-
بدترین میلاد!
جمعه 17 خردادماه سال 1398 21:49
بارها و بارها اینروزها به سرم زده گوشی رو بردارم و زنگ بزنم، یا پیامی چیزی تو تلگرام یا واتساپ، یا حتی ایمیل، اما یه ندایی از درونم منو از این کار پشیمون کرده. از طرف دیگه هم ندایی همیشگی باز از همون درون، منو تحت فشار گذاشته تا این کار رو بکنم. واقعا نمیدونم این کهر درستی هست یا نه. اصلا کار درست دونستنی ه؟!! اصلا...
-
لذت رفتن
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1398 01:57
اول از هر چیزی بگم که سال نو مبارک. امیدوارم سال خوبی برای هممون باشه. و اما حرفم، دنیای عجیبی شده. خیلی عجیب. اتفاقهایی میفته که اصلا قابل باور نیست. بعضی وقتها فکر میکنم دارم کابوس میبینم، و متعجبم که چرا با وجود این همه ترس از این کابوس، از خواب نمیپرم! شما فقط همین بیست و چند روز گذشته رو ببین، حالا قبلش فقط برای...
-
خداحافظی با 97 با طعم تلخ روزپدر ( بی پدری!)
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1397 12:15
آخرین روز کاری سال 97 سالی به مراتب بد و بدتر از سالهای قبلش، البته از بعضی لخاظ، برای من هرچی فکر میکنم چطور یاد کنم از این سال، که خیلی هم به پروردگار این سال و همه سالها بر نخوره، میبینم که واقعاً سخته زبان در کام گرفتن! گفتن نداره، خودش، خودتون، خودم، همه میدونیم که چه سالی بود. خودش رحمت کنه همه رفتگان و سفر کرده...
-
به زن
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1397 00:04
پریشب خوابتو دیدم. خواب عجیبی بود. کل دیروز و امروز رو با خودم کلنجار رفتم که بهت ایمیل بزنم، بهت بگم از بعضی اتفاقات و از کینه، اما جلوی خودم رو گرفتم و مثل همیشه دندون رو جگر گذاشتم تا تو از آرامشی که از فرو کردن سرت مثل کبک توی زمین به دست آوردی، دور نشی. دلیلش هم که خب معلومه، دلیل نگفتنم، دلیل بر هم نزدن اون...
-
نه دیگه...
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1397 23:38
روزهای اول که درگیر مراسم و برنامه ها بودم، یه نیرویی کمکم کرد که مدیریت کنم خودم رو، تا بتونم به کارها برسم، که رسیدم. ده روز که گذشت، تازه داغ اصلی افتاد به جونم. با خودم گفتم یک ماه که رد بشه کنار میام. سرم رو گرم کارهای جدید کردم و برنامه نویسی که ذهنم فرصت فکر کردن نداشته باشه، که خب آنچنان جوابی نگرفتم. باز با...
-
بزدل ها!
جمعه 26 بهمنماه سال 1397 22:12
یه عده هم هستن که کلاً خیلی شجاعند از هیچی نمیترسن از خوردن پول مردم نمی ترسن از آه یتیم نمی ترسن از نفرین بی گناه نمی ترسن اینا همه مرحله ترس رو پشت سر گذاشتن و در حال حاضر در مرحله بزدلی به سر می برند ✍
-
یک لحظه خواب دیدن تو
دوشنبه 22 بهمنماه سال 1397 19:55
عجیبه که هنوز خوابتو میبینم! واقعا برام عجیبه. اینروزها، روزهایی نیست که دیگه به تو فکر کنم، اما یهو سر از خوابم در میاری! عجیبه. و من باید بگم، یک لحظه خواب دیدن تو، به تمام دنیا می ارزد...
