-
گریه آور ترین واقعه جوانی سینوهه!
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1393 22:47
سلام سلام به اونهایی که هنوز هم بعد این هم کمرنگ شدن میان و اینجا رو میخونند. یاد روزهایی که اینجا کلی خواننده داشت و منم کلی وقت داشتم برای نوشتن، نمیدونم بگم به خیر یا به شر! خواننده داشتنش خوب بود ولی مشکلاتی که ازشون مینوشتم، خوب نبود. هر چند که این روزها اون مشکلات جای خودشون رو مشکلات جدید داده، ولی راستش من...
-
ساکن طبقه وسط
شنبه 24 آبانماه سال 1393 01:20
دیدن فیلم ساکن طبقه وسط، کاری از شهاب حسینی، فیلمی به نظر خیلی ها کاملاً مزخرف، که حتی خیلی ها وسط فیلم سالن رو ترک کردند، (اتفاقی که در فیلم به نظر من کاملاً مزخرف متروپل نیافتاده بود) و به نظر من متفاوت، بهانه ای شد برای اینکه بعد از مدتها بیام و اینجا سر بزنم و چیزی بنویسم. البته سر که میزدم، نه هر روز ولی حداقل...
-
نوزده مهر و خستگی!
شنبه 19 مهرماه سال 1393 22:23
نوزدهم مهر بود. یک سالگرد دیگه از شروع بدبختی. نمیدونم ابلهانه دارم تلاش میکنم که خوشبختی رو بر گردونم و فایده ای نداره یا از صبر و تلاش بالاخره نتیجه میگیرم! بعضی وقتها مثل امشب احساس خستگی وحشتناک تمام وجودم رو پر میکنه و غم بیخ گلوم رو فشار میده و نا امید میشم. خسته ام. فاصله بین احساس خوشبختی و احساس در موندگی فقط...
-
صبح عید قربان!
یکشنبه 13 مهرماه سال 1393 07:39
سلام سلام به تو که خالق همه هستی. گله دارم. بی احوال پرسی و تعارف های همیشگی، بزار برم سر اصل مطلب. تا حالا یه بار به این فکر کردی که من تحمل این همه سنگینی رو دارم یا نه؟! اصلا حواست هست؟ من رو هنوز تو لیستت داری یا کلا بیخیال من شدی و این شانس ه منه که اینقدر فشار رو داره برام جور میکنه! بعید میدونم شانسم به تنهایی...
-
جمعه
جمعه 11 مهرماه سال 1393 15:02
جمعهٔ ساکت/ جمعهٔ متروک/ جمعهٔ اندیشه های تنبل بیمار/ جمعهٔ خمیازه های موزی کشدار/ جمعهٔ بی انتظار/ جمعهٔ تسلیم /خانهٔ خالی / خانهٔ دلگیر / خانهٔ در بسته بر هجوم جوانی/ خانهٔ تاریکی و تصور خورشید / خانهٔ تنهائی و تفأل و تردید / خانهٔ پرده، کتاب، گنجه، تصاویر/ آه، چه آرام و پرغرور گذرداشت/ زندگی من چو جویبار غریبی/ در...
-
بدان و آگاه باش که. ....
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1393 01:45
باید شکست رو قبول کرد.باید سرتعظیم در برابر روزگار و بازی هاش فرو آورد. وقتی کشتی باید منتظر محاکمه بمونی. هر داغ دیده ای حق داره تقاضای قصاص کنه. تو جای اون نیستی تا بفهمی اون از چی داره صحبت میکنه و چرا دوست داره یا حتی مجبوره که قاتل رو قصاص کنه. الزاما نباید همه حرفهات و احساست رو باور کنند. بعضی از حکم ها فرجام...
-
اشتباه کردم.
جمعه 21 شهریورماه سال 1393 15:53
خودکرده را تدبیر نیست! اشتبا کردم. اشتباهی بزرگ و نابخشودنی. قانون سوم نیوتن در فاصله این چند ماهه، از سوم خرداد تا الان، کاری کرد که اتفاق غم انگیز باز تکرار بشه. خیلی شبیه به هم. اما جای دو شخصیت عوض شدند. این شد که فضای خانه که الان دیگه پناهگاه من بود، پر از دود شد! اون روز خانه پناهگاه من نبود، امروز بود، ولی،...
