-
دلهره دارم!!!
جمعه 10 آبانماه سال 1387 20:35
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امروز هم وقت نکردم برم کنار دریا! بابا این بارسلون برای خودش شهریه ها. فکر نمیکنم وقت کنم همه جا رو ببینم. امروز یک کتاب راهنمای توریست خریدم ببینم اصلاً چه خبره. دیدم بابا اینجا هم از نظر جا برای دیدن کمی از پاریس نداره. به هر حال امروز هم رفتم یک پارک خیلی شیک و...
-
مسیحی دو آتیشه!!
جمعه 10 آبانماه سال 1387 20:34
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 هنوز قبلی رو که نوشتم نتونستم آپ کنم. الان ساعت 10:20 دقیقه است و من هم توی هتلم. راستش یک هتل آپارتمان ارزون پیدا کردم که خیلی هم شیکه. از اینترنت پیدا کرده بودمش وقتی فرانسه بودم. همون رو هم گرفتم. همه چیش خوبه غیر از اینکه اینترنت نداره. دیروز و امروز چند جایی...
-
اسپانیا
جمعه 10 آبانماه سال 1387 20:34
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 الان که دارم این پست رو تایپ میکنم توی یک ایستگاه قطار مرزی هستم. تو مرز فرانسه و اسپانیا. اسم ایستگاه پورت بو هست. از دیشب تا حالا توی قطار بودم و خواب. الان ساعت 9 صبحه. قطار بعدی ساعت 10:20 از اینجا به سمت بارسلون حرکت میکنه. راستش تنهایی مسافرت کردن رو دوست...
-
ادامه سفر اروپایی (Euro Trip)
جمعه 3 آبانماه سال 1387 16:11
روز اول که آمدم اینجا به این آقای پاتریشیو (مسئول رسیدگی به ماها) گفتم که حاجی جون من بعد از لیموژ میخوام برم بارسلون. یک قطار از لیموژ به بارسلون هست. ساعت ۱۱ شب جمعه حرکت میکنه. قیمت بلیطش هم ۱۵۰ یوروست. یک بلیط یرای من بگیر. اوکی؟؟ ایشون هم گتند چشم. تازه من برات میگردم اگه راه بهتری هم بود همونکار رو برات اوکی...
-
خوابم میاد!
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1387 13:33
اگه تو فهمیدی از صبح تا حالا این زنیکه چی گفت، منم فهمیدم!!! از بس که خوابم میاد. دیشب بیخوابی زده بود به سرم! ولی حالا آرومم و خفن خوابم میاد. کاش امروز زودتر تمام بشه برم بخوابم.
-
ادامه عکسها
چهارشنبه 1 آبانماه سال 1387 20:22
چند تایی عکس از موزه لوور میزارم براتون. خداییش عکسها 90 درصدشون غیر قابل پخش بودند. ماشالله هیچ کدوم نقاشی ها و مجسمه ها حجاب اسلامه که هیچ حجاب غیر اسلامی هم رعایت نکرده اند. اینها رو دیگه بزور از توشون در آوردم!!! اینها هم یکسری گدای مکزیکی بودند کتار کلیسا نوتردام. برج ایفل خودمون! البته توی شب. پاریس از بالای برج...
-
نمایشگاه ماشین
سهشنبه 30 مهرماه سال 1387 20:42
سلام به درخواست پاره ای از دوستان چند تا عکس از فرنگستان براتون میزارم. این پست چند تا از عکسهای نمایشگاه ماشین. منم از اینها میخوام
-
ایستگاه قطار
دوشنبه 29 مهرماه سال 1387 19:45
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 سلام به همه دوستان گلم الان که دارم این پست رو تایپ میکنم تا سر فرصت و هرجا که اینترنت بود آپ کنم، توی ایستگاه قطار آسترلیدز (پاریس) هستم. شنبه صبح رسیدم پاریس و همون شنبه هم رفتم نمایشگاه ماشین. جای ماشین دوستها خالی. خیلی جالب و جذاب بود. خوبیش این بود که پشت...
-
رفتم....
شنبه 27 مهرماه سال 1387 02:07
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 نمیدونم حالا که این پست رو میخونین کی هست و من از کجا اینو آپ کردم. الان که دارم تایپ میکنم توی فرودگاه امام خمینی تهران نشستم و قصدم این بود که از همینجا آپ کنم که متاسفانه اینترنت اینجا مشکل داره و هرکاری میکنم نمیتونم وصل بشم. یادمه که دفعه قبل از همینجا آپ کرده...
-
نظر سنجی؟؟
یکشنبه 21 مهرماه سال 1387 14:34
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امروز کمی خلوت تر بودم. جلسه ای در کار نبود و من هم بعد از مدتها رسیدم برم بانک و کمی از کارهای عقب افتاده رو انجام بدم و میزم رو مرتب کنم. من اصولاً آدم منظمی نیستم. شرکت هم امروز کمی خلوت تره. یک سری مهمون داریم که نصف بچه ها برای استقبال و با اونها بودن پیچوندن!...
-
مشغله!!
