-
جمعه!
یکشنبه 20 مردادماه سال 1387 08:57
جمعه روز بدی بود! روز بی حوصله گی، وقت خوبی که میشد، غزلی تازه بگی. ولی راستش روز خیلی بدی هم نبود. چرا؟ ارض میکنم خدمتون. 1- صبح اول صبح رفتیم کوه. آره درست خواندید، رفتیم م م م. یعنی من و ایال مربوطه. چند وقتی بود ایشون شک کرده بودند که ورزش برای کجاته؟ آخه تو چهار تا پاره استخوان ورزشت دیگه چیه؟ آخه ایشون معتقدند...
-
شکلات
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1387 15:07
شکلات من یه شکلات گذاشتم توی دستش اون یه شکلات گذاشت توی دستم من یه بجه بودم؛ اونم یه بچه بود سرم رو بالا کردم ؛ سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه ! خندیدم ... گفت " دوستیم؟ ! گفتم " دوست دوست " گفت " تا کجا؟ ! گفتم " دوستی که تا نداره ... گفت " تا مرگ ! خندیدم و گفتم " من که گفتم...
-
قطعه گم شده
سهشنبه 15 مردادماه سال 1387 16:35
قطعه گم شده تنها نشست در انتظار کسی که پیش او آید و او را با خود ببرد. بعضی ها با او جفت و جور بودند. اما با آن ها نمی توانست غلت بزند. با بعضی ها می توانست غلت بزند اما با او جفت و جور نبودند. بعضی ها هم اصلاًً نمی دانستند جفت و جور بودن یعنی چه. و بعضی ها نمی دانستند اصلا چیزی درباره چیزی. بعضی ها خیلی نازک نارنجی...
-
حس غریب!
دوشنبه 14 مردادماه سال 1387 17:09
تفاهم؟ مسخره است. درک متقابل؟ مسخره است. زندگی؟ مسخره است. عشق؟!!!! مسخره است. یکی میگفت عشق سوءتفاهمی است که بین دو احمق بوجود میاد! آن روز تو دلم بهش خندیدم و امروز دارم میبینم که همچین بی راه هم نگفت! راستش این روزها دیگه دارم کلافه میشم و تو خواننده عزیز را هم اذیت میکنم. یک روز میام و میگم توپم، یک روز هم.......
-
به هم ریختگی!
شنبه 12 مردادماه سال 1387 13:34
یه نگاه این ترتیب بنداز: پسر – داماد – مرد - پدر دختر – عروس – زن - مادر حالا اگه به نظر شما بعضی وقتها این ترتیب به هم بریزه چی میشه؟ مثالاً بشه پسر – مرد – داماد – پدر. یا حتی پسر – مرد – پدر - داماد! حالا مقصودم از این بازی با کلمات چیه؟ اینه که بگم که نمیگم!! اما اینو بدونید که هیچ چیز غیر ممکن نیست و میشه بعضی از...
-
راستگویی!!
سهشنبه 8 مردادماه سال 1387 08:16
توی زندگی هیچ چیز مثل راستگویی جذاب و مهم نیست و هیچ چیز مثل اون فراموش نشده. من کامپیوترم را دوست دارم چون هنوز بلد نیست دروغ بگه اینو 3 سال پیش توی پروفایل کلوب نوشتم! هنوزم دوستش دارم و هنوزم معتقدم هیچ چیز مثل اون فراموش نشده! بدرود.
-
آرزوهایی که حرام شدند
یکشنبه 6 مردادماه سال 1387 13:01
دیشب دعوا و بعد هم خواب! صبح هم پیش به سوی بانک و ادامه کارهای وام و بعد هم کار! ترافیک و فرصتی برای صحبت کردن با خواهر. برای در جریان قرار گرفتن زندگی خواهر بعد از مرگ شوهر خواهر! و باز هم فهمیدن اخباری که برای من فرضیه ای بیش نبود و اثبات شد. و باز هم دعوا های تلخ و ذجر آور ارث و میراث! اگه فکر کنی که آسمون دنیای ما...