-
بالاخره
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1397 23:31
بالاخره روزی فردی قدم به زندگیتان خواهد گذاشت و شما را متوجه خواهد کرد که چرا هرگز با هیچ کس دیگری دوام نیاورده اید. پل استر
-
کارهای جدید
شنبه 13 بهمنماه سال 1397 23:14
روزهای روشن تو راهه. مثل خیلی وقت پیش ها، که برای فرار از مشکلات چسبیدم به کارهای جدید، این روزها باز هم عزمم رو جزم کردم که کار جدیدی انجام بدم. و انجامش میدم. چند ماه پیش که این کارها رو شروع کردم، شریکم گفت دیر شروع کردی، باید قبل از اینکه پدرت سکته میکرد شروع میکردی تا پدرت کمکت کنه، راست میگفت، اون روز که این حرف...
-
بی خوابی
پنجشنبه 11 بهمنماه سال 1397 08:43
رکورد نخوابیدن خودم رو شکستم نه به دلخواه، که به اجبار! نه به جبر روزگار، به جبر مغز پر کار. بی خوابی باعث حالت تهوع هم میشه، نمیدونستم!! الان میتونم بگم که نزدیک 3 روز هست که نخوابیدم.
-
یه روز دوباره...
چهارشنبه 10 بهمنماه سال 1397 00:01
یه روز دوباره جون میگیرم، پا میگیرم، بلند میشم و رشد میکنم. یه روز دوباره خورشید زندگی من هم طلوع میکنه. تو روشنایی و نور، پیش میرم آنچنان بزرگتر میشم که انگشت به دهان بمونی، تعجب کنی که این چجوری دوباره پا گرفت؟!! من سگ جون تر از اونم که فکر میکنی. میاد روزی که همه اونهایی که بهم بد کردند و بد من رو خواستن، با حسرت...
-
آخر شب و ...
سهشنبه 9 بهمنماه سال 1397 01:24
این روز بد را با دو قطره اشک معلق در گوشه دو چشمم به پایان میرسانم، به یاد پدر. ..... بارون میاد، از پنجره دریاچه رو نگاه کردم، یاد بابا افتادم که چقدر این خونه و این پنجره رو دوست داشت ولی دیگه نیست. رفتم اینستاگرامش، چندتا عکس از نوه هاش بود و خودش، ... جاش خالیه روحت شاد بابا
-
باز هم باختیم
دوشنبه 8 بهمنماه سال 1397 20:23
دلخوش به این بودم که امروز، روز خوبیه، امروز روز ماست، روز ما ایرانیا که خیلی غمگینیم، یه روز خوب و عالی که بدون آلودگی هوا شروع شده بود و بارونی بود. عصر زودتر راه افتادم سمت خونه که فوتبال رو ببینم، ولی... عجب ترافیکی! تو راه به همکارم که گیر داده بود بیا برای فینال بریم دوبی، گفتم فکر کنم کار درستی کردیم که نرفتیم!...
-
آخر یه شب....
شنبه 6 بهمنماه سال 1397 23:41
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره ...... خیلی وقته خوابتو ندیدم، امشب منتظرتم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 بهمنماه سال 1397 15:44
تو فاصله خوردن آلپرازالوم و اثر کردنش و خواب، جایی بهتر از اینجا پیدا نمیشه که بیای و گپ بزنی، حتی با خودت. امروز بعد از چند ماه به دوستی زنگ زدم، کمی باهاش حرف زدم و گفت اون یکی خط رو چند ماهی هست خواموش کردم. گفتم چرا؟ گفت چند ماه پیش رفتم و دماغم رو عمل کردم، همون شب قبل از بیمارستان با خودم فکر کردم که من دارم...
-
دلتنگی، شاملو
چهارشنبه 3 بهمنماه سال 1397 00:46
کاش دلتنگی نیز نامِ کوچکی میداشت تا به جانش میخواندی نامِ کوچکی تا به مهر آوازش میدادی، همچون مرگ که نامِ کوچکِ زندگیست و بر سکّوبِ وداعاش به زبان میآوری هنگامی که قطاربان آخرین سوتش را بدمد و فانوسِ سبز به تکان درآید: نامی به کوتاهیِ آهی که در غوغای آهنگینِ غلتیدنِ سنگینِ پولاد بر پولاد به لبجُنبهیی بَدَل...
