-
مهری و چند دلبر (۱۹)
جمعه 19 آذرماه سال 1400 23:22
سلام مهری جان، زنگ زدم بهت بگم که پرویز بهوش اومده. ظاهرا عملش هم موفقیت آمیز بوده. چون گفته بودی در جریان بزارمت، بهت زنگ زدم. ممنون آقا پیام. لطف کردید خبر دادید. انشالله که از این به بعد بلا دور باشه. با این تماس تلفنی کوتاه، خیال مهری از بابت پرویز راحت شد. اما، اما یعنی میشه صادق هم دوباره برگرده به زندگی؟! کاش...
-
مهری و چند دلبر (۱۸)
پنجشنبه 18 آذرماه سال 1400 18:40
همهمه ای به پا شده بود و انبوهی از آدمهای سیاه پوش در تاریکی کوچه ها از اینطرف به اونطرف میدوییدن. صادق هنوز سرش رو روی زانوش گذاشته بود و با دو تا دستش گوشهاش رو گرفته بود تا صدای کر کننده هو هوی گرگها رو نشنوه. احساس کرد یکی اومد و کنارش نشست. صادق سرش رو بلند کرد و به کسی که بقلش نشسته بود نگاه کرد. اونو میشناخت....
-
مهری و چند دلبر (۱۷)
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1400 22:09
سلام دخترم، حالت چطوره؟ سلام مامی، مرسی، من خوبم. شما خوبین؟ ما خوبیم مهری جان. هنوز آبعلی هستی؟ بله. هنوز اینجام. گفتم یه کم بمونم استراحت کنم و حال و هوام عوض بشه. چطور مگه؟ هیچی مادر. همینطوری گفتم ببینم چیکار میکنی. چه خبر؟ همه چیز خوبه؟ خدا رو شکر. همه چیز خوبه. شما چه خبر؟ ما هم ..... خوب که آره، فقط خیلی مواظب...
-
مهری و چند دلبر(۱۶)
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1400 13:09
صادق بالاخره رسید پیش جعفر. چندبار توی راه سرش گیج رفته بود. حسابی ازش خون رفته و ضعف کرده. جعفر تا صادق رو دید حسابی تعجب کرد. کمکش کرد و موتور رو گرفت ازش و بعد صادق تغریبا با حال بیهوشی افتاد روی زمین. چتد دقیقه گذشت و جعفر و چند نفر دیگه مشغول بودند که یه جوری صادق رو به هوش بیارن. بیهوش نبود، میفهمید دور و برش چه...
-
مهری و چند دلبر(۱۵)
سهشنبه 16 آذرماه سال 1400 17:44
دیگه کم کم داشت هوا روشن میشد. مهری تحت تاثیر قرصهای خوابی که صادق بهش داده بود، خوابیده بود حسابی. اما خود صادق، نه آنچنان. اونقدر غرق در افکار درهم برهم بود که میشه گفت کل شب رو بیدار مونده بود. البته، به غیر از افکار درهم برهم، کمی هم نگرانی بابت اینکه ممکن بود اونی که میخواسته مهری رو بترسونه یا بهش آسیب بزنه،...
-
مهری و چند دلبر(۱۴)
دوشنبه 15 آذرماه سال 1400 19:38
سوختم، سوختم ..... مهری جیغ میزد سوختم سوختم و بطری آبی که کنار دستش بود رو روی صورتش خالی کرد و سریع از ماشین پیاده شد و دویید توی مغازه ای که اونجا بود و فقط جیغ میزد! یه موتوری که با سرعت از کنار ماشین مهری رد شده بود و شیشه ای اسید رو پاشیده بود روی ماشین مهری. شیشه ها بالا بود و اتفاقی برای مهری نیفتاده بود، ولی...
-
مهری و چند دلبر(۱۳)
دوشنبه 15 آذرماه سال 1400 01:04
زل زده بود تو چشمهای مهری، خیلی سخت بود براش که کلمات رو به هم بچسبونه تا بتونه حسش رو بیان کنه. فایده ای نداشت. هر دو زل زدند تو چشمهای هم. چشمها خودشون با هم حرف میزدند. مهری حالش خیلی خوب نبود اما چشمهاش میخندید. چشمهایی که به چشمهای مهری زل زده بودند هم! چهار چشم خندان! دستها در هم گره شده بودند. خبری از نوازش...
