-
جمعه
جمعه 8 بهمنماه سال 1395 19:34
امروز اگر کسی از من میپرسید که نظرت در مورد طلاق چیه؟ آیا طلاق رو به کسانی که زندگی ه بدی دارند توصیه میکنی؟ قطعا میگفتم بمیرید ولی تنها نکنید خودتون رو! حالم اونقدر از این جمعه لعنتی به هم میخوره که گفتن نداره. جمعه ها فقط غروبش نیست که دلگیره، کل جمعه دلگیره! چون با صدای بلند و شفاف بهت میگه تنهایی! تنها تنها و بی...
-
فشار قبر
شنبه 2 بهمنماه سال 1395 06:19
رفیقی میگفت میدونی مشکل تو چیه؟ مشکل تو اینه که نمیدونی از دنیا چی میخوای. نمیدونی دنبال چی هستی. با اعصاب داغون و روحی بین زمین و آسمون، حدود ساعت ۵ عصر اومدم تو تخت و خوابیدم. خب البته واضحه که با کمک قرص چندباری خواستم بلند شم و ماشین رو راه بندازم به سمت اصفهان و برم دست گلپسر رو بگیرم و بیارمش تهران، بعد از تو...
-
روح سرگردان تهران
سهشنبه 28 دیماه سال 1395 06:20
برگشتم به چند دلیل اول اینکه برای تبدیل ویزا باید از خاک آمریکا خارج میشدم که خب این اولی رو میتونستم تا ۴ ماه دیگه به تعویق بندازم. دوم اینکه اوضاع شرکت تو تهران اونطور که باید پیش میرفت و توقع من بود، نبود. البته خودم هم میدونستم اون شرکت بدون من خیلی چیزها کم داره ولی فکر میکردم از اون کله دنیا میشه این کله دنیا رو...
-
سال نو میلادی
شنبه 11 دیماه سال 1395 08:25
برای من این واژه غریب ه با وجود اینکه سالهایی که عسلویه کار میکردم بخاطر اینکه شرکت خارجی بود و بیشتر همکارها خارجی بودن و سال نو میلادی تعطیلی و درخت کریسمس و این حرفها، و بعدها هم کلی دوست و همکار خارجی و باز این حرفها، و مصادف شدن ۴ دی ه خودم هم با کریسمس، ولی باز من سال نو رو به نوروز میشناسم و معتقدم این سال نو...
-
آمریکا
چهارشنبه 8 دیماه سال 1395 07:42
نزدیک دو ماه شده که اومدم آمریکا کشور رویاها کشوری که خیلی ها خودشون رو میکشن که پاشون به اینجا برسه جالب اینجاست که خیلی از جاهای دیدنیشون هم برمیگرده به بنادری که در سالهای قبل محل ورود مهاجران بوده و محل شروع زندگی جدید برای خیلی ها. خب البته دلیل اینجا اومدن من با خیلی ها متفاوته من برای فرار از عشقی که داشت لحظه...
-
نذر بیجا کردم و ...
دوشنبه 6 دیماه سال 1395 00:18
وقتی داشتم پست قبلی رو مینوشتم، با خودم عهد کردم که اگر تو ۴ دی دیگه توهین و تهمتی نبود و اثری از روند خوب و قبول اشتباه بجای بلند کردن انگشت اتهام به سمت من، فرصتی دوباره بدم تا شاید اینبار سربلند باشیم. هردو. و عهد کردم که اگر باز هم روند قبلی ادامه پیدا کرد برم دنبال سرنوشت خودم و برای همیشه این پرونده رو ببندم....
-
۴ دی
جمعه 3 دیماه سال 1395 22:05
چیزی نمونده تا ۴ دی ایران حدود ۲ ساعت و اینجا هم نیم روز از اینجا دیگه دارم خسته میشم ساعت مچی ه من هنوز رو وقت تهران ه و شاید برای همیشه بمونه این هم راهش نبود فکر درد داره میکشتم!