-
وقتی آسان نیست.
یکشنبه 12 مردادماه سال 1393 16:45
وقتی یک رابطه برات ارزش داره، براش وقت میذاری. وقتی یک نفر برات ارزش داره، براش توضیح میدی تا سوتفاهم برطرف بشه. وقتی یک غم رو توی چهره طرفت میبینی و سعی میکنی غم زدایی کنی، یعنی طرف برات عزیزه. اگه اینطوری نبود که به هیچ جات هم حساب نمیکردی. اگه برای رابطه ات وقت نذاشتی که خوب یعنی رابطه برات مهم نیست. اگه از دوری...
-
اصفهان 93
شنبه 11 مردادماه سال 1393 12:17
سرنوشت آدمها گاهی وقتها به یک شهرهایی گره میخوره. حتی اگر نخوای، اون شهر دنبالت خواهد آمد. البته من به شخصه از شهر اصفهان خوشم میاد. شهری زیبا با درختانی زیبا. هر چند که بیشتر زیبایی شهر از زاینده رود بود که الان دیگر زاینده رود که نیست هیچ، زنده رود هم نیست! خشکسالی سالهاست که چهره رود رو عوض کرده و زیبایی های شهر رو...
-
جذابیتهای ظاهری
یکشنبه 5 مردادماه سال 1393 17:25
خوب بعضی از اصطلاحات رو بعضی از افراد جاهایی به کار میبرند که برای من غریبه است. ولی اصلاً کاری به جاش نداریم. مهم اینه که من جذابیت ظاهری آنچنانی ندارم و یا شاید اصلاً ندارم! حقیقت رو باید قبول کنم. من ویلای شمال ندارم ماشین لکسوز هم هیکل گنده و قد بلند ندارم و نمایشگاه ماشین تو فلان شهر اون لنگه دنیا هم باغ لواسون و...
-
یکشنبه های گلپسر
یکشنبه 29 تیرماه سال 1393 20:21
تصمیم گرفتم که یکشنبه ها در اختیار گلپسر باشم. روزهای ذوج که مدرسه فوتبال میره و بهتره بعدش استراحت و بازیش رو داشته باشه و بقیه روزها هم که سه شنبه و پنجشنبه باشه و البته یکشنبه، که قرعه به تام یکشنبه افتاد. روز از ساعت 10 شروع شد با هم رفتیم شرکت. منشی بداخلاق بود و من اصلاً نپرسیدم چی شده چون سالها قبل که گلپسر...
-
دوست حرص خورنده!
دوشنبه 23 تیرماه سال 1393 11:49
یه وقتهایی دلت میخواد بشینی کنار دست دوستت و باهاش درد دل کنی. از روزت و روزگارت بگی و اون بشنوه. بشنوه و برات یه چایی بریزه یا یک لیوان آب و بهت بگه باز هم بگو. بگو و خودت رو خالی کن. نه برای اینکه راهنماییت کنه یا بهت بگه کجای کار رو اشتباه کردی و کجار کار رو نه. نه برای اینکه حرص بخوره چون دوستت داره و راه کار بهت...
-
ساحل دور است!
شنبه 21 تیرماه سال 1393 18:41
حساس شدم. اینطوری نبودم. حساس شدیم. اینطوری نبودیم. همه ما. همه حساس شدیم و کمی هم عصبی. چی شده؟ چرا همه؟ ----------- گر حال تو همچون من آشفته خراب است، گر خواهش دلهای من و تو، بی حساب است، ای وای به حال هر دو ما، ای وای به حال هر دو ما. ---------- روزهایی سپری شد. نه چندان زیاد. ولی نمیدونم ده روز یا شاید هم بیشتر...
-
مرد جدا شده!
سهشنبه 10 تیرماه سال 1393 17:57
زندان بان برای همیشه از زندان رفت. سالها بود که از واژه زندان بان استفاده نکرده بودم. دقیقاً بعد از اینکه یادایام قدیمی توسط وجه خانم مارپل زندان بان کشف شد و اونجا تعطیل شد، منم با تکیه کلام های اون وبلاگ خداحافظی کردم تا این یکی رو در امان نگه دارم. آری، رفت. برای همیشه. البته تو این همه سال محصول مشترکی بین زندانی...