-
مهری و چند دلبر (۱۲)
یکشنبه 14 آذرماه سال 1400 01:05
سه شنبه طولانی بالاخره تموم شد و چهارشنبه و پنجشنبه هم گذشت. جمعه هم، حرف تازه ای نداشت، هر چه بود پیشتر از این ها گفته بود! شنبه اما روز بدی بود، روز بی حوصلگی ، وقت خوبی که میشد، غزلی تازه بگی... مهری که اینروزها شده طرفدار پر و پا قرص فرهاد، در حال گوش دادن به ترانه هفته خاکستری، به سمت قرار این هفته ش با مهدی...
-
مهری و چند دلبر(11)
شنبه 13 آذرماه سال 1400 12:39
سه شنبه داشت حسابی طولانی میشد. چی از این بهتر؟ کفتکویی حسابی داغ و چالشی بین صادق و مهری در جریان بود. گاهی وقتها صادق مهری رو و گاهی هم مهری صادق رو به تفکر فرو میبردند و انتقاد هم میکردند از عملکرد همدیگه توی شرایط متفاوت زندگیشون. صادق به مهری گفت: خب حالا دیگه نوبت توئه. امشب همش شد قصه های من. حالا تو بیشتر بگو...
-
مهری و چند دلبر(10)
پنجشنبه 11 آذرماه سال 1400 14:14
خب ببین صادق، این داستان آهو رو که تعریف کردی، شاید شبیه به داستان من باشه، ولی یه چیزی رو هنوز نمیشه فهمید. اون هم اینکه آیا آهو هم از اینکه دوستش داشتند ناراحت بود؟ سردرگم بود؟ ولی به نظرم اون میدونست میخواد چیکار بکنه و انتخابش رو راحت انجام داد. اگه راوی این قصه خود آهو میبود میشدبهتر فهمید، نه اینکه تو از این طرف...
-
مهری و چند دلبر(9)
سهشنبه 9 آذرماه سال 1400 19:17
روی پهلوی راست خوابید. البته سعی میکرد بخوابه. این روزها، بهتر بگم این چند سال اخیر، خواب درست و حسابی نداره و دیگه توی این حدود هفت هشت ماه گذشته شروع کرده مرتب قرص خواب خوردن. یه زمانی بچه که بود، براش سوال بود که قرص خواب دیگه چه قرصیه؟ مگه میشه کسی خوابش نبره؟ یا مگه کسی خوابش درد میکنه که قرص خواب بخوره؟ اما این...
-
مهری و چند دلبر(۸)
دوشنبه 8 آذرماه سال 1400 19:58
صبر کنید، صبر کنید بچه ها، این پیک رو بزارید علی بگه. ساسان این جمله رو گفت و همه نگاه ها چرخید به سمت علی. مهمونی تو خونه علی بود و خودش هم ساقی. البته امشب ساکت بود و کمتر حرف زده بود. اونقدر غرق تو افکارش بود که بقیه دوستاش یا به قول خودشون اراذل، هم فهمیده بودن علی یه چیزیش هست! علی لیوانی که توش ویسکی و یخ ریخته...
-
مهری و چند دلبر(۷)
یکشنبه 7 آذرماه سال 1400 23:26
نزدیک ۴ ساعت، یا شاید هم بیشتر، توی جکوزی حمام بود. امروز، روز صادق بود. از اون روزهایی که مریضی و سرماخوردگی، بهونه ای داده بود دستش که خونه بمونه و فکر کنه! البته مگه میشه؟ از صبح تا بعد از ظهر چندبار تلفنش زنگ خورد و افکارش رو پاره کرد و فرستاد سر کار... توی جکوزی که بود، یک قسمت دیگه قصه رو نوشت. بعد هم مهری رو...
-
مهری و چند دلبر(۶)
یکشنبه 7 آذرماه سال 1400 16:39
اگر خالق لحظه ها، خدایی که تقدیر ما دست اوست، آنقدر که یک نویسنده دغدغه شخصیت های داستانش رو داره، دغدغه موجوداتی که خلق کرده رو میداشت، شاید سرنوشت ما اینطور نمیبود.... این قسمت باید مختص به خود مهری باشه، خود خودش، و هیچ کدوم از اون عشاق دخل و تصرفی در این قسمت نداشته باشند. میشه یعنی؟ نویسنده این جملات رو با خودش...
