-
سر درد خر است!
چهارشنبه 30 بهمنماه سال 1392 23:15
اول یک پک پک دوم نصف سیگار یک نخ دو نخ چهار قهوه ترک قبل از همه اینها سر درد و بعد از اینها سر درد بیشتر! شام هم کشک و بادمجون و دوغ! سر درد خر است ولی همه آنها بهانه ای بیش نیست!
-
خودتو نگه دار
یکشنبه 8 دیماه سال 1392 23:19
امروز هم مثل همه روزهای گذشته، نه، مثل روزهای قبل، نبود! .... از یه جایی شروع میکنی، یه جایی تو گذشته، احساس میکنی وقتشه و شروع میکنی عشق اول انتخاب و بعد میگی خوب دیگه من عاشق شدم و این عشق منه اما تو که عشق اون نیستی، چی میشه؟! اذیت میشی. آسیب میبینی و خسته و درمونده سر و کله دومی پیدا میشه. چیکار میکنی؟ چون از اولی...
-
دو چشم روشن عشق
یکشنبه 8 دیماه سال 1392 20:16
ساده بگویم نگاه زادهی علاقه است وقتی دو چشم روشن عشق به تو نگاه میکند تو دیگر از آن خود نیستی کودک میشوی، جوان هستی و جوانی نمیکنی رد میشوی، پیر هستی، میمانی همیشه در پی آن گمشدهای هستی که با تو هست و نیست باز در پی آن علاقهی پنهان، آن نگاه همیشه تازه هستی باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بیامان زمان، جستجو...
-
ازلی
شنبه 9 آذرماه سال 1392 16:51
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی چراغ خلوت این عاشق کهن باشی به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات که بر مراد دل بی قرار من باشی تو را به آیینه داران چه التفات بود چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق وگرنه از تو نیاید که دلشکن...
-
بهانه
چهارشنبه 6 آذرماه سال 1392 13:22
خیلی وقته که گرفتاری های کاری و شاید هم خودسانسوری باعث شده که کمتر بنویسم. یا بهتر بگم اصلاً ننویسم! امروز هم مثل همه روزهای دیگه شروع شد . تفاوتش ترافیک کمتر بخاطر طرح زوج و فرد بود و البته آلودگی نفس گیر هوا! توی مسیر شرکت صدای ضبط ماشین رو زیاد کردم (مثل دیروز) تا کمتر فکر کنم! جالبه که هر وقت پشت فرمون میشینم دلم...
-
مارکوپلو
شنبه 30 شهریورماه سال 1392 20:24
الان فکر کنم یکی دو سالی هست که همش در حال این طرف و اون طرف رفتن هستم. امسال که دیگه سفرهای متعدد رو به نهایتش رسوندم. از اول سال فکر کنم بیش از ده بار رفتم مشهد، اون سفر اروپایی 20 روزه که از فنلاند شروع شد و به آلمان و هلند و بلژیک و فرانسه و سوییس و ایتالیا ختم شد. بعد هم شمال و اصفهان و مشهد و ... امروز عصر هم که...
-
مار عاشق
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1392 16:54
کاش تو هم میتونستی ببینیش. من هر قدر از زیبایی اون برات بگم، باز هم کم گفتم. خیلی زیباست. باور کن تو این یک سال گذشته خواب و خوراکم رو برده. خطهای روی بدنش خیلی زیبا و قشنگه. جالبه که اون هم همین حس رو به من داره. اما این دیوار لعنتی شیشه ای که بین ماست، نمیزاره صدا من به اون برسه، یا صدای اون به من برسه. ولی من...
-
تو کاری با دلم کردی، که فکرشم نمیکردم.....
پنجشنبه 7 شهریورماه سال 1392 23:53
دلم میخواد برم مسافرت کجاش مهم نیست فقط برم با ماشین رانندگی کنم فقط برم و برم و برم برم تا ته کوچه تنهایی یادمه وقتی شانزده هفده سالم بود، تا ته کوچه تنهایی یه مسیر حدوداً 5 یا شاید هم 10 کیلومتری بود. نمیدونم چقدر بود امااونقدر راه میرفتم که دیگه نمیتونستم قدم از قدم بردارم. اونهایی که اصفهان رو میشناسند شاید بدونند...
