-
رفتن آدمها
جمعه 7 خردادماه سال 1400 10:29
«با رفتن آدمها از زندگیت هر بار چیزی رو از دست میدی. بار اول احساس میکنی که دیگه عاشق نمیشی؛ یعنی حس عاشق شدن رو از دست میدی. اگرچه بعدها دوباره تجربهش میکنی اما شدتش دیگه مثل دفعهٔ اول نیست. بار دوم چون سختتر اعتماد کردی، وقتی میره، اعتمادت رو به آدمها از دست میدی. تا جایی که حتی به انتخابهای خودت هم...
-
چهل سالگی ما شصتی ها!
چهارشنبه 5 خردادماه سال 1400 23:32
ما شصتی ها، متولدین سال ۶۰، یه جورایی عجیبترین زندگی رو تو این دوره زمونه داشتیم و داریم. خیلی هامون، نطفه مون تو اولین روزهای جنگ بسته شده. تصور کنید، بابامون به مامانمون گفته لعنتی صدام حمله کرده، زن بیا سرباز درست کنیم! دوران جنینی ما تو اوج جنگ و درگیری های اول انقلاب بوده. تو قحطی شیر خشک و پوشک دوران نوزادیمون...
-
تنگی نفس از ....
دوشنبه 23 فروردینماه سال 1400 22:59
شاید منم دوباره یه روز، یه جایی باز نفسم بند بیاد اکسیژن به ریه هام نرسه، البته نه از دود و آلودگی و کرونا، نه، از عشق! واقعا دلم میخواد تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه، دوباره تجربه اش کنم. قبل از اینکه اونقدر پیر بشم که از تنگی نفس بمیرم!!
-
اولین بی خوابی سال صفر!
دوشنبه 2 فروردینماه سال 1400 03:25
خب این از اولین بی خوابی سال ۱۴۰۰! لامصب هزارتا وول خوردن و قرص خواب، از پس هزارتا فکر بر نیومد که نیومد! دارم پیر میشم؟! یه چهل ساله که بچه ۱۵ ساله داره پیر حساب نمیشه؟! فکر نکنم من زندگی پر شور و عشق حال ابی رو داشته باشم که میگفت چهل سالگی آغاز جوانی دومه!! فعلا به خودم امید میدم و میگم میانسالی، ولی حقیقت چیز دیگه...
-
اولین های سال ۰۰
یکشنبه 1 فروردینماه سال 1400 20:23
دلم میخواد اولین های سال ۰، سال ۱۴۰۰ یا چه میدونم قرن جدید، متفاوت باشه! جور دیگه ای باشه، نه اینطور که همیشه بوده و هست! حتی اگه شده، کمی متفاوت. یعنی میشه؟! ........ کاش بشه...
-
سال ۱۴۰۰
یکشنبه 1 فروردینماه سال 1400 00:20
یادمه بچه که بودم، آخرین سالهای دهه ۶۰، یه سری برگه های امتحانی بود که باید میخریدیم برای مدرسه و زمانهای امتحان، و بالای این برگه ها تاریخ داشت و سال رو به صورت _۱۳۶ چاپ کرده بودن و ما فقط باید با نوشتن رقم آخر سال رو تکمیل میکردیم. اون موقع ها سوال ذهنی من این بود که سال ۷۰ که بشه این برگه ها رو چه باید کرد؟! خب سال...
-
پنج صبح!
یکشنبه 17 اسفندماه سال 1399 08:03
هنوزم خیلی وقتها، پنج صبح، یا بهتر بگم سحر، بی دلیل از خواب میپرم. احساس خفگی، گرما، سرما، تشنگی، هربار به یه بهونه الکی که واقعی نیست. بعد هم دیگه خوابم نمیبره. میدونم دلیلش اینه که وقتی بابا رفت سحر بود و من هنوزم باور نکردم و هنوزم دلتنگشم. دلتنگیی که هیچ وقت برطرف نخواهد شد! یه زمانی وقتی الناز میگفت دی و بهمن...
-
روز پدر
جمعه 8 اسفندماه سال 1399 19:52
هیچ وقت، روز پدر، هیچ شبکه اجتماعی رو، مثل اینستاگرام و فیسبوک و ... چک نکنید، اگر پدرتون رو دیگه ندارید! هیچ وقت ...