-
یلدا با طعم گس و هوای کالیفرنیا
چهارشنبه 1 دیماه سال 1395 12:13
باز هم یلدا یک یلدای دیگه اما متفاوت دور از خانواده و هر دوست و آشنایی بدون هندوانه و فال حافظ و همنشینی های مرسوم با طعم گس شراب و اناری بزرگ، با ۱۲ ساعت اختلاف از سرزمین پدری بعد از گشت و گذار از ۳ ربع از کل آمریکا، امشب و الان تو کالیفرنیا تک و تنها با هزاران فکر در سر، با هزاران خاطره بازی و هزاران دلتنگی، به...
-
اگر با من نبودش هیچ میلی
شنبه 27 آذرماه سال 1395 05:32
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی مثبت که نگاه کنم اینو از چرندیاتی که پشت سرم میگه رو برداشت میکنم. اما حقیقت اینه که، اعصابم رو به هم میریزه با تهمتهای بی جا و پشت سر هم. دلم میشکنه که چطور میتونه با اون همه خوبی که بهش کردم و اون همه عشقی که گذاشتم وسط اینجوری منو بچزونه؟!! یعنی یادش رفته؟ میدونم که...
-
شلیک نهایی
شنبه 6 آذرماه سال 1395 08:58
شروعش که با قیچی بود. به قول زن، یه بچه دهاتی ه شهرستانی ه عقده ای، منو میگه ها، اومد و با قیچی شد قاتل کش چادر! بعد هم که سالها سکوت و بی خبری تا جریان ماساژ! دنبال ماساژور میگشت بعد از ... میبینی خوب همه چیز جزء به جزء یادمه؟!! بعد هم که چند سال و هزاران خاطره خوب و بد! این آخری ها هم که دودمانتو به باد میدم و...
-
صدای در سر
جمعه 28 آبانماه سال 1395 03:12
از این گوشه دنیا از لنگه دنیا جایی با ۱۲ ساعت اختلاف زمان سرزمین یانکی ها شیکاگو اومدم بگم که صدای بابایی گفتنت از سرم بیرون نمیره و خوابهام تمامی نداره کی راحت میشم؟!!!
-
خداحافظ تهران!
یکشنبه 16 آبانماه سال 1395 21:07
تصمیم گرفته بودم و هنوز هم روی تصمیمم هستم که دیگه ناله نکنم. یا بهتر بگم به قول این جدیدی ها، چس ناله نکنم!! فکرش رو هم نمیکردم که یه روزی، تو این سن اینقدر خودم رو از جوونها دور ببینم! مهم نیست. هیچ چیز دیگه مهم نیست. به نصیحت خیلی ها، از جمله دکتر و دوست و آشنا، باید از اینجا برم. تا نرم هم دیگه نمیتونم اون آدم...
-
آخرین ناله!
شنبه 24 مهرماه سال 1395 14:40
لعنت به من لعنت به تو لعنت به همه لعنت به این دنیا و هرچی که هست! خلاصه اش اینه که، خودم کردم که لعنت بر خودم باد! نباید اون شب، شب مستی با عرق سگی و گوجه سبز! تصمیم میگرفتم که عاشقت بشم!! دیگه ناله نمیکنم. تمام.
-
ردپای او....
شنبه 17 مهرماه سال 1395 19:03
از خواب بیدار میشی خوابی که سراسر پر بوده از رد پای او! به خودن تلنگر میزنی که امروز رو بدون یاد او شروع کن! ولی، .... مگه میشه؟ خودت هم میدونی که نمیشه. این روزها هر جا نگاه میکنی اثری از او، میبینی. آثار او همیشه با تو هست و شاید بخاطر اینه که همیشه اثری از او، دم به دم و لحظه به لحظه میبینی. دیروز با خودت فکر...
-
این جهان کوه است و فعل ما ندا
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1395 15:06
این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا فعل تو کان زاید از جان و تنت همچو فرزندی بگیرد دامنت پس تو را هر غم که پیش آید ز درد بر کسی تهمت منه، بر خویش گرد فعل تست این غصه های دم به دم این بود معنای قَد جَفٌَ القَلَم!
