-
کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من
یکشنبه 4 شهریورماه سال 1397 15:03
امروز از اون روزهاست که اصلاً حوصله خودمم ندارم. نه خودم، نه هیچ کس. شاید بخاطر دیشب باشه. شاید هم نه. دیشب خونه پدری بودم. عمو هم بود. پسرش هم. امروز صبح رفتند آلمان. برای درمان. پسر عمو اوضاعش خوب نیست و درد کهنه سالهاست اذیتش میکنه و اینجا با آزمون خطا کیسه صفرا رو در آوردن و هنوز هم نمیدونن مشکل کجاست. رفتن تا...
-
فراموشی
چهارشنبه 24 مردادماه سال 1397 23:52
گفته بودم، فراموشی زمان میخواهد. اشتباه بود. فراموشی زمان نمی خواهد. فراموشی دل میخواست، که آن هم پیش تو ماند.... ازدمیر آصف
-
سقوط در سیاهی
سهشنبه 9 مردادماه سال 1397 00:27
سلام نمیدونم الان که بعد از چند ماه اومدم و اینجا دارم چیزی مینویسم، کسی از خواننده های قدیمی هست یا نه، نمیدونم اصلا دیگه کسی اینجا رو میخونه یا نه، نمیدونم اصلا دیگه کسی منو یادش هست؟!! من همونی ام که دیوونه بود! بود؟! یعنی دیگه نیست؟ بود و هست فکر کنم! یه مدت بستمش، وبلاگو میگم، یعنی از دسترس خارجش کرده بودم، بعد...
-
داستان شب، رویاهایت را میبوسم!
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1396 04:17
امشب از اون شبهاست که خوابم نمیبره. ساعت از ۳ گذشته و هر کاری میکنم، خواب سراغم نمیاد. بعد از مدتها دوباره نشستم و کمی خاطره بازی کردم. سری زدم به خاطرات سالهایی که گذشت. کلی غصه خوردم از خیلی موضوعات مختلف. از اینکه چرا تنهام امشب، از اینکه چرا الان کسی رو سراغ ندارم که بیدارش کنم و بگم من خوابم نمیبره و بیا بریم...
-
میدونم، نمیدونم!
سهشنبه 12 دیماه سال 1396 14:08
روزهای سختیه. نمیدونم کی قراره این سختی ها تموم بشه. شاید هیچ وقت. نمیدونم کی میتونم فراموش کنم و بگذرم. شاید هیچ وقت. نمیدونم کی روزی میرسه که تعداد دفعاتی که بهش فکر کردم کمتر از ده بار باشه. شاید هیچ وقت. وقتی به خودم نگاه میکنم، چیزی نمیبینم جز یک دیوانه! کسی رو نمیبینم جز یک روانپریش ه افسرده که خودش با دست خودش...
-
شب قبل از سکته
سهشنبه 21 آذرماه سال 1396 16:54
شب قبل از سکته پدر پیشش بودم. بابا سوالی پرسید و مجبور شدم جوابی بدم و چیزی بگم از رابطه تمام شده. رازی که من میدونم و اون فقط. نمیدونم سکته پدر اتفاقی بود یا از اینکه چی شده و ... پدر حرف نمیزنه. بابام اگر روزی هم حرف بزنه، شاید دیگه یادش هم نباشه که من اون شب چی بهش گفتم! یادش نباشه که .... و من خوره تمام وجودم رو...
-
منزل سفیر
سهشنبه 21 آذرماه سال 1396 16:54
پارسال فکر میکنم اواخر خرداد یا شاید هم اوایل تیرماه بود که تماسی داشتم از سفارت فلان کشور اروپایی! مسئول بخش بازرگانی سفارت بود و گفت با توجه به اجرایی شدن برجام سفیر تصمیم گرفتند که جلسه ای با بعضی از شرکتهای خارجی و شراکای ایرانیشون تو منزلشون داشته باشند تا از نزدیک مششکلات رو بشنون و راهکاری برای برون رفت از این...