-
خوبی ها فراموش میشن؟!
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1399 22:21
چرا همه، همه همه که نه اما اکثر آدمها، فراموش میکنند که بقیه چه خوبی هایی در حقشون کردند و فقط بدی ها یادشونه؟ و چرا من برعکسم؟ چرا من بدی هایی که در حقم شده رو یادم میره و فقط اون خوبی ها و مهر و محبتها یادمه؟! یعنی اگه الان من ننویسم چرا این پست رو نوشتم، چند سال دیگه که بخونم یادم میاد چرا نوشتم؟!! امتحان میکنم!
-
سحر در ...
یکشنبه 14 دیماه سال 1399 06:20
من، تنها، سحر، آسمان تاریک، کوچه ساکت. تهران، قریه سعادت آباد، جنگل شهرداری، کمی آن طرف تر!
-
بی خوابی و سوال
دوشنبه 17 آذرماه سال 1399 04:13
تا ۴ صبح خوابت نمیبره. از بس تو تخت وول خوردی و از این رو اون رو شدی، صدای تخت دراومد! به خودت لعنت میفرستی که چرا همون ساعت ۱۲ آلپرازالوم رو نخوردی! یا حداقل شراب رو.... آخرش پا میشی و قرص رو میخوری و تو فاصله اثر کردن قرص، سری میزنی به وبلاگ و توییتر و البته هزار فکر و.... و هزار سوال و چرا....
-
فرهاد فقط یک اسم نیست!
چهارشنبه 12 آذرماه سال 1399 00:00
خب اسم واقعی من توی دنیای واقعی، فرهاد نیست. ولی همیشه از اسمهایی بود که اگر خودم برای خودم میخواستم انتخاب کنم، انتخاب میشد. تا اینکه..... تا اینکه با زن، آشنا شدم. آشنا که بودم، دوست شدم. اون از این اسم خوشش نمیومد. دلیلش هم این بود که فرهاد نامی، اذیتش کرده بود و .... حالا نمیخوام در مورد زن و اون فرهاد چیزی...
-
باز هم ۲۷ آبان
سهشنبه 27 آبانماه سال 1399 22:37
یه بیست و هفت آبان دیگه هم گذشت. یه سال دیگه هم گذشت. مثل باد. تند و سریع. اما دردناک و غم انگیز. تو این دو سال، اتفاق های خوب هم بوده، تغییرات و موفقیت هم بوده، ولی میدونی بابا، لحظه به لحظه به این فکر میکنم که کاش تو هم میبودی. امروز عصر، تو بهشت زهرا، دلم میخواست کلی باهات حرف بزنم، اما خب هم هوا تاریک شد و هم سرد،...
-
خونه. ایرج جنتی عطایی
دوشنبه 28 مهرماه سال 1399 23:11
خونه،این خونه ی ویرون،واسه من هزار تا خاطره داره خونه،این خونه ی تاریک، چه روزایی رو به یادم میاره اون روزا یادم نمیره،دیوار خونه پر از پنجره بود تا افق همسایه ی ما دریا بود،ستاره بود، منظره بود خونه،خونه جای بازی برای افتاب و ماه بود پر نور واسه بیداری،پر سایه واسه خواب بود پدرم می گفت: قدیما کینه هامونو دور انداخته...
-
بی حوصلگی
شنبه 26 مهرماه سال 1399 19:39
به شدت حوصله ام سر رفته. همش به خودم لعن میفرستم که چرا لپتاپ رو با خودم نیاوردم خونه تا سرم رو گرم کار کنم. چند روز گذشته رو همش فکر کردم، به همه چیز و همه کس. ماه مهر با کلی اتفاق دیگه داره به تهش میرسه. از تولدهای مامان و بابا و خواهرزاده ها، تا سفر و کلی اتفاق های دیگه. حقیقتش اینه که این ماه هم، مثل بقیه ماه ها،...
-
آخرین جملات
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1399 21:49
یه بابایی توی توییتر، پرسیده بود که آخرین باری که از یه رابطه بیرون اومدین، آخرین جملاتی که به هم گفتین، چی بود؟ فکر کردم، به سال ۹۵، فکر کنم تیر بود، یا شاید هم اوایل مرداد، دقیقا یادم نیست، ولی خوب یادمه که اومد دم شرکت و سوار ماشینی که مال من بود و دست اون بود شدم، رفتیم پارک خودمون، جایی که پاتوقمون بود و بارها و...