-
عشق، عشق بازی و بقیه ماجرا!!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 18:25
مدتها بود دنبال یک راه میگشت که بتونه نفوذ کنه. بره همونجایی که آرزوشه. به آرزوش برسه و کنترل همه چیز رو به دست بگیره. اما خوب، به این راحتی ها نبود. خیلی تلاش کرده بود. خیلی زیاد. اما همیشه به در بسته خورده بود. یک شب گرم تابستانی، که نا امیدانه داشت مسیر خونه رو طی میکرد، با یک دل نه که با صد دل عاشق شد. یک روزنه...
-
سیاره بی امید
سهشنبه 7 خردادماه سال 1392 17:17
یاد اون روزها بخیر. چقدر تو این 4 سال اتفاقهای جور واجور افتاد اما، بعد از 4 سال دوباره اون روزها یادم اومده. روزهای پر از شور و نشاط. پر از امید. این روزهای بی امیدی رو اگه با اون روزهای پر هیجان مقایسه کنیم، میفهمیم انگار اینجا دیگه اونجا نیست. مثل این می مونه که از یک سیاره دیگه یه مشت آدم دیگه آورده باشند و نشونده...
-
تولدم مبارک
دوشنبه 6 خردادماه سال 1392 18:32
خسته ام. هفته سختی رو پشت سر گذاشتم. هفته ای پر کار. روزهای پرکاری که در ادامه روزهای پر کار قبلی بودند. یک هفته در مشهد. هیچ وقت اینقدر دلتنگ تهران نشده بودم! همیشه مسافرتهای کاری هم کار بود و هم تفریح، اما این بار فقط و فقط کار بود و کار بود و کار... دیروز تولدم هم بود. روز عجیب بعد از شبی عجیب! نمیدونم چند نفر بهم...
-
حس غریب
شنبه 4 خردادماه سال 1392 23:36
امشب یه حس عجیبی داشتم حسی که خودم یادم نمیاد تا حالا تجربه کردم یا نه خیلی عجیب بود دلم میخواست گریه کنم دلم میخواست زار زار گریه کنم تو ماشین این همکارمون نشسته بودم و منو داشت میرسوند خونه عمومگراستا یادم رفت بگم که الان یک هفته است مشهدم یک ماموریت کاری و بسیار خسته کننده آخه گوش شیطون کر میخوام چند روزی به خودم...
-
یادته؟!!!
چهارشنبه 1 خردادماه سال 1392 23:38
یادته؟ یادته محکم کوبیدی تو سرت؟ یادته خوشحال بودی اما ناراحت؟ یادته زدی کنار و زار میزدی و گریه میکردی اما خوشحال خم بودی، یادته هم دلت میخواست عاشقی کنی و زندگیت رو رنگی کنی، اما میترسیدی؟ حالا هم یادت نره وقتی داره تمام میشه دیگه داره تمام میشه و وقتی داره شروع میشه حتماً شروع میشه و قسمتی از زندگی خواهد شد
-
انتقام 12
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1392 17:04
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA استاد از دیدن خواهر زاده اش توی اتاق خواب حسابی تعجب کرده بود و از عصبانیت داشت میترکید. که ناگهان دست همسرش رو روی شونه اش حس کرد. یه دفعه از جاش پرید و با تعجب پرسید تو اینجایی؟ مگه قرار بود کجا باشم؟ حالت خوبه؟ چی شد که این موقع رانندگی کردی و برگشتی؟ کی اومدی؟ نباید...
-
انتقام 11
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1392 16:35
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA چند ساعتی گذشت و تصمیم بر این شد که نازی و استاد نوبتی کشیک بدند تا ببینن کسی میره خونه یا نه. تا صبح کشیک دادند و خبری از کسی نشد. ساعت نزدیکهای 8 صبح بود که یک پراید نقره ای اومد در خونه استاد و دخترش هم سوار شد و پراید حرکت کرد. نازی سریع ماشین رو روشن کرد و دنبال پراید...
