-
خرداد
یکشنبه 23 خردادماه سال 1395 17:12
خرداد راهت تر بگم، خرداد فقط یک ماه نیست. زندگی مرگ تولد آغاز و پایان عشق نفرت شورش خوشحالی و غم جنگ پیروزی شکست آتش و خون ماهی پر از خاطره و تاریخ تولد من تولد تو تولد او تولد ما شما ایشان سفر و و و و داره تمام میشه ماهی که از یکسال هم بیشتره بیشتر بود و خواهد بود
-
چون زنده ام، دروغگویی بیش نیستم، اما ...
دوشنبه 17 خردادماه سال 1395 13:11
پیرزنی با عروس و دامادش در خانهای زندگی میکردند. شبی تابستانی بود و هوا گرم، پس همه روی پشتبام خوابیده بودند. یک طرف بام داماد و دخترِ زن میخوابیدند و طرف دیگر بام، عروس و پسرش. پیرزن دید که پسر و عروسش به هم چسبیده خوابیدهاند، آنها را بیدار کرد و گفت: «هوای به این گرمی خوب نیست به هم چسبیده باشید، از هم جدا...
-
دو به علاوه یک ه خرداد!
دوشنبه 3 خردادماه سال 1395 12:29
صبح، صبح امروز، سوم خرداد، یک روز بعد از دوم خرداد، گیج و منگ، نا مرتب و به هم ریخته، از خواب بیدار شدم. تو آینه یه نگاه به خودم کردم و از کثیفی خودم و موهای چرب و ریشهای بلند شده و اوضاع نا مناسب خودم، حالم بدتر شد. دوش حمام رو باز کردم و به هر زحمتی بود به سر و وضعم سر و سامون دادم. لباس پوشیدم و نشستم پشت ماشین و...
-
دوم خرداد!
شنبه 1 خردادماه سال 1395 14:45
فکرش رو کن فردا دوم خرداد ه و ... میتونست، قرار بود، نقطه عطف زندگی من باشه!
-
شهرزاد
چهارشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1395 16:02
اسمش رو دوست داشتم هنوز هم دوست دارم شهرزاد رو میگم شهرزاد قصه گو قصه گوی هزار و یک شب چند قسمتی از سریالش گذشته بود و من بی تفاوت، مثل تمام سریالهای دیگه، مثل خیلی از فیلمها و سریالهایی که سالها بود از کنارشون گذشته بودم و مش گذشتم، از شهرزاد هم گذشتم. تا اینکه، تو روزهایی که مثل این روزها روزهای خوبی نبودند، با دیدن...
-
حال این روزهای من
شنبه 11 اردیبهشتماه سال 1395 16:32
یک چشمم اشک و یک چشمم آه دنیا دور سرم چرخید و من، اصلا نمیدونم چی بنویسم نمیدونم چی بگم حال اون بچه ای رو داشتم که شیرینی رو گذاشتند توی دهانش و تا مزه شیرین رو چشید، از دهانش در آوردند و ... دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده تنها مدارا می...
-
پستچی
سهشنبه 3 آذرماه سال 1394 16:10
پستچی ه خودم نه. پستچی ه چیستا یثربی. چند شب پیش منزل پدری، متوجه شدم خواهر کوچیکه و مادر، در مورد چیستا یثربی و اینکه تازه با شبکه مجازی آشنا شده و شروع کرده و مثل بمب داستان پستچیش سر و صدا کرده حرف میزدند. مادر میگفت چیستا مثل فروغ میمونه. تابو شکنی. و تعریف کرد که دخترش و اقوامش چه جیزهایی در موردش گفتند و چه عکس...
-
شب تنهای پاییزی
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 01:15
تو یه شب بهاری، نشستی و با خودت فکر کردی که یه چیزی تو زندگی بی روح و تکراری ه کسالت آورت کمه، و اون چیزی نیست جز عشق. یک عشق آتشین و رنگارنگ. تنها نبودی. ولی خب خوشحال هم نبودی. زندگیت چیزی نبود که دلت میخواست. گارد همیشه بسته ات رو باز کردی و اعتماد کردی و اجازه دادی عشق بیاد و رنگ و بوی زندگیت رو عوض کنه. اومد. عوض...