-
حال همه ما خوب است. اما تو ...
شنبه 5 مردادماه سال 1387 15:54
سلام ، حال همه ما خوب است ، ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان ! تا یادم نرفته است بنویسم ، حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود . می دانم همیشه حیاط آنجا...
-
شرم!
یکشنبه 30 تیرماه سال 1387 14:19
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را . یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست . یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ..... یادم باشد زندگی را دوست دارم . …. یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم . یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم...
-
کمکم کنید!
پنجشنبه 27 تیرماه سال 1387 01:19
امروز روز پدر بود. روز مرد. تمام شد! الان که دارم این پست را مینویسم دیگه نیست! عمداً دیروز چیزی ننوشتم. ننوشتم تا ننه من غریبم در نیاورده باشم. تا ببینم کیا واقعاً یادشون هست و کیا نیست! هرچند فکر میکردم برام مهم نیست، اما حالا که به خودم سر میزنم میبینم برام مهم بود. یعنی برام مهم شده. توی زندگی بعضی چیزها ارزششون...
-
هر دم از این باغ بری میرسد!
دوشنبه 24 تیرماه سال 1387 01:41
دچار یک بیماری بد شدم که احتمال داره لا علاج باشه. چرا و به چه علت؟ عاقلان دانند! ما که تو گروه عاقلان جایی نداریم، ما را همان مهندسی بس. اولاً که آقا فرهاد از فرنگ برگشته! اون هم با کوله باری از تجربه و سوغاتی و البته دوستانی جدید. دوستانی که روز به روز به تعدادشون اضافه میشه و در پلک به هم زدنی تعدادشون بیشتر. اما...
-
نیمه شرافتمندانه زندگی
یکشنبه 16 تیرماه سال 1387 18:47
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی...
-
اندر ادامه حکایت داش فرهاد دهتایی در سرزمین فرنگ!!
یکشنبه 16 تیرماه سال 1387 02:35
اول یکداستان براتون تعریف کنم. یه روزی آقای بد شانس که فکر میکرد اول و آخر همه بد شانس هاست بلند شد و رفت سازمان ملل! حالا چرا سازمان ملل رفت و نمیدونم هواپیمایی نرفت، من نمی دنم و فکر هم نمی کنم دردی از ما دوا کنه!بلند شد و رفت سازمان ملل که من میخوام یک آژانسی تاسیس کنم به اسم بدشانسف! از شما هم کمک میخوام. خانم...
-
اعتراف!
شنبه 15 تیرماه سال 1387 01:10
امشب آمدم تا یک اعتراف بزرگ کنم. دیگه از دروغ گفتن خسته شدم! دیگر بس است!! الان چند سالی هست که همش دارم به همه دروغ میگم. دلیلش هم این بود که میخواستم تعداد دوست دختر های همزمانم را زیاد کنم. میخواستم ببینم تا چه عددی میتونم پیش برم. میدونی چند شد؟ الان که دارم این پست را مینویسم ده تادوست دختر دارم که هیچ کدامشون هم...
-
یک وقتی.....
جمعه 14 تیرماه سال 1387 20:46
چند روز پیش تصمیم گرفتم این شعر را بزارم تو وبلاگ. اما پشیمون شدم. دوباره تصمیم گرفتم و باز هم پشیمون شدم. اما حالا میزارمش. بعضی وقتها واقعا شرح حالمه. بعضی وقتها هم نه! الانم نمیدونم هست یا نیست! اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دله بی کسم بود تنهام گذاشت رفت ، رفت از کنارم از درده دوریش من بیقرارم خیال میکردم...
-
ایران!
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1387 18:15
برای پست قبلی دنبال یک عکس خوب از ایرن میگشتم. معمولاً هر پستی را که میخوام آپ کنم توی کوکل سرچ میکنم. کلمه ایران را توی گوگل سرچ کردم. شرم زده شدم. واقعاً ناراحت کننده بود. غیر از عکس پرچم و نقشه همه عکسها مربوط به اعدام، شکنجه، خشونت پلیس با زنها، کاریکاتورهای رییس جمهور و عکسهایی از موشکهای اتمی!! اول فکر میکردم...