-
جادوی عشق
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1395 17:41
هیچ وقت به جادو جمبل و طلسم و این خرفها اعتقاد نداشتم و ندارم. به شماها هم میگم که این چیزها چرت و پرتی بیش نیست. ولی خب، جادویی هست قوی تر از جادو جمبلی که رمالها و جادوگرها بوجود میارن، که همون جادوی عشق ه. قوی تر از اون رمالی که سه سال پیش سراغش رو از دوستت میگرفتی که بری پیشش و اس ام اس رو اشتباهای برای من فرستادی...
-
عنوانش با شما!
شنبه 6 شهریورماه سال 1395 13:19
خوشحالی من بابت اینکه گریه خونه باز شده بود، موقتی بود! پنجشنبه زنگ زد بنگاه ه معروف و گفت صاحبخانه دبه کرده و میگه 20 مهر!! پس مجدداً مشغول کار اعصاب خورد کن پیدا کردن خونه شدم! و اما تو ای زن، اینو برای تو مینویسم: یک داستانی چند وقت پیش خوندم از مردی که از همسرش میخواست جدا بشه. دوستان و آشنا هر کسی ازش میپرسید که...
-
مرد تنها
دوشنبه 1 شهریورماه سال 1395 20:20
دیروز با تمام وجودم درد تنهایی رو چشیدم. بعد از داستانها و مشکلاتی که با زن داشتم و باعث خراب شدن رابطه امون شد، مدتی خانواده حسابی دور و برم رو گرفتند تا بلکه از این غمی که به قول اونها از غم جدایی برای من سنگینتر و عذاب آور تر بوده، رد بشم و زودتر خودم رو جمع و جور کنم. که خب همین باعث شد هزاران تهمت از طرف زن به من...
-
هل من ناصر ینصرنی؟
شنبه 16 مردادماه سال 1395 19:05
نه کسی نیست تنها تنهایی باید از این مرحله هم رد بشی. چشم رو بسته روی مشکلت لج کرده یا اصلاً دلش نمیخواد یا با خودش میگه طلافی کنم، ظلمی رو که فکر میکنه در حقش کردم. نمیبینه باشه چیزی نمیتونم بگم نتیجه حماقتهای خودم ه درس باید بگیرم شاید. بفهمم که این که میگن تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز،...
-
من مستاجرم!
سهشنبه 12 مردادماه سال 1395 16:28
جمعه بود دو هفته پیش شاید. شاید که نه دقیقاً دو هفته پیش. بعد از ظهر بی حوصله و خسته، مثل حال تمام این روزهای من، می زده و خواب، زیر سرمای کولر، خوابم برده بود. صدای موبایل من رو از خواب بیدار کرد، بهتر بگم، پرووند! نوشته بود پورکاظم! با خودم گفتم اه! حوصله این رو اصلاً ندارم. گوشی رو سایلنت کردم و دوباره خوابیدم. چند...
-
اصفهانی ها
یکشنبه 10 مردادماه سال 1395 15:59
بگذریم که اصفهانی ها کی هستند و چی هستند. تو هر شهری، مخصوصاً شهرهای بزرگ، همه جور آدمی هست. ولی، یه شریک دارم که پدر و مادرش اصفهانی هستند، خودش همیشه میگه که تقصیر فلانی ه، تقصیر فلانی ه. به قول خودش این خصلت اصفهای هاست. همیشه تقصر همه هست و تقصیر اونها نیست، حتی اگر بدونند که واقعا تقصیر خودشونه! اونقدر که منشی...
-
گله ای نیست!
شنبه 2 مردادماه سال 1395 13:48
از دست عزیزان چه بگویم گلهای نیست گر هم گلهای هست، دگر حوصلهای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دست مرا مشغلهای نیست دیریست که از خانه خرابان جـهـانم بر سـقـف فرو ریخـتهام چـلچلهای نیست در حسرت دیدار تو ، آواره ترینم هرچند که تا خانهی تو فاصلهای نیست بگذشتهام از خود ولی از تو گذشتن...