-
متفاوت ترین پنج خرداد کل زندگیم!
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 20:57
امروز، پنجم خرداده، روز تولد من! سه شنبه، پنجم خرداد سال ۱۳۶۰، ساعت نزدیک ۴ صبح، من به دنیا اومدم. تو اوج جنگ و درگیری های بین ایران و عراق، زمانی که خرمشهر هنوز دست عراق بود و اوضاع ایران خوب که هیچ، بد بود! طبق محاسبات من، اگر اشتباه نکرده باشم، نطفه من درست چند روز قبل از شروع جنگ، تو یک پایگاه نظامی نیروی هوایی...
-
رفیق...
جمعه 2 خردادماه سال 1399 01:21
صبح مامان گلپسر، عیال سابق، روی واتساپ بهم پیام داد و پرسید از حمید دوستت خبر داری؟ عادت ندارم به سوالهای بی ربطش جواب بدم، پس بجای جواب دادن پرسیدم، چطور مگه؟ جواب داد که دیشب تو تلگرام بهش پیام داده و ازش خواسته کاری براش انجام بده!! شاخم در اومد، آخه حمید چند سالی هست که از ایران رفته، بهتر بگم در رفته! تا اونجایی...
-
دچار یعنی من
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1399 17:50
نود و هشت که رفت نود و نه هم که با چه عرض کنم و کرونا و قرنطینه شروع شد! منم که دو ماه تقریبا تو خونه بست نشستم و یه کله سر خودم رو با لپتاپ و برنامه نویسی گرم کردم که بلکه دیگه اینجا پیدام نشه. که خب تقریبا هم موفق بودم. اما.... تا کی قراره هر از گاهی بیاد به خوابم و تپش قلب من رو مثل قدیم بیاره روی 100؟!! دچار، یعنی...
-
آخرین خوشحالی
یکشنبه 29 دیماه سال 1398 00:08
از سر شب تا الان دارم فکر میکنم تا آخرین باری که واقعا از ته دل خوشحال بودم و خندیدم رو یادم بیاد، ولی چیزی یادم نیومد!چی شد که اینقدر غمگین و افسرده شدم؟!!!عوارض پیریه؟ فقط من اینطوری شدم؟
-
۴ دی ۹۸ در پنج دی نود و هشت!
پنجشنبه 5 دیماه سال 1398 00:46
الان حدود نیم ساعتی هست که از ۴ دی گذشته و وارد پنج دی شدیم.این روزها خیلی ها از پنج دی صحبت میکنند. از اینکه چهلم کشته شدگان آبان هست و ممکنه دوباره شلوغ پلوغ بشه. از اینکه خورشید گرفت.ی میشه و ۷ تا سیاره نمیدونم چی میشن و نمیدونم فلان. از اینکه...اما من میخوام از چهارم دی بگم.برای من چهارم مهمه. تو چند سال گذشته تو...
-
قسم
دوشنبه 18 آذرماه سال 1398 22:04
قسم به این لحظه، به این لحظه نوشتن.قسم به تمام اشکها، که ریخت و کسی ندید، به تمام تنهایی ها، به تمام سالها و ماهها و روزهایی که بی تو گذشت .قسم به غمی که تو دلم جاودانه شد. قسم به تمام خاطرات خوب و خاطرات بد، به دلتنگی همیشگی، به قلبی که هنوز برای تو میتپه، به تمام زمزمههایی که در گوش هم میخواندیم، به تمام اون شبها،...
-
امروز پنجشنبه
پنجشنبه 14 آذرماه سال 1398 13:57
خسته از کار بودم و نرفتم سرکار.البته مدتی هست که پنجشنبه ها رو برای کارمندها تعطیل کردم ولی خودم همیشه میرفتم تا هم به کارهای عقب افتاده ام برسم و هم از تنهایی تو خونه موندن فرار کنم.ولی امروز رو واقعا خسته بودم و استراحت برای خودم تجویز کردم.نزدیکهای ظهر بیدار شدم و چایی و صبحانه نصف نیمه، بعد هم باز طاقت نیاوردم و...