-
مهری و چند دلبر(۵)
شنبه 6 آذرماه سال 1400 16:06
مهدی رسید پایین خونه مهری و بهش زنگ تا بیاد پایین. مهری هم با وجود اینکه از صبح حال خوبی نداشت و هنوز از شرابی که شب قبلش خورده بود منگ بود، اومد و سوار ماشین شدن و راه افتادن. مهری حسابی فکرش مشغول بود. چند لحظه ای به دیشب، چند لحظه به ماه های قبل و چند لحظه به قبلترها. یه حورایی دچار پرش فکری افتاده بود و نمیتونست...
-
مهری و چند دلبر(۴)
جمعه 5 آذرماه سال 1400 15:36
پرویز... پرویز.... کجایی مرد؟ ای بابا، الان چه وقت خوابیدنه؟! تازه ساعت ۱۰ شبه که. سلام مهری، خب آخه حوصله م سر رفت و گرفتم خوابیدم. خوبی تو؟ آره خوبم، شکر، کلی حرف میخواستم بزنم باهات، تو هم که خوابیدی. اوکی، بخواب باشه برای بعد. باشه عزیزم، من میخوابم، شام درست کردم خودت بکش و بخور. مهری اون شب هم مثل خیلی از شبهای...
-
مهری و چند دلبر(۳)
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 18:02
آخه علی تو چقدر زبون نفهمی؟! بابا من به چه زبونی بگم، من نمیخوام تو عاشقم باشی. من تو رو به عنوان دوست لازم دارم و به عنوان دوست، دوستت دارم. مهری اینها رو وقتی که دیگه داشت از کوره در میرفت و عصبانی شده بود به علی گفت. اما علی همونطور که مهری بهش گفته بود، دوست داشت زبون نفهم باشه! د آخه لامصب، من چیکار برات بکنم؟ من...
-
مهری و چند دلبر (۲)
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 01:47
وای خدا چقدر سردمه، ای وای چرا شلوار پام نیست؟! چقدر کرختم؟! این حرفها رو مهری وقتی چشمهاش رو باز کرد و از خواب بیدار شد، با خودش گفت و بعد رفت سمت توالت. وقتی خودش رو توی آینه دید تعجب کرد! وای دختر چه کردی دیشب؟!! چقدر گریه کردی؟ چرا گریه کردی؟! همینطور که به چشمهای باد کرده اش نگاه میکرد و فکر میکرد که دیشب تو مستی...
-
مهری و چند دلبر (۱)
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 15:47
گره کراواتش رو سفت کرد و برای آخرین بار سر و وضع خودش رو توی آینه نگاه کرد و بهترین عطری که داشت، زد و سوییچ ماشینش رو برداشت که بزنه بیرون. امروز روز مهمی برای مهدی هست، اونقدر مهم که از دیروز که قرار رو فیکس کرده همش داره روی جملاتی که میخواد بگه و رفتاری که میخواد داشته باشه، فکر میکنه. مرور خاطرات و رفتارش با مهری...
-
عمه ای کوچکتر از برادر زاده!
یکشنبه 30 آبانماه سال 1400 23:17
حالم خوب نیست، یه کم اعصابم خورده و ببخشید که دیر دارم بهت وویس میفرستم،آه ه ه ه،..... خب حالا من مهم نیست.....آه ه ه... ممممم...، در مورد اون وویسی که فرستادی میخوام بهت بگم که ... این صدا همراه با بغضی بود که تلاش میشد خورده بشه تا من ه شنونده نفهمم غمی که رو دلش مونده. نفهمم چرا ناراحته. نفهمم چقدر ناراحت و غمگینه....
-
مغازه ای با بوی کودکی من، پیک موتوری عاشق!
شنبه 29 آبانماه سال 1400 19:48
پله ها رو داشتم میرفتم بالا، چندمین باری بود که از پله های این پاساژ کوچولو تو این چند سال گذشته میرفتم بالا، این بار هم مثل دفعات قبل، چشمم به داخل مغازه ای بود که شبیه تمام خاطرات کودکی من بود. مغازه ای که تمام دوران کودکیم در اون مغازه مشغول بازی و البته کار و یادگیری فن و زندگی بودم. صاحب اون مغازه هم، یکی شبیه...
-
باز هم ۲۷ آبان
پنجشنبه 27 آبانماه سال 1400 15:51
باز هم، باز هم بیست و هفت آبان اومدم و باز هم یاد اون روز شوم! جات خیلی خالیه بابا. خیلی. از صبح مامان هم حالش خوب نیست و نگرانم. اصرار ما برای دکتر رفتن هم که خب باز مثل همیشه، بی نتیجه بود. رفتیم بهشت زهرا، مثل ۲۷ هفت آبان قبل و قبلتر و قبلتر. سری به بابا، و پخش غذای نظری بین کودکان کار و بعد هم خونه. این روزها،...