-
بر میگردم ایران!!!!!
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1387 17:21
توی این چند روزه خیلی با خودم کلنجار رفتم که بتونم تصمیم بگیرم. اما نتونستم یک تصمیم قاطعانه بگیرم. دلبستگیهام توی ایران خیلی بیشتر از اینجاست. اونجا چیزهایی دارم که اینجا ندارم. چیزهایی که براشون جنگیدم. بخاطرشون به در و دیوار زدم و بیشه را بهم ریختم. و خاطراتی که نمیتونم پاکشون کنم. و کسایی که برام مهمند و نمیتونم...
-
چیکار کنم؟
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1387 11:12
از روزی که گفتم دارم میمونم اینجا، انبوه سوالها از دوستان و در و همسایه جاری شده که جریان چیه؟ حالا ارض میکنم خدمتون و شما جای من تصمیم بگیرین. البته نظر بعضی از دئستان را شنیدم اما بد نیست دوباره مروری کنیم. پاریس بودم. خسته و کلافه از شرکت برگشتم هتل. اسرار دوستان و همکارها برای رفتن به گردش را رد کردم چون میخواستم...
-
ادامه شیر!
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1387 11:02
تا اینکه یک روز که داشت توی جنگل برای خودش چرخ میزد و میگشت یک سوژه جدید دید! اول فقط می خواست برای سرگرمی یک کمی یا این گربه ملوس کوچولو بازی کنه و بعد هم بره پی کارش. گربه کوچولو یک گربه ماده ملوس بود که دوست داشت از تجربیات شیر بزرگ قصه ما استفاده کنه. شیر هم بدش نمی مود یک همزبون داشته باشه تا زندگیش از یکنواختی...
-
شیر!
سهشنبه 11 تیرماه سال 1387 16:31
یکی بود یکی بود، زیر گنبد کبود یک آقا شیره بود که خیلی قوی بود! شیر قصه ما به هرچی می خواست میرسید. به هر کسی میخواست دست پیدا میکرد. خدا قدرتهایی بهش داده بود که باعث میشد به هر چی بخواد برسه و هر حیوانی را که اراده میکنه به زانو در بیاره. سالها بود که این شیر بزرگ توی بیشه خودش که خیلی هم بزرگ بود سلطنت میکرد. هیچ...
-
اشتباهات زندگی!
دوشنبه 10 تیرماه سال 1387 15:54
چند روزی پاریس بودم. دوباره دارم بر میگردم لیموژ. با اون خانم رومانیایی که توی کلیسا گیر افتادخ بودم، توی این چند روز این ور و اون ور میرفتم و جاهای مختلف را بهم نشون میداد. از کشورهای مختلف برام گفت و روابط بین آدمهاش. از رومانی و آلمان، فرانسه و انگلیس، تا ایتالیا و یونان و ترکیه. از مسیح و شاگرداش، از دینشون و...
-
متاسفم برات ای دل ساده!
یکشنبه 9 تیرماه سال 1387 03:57
کوله بار آرزوهات روی دوشت تا کجاها رفتی با پای پیاده رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی متاسفم برات ای دل ساده دل به هر کی دادی از سادگی دادی زندگیتو پای دلدادگی دادی هر جا که دیدی چراغی پر فروغه تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه عاشق و خسته و غمگین و پریشون دل بی کس دلک بی سر و سامون دل زخمی ، دل تنها و تکیده دل گریون من و ای دل...
-
نگرانم!!
پنجشنبه 6 تیرماه سال 1387 14:58
راستش نگرانم! اتفاقهایی که توی این چند وقت افتاده نگارنم کرده. بی خبری، مرگ آرمین همسر نیلوفر آن هم تو تصادف، دزدیده شدن پول، قفل شدن در کلیسا، یاد آوری مرگ شوهر خواهرم آن هم تو تصادف!، گم شدن چمدان همکار پرتقالی، مریض شدن همکار اسلواکیایی، قطع شدن موبایل و باز هم بی خبری! مثل دیوونه ها همش دارم ایمل را چک میکنم و...