-
مواظب باش خودتو جا نذارى
یکشنبه 12 آذرماه سال 1396 14:56
مدرسه که میرفتیم هربار که دفتر مشقمون رو جا میذاشتیم معلممون میگفت "مواظب باش خودتو جا نذارى" و ما میخندیدیم و فکر میکردیم نمیشه خودمونو جا بذاریم بزرگ که شدیم بارها و بارها یه قسمت از خودمون رو جا گذاشتیم، توى یه کافه، توى یه خیابون، توى یه خاطره
-
غمش ...
سهشنبه 23 آبانماه سال 1396 16:32
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس زانسان شدهام بی سر و سامان که مپرس ای مرغ خیال سوی او کن گذری وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس
-
ستون که لرزید
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1396 15:57
ستون که لرزید من در خواب بودم. صبح جمعه بود ساعت دقیق رو کسی نمیدونه. حتی کسی نمیدونه ستون، در آخرین لحظات پایداری به چه فکر میکرده و چرا و چگونه لرزه بر اندامش افتاد! پدر، ستون خانواده است. پدر تا هست، اطمینان هست، وقتی بلرزد، دیگر تو آن پشتوانه را نخواهی داشت. ساعت 8:30 صبح بود، معمولاً صبح های جمعه را تا 11 خوابم....
-
حرف آخر با زن
یکشنبه 14 آبانماه سال 1396 16:38
روزی روزگاری، تو همین سرزمین بزرگ، تو همین شهر کثیف، من بودم و تو. تویی که الان دیگه برای من تو نیستی. تویی که بد کردی با من. تویی که بد کردم با تو. اولش اینجوری نبود. اولش نه من خر تو بودم و نه تو سوار بر خر مراد! ولی کمی که گذشت، از بد روزگار، من خر شدم و تو سوار! سوار شدی و پایین نیومدی. تاختی و ظلم کردی. هویج رو...
-
دستم میلرزید موقع امضا!
دوشنبه 9 مردادماه سال 1396 11:49
سخته خیلی سخت ولی چاره ای نیست حق اون نیست! باعث شد چشممو ببندم رو همه چیز. همونطور که اون چشمشو بست رو همه چیز.
-
ما خردادی های لجباز
شنبه 10 تیرماه سال 1396 13:29
ما خردادی های کله شقی هستیم که برای اینکه غرورمون رو نشکنیم و بگیم که ما از همه بهتر میفهمیم و بیشتر از همه حق با ماست، حاضریم زندگیمون رو هم بزاریم وسط! آره، دقیقاً زندگیمون رو! حداقل باید بگم ما دو تا اینطوری بودیم. همه چیز رو الکی الکی خراب کردیم که بگیم حق با ماست! همه چیز داشت خوب پیش میرفت، حداقل من اینطوری فکر...
-
دوم خرداد
سهشنبه 2 خردادماه سال 1396 23:46
دوم خرداد دوم خرداد 76 رو همه میدونین، الان اون رو نمیخوام بگم دوم خرداد 95، پارسال دوم خرداد، و دیگر هیچ!
-
یکسال گذشت
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1396 14:22
یکسال گذشت به سختی حتی نمیتونم بگم یک روز رو بدون فکر کردن به اون سر کردم. حتی یک روز هم نشد که نشد! چند روزی هست که بدجوری دلم هواشو کرده. خیلی خیلی زیاد. نمیتونم به خودم بفهمونم که چه شد و کار به کجا کشیده. نمیتونم قدمی بردارم از این جایی که الان هستم. نمیتونم ... زندگیم همش اشتباه بوده پشت اشتباه! شروعش اشتباه بود،...
