-
عاشق شدن فرهاد بر شیرین!
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1390 11:27
Error: Embedded data could not be displayed. +++++ این پست مال سال هشتاد و هفته! نمیدونم چی شد که یه دفعه سر از اینجا در آور!! +++++ دیروز پستی نوشتم در رابطه با داستان شیرین و فرهاد. جستجویی در اینترنت کردم و داستان واقعی را در آوردم. با خواندن داستان فهمیدم که عشق بین شیرین و فرهاد اشتباه بوده! همیشه فکر میکردم که...
-
معجزه
سهشنبه 2 اسفندماه سال 1390 16:29
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA به زیبایی روز سوگند و درخشش مهتاب بارلاها، ای بوجود آورنده هر آنچه هست، و ای گرداننده هستی، به بزرگی و عظمتت قسم، که کلید همه درهای بسته، در دستان توانای توست. ای آنکه بود و نبودت این روزها سوالیست بس پیچیده در ذهن خسته و ناتوان من، بودن یا نبودنت در این لحظه دیگر مساله من...
-
داستان عجیب (4)
سهشنبه 11 بهمنماه سال 1390 18:38
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA در شکسته شد. اولین کسی که وارد شد، مامور اداره آگاهی بود. پشت سرش سرگرد و بقیه مامورهای پلیس هم وارد شدند. یکی از سربازها ورودی آپارتمان ایستاد و اجازه نداد از همسایه ها کسی بیاد تو. پیرمرد حسابی ترسیده بود. لباسهای عجیبی تنش بود. یک گوشه ای با حالت ترس کز کرده بود و با...
-
عشق پسرک
یکشنبه 9 بهمنماه سال 1390 20:40
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA پسرک با غمی که ته صداش رو تسخیر کرده بود، رو کرد به باباش گفت: بابا، آخه دوستش داشتم. میدونم پسرم. نمیدونی بابا. آخه تو که عاشق نشدی تا حالا. شدی؟ آره پسرم. هم من عاشف شدم و هم میدونم که چقدر دوستش داشتی. اما خوب حالا دیگه کاری نمیشه کرد. بزرگ میشی، پیر میشی، یادت میره....
-
داستان عجیب (3)
پنجشنبه 6 بهمنماه سال 1390 15:29
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA پسر همسایه دویید طبقه پایین و از همونجا داد زد: خاله، از تو خونتون داره خاک میاد بیرون. فکر کنم سقف خونتون ریخته! زن زد تو صورتش و گفت خاک تو سرم! مرد برو ببین چه خبره؟ همه رفتند سمت خونه و تو تاریکی ها کورما کورمل میرفتند تو. مرد از توی جیبش گوشی موبایلش رو در آورد و چراغ...
-
قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 14:58
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. مادربزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند. برای همین هم، مدتی ست دارم فکر میکنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟دلم میخواهد...
-
نعلبکی آبجو...
دوشنبه 3 بهمنماه سال 1390 17:26
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA کوکی یک نوک به ظرف ماست زد و بعد هم یک نوک به ته خیاری که جلوش بود. کوکی: عجب چیزیه لعنتی! داره سرم گیج میره! قهوه ای رفت سمت ظرفی که توش آبجو ریخته بودند و 3 بار نوک زد و بعد هم ماست و خیار. قهوه ای: کوکی حالا از اوم مرغ فرنگیه بگو. اون چجوری بود؟ کوکی گفت بچه جون تو حالا...
-
داستان عجیب (2)
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 17:38
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA پسرک داد زد : نه! خودت حرف مفت میزنی. من خیلی هم درست میگم مرد رو کرد به پسرک و گفت بی ادب. آدم با بزرگتر که اینجوری حرف نمیزنه! بدو برو خونتون تا نیومدم گوشت رو بکشم. زن رو کرد به مرد و گفت واا!! چیکارش داری بچه رو؟ خوب شاید راست میگه. مرد گفت حالا اصلاً راست میگه. این چه...
-
دو عاشق (داستان کرم و قورباغه)
دوشنبه 26 دیماه سال 1390 14:07
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند... ...و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.. بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت:« من هم...
-
داستان عجیب!
یکشنبه 25 دیماه سال 1390 18:26
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA صدای عجیبی از طبقه بالا میومد. اول که صدا شروع شد با تعجب همسرش رو صدا کرد و گفت این طبقه بالایی که تازه اومده، چند نفر هستن؟ فکر کنم ی نفر. یک پیر مرده. احتمالاً 70 یا 80 سالشه. آخه سر و صدایی که میاد به یه پیرمرد نمیخوره ها! خوب آره، راست میگی. اما من فقط همینو دیدم....
-
یزد!
