-
سوختم، بسوز
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 16:13
نمیدونی چقدر دود از همه جام بلند شد. سوختم. خیلی هم زیاد سوختم. 9 سال پیش میدونست که من چی هستم و چی دارم و چر ندارم. از اون روزها خیلی گذشته. من خیلی چیزها بدست آوردم. همه تلاشم و هم دارم میکنم. همه تلاش به معنای واقعی!! حالا بهت بگه که کاش پولدار بودی!! سوختم. چون تو شرایطی گفت که خودم گوگیجه گرفته بودم و چند روز...
-
بدون مقدمه
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 18:39
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ساعت از 6:30 هم رد شده و من کلافه ام. چند روزی هست که کلافه ام. نمیدونم چه مرگم شده. رسماً اعتراف میکنم که یک مرگم شده. اصلاً کاش مرگم میومد و من مرگم تمام میشد!! اگه دوستی اینحا مونده، برای آرامش من تو دلش دعا کنه. اگه کسی مونده........ بدرود
-
درخت
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 15:23
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 میخواستم بگم که این نهال رو باید بهش رسیدگی کرد تا تنومند بشه. وقتی شد درخت دیگه به این راحتی ها نمیشه از ریشه درش آورد و بهش آسیبی رسوند. اگخ هم آسیبی برسه آنقدر قوی هست که تحمل کنه و باز جون بگیره. اما با خودم فکر کردم که چرا نصیحت کنم؟!! مگه بچه است؟!! نهال داشت...
-
شادی
شنبه 3 مهرماه سال 1389 14:20
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 باز آمد بوی ماه مدرسه بوی شادی های راه مدرسه. یادتونه این سرود رو؟ اول مهر که میشد تلویزیون چپ و راست این سرود رو پخش میکرد. یکی دیگه هم بود. آغاز سال نو ، با شادی و سرور، همدوش و هم زبان، حرکت به سوی نور. آغاز سال نو ، فصل شکفتن است ، هر زنگ مدرسه بیداری من است....
-
محکوم
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 18:56
ضعیف و بی پول همیشه محکوم به شکسته محکوم به له شدن زیر دست و پای غنی محکوم به بیگاری دادن به غنی محکوم به نبودن. به هیچ بودن و ... من یک محکومم همین.
-
قانون و میوه
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 15:08
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد .» این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ، آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و...
-
وقتی که...
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 16:51
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 وفتی که به تقابل میان مدرنیته و سنت فکر میکنی و سرت رو انداختی پایین و به برخورد موزاییکها و آسفالت نو میرسی، وقتی که دچار سردرگمی انتخاب میشی، وقتی به تداخل بین فلسفه افلاطون و اپیگور فکر میکنی و نمیدونی که چکار باید بکنی، وقتی که همه چیز آرومه اما تو آروم نیستی،...
-
سبز سبزم ریشه دارم
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 13:58
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امروز صبح یه سری به آمارهای وبلاگ زدم ببینم دنیا دست کیه! دیدم که یکی از پربیننده ترین پستهای من پستی بوده که پارسال همین موقع ها برای پیشواز پاییز زیبا نوشتم. این پست : http://yadeayam.blogsky.com/1388/06/22/post-259 / یه سری به نظراتش زدم و یاد خانه سبز افتادم....
-
شکایت
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 15:50
اوس کریم از دستت شاکی ام! این نشد رسمش. این چه خداییه که داری میکنی؟! آدم با بنده خودش هم لجبازی میکنه؟! ببخشید، خدا با بنده خودش هم لجبازی میکنه؟! بابا این همه مشکل ریز و درشت هست، چرا گیر دادی به.... ............... باز خودت رو شکر که دارم میرم بهشت زهرا و یه حال و هوایی عوض خواهم کرد!! همینه دیگه. دل ما که میگیره...
-
باز هم مرگ
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1389 11:57
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 انالله و انا الیه راجعون به همین راحتی. به راحتی تلفظ یک لااله الالله. شاید هم راحت تر. راحت تر از یک گریه. باز هم راحتتر. راحتتر از یک نفس. نفسی که همیشه میاد و میره اما دیگه نمیاد! توی این چند سال بارها و بارها بهمون ثابت شده که مرگ بیخ گوشمونه. مرگ همین جاست و...
-
دعا کنید.