-
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (۶)
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1396 11:28
امروز روز پدر ه. و من مثل همه روزهای تعطیل دیگه، تنها خونه هستم. لپتاپ رو با خودم نیاوردم خونه و نوشتن اینجا بدون لپتاپ و با گوشی یا تبلت کار سختیه. اما نوشتن این پست تو این روز برای من لازمه پس سختیش رو در نظر نمیگیرم و مینویسم اولین روز پدری که بعد از دیدن زن تو کافی شاپمون بود رسیده بود. اون موقع ها دوست پسر داشت و...
-
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (5)
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1396 13:16
خب چند روزی فاصله دادن و رفتن پیش مشاور و گفتن شرح واقعه، کمی اوضاعم رو بهتر کرده. البته که نمیتونم بگم خوبم، نه، نیستم. اما بهتر از قبل هستم. باید بهتون بگم که ترتیب نوشتن وقایع گاهی وقتها، بنا به دلایل خود سانسوری و گاهاً بخاطر اهم و مهم، جابجا میشن تو این مجموعه پستها. ولی خدا رو شاهد میگیرم که تغییری در وقایع و...
-
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (4)
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1396 13:53
اومدم صفحه یادداشت جدید رو باز کردم که بنویسم، اما نمیدونم چی شد که گفتم بزار یه سر به زن بزنم. دیدم عدد کامنتهای پست آخر یکی رفته بالا. فضولی کردم و دیدم که به قول خودش اگر سرت رو بکنی زیر پتوی کسی، چیز خوبی نمیبینی!!! هرچند که اونجا پتو نبود و فضای مجازی و باز ه و همه میخونن. چیزهایی برام روشن شد که آه از نهادم در...
-
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (3)
سهشنبه 15 فروردینماه سال 1396 12:05
دیشب رو تقریبا نخوابیدم. مثل پریشب. و مثل خیلی شبهای دیگه. کلی فکر درد داشتم که اصلاً نوشتن این مجموعه پستها کار درستی هست یا نه؟ اینکه با نوشتن این خاطرات و این افکار، آیا باعث آزار و اذیت زن نمیشم؟ آیا با خوندن این مطالب، خودش یا دوستانش (اگر اینجا رو بخونن) ناراحت نمیشن؟ نکنه باعث دلخوری اون بشه یا نظر دوستانش نسبت...
-
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (2)
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1396 17:25
آب بخور حالت خوب میشه!! این جمله رو بارها و بارها از زن شنیدم!! تو تمام لحظاتی که قلبم از استرس زیاد و از فشار تو دهنم میزده، تو تمام دعواها با خودش حتی، مواقعی که برای مسخره کردن من این جمله رو میگفت، و مواقعی واقعاً برای کمک و از سر دلسوزی میگفت. امروز هم از اون روزها بود. اونقدر آب خوردم که یک پام توالت بود و یک...
-
شرح پریشانی (وحشی بافقی)
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1396 16:48
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم کس...
-
مروری بر آنچه بین من و زن گذشت (1)
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1396 13:17
یکشنبه بود، اولین یکشنبه ای که با هم تو کافی شاپی که بعدها کافی شاپمون، نام گرفت قرار گذاشتیم تا بعد از سالها دیداری تازه کنیم و گپی بزنیم. من دیر رسیدم، ترافیک رو دست کم گرفته بودم و احتمالاً نیم ساعتی دیر رسیدم. وارد کافه که شدم بعد از بوی قهوه که معمولاً بوی غالب تمام کافه هاست، بوی عطرش حسابی منو جذب کرد. بوی عطری...
-
سیزده به در
یکشنبه 13 فروردینماه سال 1396 18:12
تغریبا کل تعطیلات رو تنهایی تو خلوت خودم سر کردم. فکر کردم و فکر کردم. چند باری هم به اصرار گلپسر از خونه زدم بیرون و یکبار هم بردمش دیزی بخوره که دم در اون دیزی سرای معروف ایرانشهر، دیدمش و منصرف شدم و برگشتیم خونه! کلی غر زد که چرا و بهونه کردم حوصله منتظر بودن ندارم و نگفتم قلبم داره تو گلوم میزنه و اگر ببینم با...