دوشنبه 19 دیماه سال 1390 16:58
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA خسته ام و خواب آلود. مسافرتهای به ظاهر جالب و دور کننده از کسالت، باعث خستگی و کمبود خواب شده. ولی در کا همه چیز خوبه و من راضی ام. فردا هم میرم یزد! سالهاست که یزد نرفتم. یادم نیست چند سال پیش بود. اما شهر خوبی بود. به امید روزهای خوب برای همه. بدرود
-
گمشده - اصفهان
شنبه 17 دیماه سال 1390 17:59
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA قد نسبتاً بلند لاغر صورتی کشیده با پوستی تغریباً زرد رنگ چشمانی متوسط با سویی نه چندان خوب، که در آن امید بسیاری در زندگی دیده نمیشد. دستانی لاغر، با مچهای ظریف، اما بسیار قوی! دلی مهربان، اما حسود و پر از ترس و استرس. شخصی با مشخصات فوق، گم شده. از یابنده تقاضا میشود،...
-
بوشهر
شنبه 10 دیماه سال 1390 23:59
سلام از مشهد برگشتم چند روزی تهران و حالا هم بوشهر فکر کنم یواش یواش باید اسمم رو عوض کنم و بشم فرهاد پلو! ...... کلی دلم میخواد که.... بیخیخیل شادباشین التماس دعا بدرود راستی، دوستتون دارم
-
مشهد
شنبه 3 دیماه سال 1390 16:05
میرم مشهد نمیدونم کی طلبیده! خیلی هم مهم نیست که کی، مهم اینه که اگه برگشتی در کار نبود، حلالم کنید! بدرود دوستان خوب
-
پرونده (2) من به استراحت احتیاج دارم
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 19:00
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA توی این دنیای بی وفا، تو این دنیای بی ثبات، تو این دنیایی که نمیدونی فردا چی به سرت میاد، چی به سر تو یا دوستهات، نزدیکانت، تو این دنیایی که اونهایی که فکر میکنند سالهای سال زنده خواهند بود، با یک سکته الکی، میرن و دیگه نیستند، تو دل به این بستی که ... جداً ارزش داره؟! نه...
-
کاشف
چهارشنبه 16 آذرماه سال 1390 19:53
کاشف دستانش را روی شوفاژ پشت سرش کمی گرم کرد و به این فکر میکرد که چگونه باید این ذهن در هم برهم رو کمی به نظم و آرامش دعوت کنه. هیچ راه حلی به ذهنش نرسید جز نوشتن. خیلی از حرفها رو نباید مینوشت. خیلی از احساسات رو نباید ثبت میکرد. اینجا جای مناسبی نبود برای ... صدای تلفن، کاشف رو به خودش آورد. دوستی از سفر برگشته بود...
-
عشق، کارت تمامه...
پنجشنبه 10 آذرماه سال 1390 14:31
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA وقتی که معشوق شدی، کارت تمامه! چون عاشق با یک زنجیر محکم فلزی تو رو با خودش میکشونتت، به هر جا دلش خواست. حتماً که یک دیوونه عاشق نباید با اسید بزنه صورت معشوقش رو بریزه پایین، میشه این اسید رو به صورت روحش پاشید تا روحش بریزه پایین. بعضی از عاشقها نا آگاهانه و یا حتی گاهی...
-
دومینوی فرهاد
سهشنبه 8 آذرماه سال 1390 15:37
اگه یه روز دیدی یکی خیلی شاده و میخنده، شک کن که شاید به همین زودی تمام ظاهر شادش مثل بیک دومینو با یک تلنگر بریزه پایین! حواست باشه بهش تلنگر نزنی..... ........ ............... گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو ور نشــــانی مختصـــر داری بگو مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو
-
گفتنیها کم نیست!
شنبه 5 آذرماه سال 1390 01:20
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،درهم و برهم گفتیم دیدنیها کم نیست ، من وتو ک م دیدیم بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،پرسیدیم چیدنیها کم نیست ، من و تو کم...
-
آتش نشان (8)
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1390 09:53
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA پیک سوم رو سر کشید و استکان عرق خوری رو گذاشت روی زمین. همیشه وقتی میخواستند عرق خوری کنند میرفتند تو کارگاه آهنگری ته پارکینگ ایستگاه. تنها جایی بود که هنوز دوربینی نصب نشده بود و کمتر کسی هم حال کار کردن اونجا رو داره و معمولاً خالیه. کف کارگاه یک تکه مقوا مینداختند و...