-
جنگنده ها!
دوشنبه 23 شهریورماه سال 1394 17:57
تو راه بودم. داشتم میرفتم سمت محل کار زن، که با هم بریم سمت خونه. پشت فرمون دخترک لوس و پر افاده، بعد از رفتم پسرم، که سالها مونس راه هایی بود که طی کردم (ماشین قبلی) دخترک لوس و پر افاده شده همراه این روزهای من، فقط در راهها! یهو پیچید جلوی من، کمی ماشینش مالید به نوک سپر دخترک، چیز مهمی نبود اما با گذاشتم دستم به...
-
تو دلم
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1394 20:32
اونقدر تو دلم حرف زدم که دیگه دلم حوصله حرفهام رو نداره! اونقدر تو دلم بحث کردم و دعوا کردم که دلم سرش درد گرفته! اونقدر تو دلم داد زدم که گلوم، تو دلم گرفته و صدام تو دلم در نمیاد! اونقدر تو دلم زندگی کردم که دلم میخواد منو از تو خودش بندازه بیرون. آخ که اگه دلم نبود من چه میکردم. .... وای که چقدر. ...هیچی بابا. الکی...
-
فراتر از ترس
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1394 12:28
یه موقع هایی، مثل اینروزها، چیزی مثل یک ترس، شاید فراتر از ترس، تمام وجود من رو در بر میگیره. حسی مبهم و وحشتناک. مثل یک کابوس ترسناک، که وقتی میخوای تعریف کنی، نمیدونی چی بوده و چرا ترسناک بوده و چرا آزاردهنده. فقط میدونی که تو ترسیده بودی و یک کابوس بوده. کابوسی که شاید از کودکی با تو بوده، و حتی هنوز هم هست. و تو...
-
ما، من و زن
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1394 15:11
سلام باید بگم که حال همه ما خوب است. بالا و پایینها فراوان، صعود و سقوط تا دلتون بخواد، اما سالها رنج و فشار، از ما، هر دو ی ما، فولادی محکم ساخته که هرچند در باطن تک تک ملوکولها در آستانه از هم گسیختگی قرار گرفته اند، اما در ظاهر بسیار محکم و استوار وحدت خودشون رو حفظ کرده اند. یاد اون جمله قدیمی و معروف افتادم که...
-
روزی که تمام شدم
یکشنبه 4 مردادماه سال 1394 16:09
حالم خوب نیست و برای فرار از ترکیدن بغض، اومدم که بنویسم. تو دلم، تو سکوت، دارم داد میزنم. داد میزنم و مرگ رو صدا میکنم. مطمئنم اگه دهنم رو باز کنم دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و ساکت بمونم. باز شدن دهن همانا و ترکیدن بغض، همانا فک و دندونهام درد گرفتند از بس محکم فشار دادم که باز نشن. هیچ چیز خوب نیست هیچ چیز هیچ...
-
چه کنم چه کنم
دوشنبه 29 تیرماه سال 1394 11:12
هیچ کس مقصر نیست برای این بدبختی، جز من. من اولویت هیچ کس نیستم و من باید هوای همه رو داشته باشم جز، خودم. . مقصر تمام این شرایط خودم هستم و حماقتهای خودم. حماقتهایی که پایانی ندارد. الزاماً هر که باهوش است و خوب فکر میکند، دلیلی بر احمق نبودنش نیست. من یک احمق باهوش هستم. و به تمام صفات خوبم، بی عرضگی هم اضافه شده...
-
هفت تیر
یکشنبه 7 تیرماه سال 1394 15:27
امروز هفتم تیر ه هفت تیر 94 یکسال گذشت از آزادی و من در این یکسال، کلی بالا و پایین داشتم. کلی خاطرات خوب و خاطرات بد. کلی قصه برای گفتن و نگفتن. راضی ام. از تصمیمی که گرفته بودم. از شرایطم. از همراهم. و از اینکه در هفت تیر سال 93، ساعت 7، از بند آزاد شدم.