-
انتقام 10
سهشنبه 27 فروردینماه سال 1392 18:33
به هر کلکی که بود، زن و بچه اش رو برداشت و برد یک آزمایشگاه دیگه و همه آزمایش دادند. اصلاً هم به اونها نگفت که جریان چیه. فقط گفت که یک دوست دکتر داره و اون گفته که یک چک آپ کامل همه بدن تا یک پرونده پزشکی برای همه اعضای خانواده تشکیل بده. چند روز بعد هم رفت و جوابهای آزمایشها رو گرفت. با دیدن جوابها شوکه شد. خودش...
-
مروری بر انتقام
دوشنبه 26 فروردینماه سال 1392 18:40
خب تا اینجای داستان چیا داشتیم؟ 1- استاد. یک استاد دانشگاه حدوداً 50 ساله. کار آزاد هم انجام میده. نویسنده هم هست 2- مریم. یک دختر زیبا و جذاب که کارمند یک انتشارات هستش. 3- نازی. یک دختر 45 ساله که 20 ساله با استاد دوسته. هنوز ازدواج نکرده و کارمنده بخش خصوصیه. 4- همسر استاد که هم سن خودشه. مومن و محجبه. 5- دختر...
-
انتقام 9
شنبه 24 فروردینماه سال 1392 19:11
الو، سلام نازی. پاشو بیا بیمارستان، جواب آماده است. چیه جواب؟ مثبته؟ نه بابا. عشقت چیزیش نیست! وای خدای من. راست میگی؟ آره به خدا. خودت پاشو بیا ببین. البته بگما ممکنه باز هم لازم باشه آزمایش بده. نه بابا. همین یه بار بسه. حالا میام میبینمت اونجا. نازی رفت و جواب آزمایش رو گرفت و خوشحال و خندان برگشت سر کارش. چند روزی...
-
انتقام 8
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1392 16:28
دو روز بود که نازی استانبول بود و قرار بود که استاد هم امروز صبح برسه. اما صبح زود وقتی نازی از خواب بیدار شد تا بره فرودگاه به استقبال استاد، یک اس ام اس دریافت کرد که: نازی جان متاسفم. من هرچی فکر میکنم میبینم که خیلی ریسک این کار بالاست و من تورو خیلی دوست دارم. دلم نمیخواد که تو هم مثل من مبتلا بشی. نازی عصبانی شد...
-
انتقام 7
شنبه 17 فروردینماه سال 1392 13:36
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA چند روزی هست که اینجا بستری هستی. پرونده ات رو خوندم و بیماریت رو هم میدونم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که بیام سراغت یا نه، اما بزار رکبهت بگم، تصمیمم رو گرفتم و از چیزی هم نمیترسم. امروز قراره مرخص بشی. منم شیفتم تمامه و باید برم. واسه همین قبل از رفتم اومدم ببینمت و باهات...
-
انتقام 6
چهارشنبه 14 فروردینماه سال 1392 12:24
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA سلام عزیزم. امروز خیلی بهتری. نازی خیلی نگرانم. همش استرس دارم. نگران آبروم هستم. اصلاً نگران نباش. چون نگرانی دردی رو درمان نمیکنه. تازه اگه هم گرفته باشی، من باهات هستم. تا آخرش باهاتم. جدی میگی؟ همش میترسم تنها بمونم. راست میگی باهام هستی؟ آره که هستم عزیم. تو این 20...
-
سال نو
چهارشنبه 23 اسفندماه سال 1391 18:46
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA سلام سال 91 هم با کلی اتفاق جور واجور، داره تمام میشه. بوی عید و بهار رو دیگه میشه احساس کرد. البته مشکلات اقتصادی باعث شده که خیلی ها عید امسال رو جور دیگه سر کنند و با هر سالشون متفاوت باشه، و از طرفی هم بعضی ها که عده اشون خیلی نیست هم امسال رو طور دیگه ای سر میکنند چون...