-
مغز
دوشنبه 1 بهمنماه سال 1397 02:36
منو بازم بیخوابی، بیخوابی و صدای پارس سگها، سرما، نور ماه، صدای قار قار موتور یخچال، صدای همهمه توی گوشم، صدای افکار کشنده، مغز پرکار، شکم خالی، دندان قروچه، دل تنگ، چشم خیس و یاد پدر.
-
مردگی بهتر از این زندگی
سهشنبه 25 دیماه سال 1397 02:07
هیچ چیز این دنیا و زندگی ارزش اینو نداره که بخوای ادامه اش بدی. واقعا چرا آدما زندگی و زنده بودن رو دوست دارن؟ این همه تلاش برای چیه؟ کار کنی یا کلاه برداری و دزدی و نمیدونم هر طور شده پول دربیاری که بخوری و بخوابی با یکی و بخوابی و دوباره روز از نو. که چی؟ بعدش؟ الکی زنده بمونی و هوا و زمین و شهر و اعصاب بقیه و روح و...
-
تاثیر زن در من
یکشنبه 23 دیماه سال 1397 00:32
میگن هر آدمی اومدنش تو قصه و زندگی یکی دیگه، هدفی پشتشه. منم موافقم با این حرف. تاثیر بعضی از آدمها خیلی پر رنگه و تا ابد جای پای اونها تو زندگی و روحت میمونه. بعضی از آدمها کاری میکنن که برای همیشه عشق و عاشقی و احساس رو بزاری کنار. سردت میکنن. در قلبت رو میبندن. یا شایدم قلبی دیگه برات نمیزارن که کس دیگه ای یا حتی...
-
دنیای ناشناخته
چهارشنبه 19 دیماه سال 1397 00:30
چند شب پیش تو یکی از بی خوابی های همیشگی، سری زدم به تلگرام و گروه همکلاسی های دوران دانشجوئی ، فهمیدم شب قبل پدر یکی از همکلاسی ها فوت کرده. یادم افتاد که زمانی که بابا رفت، اون هم تو همون گروه تسلیت گفته بود. همونجا تو گروه تسلیت گفتم و بعد برای تسلی خاطر بیشتر، تو خصوصی هم براش نوشتم که متاسفانه حالت رو خوب درک...
-
من باز هم جدید
چهارشنبه 5 دیماه سال 1397 01:42
با رفتنت خیلی چیزها عوض شد. از وقتی رفتی، من دیگه اون من نیستم، من باز هم جدید شدم، من جدید شاید دیگه برای همیشه سرد و بی روح باشه. من جدید، کمی هم سنگدل شده. من جدید اما نگرانه، نگران روزهای بی پشت و پناهی که در پیش رو داره. من جدید از هیچی نمیترسه اما، چون چیزی برای از دست دادن نداره شاید. چطور بعضی از آدمها فکر...
-
یک ماه گذشت
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1397 02:27
الان درست یکماهه که برای همیشه خوابیدی. اصلاح میکنم، به گفته مادرم، ساعت ۴ صبح، یعنی حدود دو ساعت دیگه، بیدار شدی، نشستی، نفس آخر رو کشیدی و رفتی. دو نفس، با فاصله حدودا ۳۰ ثانیه، و احتمالا بدون درد و هیچ رنجی، رفتی، از پیش ما، برای همیشه. جسمت ما رو ترک کرد، اما روحت، هنوز اینجاست و من و مادر و خواهرها، وجودت رو...
-
بی پدری
سهشنبه 20 آذرماه سال 1397 00:09
بیست و چند روز گذشت بیست و چند روز از یتیم شدن! امروز باید اجاره خونه میدادم، مبلغ اجاره بیش از ۳ میلیون شده و چون کارت به کارت میکنم، نمیشه تو یک مرحله واریز کنم. ۳ تومن رو ریختم به حساب صاحبخونه و اومدم بهش پیام بفرستم تو تلگرام که دیدم ماه پیش یادم رفته بوده بقیه اجاره خونه رو بریزم به حسابش. یعنی اونجا تو تلگرام...