-
آتش نشان (7)
یکشنبه 29 آبانماه سال 1390 17:23
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA روز سختی بود. خسته و در مونده آتشنسان به همراه بقیه همکارهاش برگشتند ایستگاه. هیچ کس اعصاب درست و حسابی نداشت و کسی حوصله اینکه بخواد حرفی بزنه یا حرفی گوش کنه، نداشت. صحنه بیرون اودن تیکه پاره ها و اعضای بدن کارگر افغانی که زیر آوار گود برداری جونش رو از دست داده بود، همه...
-
آتش نشان (6)
سهشنبه 24 آبانماه سال 1390 11:17
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA وقتی 20 سالم بود با روناک آشنا شدم. دانشگاه آزاد شهر کوچیک ما تازه رونق گرفته بود و اون شهر از حال و هوای بومی خودش، در اومده بود. روناک اهل کرج بود و دانشجوی سال دوم. پر شور و زیبا. شیطون و بازی گوش. جذاب. کل پسرهای شهر رو یک انگشتش میچرخیدن! وسط اونها هم من از همه خوش...
-
برف آبان ماه، خط سوم
سهشنبه 17 آبانماه سال 1390 17:40
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA تو این 30 سالی که تا حالا از عمرم گذشته، یادم نمیاد که آبان ماه، از خواب بیدار بشم و ببینم که همه جا سفید شده! خلاصه که امروز رو با یک حس و حال خواص شروع کردم. با برف! پریشب که به آخرین کوکب فکر میکردم و با گوش کردنش به سالهای دور سفر کرده بودم، همش تو ذهنم روزهایی رو...
-
آخرین کوکب....
یکشنبه 15 آبانماه سال 1390 20:20
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA تو خاموشی خونه خاموشه شب آشفته گل فراموشه بخواب که امشب پشت این روزن شب کمین کرده رو به روی من تب آلوده تلخ و بی کوکب شب شب غربت شب همین امشب لای لایی من به جای تو شکستم تو نبودی من به سوگ غم نشستم از ستاره تاستاره گریه کردم از همیشه تا دوباره گریه کردم لالالالا آخرین کوکب...
-
چقدر باران!
یکشنبه 15 آبانماه سال 1390 19:24
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA دقت کردین این روزها چقدر بارون میباره؟ ای بابا! احمقانه نوشتما! انگار همه تهران هستند و مثل ما ندید بدید و بارون ندیده! یا انگار همه تهران هستند و بارون رو دیدند و اصلاً حواسم به اونهایی که بارون مهمون شهرشون نشده نیست. بزار یه جور دیگه بگم. چند روزی هست هوای شهر ما...
-
باز هم قانون سوم نیوتن!
پنجشنبه 12 آبانماه سال 1390 16:42
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA راستش دلم براش سوخت با اینکه دل خوشی ازش ندارم و بارها و بارها ازش دلخور و ناراحت و عصبانی شدم و حتی یک کینه کهنه رو دلم کاشته، اما باز هم دلم براش سوخت. نمیدونم چند بار، اما مطمئنم که تو همین وبلاگم از بلاهایی که سرم آورده چیزهایی نوشتم. یادم نمیره هیچ وقت اون بلاها رو....
-
چون به خلوت میروند...
پنجشنبه 12 آبانماه سال 1390 16:27
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند گوییا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان کاین همه...
-
روزهای پر کاری
سهشنبه 10 آبانماه سال 1390 16:01
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA یادمه چند وقت پیش از بیکاری و رونق نداشتن کس و کبار شرکت تازه تاسیس، گله مند بودم و غرغر میکردم که ... پریشب، کلی اعصابم خورد بود و داغون بودم، تو راه خونه، وقت کردم یه سری به خودم بزنم. یادم افتاد مدتهاست حالی از یک دوست قدیمی نپرسیدم. بهش زنگ زدم و کلی با هم گپ زدیم. بهش...
-
قدرت اسب
دوشنبه 25 مهرماه سال 1390 11:14
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA شاید مدتها بود اسب سیاه و سرکش، آنقدر رام سوارش نشده بود. سالها بود که سوار میخواست این اسب سرکش وحشی رو رام کنه. این اسب سیاه که یالهای زیباش هنگام وحشی بازیهاش در درخشش نور خورشید آنچنان برقی داشت که هیچ انسانی نبوده که آرزوی سواری گرفتن از این اسب رو در دل خودش احساس...
-
آرامش و خواهش
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1390 16:33
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA وقتی دلت میخود لبهات رو روی لبهای بارون بزاری و با هر بوسه غرق در آرامش و خواهش بشی، وقتی خواهش و آرامش که همیشه با هم در کشمکش برای تسخیر لحظه های تو بودند، با هم به توافق برسند و تو به هر دو برسی، وقتی بوسه های باران در شبهای مهتابی، لحظه هایی جاودانی و فراموش نشدنی برات...