-
قصه جدید
شنبه 22 آبانماه سال 1400 19:48
قصه به اینجا که رسید، روزهای خوب ما هم از راه رسید! گوش شیطون کر، امید و چشم انداز روزهای روشن به ما رسید. برای اولین بار، یه قرار جدید بدون شروع قصه پر غصه من و زن رو رقم زدم! هرچند این شروع متفاوت در پایان دیدار دوم، شکست، و باز اون زخم کهنه رو باز کردم، اما مرحمی تازه بر این زخم گذاشته شد و چقدر خوب ، بهبودی رو در...
-
غزل زن جوان، به یاد ...
دوشنبه 3 آبانماه سال 1400 00:53
زن جوان غزلی با ردیف "آمد" بود که بر صحیفهی تقدیر من مسوّد بود زنی که مثل غزلهای عاشقانهی من به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود مرا ز قید زمان و مکان رها میکرد اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم میان آمده و رفتگان سرآمد بود زنی که آمدنش مثل "آ"ی آمدنش رهایی نفس از حبس...
-
نفرت نویسنده!
سهشنبه 20 مهرماه سال 1400 02:38
یه وقتایی، تقریبا میشه گفت هرشب بی خوابی میاد سراغم. شده عادتم. دیر میخوابم و صبح هم خیلی نمیخوابم و میرم شرکت. بعضی روزها تا دیر وقت هم شرکتم و مواقعی هم که خونم فقط فیلم میبینم. همه اینکارها رو میکنم تا خسته بشم و کمتر فکر کنم و بخوابم، اما خب ... جواب نمیده. یه شب فکرم درگیر کار، یه شب برنامه نویسی، یه شب طراحی، یه...
-
Someone Like You, - Adele
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 19:08
I heard that you're settled down That you found a girl and you're married now I heard that your dreams came true Guess she gave you things, I didn't give to you Old friend, why are you so shy? Ain't like you to hold back or hide from the light I hate to turn up out of the blue, uninvited But I couldn't stay away, I...
-
فرصت کوتاه
چهارشنبه 20 مردادماه سال 1400 01:53
امشب داشتم با یه بنده خدایی که پزشک هم هست در مورد یه موضوعی چت میکردم. مادرش کرونا گرفته و حالش خوب نیست، خودش هم ناراحت از اینکه کار زیادی نمیتونه انجام بده. میگفت یکی از همکارام بهم گفته که حواست باشه اینروزها سر کسی کلاه نزاری! چون شاید فرصت نکنی جبران کنی! بهش گفتم عجب حرف بجایی زده، واقعا روزهای عجیبی رو داریم...
-
رویاهای ضبط نشده!
شنبه 16 مردادماه سال 1400 00:53
قبلا این شعر رو توی وبلاگنوشتم. یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد. الان اما اومدم بنویسم که شانس دوباره دیدن تو توی خواب هم خیلی کم شده و کاش، ای کاش سیستمی روی من نصب بود و آخرین باری که او رو توی خواب دیدم رو ضبط میکردم و این روزها بارها و بارها میشستم و نگاهش میکردم. دلتنگی حس غریبیه. .... واقعا نمیدونم الان...
-
سایه مرگ!
یکشنبه 3 مردادماه سال 1400 02:13
تو فاصله تقریبا ۴۰ روز، دو مادربزرگ یکی پس از دیگری رفتند... چه غم انگیز. خدایا، چه میکنی؟ خوابیدی؟ ببین چه خبره، کاری بکن! ما رو به حال خودمون گذاشتی؟ نکن پدر من، نکن...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 خردادماه سال 1400 22:08
یکی خوشحال و هیجان زده و در حال جشن، مست و بالا! شاید هم ناراحت. یکی هم خسته و کرخت! سرد و ساکت . یکی تو درد و بیحال از مریضی، گرسنه و ساید کمی هم مست، بالاخره تعطیلیه دیگه! یکی هم سرش تو گوشی و فضولی تو پروفایل های بقیه! منم یکی دو تا از اون بالایی ها! البته غرق در فکر و اندیشه! عزادار، چهل ساله بحران زده، و یواش...