-
اختلاف بی فرهنگی
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 18:08
محکم با لگد زد به در. دوبار، سه بار. خیلی بیشتر از همیشه. در باز شد و مادرش داد زد چه خبرته؟!! مگه سر آوردی؟!! دویید توی خونه و در رو محکم پشت سرش بست و داد زد، باید همین امروز از این شهر لعنتی بریم. من دیگه به اون مدرسه لعنتی نمیرم. من دیگه پام رو توی این کوچه های لعنتی و کثیف نمیزارم. برگردیم بریم تهران. من اینجا...
-
انتقام 5
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 18:27
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA پاشو خودتو جمع کن، مرد گنده. منفیه. الکی داری خودتو میکشی. جدی میگی؟! اه لعنت بهت مریم. دیدی سر کارم گذاشت؟! خدایا شکرت. نازی بریم که میخوام بهت ناهار بدم. ناهار نمیخوام. فقط بهم بگو داستان چیه.. استاد شروع کرد به تعریف کردن ماجرای خودش و مریم. همینطور که تعریف میکرد، نازی...
-
دوست ندارم آدم باشم!!!
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 14:18
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA شاید درست نباشه که کسی تو در و دلش، از پدر و مادر خودش گلگی کنه. البته شینیدم و خیلی جاها دیدم که این اتفاق می افته، اما من تا این لحظه، هیچ وقت نتونستم حتی وقتی که دلم رو شکستند، بیام و از اونها بگم، چون اونها پدر و مادرم بودند و یادم داده بودند که به اونها احترام بزارم و...
-
انتقام 4
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1391 18:27
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA دو روز بود که هر چی موبایل مریم رو میگرفت خاموش بود. به محل کارش هم زنگ میزد، میگفتند که مرخصیه و فعلاً معلوم نیست کی بیاد. خیلی هم نمیتونست پیگیری کنه ببینه مریم کجاست. تا اینکه روز دوم با ترس و لرز، سر از آزمایشگاه در آورد. رفت دکتر و گفت که میخواد یک چکاپ کامل بشه. دکتر...
-
انتقام 3
یکشنبه 13 اسفندماه سال 1391 18:50
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA هر چی سعی کرد میکرد بخوابه، خوابش نمی برد. البته این نخوابیدنها چند روزی بود که مهمون شبهاش شده بود، ولی اون شب، خیلی فرق داشت. کاملاً در مونده و پر از استرس! چند باری از اتاق خواب اومد بیرون و شروع کرد به جستجو تو اینترنت. مطلب میخوند، سراغ کتاب هاش میرفت، تلویزیون رو...
-
انتقام 2
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1391 18:18
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA عزیزم خیلی شب خوبی بود. به من که خیلی خیلی زیاد خوش گذشت. امیدوارم به تو خوش گذشته باشه. عشقم من که هنوز که هنوزه تو ابرها هستم! باورم نمیشه که تورو دیدم، و در اولین دیدار با هم خوابیدیم و اینقدر هم من لذت برده باشم. اصلاً تصور نمیکردم که تو اینقدر توانا باشی و اینقدر خوب...
-
انتقام 1
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1391 13:05
این هم یه عوضیه مثل بقیه! همشون از سر تا پا یک کرباسن. اینم گرفتارش میکنم تا انتقامم رو از این یه عوضی هم بگیرم. دخترک این حرفها ر با خودش تکرار کرد و تصمیمش رو گرفت. فردای آروز که مرد بهش زنگ زد تا کارش رو پیگیری کنه، دخترک عشوه گری رو به حد اعلا رسوند!! میدونین استاد، اصلاً وقتی شما با من صحبت میکنین، آنچنان آرامشی...
-
آخه من یه دخترم....
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 16:00
این یک داستان واقعی است شاید پند آموز باشد مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشیهایم هم متوجه نقص عضو او نمیشدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی میکردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچهها و مادر...