-
متروپل
جمعه 4 فروردینماه سال 1396 21:56
از خواب بیدار شدم خسته از خواب فکر کنم حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود تنها لذتی که اینروزها از تعطیلات سال نو نصیب من شده، خواب است و بس! گوشی رو خاموش میکنم و میخوابم، و کسی نیست از خواب بیدارم کنه. معمولا از کمردرد بیدار میشم! از اتاق خواب منتقل شدم به آشپزخانه و کتری رو روشن کردم و بعد تلویزیون رو روشن کردم تا مثل...
-
1395
پنجشنبه 26 اسفندماه سال 1395 12:49
عجب سالی بود امسال پر از بالا و پایین پر از اتفاق اتفاقهای خوب و بد عمدتاً! نفسهای آخرش ه اصلاً دلم براش تنگ نمیشه!! با وجود اینکه از بعضی لحاظ خیلی خوب بود برای من، و با وجود شانس بزرگی که آوردم و خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شد، اما دلم نمیخواد دیگه به خاطراتش فکر کنم و بگم که سال خوبی بود! .................. از بس...
-
معرفت
چهارشنبه 11 اسفندماه سال 1395 12:29
معرفت در گرانیست، به هر کس ندهند پر طاووس قشنگ است، به کرکس ندهند! امروز بعد از چند ماه بالاخره باهاش حرف زدم. چند باری قبلاً زنگ زده بودم و وقتی صداش رو شنده بودم، تپش قلبم رفته بود بالا و از خود بی خود شده بودم، و قطع کرده بودم. بدون گفتگویی. اما امروز خب، حرف زدیم با هم، که خب کاش حرف نزده بودیم! تمام تصورات من از...
-
انسانم آرزوست
جمعه 6 اسفندماه سال 1395 00:42
دلم قرص نیست توش ماشین لباسشویی روشنه! همش این جمله تو کله ام ه که خوبهایی که دل آدم را قرص میکنند بهتر از قرصهایی که حال آدم را خوب میکنند هستند. امشب دقیقا جای خالی اون خوب رو احساس میکنم. خوبی که نمیدونم کی هست! از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!
-
عطرها بی رحمند!!
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1395 12:15
عصر بود، تو راه خونه بودم، از روی بی حوصلگی لیستس از خریدهایی که برای خونه لازم دیده بودم بخرم رو از داشبورد ماشین در آوردم و تصمیم گرفتم برم به یک فروشگاه پلاستیک فروشی برای خریدن یک سری خرت و پرت. از سطل زباله توالت گرفته تا دستمال تمیز کننده و چوب لباسی و جاروی دسته بلند. اولین مغازه چیز به درد بخوری پیدا نکردم،...
-
عرفان و حالا امید
جمعه 22 بهمنماه سال 1395 22:52
از فرودگاه میومدم به سمت خونه چند روزی گلپسر پیش من بود و مثل تمام دفعات قبل تو فرودگاه هر دو ما بغضمون رو تو گلو خفه کرده بودیم و با چشمانی سرخ ولی بدون ریزش حتی یک قطره اشک همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم و خداحافظی.... تو مسیر اما داستان حداقل برای من عوض شد. پر از غم و فکر اینکه اگر ال شده بود و بل شده بود الان...
-
من این یک تکه جا را دوست دارم
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1395 16:35
خب احتمالاً همتون از روی کار اومدن رییس جمهور جدید آمریکا و فرمانهای جنجالی و دیوانه وارش خبر دارید با فرمانش برنامه رفتن من رو ابتدا تحت تاثیر قرارداد و بعد از معلق شدن فرمان توسط دادگاه فدرال، ایمیل و تلفنی از مدیر HR شرکت جدید گرفتم که آقا تا میتونی سریع خودتو برسون. بهش گفتم خبرت میکنم. فرداش بهش ایمیل زدم که تو...