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 11:51
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 صبح از در دفتر میای تو و با همکارت سلام و احوالپرسی میکنی و همکارت بهت میگه شنیدی خبر رو؟! تو هم میگی کدوم خبر؟! میگه برادر س (همکار خانممون) با دوستهاش رفته شمال و احتمالاً دیگه نمیاد. با تعجب میپرسی چییییی؟؟؟؟!!!!!! میگه از دیروز عصر ساعت 7 که رفته توی دریا دیگه...
-
نوستالژی...
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 19:21
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 چند روزی نبودم. یعنی این چند روز تعطیلی هفته گذشته رو یک سفر اجباری داشتم به شیراز. مادربزرگ گرامی سکته کرده بودند و من هم یعد از 3 سال رفتم به شهر پدری و ... این سفر چیز جالب و گفتنی نداشت جز مهمونهایی که میومدند عیادت مادربزرگ و البته مرور خاطرات دوران کودکی و...
-
هیچی بهتز از نصفه؟!!
شنبه 6 شهریورماه سال 1389 16:41
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 اصلاً دیگه من سوار سمند نمیشم! واقعاً حق من این سمنده؟!!! خداییش من حق ندارم یه مرسدس بنز SL65 AMG مدل 2010 قهوه ای سوخته داشته باشم؟! حقم نیست؟!!! حالا اون هم نشد یه ب ام و 765LI هم خوبه. حقم نیست؟! معلومه که حقمه. اصلاً هرکی منو میبینه میگه حیف شدی! تو باید بنز و...
-
جا تر نیست اما یچه هم نیست!
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 19:25
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 تصور اینکه در خونه رو باز کنی و ببینی که هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست و کلی همه چیز فرق کرده برای من خیلی سخت نیست. اما برای شماها که دارین میخونین این پست رو شاید کمی سخت باشه. مرد از خونه زده بیرون و رفته سر کار. مثل همیشه و هر روز. ظهر برای برداشتن یک چک میاد خونه...
-
گذشت ایام...
دوشنبه 1 شهریورماه سال 1389 17:18
چشم بر هم زدیم و یک مرداد دیگه گذشت. به همین راحتی. به همین خوش مزگی!! ....... هیچ حواستون هست که داره میره؟!!! اصلاْ آمارش رو دارین؟! ..... روزها و روزها و هفته ها و ماهها و سالها و .... آرزوی ثانیه اش به دلمان خواهد ماند!! ............. بدرود
-
معلق
شنبه 30 مردادماه سال 1389 15:54
خیلی عصبانی ام خیلی کلاْ داره حالم به هم میخوره از هرچی آدم پست فطرت و نفهم که کاری جز دروغ و دروغ و دروغ بلد نیستند. ... یه مشت آدم عوضی و دروغگو. یه مشت آشغال به تمام معنا. یه مشت حیوون رزل. مرده شور همشون رو ببرند. واقعاْ موندم که ... بهم میگن عصبانی هستی و وقتی عصبانی هستی حرف نزن و تصمیم نگیر. پس تا اطلاع ثانوی...
-
ظهیر الدوله (آرامش خاکستری)
پنجشنبه 28 مردادماه سال 1389 12:09
برای دیدن کامل فلاش٬ روی تصویر کلید راست ماوس رو فشار داده و سپس show all را تیک بزنید
-
برخوردهای چندگانه
چهارشنبه 27 مردادماه سال 1389 17:58
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 یادمه که اون اوایل همیشه بهش میگفتم که توی خواهرهات ص کسیه که بیشتر از بقیه حالیشه و اگه یه روزی به مشکل برخوردیم باید با اون مشورت کنیم. هنوز یکسال نگذشته بود که اولین مشکل جدی بوجود اومد. یه روز عصر بود که مامانم گفت بیا خونه که قراره زنت و چندتا از فامیلاش بیان...
-
موبایل نوشت!
شنبه 23 مردادماه سال 1389 18:59
1- razhaye sar be mohr hamishe bayad sar be mohr bemunan, pas khafe.... 2- baezi hesha enghadr bad hastand ke ba 10 ta kuhsar raftan ham halet ja nemiad. 3- kuhsar raftan tu injur mavaghe behtar az naraftane. 4- taghsire khodame nabayad konjkavi mikardam 5- sokut amma sedaye hamhameye shahr az in bala zibast....
