-
مرگ بر سم سیاه (سفید) !!
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 11:55
برای پدری که بنزین را ریخت روی دخترش و او را چسباند به بخاری تا زنده زنده بسوزد، دیر است خواندن این یادداشت برای پسری که سر پدرش را با کارد کند آشپزخانه برید هم دیر است، برای شوهری که همسرش را با بالش خفه کرد و.... برای خیلی از آنها که روی تخت بیمارستان خوابیدهاند و مغزشان پوسیده دیر است یا آنها که پرستارها...
-
ولنتاین
چهارشنبه 25 بهمنماه سال 1391 09:24
دیشب دیر خوابیده بود . با وجودیکه صبح قشنگی بود ، زیاد حوصله نداشت چای داغ تو دستش بود که صدای زنگ موبایلش اومد معمولا موبایلش زیاد زنگ نمیزنه .یعنی کیه ؟ اه ه شاید معاون دفتره بازم کارای بیخودو الکی Wow صدای یه دوست خیلی خیلی خوب . ولنتاین مبارک چه قدر خوشحال شد . به فال نیک گرفت . هنوز کسایی هستند که دوستش دارند و...
-
تلخی بی بخار!
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 13:41
به عروسک آهنربایی که روی در یخچال چسبیده بود نگاهی کرد و با انگشتش سر اروسک رو نوازش کرد. یک عروسک پارچه ای که موهای خز مانند داشت. هیچ وقت از یاد نبرده بود که این عروسک، یک یادگاری از دوستیه که مدتهاست خبری ازش نداره. یک سوغاتی! در یخچال رو باز کرد، پاکت آب پرتقال رو برداشت و از کابینت پایین یک بطری شیشه ای سفید رنگ...
-
لحظه های پایانی....
دوشنبه 3 مهرماه سال 1391 20:29
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA فرمانده سپاه گفته جنگ ایران و اسراییل اجتناب ناپذیره. اسراییل هم راه به راه داره میگه من میزنم ایرانو! منتظر اوکی آمریکا هم نمیمونم و خط قرمز بی خط قرمز. نوستراداموس گفته 2012 آغاز پایانه! یعنی آخر زمان شروع میشه و دهن هممون سرویسه! مایاها هم که یه همچین چیزایی گفتن. اوضاع...
-
آغاز پاییز
شنبه 1 مهرماه سال 1391 18:19
آغاز پاییز آغاز فصل رنگارنگ آغاز ماه مهر و مهربانی، بر همه شما مبارک. روزهاتون رنگارنگ و شبهاتون زیباو گرم، و خوابهاتون رنگی باد! روز، روزگار خوش است و روبراه. همه چیز بر وفق مراد. بدرود
-
تمام.
شنبه 25 شهریورماه سال 1391 18:07
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره. میدونم که خودم رو دارم اذیت میکنم. میدونم که یک کتاب خوب، با خاطرات خوب رو که خودم مینوشتم و رقم میزدم رو دارم میبندم. میدونم که سریالی رو دارم تمام میکنم که شاید سالهای سال، دیگه فرصت ایجاد همچین خاطراتی رو نخواهم داشت. میدونم که فقط یک...
-
تیر خلاص!
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1391 12:52
دلم نمیخواد به زبون بیارم. دلم نمی خواد که بگم.. خسته شدم. تنهام تو درک کردن خودم تنهای تنهام همه رو باید درک کنم. اما هیچ کس منو درک نکنه. جالب اینجاست که گاهی وقتها خودم هم خودم رو درک نمیکنم! خودم، خودم رو آزار میدم با درک نکردن خودم. جالبتر اینجاست که تا کمی خودم رو درک میکنم، همه شاکی میشن! خسته شدم از این وضعیت....
-
خونه تکونی
سهشنبه 31 مردادماه سال 1391 18:43
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA هی آه میکشی تا شاید گرفتگی دلت همراه نفسی که از سینه ات اخراج میکنی، بیرون بره. اما خودت هم خوب میدونی که این راهش نیست! چه میشه کرد، عواقبش رو باید طی کرد. باید این روزها بگذره. باید روزهای کهنگی های هرچند زیبا و دوست داشتنی رو از دلت بیرون کنی تا شاید، رنگی نو با همون...
-
قرار نبوده....
دوشنبه 23 مردادماه سال 1391 13:20
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA تا جایی که فهمیدهام قرار نبوده اینقدر وقتمان را در آخورهای سرپوشیدهی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشتهای بیمرز. قرار نبوده تا نم باران زد دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده اینقدر دور...
-
پایان
یکشنبه 22 مردادماه سال 1391 18:31
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA عصر یک روز گرم تابستانی، ماه رمضان، اکثریت مردم آبادی روزه بودند و یواش یواش خودشون رو برای افطار آماده میکردند. یک روز بسیار گرم رو پشت سر گذاشته بودند. بعضی ها هم جلوی تلویزیون نشسته بودند تا مسابقه های کشتی رو ببینند. ناگهان صدایی بلند و لرزشی بزرگ، و دیگر هیچ! قسم...