-
باز هم مرگ؟؟....
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1387 03:38
داشتم آماده میشدم که بخوابم. مثل همیشه گفتم سری به همسایه ها بزنم. باز هم مثل همیشه اول رفتم سراغ نیلوفر. اما وقتی پارچه سیاه را دم در خونهاش دیدم خشکم زد! باورم نمیشد. فکر میکردم سرکاریه! اما واقعیت بود! باز هم تصادف یکی را کشت و یکی را بیوه کرد و دخترکی چند ماهه را یتیم! با اینکه بعد از چند روز امروز بخاطر زندانی...
-
زندانی در خانه خدا!
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1387 01:49
امروز اولین روز جلسه بود. تا 3 روز هم این جلسه اول ادامه داره. بعد دوباره میرم پاریس و چند روزی هم آنجام تا دوباره برگردم لیموژ. امروز بعد از مدتها با چند نفر حرف زدم. رییسم هم برام پول آورد. از صبح تا عصر با چندتا همکارم با هم بودیم و بالاخره یکی بود که باهاش حرف بزنم. این جلسات آموزشیه. منم شیطنت میکنم بعضی وقتها...
-
لیموژ و اولین بار ها
دوشنبه 3 تیرماه سال 1387 22:00
لیموژ اسم شهریه که قراره برم برای جلسه. مرکز اصلی شرکتی که توش کار میکنم. الان توی ایستگاه قطارم و تا چند دقیقه دیگه سوار میشم تا برم به سمت لیموژ. چند ساعتی تو قطارم. راستش این اولین باره که سوار قطار میشم. توی این سفر چند تا اولین بار را تجربه کردم. اولین بار بود که آمدم اروپا. اولین بار بود که پولم را میدزدیدند!...
-
اندر حکایت ما در سرزمین غربت!
یکشنبه 2 تیرماه سال 1387 23:24
تا حالا شده از پشت یک ماشینه قدیمی ساده، بیای و پشت یک ماشین آخرین مدل مجهز به تمامی سیستمهای دنیا و بالاترین امکانات بشینی؟ خوب تکنولوژی این ماشین تورو مجذوب خودش میکنه و ممکنه که خیلی حال کنی. اما باید بدونی چطور میشه با این ماشین رانندگی کرد. توقع نداری که از پشت ژیان بیای و پشت این لیموزین مدرن بشینی و همان اول هم...
-
پاریس!
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1387 17:08
قبلاً گفته بودم و حالا هم آمدم تا بگم که با اجازه شما دوستان و البته بزرگترها جمعه شب تهران را به مقصد شهر رویاها ترک میکنم.(همکارم عاشق پاریسه و بهش میگه شهر رویاها و البته چندتا جمله فرانسوی هم میگه که من بیلمیرم!) سعی میکنم از آنجا هم آپ کنم. امیدوارم بهم خوش بگذره. اولین باره که دارم برای مدت نسبتاً طولانی (15روز)...
-
زندگی یک قالی بزرگ است.
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1387 16:58
هر هزار سال یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند، تا گرد و خاک هزار ساله اش بریزد و هر بار با خود می گویند : " این نیست قالی ای که قرار بود انسان ببافد، این فرش فاجعه است ..." با زمینه سرخ خون و حاشیه های کبود معصیت، با طرح های گناه و نقش ...
-
بازیگر!
سهشنبه 28 خردادماه سال 1387 12:57
یک دوستی دارم به اسم اسماعیل. ما بهش میگیم اسی. این آقا اسی 15 سال از من بزرگتره! آشنایی و دوستی ما هم از زمان کار کردن توی عسلویه است. اونجا با هم همکار بودیم. چند تا خصلت خیلی با حال این اسی داشت که همیشه من یادش میکنم. اول که خنده هیچ وقت از روی لبهاش کنار نمیرفت. یک مرد متاهل ورشکسته که از فشار مالی مجبور شده بود...