شنبه 20 مهرماه سال 1387 14:22
عجله دارم و سریع باید برم دنبال ادامه جلسات خسته کننده. این روزها زندگی خیلی پیچیده شده. رفتار آدمها مشکوکه و پشت هر رفتاری فقط خدا میدونه که چه نقشه ای هست. دیگه نمیتونم مطمئن باشم که الان که ساعت 2 بعد از ظهر روزه یا شب! ولی زندگی همچنان ادامه داره و فرهاد همچنان زنده است و نفسی میاد و نفسی میره. عمرمونه که به قول...
-
باز هم.....
یکشنبه 14 مهرماه سال 1387 14:29
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 راستش حال و حوصله نوشتن نداشتم. با خودم فکر میکردم که با نوشتن من دردی درمان نشده و نخواهد شد. جز اینکه خودم رو خالی میکردم. که خوب این خود خالی کردنها باعث شده که جمعی دوستانه بین من و بقیه همسایه ها بوجود بیاد. یکی از تهران و یکی از بوشهر. آن یکی شمالیه و آن یکی...
-
عشق است قمار من و بازیگر آنم
یکشنبه 14 مهرماه سال 1387 10:01
دلسوخته تر از همه سوخته گانم از جمع پراکنده رندان جهانم در صحنه بازیگری، کهنه ی دنیا عشق است قمار من و بازیگر آنم با آن که همه باخته در وادی عشقم بازنده ترین هست در این جمع نشانم ای عشق، از تو زهر است به کامم دل سوخت، تن سوخت، ماندن حرامم عمریست که می بازم و یک برد ندارم اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم ای دوست مزن زخم...
-
آیا صداقت زیبا نیست؟
شنبه 13 مهرماه سال 1387 17:05
داشتم یک سری از خاطراتم رو مرور میکردم. اتفاقاتی که باعث شده بود از درون بلرزم! به این نتیجه رسیدم که صداقت زیباست! خیلی هم زیباست. حتی زیباتر از زیباترین منظره ها! یا زیباتر از زیباترین خاطرات! و حتی زیباتر از زیباترین احساسات! خدایا، بهم بدی میکنی، قبول. اما بهم قدرت و شجاعت صداقت را بده. با خودم صادقم و با دوستانم...
-
این منم.....
شنبه 13 مهرماه سال 1387 15:24
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 هنوز حالم جا نیومده. هنوز خوب نشدم. هنوزم امیدی واهی دارم که شاید راهی باشه. آخه میگند در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت .... خیلی دلم میخواد که راهساز باشم! از صبح تاحالا دارم سعی میکنم و با خودم کلنجار میرم که انگولک کردن دل پاره...
-
مسته مست!
جمعه 12 مهرماه سال 1387 23:32
باز هم منو کشوندی به الکل!! خیلی وقته که مست نکردم! امشب مست میکنم مسته مسته مست!! اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن تو قمار زندگانی همه جور بازی رو دیدن اونا که تو خلوت شب شعرای حافظ رو خوندن همه راه و رفتن اما بر سر دو راهی موندن بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته بهشون...
-
نیست!
جمعه 12 مهرماه سال 1387 21:29
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 داغونم و عصبانی. ایندفعه نه تنها از دست بنده هات عصبانی ام، بلکه از دست خودت هم عصبی ام! چرا اینقدر منو به بازی گرفتی؟ مگه من مسخره دست توام که همش داری برام بامبول جدید سرهم میکنی؟! بابا دیگه جونم به لبم رسیده! مگه تو منو نیافریدی؟ د آخه تو که منو ساختی که منو...
-
چقدر زود دیر شد!
جمعه 12 مهرماه سال 1387 20:33
واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه بودن و نبودنی که کاش بیرزه همتی کن پای این سقف شکسته نگو این سقوط آخر راهتو بسه کم نشو تو وحشت باغی که سوخته سکه خنده تو کی به غم فروخته نگو تقدیر تو صد تا گره داره قحطی نور رو نذار پای ستاره نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه گریه کن برای...
-
مرده بدم، زنده شدم.... مولوی
جمعه 12 مهرماه سال 1387 19:02
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 مرده بدم زنده شدم , گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیدهء سیر است مرا , جان دلیر است مرا زهرهء شیر است مرا , زهرهء تابنده شدم گفت که دیوانه نه ای , لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم , سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه ای , رو که از این دست نه...
-
تهوع!!
جمعه 12 مهرماه سال 1387 00:48
به کسی بر نخوره لطفاْ این متن رو جایی خوندم و به خودم گرفتم. دیدم که خطاب به منه! تصمیم گرفتم بزارم برای هر کسی که احتیاج داره به اینکه.... اصلاْ خودتون بخونید! "تهوع" ... هی!!!تو... استفراغت نگرفته؟... از این همه عشق بی حد و حساب و بی سر و ته و مداومی که نسبت به من داری؟.. یه چیزی می خوام بهت بگم ، مهمم...
-
استراحت!