-
قسمتی از کتاب کاش حقیقت داشتِ مارک لوی
شنبه 21 مردادماه سال 1391 16:46
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به...
-
خدایا شکرت
شنبه 21 مردادماه سال 1391 16:23
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA خدایا شکرت شکرت که تغییر دادی. تغییر دادی اون چیزی رو که خواستیم تغییر بدی. شکرت که خوابها و سرنوشتی که برایمون آشکار کرده بودی، تغییر دادی و شد اون چیزی که لیاقتش رو داشتند!! خوشحالم، از ته دلم خوشحالم که اشتباه میکردم. باز هم شکرت.
-
دلم میگیره....
دوشنبه 16 مردادماه سال 1391 18:40
دلم میگیره، دلم میگیره وقتی میبینم تفاهمی نیست، دلم میگیره وقتی میبینم تفاهمی نیست و توافقی هم نمیتونیم بوجود بیاریم. حرفش رو میزنیم، اما باز هم مثل قبل رفتار میکنیم. هممون همینطوریم! من، تو، همه، همه! یکبار بیشتر نمیشه توی یک رودخونه شنا کرد، اگه دوباره سعی کنی، اون رودخونه دیه اون رودخونه نیست. قطره های آب رفتند و...
-
دل دیوونه
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 18:50
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA یه موقعهایی در به در دنبالش میگردی، تو هر سوراخی سرک میکشی تا شاید یه اثر ازش پیداکنی. بعد فراموش میکنی و بیخیال میشی. خوب طبیعیه، تا آخر عمر که نمیشه دنبالش گشت! بالاخره دنبا داره میچرخه و زندگی رو باید ادامه داد. با گفتن اینجور حرفها زندگیت رو به روال عادی بر میگردونی....
-
شوخی شوخی، جدی جدی
سهشنبه 27 تیرماه سال 1391 17:16
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA میدونی، خیلی چیزها فرق کرده، درسته، من و تو کلی فرق کردیم با اون روزها. اما خوب، گفتنش سخته. نمیدونم چطوری بگم راحت باش، حرفت رو بزن. من راحتم، اما. بزار چشمهام رو ببندم و بگم "خندید و با بازی گوشی سعی کرد که به حرفهاش گوش کنه" ببین، یه موقعهایی بعضی ها شوخی...
-
تو هم با من نبودی ای ذهن!
یکشنبه 18 تیرماه سال 1391 19:16
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA وقتی دلتنگ میشی و همراه تنهایی میری به اعماق خاطرات سالهای گذشته زندگیت، وقتی که نمیدونی باید بمونی یا باید بری، وقتی آنقدر محکم رو صندلی نه چندان راحتت چسبیدی که با جک هیدرولیک هم نمیشه از جات بلندت کرد، وقتی درد تمام مهره های کمرت رو نوازش کرده و باز هم فرمانی برای تمام...
-
گیجی مزمن!!
شنبه 17 تیرماه سال 1391 18:09
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA مدتهاست که دیگه خوب نمینویسم. واسه همین هم هست که دیگه خیلی کم مینویسم. اون طور که باید نمیتونم حسم رو بیان کنم. نمیتونم بگم که در دنیای درونم چی میگذره. بعضی روزها هم که مثل امروز، نمیدونم که چه کاری درسته. بعضی وقتها فکر میکنم که الکی الکی خودم رو انداختم توی یک زندان و...
-
هر چند میدونستم، اما باورم نمیشد!
شنبه 27 خردادماه سال 1391 20:51
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA یعنی خودتی؟ باورم نمیشد! چند ماهی بود ندیدمش و یهو بعد از چند ماه خارج نشینی، از در اناق وارد شد و با همون انرژی همیشگی سلام کرد و من و در آغوش کشید. کلی شاخم د اومده بود. نمیدونستم خودشه یا توهم زدم. وقتی مطمئن شدم خودشه، یه جورایی خوشحال شدم. فکر نمیکردم دیگه تو این...
-
کتلت و نون سنگک
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 15:25
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی...
-
31 ساله شدم
شنبه 6 خردادماه سال 1391 19:38
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA خوب بخوام یا نخوام، دوست داشته باشم یا دوست نداشته باشم، یکسال دیگه هم از عمر من گذشت. همین دیروز بود که وارد سی و یکمین سال از زندگیم شدم و احساس کردم که یک قدم دیگه به آخر خط نزدیک شدم. بالاخره یه آخر خطی وجود داره دیگه؟ مگه نه؟ هیچ کدوم از ما ها عمر ابدی نداریم و یه...
-
ذهن فاحشه.....