-
الاغ و جایگاه رفیع
دوشنبه 18 مردادماه سال 1389 13:26
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را برپشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می...
-
دری وری
شنبه 16 مردادماه سال 1389 18:59
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 قصه اینجا که رسید، قسمتهای جالب داستان رو شد. از دوستی که حدود 5 سالی خبری ازش نداشتم خبرهایی رسید بس خوشحال کننده! جداً دم این روزگار گرم که اگه برای بعضی ها بد میچرخه، برای بعضی های دیگه خوب میچرخه! اگه بخوام از اون دوست بگم با یک پست و دو پست راه به جایی نمیبرم....
-
اعتراف
پنجشنبه 14 مردادماه سال 1389 14:01
اعتراف میکنم که اشتباه کردم. خودم میدونم که کجای کار رو اشتباه رفتم. منه زیر زمینی با آدمهای روی زمینی مثل آدمهای آسمونی رفتار کردم. این اشتباه من بود. بهتره که خفه بشم! اما هنوز هم ........... کاش من هم روی زمینی بودم. هر چی نگاه میکنم به دوشم نه تنها بالی نمیبینم بلکه سرم که پایین میفته میبینم که سم دارم! من اصلاً...
-
مرد عوضی!
چهارشنبه 13 مردادماه سال 1389 18:43
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امروز یکی گفت که از 5 سال پیش تا حالا از دست یکی ناراحته و از اون چندین بار به عنوان عوضی نام برد! کلی منو به فکر فرو برد که چرا چه بدیی کرده اون یارو؟! 5 ساله که از دستش دلخوره و میگفت که هیچ وقت هم نمیبخشه اونو حتی اگه تو صورتش تف کنه! البته نگفت که چرا!! یعنی...
-
با یا بی ...
سهشنبه 12 مردادماه سال 1389 18:36
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 نمیدونم تا این موقع نشستم اینجا که چیو ثابت کنم؟! یا اصلاً دنبال چی هستم؟! چرا مثل همه آدمها بلند نمیشم برم خونمون و دنبال زندگیم؟! خوب شاید من آدم نیست!!!! نمیدونم باید زبون که گلایه باز کنم یا نه؟! بگم که شاکی ام بد جور یا نه؟! بگم که حقم این نبود یا نه؟! بگم که...
-
باز دوباره صبح شد...
یکشنبه 10 مردادماه سال 1389 17:45
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم کاش میخوابیدم تو رو خواب میدیدم.... ....... بعید میدونم از شماها کسی باشه که جملات بالا نبردش به عمق عاطفه و احساس. و بعد اصلی اون کشش بخاطر چیزی نیست جز صدای زیبا و گیرای خواننده اون ترانه که به حق تمام ترانه هاش دلنشین بودند و...
-
اصلاْ همه....
دوشنبه 4 مردادماه سال 1389 17:45
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ایال رفته مرخصی. یا بهتر بگم تشریف بردند تا در جلسات کابینه شرکت کنند. اصلاً بزار خوشبینانه بگم. همسر جان رفتند اصفهان تا دیدارها را تازه کنند. چی؟ دیدارها تازه بود؟ خوب راست میگین. اما... اما خوب دور هم جمع شدن یه چیز دیگه است. مگه نه؟ نمیدونم والا. اگه بهش بگم...
-
بعد از مدتها...
یکشنبه 27 تیرماه سال 1389 19:15
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ماه ها و سالهای عمرم به راحتی گذشتند و هنوز هم دارن میرن. به سرعت. و من به جز کمی تجربه هیچ اندوخته ای ندارم. تجربه هایی که گاهاً با یاد آوریشون چیزی جز غم باد نسیبم نمیشه. یک بغض کهنه گلوم رو فشار میده و با حرفهای تیز این و اون میترکه. اینجایی که زمانی آرومم میکرد...
-
داستان کوتاه "متشکرم" : اثری از آنتوان چخوف
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 18:00
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم . به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم...
-
تقدیم به همه زنان
چهارشنبه 23 تیرماه سال 1389 16:24
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 زن عشق می کارد و کینه درو می کند.... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی..... برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی.......
-
آرامش و نا آرامی
سهشنبه 22 تیرماه سال 1389 15:28
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد . پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو...