) و برده (slave)
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1401 03:34
کمتر پیش اومده که تو زندگی نقش برده رو داشته باشم. البته یه جورایی رفتارهای ارباب و برده ای نداشتم ولی خب تو کنترل زندگی، معمولا من بودم که هدف گذاری کردم و به سمت هدف هدایت کردم و زندگی رو پیش بردم. چه زمانی که زن داشتم و چه قبلش و چه بعد از جدایی، تو این ۸ سال. خب البته همیشه هم اینطوری نبوده. مدتی که کوتاه هم نبود،...
-
حضور خدا
چهارشنبه 10 فروردینماه سال 1401 01:19
یه وقتهای، خودش میاد از اون عرش کبریایی پایین، میگه بیا تو بغل خودم عزیزدل. یه وقتهای مثل امشب. میاد و میری تو بغلش دراز میکشی و زل میزنی تو چشمهاش، اونم وقتی خوابیده! با زبان بی زبانی میگه، نگاهم کن بنده من، نگاه کن که خدا خودش اومده پایین تا بهت بگه هست، هرچند خواب باشه! و تو، مست نگاهش میشی، مست از دیدنش، مست لمس...
-
بعد از مهری(۲)
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1400 22:41
خاکسپاری چی میتونه برای گفتن داشته باشه، جز غم و گریه و افسوس؟ جز خداحافظی تلخ با جسم کسی که دوستش داشتی و دیگه نیست؟ جز دیدن چهره ای زیبا برای آخرین بار؟ من هم شانس این رو داشتم که چهره زیبای مهری رو برای آخرین بار ببینم. با چشمانی برای همیشه بسته، اما باز هم پر از زیبایی و جذابیت. آخ، مهری، هیف تو بود، کاش اینقدر...
-
بعد از مهری(۱)
یکشنبه 3 بهمنماه سال 1400 21:54
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ...... وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا ...... وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا ..... صدای عبدالباسط که از توی اسپیکر نصب شده تو حجله پخش میشد، کل کوچه رو توی حال و هوای غم و مرگ فرو برده بود. هوا سرد بود کمی مه آلود، اما بیشتر بخاطر وارونگی هوا، کل شهر رو لایه ای ذخیم از دود گرفته بود. دقیقا دو روز و ۱۷...
-
مهری و چند دلبر (پایان)
چهارشنبه 15 دیماه سال 1400 21:03
خب بالاخره رسیدیم.لامصب این ترافیک تهران رو حتی معجزه هم نمیتونه درست کنه! انواع و اقسام آدمهای مختلف، دولتهای مختلف، شهردارهای مختلف اومدن و رفتن، ولی ترافیک هیچ جا نرفت! پیاده شو دختر همینجاست... وای خدا خسته شدم، دیگه دلم میخواست بخوابم بابا بزرگ. آخه این همه پارک نزدیکتر چرا باید میومدیم اینجا آخه بابایی؟ حالا...
-
مهری و چند دلبر (۳۳)
یکشنبه 12 دیماه سال 1400 00:06
خیلی عجیبه.اصلا باورکردنی نیست!!! تو چطوری این چیزها رو میفهمی؟ خودمم نمیدونم چطوری، فقط میدونم، همین. خب اگه میدونی، چرا ثابت نمیکنی حرفهات رو؟ گفتم که، فقط میدونم، حتی دلیلش رو هم نمیدونم و نمیدونم چرا میدونم! مادرت گفته بود که حرفهای عجیب میزنی، ولی خب تو این چند وقت فرصت نشده بود در موردش حرف بزنیم. خودت هم چیزی...
-
مهری و چند دلبر (۳۲)
چهارشنبه 8 دیماه سال 1400 22:15
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه. فکرم اما درگیر بود. درگیر اینکه اینجای قصه رو به کجا برسونم. مسیر زندگی مهری کدوم طرفی میره و من مهری توی قصه رو به کجا ببرم. بقیه عشاق چی میشن؟ سهم خودم از این قصه چیه؟ چند وقتی هست که میخوام ته قصه رو ببندم، اما صاحب قصه، میگه نه! شاید چون خودش تو دنیای واقعی نمیدونه چیکار کنه،...