-
هفت تیر
شنبه 7 تیرماه سال 1393 16:06
کابوس دوازده ساله ساعت 7 امشب به پایان خواهد رسید و بیداری و آزادی در انتظار من است.نه خوشحالم و نه ناراحت. کرخت و بی حس. منگ. آنقدر منگم که یادم نمیاد کی خوابیدم و از کی کابوس وحشتناک شروع شده و از کی تپشهای قلب من تند تند شد تا شاید از خواب بیدار شوم و از کی امید بیداری را از دست داده بودم و قلبم کندتر از همیشه میزد...
-
تاریخهای ماندگار
سهشنبه 3 تیرماه سال 1393 19:31
یه سری از تاریخها شناسنامه ای هستند. ثبت میشن تا یادمون بمونه. مثل تولد ازدواج تولد فرزند مرگ و طلاق! یه سری از تاریخها هم هستند که ثبت میشن اما نه در شناسنامه. در ذهن. تاریخهای پر رنگی که خیلی عمیق توی کاغذهای ذهنمون ثبت میشن. بعضی ها بخاطر خوبی اون تاریخ ها و بعضی هم آنقدر بد هستند که با ثبتشون قسمتی از کاغذ ذهن رو...
-
ورق فرهاد برگشت
شنبه 31 خردادماه سال 1393 01:48
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. ولی بیچاره فرهاد خبر نداشت شیرین عاشق خسرو بود.
-
کی میدونه تا کی هست؟
دوشنبه 12 خردادماه سال 1393 19:49
خرداد پر حادثه خوب داره میتازونه. خواصیتشه. میدونی، هیچ خرداد آرومی رو در زندگیم سراغ ندارم! کلاً خرداد اگه آروم باشه خرداد نیست. حالا برای من فقط اینطوری یا برای همه، نمیدونم. امروز عصر ناگهان طوفانی شدید آسمان شهر رو سیاه کرد! از دور که قبار نزدیک میشد و قدم به قدم آسمون رو سیاه میکرد، از پشت پنجره طبقه سوم داشتم...
-
سی و چهارمین شروع
دوشنبه 5 خردادماه سال 1393 17:12
سالها از پی هم گذشتند و سرانجام امروز، در سال 93، سی و چهارمین سال از عمر من شروع شد. روزهای پر تنشی که در چند روز گذشته طی کردم، باعث شدند که کمتر به این فکر کنم که سی و سومین سال رو چگونه گذر کردم. خب الان همینجا میشینم و فکر میکنم و مرور میکنم. ....... .......... ............... ... ................
-
ای ساربان آهسته رو...
یکشنبه 4 خردادماه سال 1393 17:32
ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود...
-
مردِ محکمِ شکننده
یکشنبه 4 خردادماه سال 1393 11:49
اگه خواستی یک مرد محکم رو بزنی، مطمئن باش زورت نمیرسه. اگه خواستی سیلی بزنی تو گوشش، مطمئن باش سیلی محکمتری خواهی خورد. زورت نمیسه سرشو محکم بکوبی به شیشه ماشین. زورت نمیرسه بکوبیش به دیوار. نمیتونی بلندش کنی و مثل یک تکه سنگ پرتش کنی روی زمین و نمیتونی بیخ گلوش رو بگیری و خفه اش کنی. چرا؟ چون زورت نمیرسه. اما من یه...
-
تمام استخوان های قلبم یکجا شکست.
شنبه 3 خردادماه سال 1393 05:53
تمام استخوان های قلبم یکجا شکست وقتی که تمام تخم مرغهای احساسم را در سبد زیبا و بلورین عشق گذاشتم و ابلهانه در بزرگراه صداقت به آزمایش گذاشتم و تمام هجده چرخ تریلی زشت دروغ از رویش رد شد. تمام استخوانهای قلبم یکجا شکست چون من دیگر هیچ چیز برایم نمانده. تمام استخوان های قلبم یکجا شکست و من تمام شب را زیر پتو، با لباس...
-
قلعه حیوانات
یکشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1393 16:56
سالها پیش برای اولین برا تصمیم گرفتم کتاب قلعه حیوانات رو بخونم. ولی خوب، بعد از خوندن چند صفحه ای نمیدونم چی شد که نخوندم. چند بار دیگه هم سعی کردم و هر دفعه نیمه کاره رها شد. تا اینکه هفته پیش بالاخره همت کردم و خوندمش. خوب داستان جالبی از سرنوشت اکثر انقلابها رو در قالب یک قصه به تصویر کشیده که با کسانی که در...