چهارشنبه 10 مهرماه سال 1387 01:49
خستگی توی تنم مانده. چند هفته ای هست که استراحت نکردم. از صبح تا شب کار و آخر هفته ها هم مسافرتهای کاری به گوشه کنار های کشور. از شمال به غرب و از غرب به شرق. فردا هم که کرمان! ایندفعه مسیر خیلی طولانی بود. 1000 کیلومتر فاصله تا تهران. به قول بابا پیر آدم در میاد تو این مسیر!! ساعت نزدیکهای 11 شب بود که از کرمان بهم...
-
می دونی؟
سهشنبه 9 مهرماه سال 1387 23:45
می دونی ؟ یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره...
-
عید شما مبارک!
سهشنبه 9 مهرماه سال 1387 23:07
خوب ماه رمضون هم رفت. روزها به سرعت باد دارند میان و میرن. تنها قبار پیریه که روی تک تک سلولهای روح من میشینه و بهم گوش زد میکنه که داری پیر میشی و پیمانه ات لحظه به لحظه پرتر. از امروز رازیم. واقعاْ روز خوبی بود. هر چند امروز هم مثل هر روز بدون اتفاق بد نبود، اما روزی بود که خوب شروع شد و بعد از اون غروب خاکستری که...
-
سه شنبه!!
سهشنبه 9 مهرماه سال 1387 16:16
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 غروب سه شنبه خاکستری بود همه انگار نوک کوه رفته بودن به خودم هی زدم از این جا برو اما موش خورده شناسنامه ی من صبح سه شنبه صبح خوبی بود. صبحی که با طراوت شروع شد. صبحب با خبرها و اتفاقات خوب. من سه شنبه به دنیا آمدم! همیشه هم قرارهای مهم زندگیم را سه شنبه ها...
-
شب نوشته های من
دوشنبه 8 مهرماه سال 1387 23:28
ساعت از 11 شب گذشته. من تک تنها توی خونه نشستم و دارم با تنهاییم حال میکنم!!! چیه؟ خیلی تابلو بود که دروغ میگم؟ آره دروغ میگم مثل سگ!!!!! راستی مگه سگ دروغ میگه که میگن مثل سگ؟؟؟ بگذریم. تک و تنها. خونه بابام یک کوچه آنطرفتره. اما به دروغ گفتم با دوستم هستم تا بیام و تنها باشم. به یاد روزهای تنهاییه گذشته. روزهایی که...
-
چشمام همش به صفحه است!!!!
دوشنبه 8 مهرماه سال 1387 14:05
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 از صبح خیلی کلافه ام. کلاً چند روزه که کلافه ام. حس خوبی ندارم. یه چیزی بین عصبانیت و ناراحتی. یا یه چیزی شبیه شکست. شاید هم خیانت. اصلاً نمیدونم چه مرگمه. یا بهتر بگم میدونم اما نمی خوام باور کنم! تصمیم گرفته بودم که نرم فرانسه. آخ یادم رفت بگم. یک سفر فرانسه پیش...
-
مواظب باشید!
یکشنبه 7 مهرماه سال 1387 12:50
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 جهار شنبه داشتم میرفتم سمت شمال. از عصر که دوستم جریان ممنوع الخروج شدنش از تهران را برام تعریف کرده بود خیلی تو فکر بودم. خیلی هم نگران. نگران اینکه کجا زندگی میکنیم و چی داره سرمون میاد. این دوستم چند روزی هست که آمده تهران زندگی میکنه. هنوز یک خونه به درد بخور...
-
دستم بگرفت و دستش بگیرم!
یکشنبه 7 مهرماه سال 1387 09:25
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دیروز نزدیکهای شرکت بودم که یک بنده خدایی زنگ زد روی موبایلم که مهندس دستم به دامنت، سیستم خوابیده! مردم اینجا معطلند. ناراضیند و دارند سر و صدا میکنند. امروز صبح تابلو برق اصلی دستگاه ازش دود بلند شده و اپراتورها هم ترسیدند و خاموش کردند. تو را به خدا بیا و یک...
-
و اما فرهاد.....
شنبه 6 مهرماه سال 1387 12:22
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 فرهاد گردنش درد میکنه و تمام بدنش خورد و داغونه. فرهاد استراحت لازم داره و آرامش. فرهاد موقتاً مجرده و زندانبان رفته مرخصی! پارسال هم موقعی رفته بود مرخصی که.... فرهاد تنهاست و کسی نیست. امروز صبح ساعت 7 بود که رسیدم تهران. سفر پر ماجرا به شمال و اردبیل تمام شد....
-
خسرو و شیرین و فرهاد!
سهشنبه 2 مهرماه سال 1387 12:54
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 از صبح تا حالا کلافه ام. نمیدونم چیکار کنم. حوصله ام هم سر رفته. کمی تمرین زبان و باز هم بیحوصلگی. این دو تا همکار فضول من هم که همیشه مایه دغ من بودند و حتی نمیتونستم با تلفن راحت حرف بزنم، نیستند. بقیه همکارها هم جمیعاً پیچیدن به این ور و اون ور. بخشی که بی رییس...