-
مهری و چند دلبر(31)
سهشنبه 7 دیماه سال 1400 22:23
حالش خوب نبود. خیلی سعی کرد صداش معمولی باشه و بغضی توی صداش نباشه، اما خب، نتیجه ای نداشت.توی تک تک کلمات اون جمله کوتاه، انبوهی از غم نهفته بود و تن صدا داد میزد که کوهی از غصه روی دل گوینده اون کلمات ه. "ممنونم، ببخشید تلفنی صحبت میکردم. حوصله نداشتم بخوابم" گیرنده این پیام صوتی، چند بار وویس رو گوش کرد....
-
مهری و چند دلبر (۳۰)
دوشنبه 6 دیماه سال 1400 00:57
نمیخوام زیاده روی کنین. فقط مثل دفعه قبل، بترسونینش. حالا مهری رو که میدونستم چجوری، ولی اینو واقعا نمیدونم. خودتون یه فکری بکنین. بالاخره کارتونه و حتما بلدین. خیالتون تخت. این چیزهایی که شما ازش تعریف کردین، به نظر میاد بچه پر رو باشه. خودش رو بعید میدونم با یه کم خط خطی کردن هم بشه کنار گذاشت، ولی اینطور آدمها روی...
-
مهری و چند دلبر(29)
یکشنبه 5 دیماه سال 1400 19:37
من واقعا نمیفهمم این صادق دیگه از کجا پیداش شد؟ چرا تو اینقدر سنگ اینو به سینه میزنی؟ آقا مهدی، چند بار این سوال رو میپرسی؟ چند بار باید من جواب بدم؟ تو بگو مشکلت چیه این وسط؟ مهری جان، شما اینقدر که به صادق داری اهمیت میدی به من که دوست پسرتم اهمیت نمیدی! مهری با چشمان متعجب نگاه مهدی کرد و گفت: چی؟ کی گفته من دوست...
-
مهری و چند دلبر (۲۸)
یکشنبه 5 دیماه سال 1400 01:02
ساعت حدود ۴، مهری اومد و به هر سختی که بود صادق رو سوار ماشینش کرد و رفتند سمت پارک سئول. یه پارک کوچک بر اتوبان کردستان که در ورودیش از توی خیابان خدامی ه. جابجا کردن کسی که هیچ حرکتی نداره، برای یک خانم ظریف مثل مهری، خیلی کار سختی ه. ولی تو شرایط سخت، آدمها ناگهان مثل سومر هیرو ها میشن! وقتی صادق رو بلند کرد و...
-
۴ دی ۱۴۰۰
شنبه 4 دیماه سال 1400 21:07
یه قراری با الناز داشتم، امروز، ساعت ۵. قراری که از ۸ سال پیش زمان و مکانش رو تایین کرده بودیم. نمیدونم با کدوم عقل نداشته ام فکر میکردم کسی که زیر همه چیز میزنه و زده، زیر این قرار نمیزنه و میاد! رفته بودم که ببخشم. نیومد. ولی مهم نیست. من بخشیدم. تجربه ای بود. همیشه باید به حرف بقیه گوش کرد. نباید گفت که نه، فلانی...
-
مهری و چند دلبر(27)
جمعه 3 دیماه سال 1400 20:26
سلام مهری جان، حالت چطوره؟ سلام مریم جون. ممنونم. شما خوبید؟ مرسی عزیزم. من خوبم. شکر. مادر خوبن؟ خدا رو شکر، اونم خوبه. سلام میرسونه. صادق چطوره؟ صادق خیلی بهتره. خدا رو شکر از زمانی که شروع کرده به حرف زدن، خیلی خیلی بهتره.هرچند حرف زدنش هنوز خیلی روون نیست، امیدوارم که خیلی زود حالش خوب خوب بشه. فقط یه سری حرفهای...