-
ثبت شد اینجا
شنبه 6 اردیبهشتماه سال 1393 12:59
بهش گفت که نرو، من حسودم. حس خوبی ندارم. مطمئنم که یکی این وسط میخواد تو رو از من بدزده. جواب شنید که دیوونه ای. با دلبری بهش جواب داد که دیوونه جونم، اینها پنج ساله که با من دوست هستند. از چی میترسی؟ بهش گفت باشه. راست میگی. من نباید اینقدر حسود باشم. اینها رو میگفت و تو دلش به خودش فوحش میداد و همش یاد فروتن قرمز می...
-
شطرنج با زندانبان!
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1393 18:05
خوب خوب خوب فرار از ترافیک منو به این صندلی چسبونده و البته سردرد هم باعث شده که حوصله رانندگی نداشته باشم و بشینم اینجا پشت این رایانه همدم، تا چند بایتی از فضای نا محدود اینترنت رو اشغال کنم تا شاید خودم کمی حالم بهتر بشه. روزهای سختیه. دلم میخواد میشد بدون اینکه من حضوری در روند کار داشته باشم، همه چیز تمام بشه....
-
سال نو مبارک!
یکشنبه 10 فروردینماه سال 1393 12:35
اگر بچه باشید و آرزو نکنید کاش زودتر بروید مدرسه. . . میتوانید از بچگیتان لذت ببرید. اگر نوجوان باشید و آرزو نکنید زودتر دانشجو بشوید . . . میتوانید از نوجوانیتان لذت ببرید. اگر هر درسی که خواندهاید اصرار نداشته باشید که حتماً بروید سر کار . . . میتوانید از بیکاریتان لذت ببرید. اگر دارید کار میکنید و آرزوی...
-
یک روز ده روزه - آخرین پست 92
چهارشنبه 28 اسفندماه سال 1392 15:11
شب رو با بدبختی و فشار سعی کردم ساعت 11 بخوابم. چرا؟ چون روز سخت قرار بود از ساعت 4:45 شروع بشه. حتماً میدونید که شیرازی ها علاقه وافری به خواب دارند! منم درسته که هیچ وقت شیراز زندگی نکردم و شیراز هم به دنیا نیومدم اما خوب دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ، من یک شیرازی ام و علاقه بسیاری به خواب دارم. روزی که زودتر از ساعت 9...
-
نتیجه بودن و نبودن!
پنجشنبه 22 اسفندماه سال 1392 21:53
یه روز دلتنگ یه روز خوشحال یه روز پروانه تو دلت پر میزنه و یه روز کرم از کنار نافت میلوله تا بالا و بیخ گلوت. یه روز احیاس میکنی تا آخر دنیا راحتی و باهاشی و فرداش میفهمی تا سر کوچه نمیشه رفت و ماست خرید!
-
اینجای قصه
چهارشنبه 7 اسفندماه سال 1392 12:25
قصه اینجا که رسید، جون ما به لب رسید! چای سرد شده رو با شکلات طعم نعنایی بالا کشید و از پشت پنجه به منظره نه چندان زیبای بیرون خیره شد. بیرون رو نگاه نمیکرد. فقط چشمهاش رو به بیرون بود تا کسی نتونه چشمهای سرخ شده اش رو ببینه. بیخوابی های چند روز گذشته، افکاری که حمله ور بودند به ذهن خسته و وامانده اش، و فشارهای پی در...
-
دودی نوشت...
پنجشنبه 1 اسفندماه سال 1392 17:14
قصه از یک شب شروع شد شبی که خواستم یک حس مرده رو زنده کنم شبی که خواستم یک شیر مرده که با بدبختی از پا درش آورده بودم رو زنده کنم و ... کردم یک شب تا صبح، پشت یک گوشی تلفن، تایپ کردم و خوندم و مستی کردم. نمیدونم مست از می بودم یا مست از عشق! هر چه بودم خوب بودم. جوان شده بودم. خیلی جوان. حس مرده رو زنده کرده بودم و...