سهشنبه 2 خردادماه سال 1391 18:57
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA این ذهن خسته، این فاحشه هرجایی، آبستن افکار درهم و برهمی شده که بعید میدونم به این زودی ها بتونه این جنین رو به بار بیاره و تبدیل کنه به یک فکر بکر درست درمون. شاید همه این خستگی بخاطر کار زیاد باشه، اما بعید میدونم! سیستم بدن من تا حالا تو این جور شرایط کم نمی آورد. البته...
-
داستان بی ادبی!
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 17:51
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA کار از کار گذشته بود ... لیلا وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده بود . از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه . اما حالا خالی شده بود ... عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن ! لیلا با صورتی که مثل لبو شده بود،...
-
پوشالی!
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 18:24
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA محکم استوار سر بلند و پر آوازه مثل کوه قوی و پابرجا مثل کوهی که هیچ زلزله ای نمیتونه از جا تکونش بده. آرام و پر شکوه وقتی به ظاهرش نگاه میکنی، میفهمی که بیدی نیست که با این بادها بلرزه. اما... این کشتی بزرگ، با کوله باری از تجربه، با غرور و آوازه شکست دادن هزاران هزار...
-
الکی پلکی نوشتانه!!
دوشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1391 19:47
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA ذل زدی تو چشمهای من، که بهم بگی خیلی خرم؟ ای بابا. من خودم میدونم چقدر خرم. جون مادرت اینقدر ذل نزن! نفسم بند اومده. الان یک ساعته که دیگه نمیتونم خوب نفس بکشم. بی انصاف. داره اشکم در میاد. دارم پس می افتم. نکن. داره اون کشش چشمهات، منو میکشونه تو دریای نگاهت و من هم که تو...
-
جایزه پیدا کردن قاتل
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1391 15:49
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA سلام سلام صدتا سلام اولین پست سال 91 رو اومدم بنویسم. راستش تعطیلات جای همه خالی، رفتیم شیراز و جنوب. سالها بود عسلویه نرفته بودم. رفتم و دیدم که چقدر عوض شده!!! اوه! کلی عوض شده. بعد هم دریا و ... خلاصه که تعطیلات عید خوش گذشت. تازه با سیاستی که من پیش رو گرفتم مگه میشه...
-
سال نو مبارک
پنجشنبه 25 اسفندماه سال 1390 17:05
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA باز هم یک سال دیگه سر شد یک سال دیگه هم رفت و من در تفکر اینکه، امسال آخرین پستم رو در مورد چی بنویسم. نمیدونم این چندمین پست آخر سالمه، چندمین باره که دارم سال نو رو تبریک میگم و چندمین باره که دارم آرزوی شادی برای خواننده های نه چندان زیاد اینجا میکنم. خیلی ها هیجان سال...
-
شوک
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 20:00
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA هرچی با خودم فکر کردم تا بفهمم جریان خوابم چی بود، چیزی نفهمیدم. حسابی نگران بودم. دیدم که مدتهاستخبری از دو دوست ندارم. تغریباً مطمئن بودم برای یکیشون اتفاق بدی افتاده. با ترس و لرز، یک خبری از اولی گرفتم و یک ایمیل به دومی. یک اس ام اس دریافت کردم، به این متن: همه چیز از...
-
درصد روانپریشی ما!
پنجشنبه 18 اسفندماه سال 1390 11:01
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA جناب سرهنگ محترم، همراه با یک گردان مامور زد شورش و لباس پلنگی، حمله کردند به کوچه بن بست و ما و یک سری از بشقابهای (دیش) گیرنده های ماهو.اره رو جمع کردند و بقیه هم زودتر دست به کار شدند و قبل از اونها خودشون جمع کردند. نتیجه: ما تلویزیون نداریم. چرا؟ چوت به همت افتتاح برج...
-
تنگ نفس
چهارشنبه 17 اسفندماه سال 1390 13:32
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA یک بغض، بیخ گلوم رو گرفته، و ... نمیتونم به راحتی نفس بکشم. یک لیوان آب، لیوان دوم، چای، شکلات، غذا، هیچ چیز نتونست این بغض بیخ گلو رو، بفرسته پایین تا نفسم بالا بیاد. نفس عمیق رو امتحان میکنم، باز هم نتیجه بهتری حاصل نمیشه. چه باید کرد؟ هیچ، به دردهای روزمره، تنگی نفس رو...
-
داستان عجیب (تمام)
دوشنبه 8 اسفندماه سال 1390 19:32
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA مدیر ساختمان با ترس و لرز سلام کرد و گفت قربان امر بفرمایین. ایشون صاحب خونه هستند؟ (سرهنگ رو به مدیر و با اشاره به پیرمرد پرسید) نه قربان. ایشون مستاجر جدید هستند. مالک الان چند ماهی هست که خارج از کشور تشریف دارن. این آقا هم 3 روزه که اومدند اینجا. معرفشون کی بوده؟ والا...