-
شخصیت واقعی من
دوشنبه 28 تیرماه سال 1395 16:25
یک دونژوان! بچه پایین شهر، نه بچه بالا و سعادت آباد! با خانواده ای ضعیف، و نه خانواده ای قوی! حتی شاید خانواده ای غیر اصیل! و نه اصیل! شخصیت واقعی من همون پسر عقده ای شهرستانی روز اول دانشگاهه ولاغیر. حالا نمیدونم از کی شدم شهرستانی؟!! خب البته حق با من نیست قطعاً! گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ این...
-
رفتار یکسان
دوشنبه 21 تیرماه سال 1395 02:30
فکر میکردم فرق داری با اونی که از تنفر رد شده و دیگه برام هیچی نیست میگفتی فرق داری و من ه احمق باور کرده بودم. اما تو هم تهمت میزنی و فقط خودتو میبینی نمیبینی که چه کردی و چه میکنی که کار به اینجا کشیده باشه تهمت بزن بگو تو هشت سال هشت معشوقه داشتم بگو حق با تو بوده و من بدترینم بگو تو بهتریتی باشه تو خوب من بد...
-
وقتی که حکمی غیر انسانی میکنی!
شنبه 19 تیرماه سال 1395 16:50
کلی نوشتم و دوباره پاک کردم. عصبانی بودم و هستم هنوز هی فلانی، فقط بگم خوب بلدی آتیش بزنی! حالم از سیاست و این رفتارها بدتر میشه. و من عصبانی تر.
-
توقف زمان
دوشنبه 14 تیرماه سال 1395 15:30
تو خونه، یه زمانی، به هر طرف که نگاه میکردم یک ساعت بود تا بهم بگه ساعت چنده. زمان برام معنی داشت و مهم بود. چشمم به ساعت که میفتاد خوشحال میشدم که قراره از خونه برم بیرون، یا ناراحت که هنوز خیلی مونده برم بیرون از خونه ای که دلم نمیخواست توش باشم. اولین ساعتی که خوابید، ساعت کوچک رو میزی که کنار تلویزیون بود، بود....
-
خوابی با یک اسم!
سهشنبه 8 تیرماه سال 1395 13:00
خواب عجیبی بود خیلی عجیب البته تقصیر خودمه زیاد دارم فکر میکنم بیشتر از اونی که بهم فکر میکنند! اونقدر که تو خواب، اسم تمام آدمها یادم رفته بود جز... عجیب بود فقط و فقط یک اسم رو میدونستم و بلد بودم. میدونستم آدمهای دیگه هم هستند، ولی قیافه ها رو یادم نمیومد. طلسم شده بودم. همه رو یک شکل میدیدم. و هیچ اسمی یادم...
-
دومین هفت تیر
یکشنبه 6 تیرماه سال 1395 16:16
دو تا شد زود مثل باد گذشت چقدر میتونست این دومی متفاوت باشه چی دارم الان؟ چی بدست آوردم؟ چی از دست دادم؟ کلی سوال و کلی فکر. چشم به هم بزنم میشه بیستمین هفت تیر! اگر برسم به جایی که اون بیستمی رو هم ببینم که بعید میدونم!!
-
چقدر سخته
یکشنبه 6 تیرماه سال 1395 16:14
که بخوای گلگی کنی و نگی که بخوای بگی عصبانی ام و نگی بگی این رسمش نبود و نگی و در آخر، بگی خوش باش! خوب داری .... و باز هم نگی و نگی و نگی زندگیه دیگه همینه که هست. مرد باش و کوه غرور!
-
سانسور!
یکشنبه 30 خردادماه سال 1395 16:00
کلی چیز نوشتم. بعد خیلی راحت همه رو با هم انتخاب کردم و پاک کردم. همش گلگی بود. همش پاک کردم و بجاش الان مینویسم، گذشته دیگه گذشت. تمام شد. لحظه را دریاب. دیگه وقتی میپیچی تو کردستان، بی هوا هیچ خروجی رو از روی عادت نپیچ دیگه وقتی تو خیابون کسی بهت دری وری میگه و دعوات میشه، یادی از گذشته و احساس غرور داشتن یک حامی رو...