-
مهری و چند دلبر (۲۶)
چهارشنبه 1 دیماه سال 1400 20:37
عقربه های ساعت روی دیوار، نشون میداد که نزدیک های نیمه شب شده. چیزی نمونده بود به شروع سال نو. به رسم اینجا، وقتی که سال نو میشه، که همیشه راس ساعت ۰۰:۰۰ اول ژانویه ست، دو تا عاشق، یا همسر، یا حالا هر ذوجی که هستند، همدیگر رو میبوسند. یک بوسه عاشقانه. شاید این رسم چیزی برگرفته از رسم سال نو خودمون باشه که میگن تو لحظه...
-
مهری و چند دلبر (۲۵)
چهارشنبه 1 دیماه سال 1400 01:13
شب یلدای منی..... اه، چه چیزی از این حال به هم زن تر و اعصاب خورد کن تر میتونه باشه! از اینکه چند ساله، نزدیک شب یلدا و خود شب یلدا هزار نفر این ترانه رو با چند تا عکس از انار و هندونه بفرستن برای آدم! بابا اعصابمون خورد شد دیگه، ملت یه چیز دیگه بفرستین تو رو خدا.... مهری، این جملات رو با خودش تکرار کرد و گوشی رو پرت...
-
مهری و چند دلبر (۲۴)
شنبه 27 آذرماه سال 1400 23:58
سلام، روز خوش، مرکز مشاوره آوین عظیمی هستم، چطور میتونم کمکتون کنم؟ سلام خانم. یه وقت مشاوره از روانپزشک میخواستم بگیرم. بله خانم، حتما. فقط جسارتا شما پرونده دارید اینجا؟ خیر، پرونده ندارم، اولین باره که میخوام بیام. خیلی هم خوب، بهتر نیست اول وقت مشاوره هز روانشناس بگیرید و اگر لازم بود مشاور ارجاع بده به روانپزشک؟...
-
مهری و چند دلبر (۲۳)
شنبه 27 آذرماه سال 1400 23:56
چند روزی از به هوش اومدن صادق گذشت. دکترها خیلی تلاش کردند که حال عمومیش ثبات پیدا کنه، که کرد. اما.... آسیب های زیادی به مغزش وارد شده، هنوز قسمتی از جمجمه پر از خونه بخاطر خونریزی، و تا زمانی که اینها جذب نشه، اوضاع صادق همینه. البته ما امیدواریم که با جذب شدن این خونها، حالش بهتر بشه و حرف زدن و حرکتش مثل قبل بشه....
-
مهری و چند دلبر (۲۲)
چهارشنبه 24 آذرماه سال 1400 22:22
همیشه آخرش رو خراب کردم، یا نیمه تموم گذاشتم و یا یه جوری سرهمش کردم و تمومش کردم. قصه هایی که قبلا نوشتم رو میگم. از پایان هیچ کدومشون اون طور که باید، راضی نبودم و نیستم. شاید توی زندگی واقعی هم، همینطور بودم و هستم. آخرش رو خراب کردم همیشه! میدونی، شاید بخاطر اینه که اصرار دارم که ته داشته باشه هر چیزی. چه خوب باشه...
-
مهری و چند دلبر (۲۱)
سهشنبه 23 آذرماه سال 1400 01:37
اینجا؟! اینجا دیگه کجاست؟!! فکر کنم که..... بله، به نظر زندانه! زندان؟! زندان چرا آخه؟! حالا کدوم اینا علی ه؟ پدر صادق رو کرد به صادق و اینو پرسید ازش. صادق هم جواب داد که: والا من نمیدونم. من که تا حالا ندیدمش، عکسی چیزی هم ازش ندیدم حتی. ولی حتما یکی لز همین ۶ نفره دیگه. ما که تمرکزمون روی علی بود و قاعدتا باید یوی...
-
مهری و چند دلبر(۲۰)
یکشنبه 21 آذرماه سال 1400 13:43
میبینی؟ میبینی به چه روزی انداختی دختر مردم رو؟ آخه بابا، قرار ما این نبود که مهری اینقدر دلبسته من بشه! قرار؟! این چه حرفیه میزنی پسرم! مگه عشق و عاشقی و دوست داشتن و دل بستن، به قرار گذاشتن و نذاشتنه؟! از تو بعیده این حرف! تو که خودت چندین بار این اتفاق برات افتاده، خیلی بهتر باید با این رویداد و این جریان آشنا...