-
تنهایی بعد از هفته گوه!
دوشنبه 5 آذرماه سال 1397 21:01
چقدر دلم میخوایت هواپیما رو دربست بگیرم، هیچ کس نباشه، من باشم و من، تنهایی زار زار گریه کنم. بالاخره چند ساعتی هست که هیچ آشنایی دور و برم نیست و خودمم و خودم، ولی کاش همین آدمهای غریبه هم نبودند تا میتونستم دست بردارم از قورت دادن این بغض خفه کننده. رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی، قانون جنگلو زیر پا گذاشتی، اینجا قهرن...
-
حالا دیگه همه چیزو میدونی، بابا
شنبه 3 آذرماه سال 1397 01:40
حالا دیگه کار از کار گذشته حالا دیگه جواب همه سوالهات رو داری بابا حالا دیگه نمیتونم چیزی رو ازت پنهون کنم حالا دیگه اینجا رو خوندی حالا دیگه از همه جیک و پوک زندگیم خبر داری حالا دیگه میدونی چی گذشته بهم حالا دیگه تمام علامت سوالهات برطرف شده حالا دیگه میدونی همه چیز رو بابا، دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد. یادت شب آخر...
-
چقدر سخته پابرجا موندن
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1397 00:38
چقدر سخته، پاتو بزاری تو خونه پدری و سلام کنی و دنبالش بگردی که اولین سلام رو به اون گفته باشی و پیداش نکنی و بفهمی دیگه هیچ وقت نیست. چقدر سخته که بری سراغ تلگرام گوشیت و بری سراغ چتها و وویس ها با پدرت و برگردی به سالهای قبل و کلی وویس باشه اما جرات نکنی دوباره گوش کنی که مبادا کنترل از دستت خارج بشه و بقیه بفهمن که...
-
پدرم....
یکشنبه 27 آبانماه سال 1397 18:59
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف، پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ، پدرم پشت زمان ها مرده است. پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود، مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد. پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
-
میدونی چیه؟
شنبه 12 آبانماه سال 1397 21:19
میدونی چیه، درسته که دیگه مد نیست، وبلاگ نویسی رو میگم، اما من که برای مد شروع نکردم که حالا که از مد افتاده ننویسم. میدونی چیه، اصلا من و چه به مد؟!! میدونی چیه، دلم لک زده برای یه مهمونی که توش مست کنم و بگیم و بخندیم و بازی کنیم و بیخیال دنیا! مثل اون روزا میدونی چیه، شرابهایی که ریخته بودیم رو هنوز دلم نیومده...
-
وجدان
دوشنبه 16 مهرماه سال 1397 16:38
واقعاً چجوری میتونید؟! یعنی من هرچی فکر میکنم، میبینم که من این کاره نیستم! عذاب وجدان نمیگیری؟!!! اصلاً عذاب وجدان میدونی یعنی چی؟ اصلاً وجدان داری؟!!! چند روز پیش ماشین یکی از دوستهام رو توی روز روشن، بردند! تو فیلم های دوربین های مداربسته مغازه های تو اون خیابون تصویر دزدها و ماشینشون و ... خیلی چیزها هست. خلاصه...
-
وقتی زن گریه میکرد، سرندیپیتی وار!
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1397 15:02
آخرین باری که زن رو دیدم، یک روز تابستونی تو تیرماه سال 95 بود. نمیدونم از اون روز چیزی نوشتم یا نه، شاید نوشتم و شاید هم نه. اتفاقات اون روز رو نمیخوام مرور کنم. از اون روز دو صحنه تو ذهنم هک شده که یکیش زمانی بود که فهمیدم کلید خونه من رو کپی کرده و بدون اجازه من توی خونه من بود، و دیگری... الان اون دیگری رو میخوام...