-
این روزهای من (خرداد 94)
چهارشنبه 27 خردادماه سال 1394 15:13
روزهای آخر خرداد ه و کم کم بهار داره جول و پلاسش رو جکع میکنه و تابستون ه که خودنمایی میکنه. اگه بخوام در چند جمله انشای "بهار خود را چگونه گذراندید" رو بنویسم، باید بگم که: بد شروع شد، همراه با تنش و اعصاب خوردی، همراه با پروژه های بد باز مانده از زمستان که روزهای آغازین بهار رو کدر کرد و همراه با مسافرتی...
-
روزی که ....
دوشنبه 17 فروردینماه سال 1394 14:41
بگم چی؟ بگم روزی که مشت خوردم؟! مشت نخوردم. روزی که...؟ بگم روزی که له شدم؟ شاید. اما خب له هم نشدم. روزی که منگ شدم؟ یا.... روزی که ..... ؟!! روزی که روز بدی بود. روزی که شوک شدم. روزی که مرگ خودم رو تصور کردم، تصور کردند، آنالیز کردند و ... روزی که فهمیدم که هیچی نیستم. روزی که کاش کر و کور بودم. روزی که ازش بدم...
-
نوروز 94
جمعه 7 فروردینماه سال 1394 10:30
از زمانی که من و زن با هم پیمان دوستی بستیم، معجزه ای رخ داده و ما کماکان در آن معجزه هستیم. شاید از 4 دی و شاید هم از قبل از آن. وقتی این روزهایخودم رو با این روزها من در سال 93 مقایسه میکنم، تفاوت فاحشی رو احساس میبینم. میبینم که من آزاد شده ام از بند زندان بان، و میبینم که من و ما، بیشتر تحت تاثیر آن معجزه پیش رفته...
-
تمام من
شنبه 23 اسفندماه سال 1393 14:13
تمام نا تمام من، با تو تمام میشود، ولی تو دیگر آن تو نیستی. نیستی چون من، کاری کردم و اشتباهی کردم که این اجازه رو داد به تو، که خطی بکشی بر هر آنچه من بودم و هستم، و خطی بکشی بر خودت تا دیگر آن تو نباشی. و من، در این نقطه ای که ایستاده ام، تمام خود را هیچ میبینم و هیچ انگیزه ای برای ادامه این من ندارم. من، تمام شدم....
-
بدون شرح
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1393 15:49
خب، من، راستش، هیچ حالم خوب نیست. نسخه ای واحد برای همه آدمها و شرایظ و درد وجود نداره. یا شاید هم داره. بالاخره باید راهی باشه. ولی خب، من حالم خوب نیست!
-
چرخ روزگار
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1393 10:16
چندتایی نظر تایید نشده از قبل مونده بود. صفحه نظرهای تایید نشده رو باز کردم تا بخونم، پاک کنم یا تایید کنم. یکی از نظرها توجه من رو جلب کرد تا برم و پست مربوط رو بخونم از اینجا میتونید اون پست رو بخونید. بعد از خوندن پست، دیدم که 5 تا نظر داره. نظرها رو خوندم و دیدم که بعد از این پست بعضی از نظر دهنده ها شده بودند...
-
بهمن خونین
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1393 09:36
در دل بهمن سرد و تاریک شعله زد بر افق نور قرآن بهمن خونین جاویدان تا ابد زنده بادا ایمان با فکر کردن به بهمن، همیشه این چند بیت توی ذهن من که از دوران دبستان به یاد مونده، تداعی میشه. و دقیقاً بعد از این چند بیت این میاد تو ذهنم که : زمین اما به دور از کینه بهمن، نشسته با گل و خورشید مهمانی... اولی سرودی انقلابی و...
-
دیوار بی اعتمادی
شنبه 18 بهمنماه سال 1393 14:24
گذشته شفافی ندارم. بهتر بگویم، شفاف هست، ولی خوب نیست، حداقل از دیدگاه زن. زندگی بد گذشته، باعث شده که سابقه بدی برای من بوجود بیاید. و این سابقه بد، وقتی همراه بشود با دفترچه خاطراتی باز، به اسم یادایام، گاهی وقتها میشود گذشته کدر و موجب بی اعتمادی. من، مرد روزهای قبل نیستم. ولی روزهای قبل به اعتقاد زن، با من هست. من...