-
رستوران عشق
شنبه 2 آذرماه سال 1398 01:17
کی فکرشو میکرد رستورانی رو که زمانی با عشق میرفتم و کباب بناب میخوردم، دیگه نرم. آره چند سالی بود که نرفته بودم. اما کی فکرشو میکرد که دوباره اون رستوران رو برم، اونم نه تنها، بلکه با جمعی ۲۰ نفره . برای سالگرد بابا! برم اونجا و همونطور که دارم به مهمونها رسیدگی میکنم و حرف میزنم، زیر چشمی نگاهی کنم به میزی که زمانی...
-
پس از مرگم باز شود
دوشنبه 27 آبانماه سال 1398 23:26
امشب اومدم اینجا، خونه پدری، خب از صبح مثل مرغ پر کنده بودم و هنوزم هستم. کمی با دو قلو ها بازی کردم و سعی کردم جو عوض بشه که خب نتیجه ای نداشت! فضای خونه عجیبه، سکوت خاصی هست. نه اینکه کسی حرفی نزنه، نه، اما در مورد بابا جز آهی که هر از گاه همه میکشند، حرفی زده نمیشه. هممون ترجیح میدیم تو سکوت و توی دل خودمون عزاداری...
-
یک سال سخت
دوشنبه 27 آبانماه سال 1398 00:49
پارسال، همچین شبی، خونه پدری بودم. با بدبختی یه آمپولی که دکتر براش نوشته بود رو پیدا کرده بودم و خوشحال بود که فردا میبرمش آمپول رو میزنن تو دستش و درد دستش کمتر میشه. آخر شب خداحافظی کردم و اومدم خونه خودم و قرار شد فردا ساعت پنج ببرمش کلینیک مخصوص بیماران سکته مغزی تا آمپول رو تزریق کنند. اما... حدود ۳ صبح بود فکر...
-
ده سال
یکشنبه 19 آبانماه سال 1398 17:01
امروز عصر، تو ترافیک که بودم، با دوستی در مورد خاطره ای که دقیقا ده سال ازش گذشته چند دقیقه ای گپ زدم. ترافیک فرصت خوبی بود برای حرف زدن، یا شاید هم حرف زدن با دوستی قدیمی سرگرمی خوبی بود برای تحمل ترافیک! گپ و گفتگو که تموم شد، تازه وارد تونل رسالت شده بودم و ترافیک میگفت حداقل نیم ساعت دیگه تو راهی، که خب تقریبا شد...
-
باران
چهارشنبه 1 آبانماه سال 1398 00:03
بارون رو دوست دارم. زیاد. واقعا حس خوبی بهم میده. مخصوصا اگه توی ماشین باشم و مشغول رانندگی. اما چند سالی هست که بارون یه چیز دیگه هم برام داره. البته بارونهای همراه با رعد و برق! هنوزم وقتی رعد و برق میزنه، دلم میخواد بهش زنگ بزنم، یا تکست بفرستم و بگم نترس، من حواسم بهت هست! هنوزم حواسم بهش هست. چرا واقعا؟!!!
-
آخرین حرفها
دوشنبه 1 مهرماه سال 1398 14:12
دو سال از شبی که برای آخرین بار صدای بابا رو شنیدم و باهم حرف زدیم گذشت. درست دو سال پیش در چنین روزی تو بیمارستان بودم و پر از دلهره. سکته، اون سکته لعنتی تمام اون خوبی ها رو با خودش برد و من در حصرت یکبار دیگه گپ زدن با پدر... دو سال پیش صداش رفت و پارسال هم خودش. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم اینقدر زود بره. اینقدر...
-
فصل جدید
جمعه 4 مردادماه سال 1398 18:25
فصل جدیدی از زندگی شروع شد. امروز، چهارم مرداد. ۵ سال از ۹۳ و جدایی اول گذشته، ۳ سال از ۹۵ و امروز هم فصلی جدید، شاید. از هر اتفاقی درسی گرفتم، و در آستانه دهه چهارم، شدم مردی با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین و البته مفید. یاد گرفتم که هیچ کس کامل نیست و باید قبول کرد آدمها رو همانطور که هستند، ولی نباید آرامش...