-
یک شاخه گل رز
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1393 11:12
از اصفهان اومده بودم. بکوب رانندگی کرده بودم و خسته. دوست همراهم رو پیاده کردم و اومدم سمت خونه. شب بود. احتمالاً 10 یا شاید هم 11 پشت چراغ قرمز، پسر هفده یا هجده ساله ای که به زور پشت لبش تیره شده بود، با چند شاخه گل رز اومد کنار ماشین. گفت بخر گفتم نه، لازم ندارم گفت بخر برای خانمت به چشمهاش نگاه میکردم و داشتم با...
-
فصلی دیگر
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1393 12:34
گلپسر رفت زن از من عصبانیست شاید هم، رفت. توان نوشتم را هم حتی برد. صورت با سیلی سرخ بشود یا نشود، مهم نیست، مهم این است که اشک از چشمانم دور میشود. از شنبه تا الان، بارها سیلی خورده ام. از خودم. از زمانه. شاید از همه. و خواهم خورد. از خودم. از زمانه. و شاید از همه.
-
وای اگر وقت گل نی برسد!
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1393 10:44
او مرا مرد میخواند و من نیز او را زن خواهم خواند. با وجود تمام مشکلات و بالا و پایین رفتنهای زندگی، لذت بخش ترین روزهای زندگی را با زن، سر میکنم. دو مسافر بر در دو رهاتر در باد از غزل افتاده فرصتی بیفریاد چشمم این نابترین لحظه را میبوسد زن به من میگوید باش تا نان بپزد من به زن می خندم زن به من میخندد بینفس بی...
-
بعضی روزهای لعنتی
یکشنبه 28 دیماه سال 1393 12:13
با شوق و ذوق از خواب بیدار میشی. چون مطمئنی امروز یک روز دیگه است. چون فکر میکنی قراره خوشحال باشی. اما... هنوز یک ساعت نگذشته که ... همه چیز عوض میشه. باز تو سعی میکنی درستش کنی. نمیشه. سعی میکنی به خوبی فکر کنی و الکی جنایی ش نکنی و به چیز دیگه ای وصلش نکنی تا حداقل از طرف ت تلاشی باشه برای برگشتن ورق. نمیشه. اوضاع...
-
شمال 2
دوشنبه 1 دیماه سال 1393 14:43
یه زمانی، خیلی دور هم نه، همین چند سال پیش، نمیدونم تو این یادایام یا تو یادایام قبلی آثارش هست، پستهایی داشتم به نام شمال1، شمال 2،... شمال 10 !!! یعنی در سال پیش میومد که ده بار میرفتم شمال! یه اصطلاحی هم بین من و دوستان باب شده بود که "نورث خونمون افتاده!" نورث هم که همون فارسی نوشته شده کلمه North ه و...
-
نیاز رو تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم
جمعه 28 آذرماه سال 1393 23:17
بدون تو چه پروازی، چه احساسی چه آوازی تویی که از صدای من، شراب کهنه می سازی بیا خوبم که می دانم، در این بازی نمی بازی نیاز رو تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم زدم بر چهره ام سیلی، که هرگز وا نشه مشتم من آن خنجر به پهلویم، که دردم را نمی گویم به زیر ضربه های غم، نیفتد خم به ابرویم مرا اینگونه گر خواهی، دلت را آشیانم...
-
غروب جمعه
جمعه 28 آذرماه سال 1393 19:18
دلم میخواد بنویسم. اما نمیدونم چطور و از کجا شروع کنم. از جمعه ای بگم که همش به تنهایی در این چهار دیواری گذشت؟ یا از فکرم که درد میکنه؟ یا از تنهایی که اذیت میکنه؟ یا از آقای ها (اسم مستعار فن کویل و هر گرم کننده ای که با دمش هوای گرم محیط را گرم میکند) که هفته ایست مرا به یاری میخواند و غافل از اینکه من حوصله اش را...