-
بابایی عاشق شده!!
دوشنبه 4 خردادماه سال 1388 11:11
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دیشب اصلاْ خالم خوب نبود . خیلی خسته و داغون . خیلی هم گرسنه . اولین بار بود توی عمرم که از فرط داغونی چند بار پدال ترمز از زیر پام در میرفت !! ساعت نزذیکهای ۹ بود که رسیدم خونه . به زور چند تا قاشق غذا خوردم. با وجود اینکه خیلی گشنه بودم و حسابی ضعف داشتم نتونستم...
-
مگه مهمه؟!
چهارشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1388 14:15
واقعاْ مگه کسی میخواد یا براش مهمه که من بنویسم یا ننویسم یا اصلاْ چیکار میکنم و ....!!!!
-
گذشت ایام!
یکشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1388 15:33
۳ روز گذشت! جمعه شنبه یکشنبه هم که نفسهای آخرشه! شنبه روز بدی بود. روز بی حوصلگی. وقت خوبی که میشد٬ غزلی تازه بگی...
-
یک جفت جوراب زنانه !
چهارشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1388 15:29
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 هوس زن گرفتن به سرم زده بود . دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود. نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس...
-
مردی که زود بزرگ شده بود!
سهشنبه 25 فروردینماه سال 1388 17:04
به بیست و هشتمین سالروز تولدش نزدیک میشه! یعنی داره میره تو ۲۹ سالگی! از ۱۲ سالگی همیشه به همه میگفت ۱۵ سالمه. وقته ۱۵ سالش شد میگفت ۱۸ و از ۱۸ سالگی میگفت ۲۵ سالمه! اما اصلاْ یادش نمیاد کی از ۱۵ رد شد! از سی سالگی میترسید ولی ۳۰ در یک قدمیشه! ۷ سالش بود که بجای دوچرخه بازی با دوستهاش میرفت مغازه باباش کمکش میکرد!...
-
خسته از این همه دروغ!!
شنبه 22 فروردینماه سال 1388 22:25
باید یکمی محکمتر جلوش بایستم! هزاربار گفته بودم اگه میخوای اساسهای به یغما رفته منو بیاری٬ بیار اما اگه یک تیکه٬ حتی یک قاشق٬ بیاری من میدونم و تو و اون قاشق!! اون هم همیشه میگفت نه بابا! نمیارم. چند بار هم گفته بود که درسته اساسهایی که خریدی کمه! (همه اونهایی که دیدند تایید کردند ا اساسهای خودشون بهتره! فقط یک ماشین...
-
آخرین خبر!
چهارشنبه 19 فروردینماه سال 1388 16:19
دو روز پیش برگشتم تهران. بارون میاد. عیال هم فکر کنم امشب میاد! خدا بخیر کنه!
-
باز هم تنها در خانه!
جمعه 14 فروردینماه سال 1388 00:24
مدتی بود که لذت تنهایی تو خانه رو نچشیده بودم! میبینی ما آدمها رو؟ تنها میشیم شکوه و آه و ناله که صدای تیک تاک ساعت داره کلافم میکنه و از تنهایی با خنده و گریه های گلپسر در میای و باز گله که دلم تنگه برای تنهایی!! ولی مشکل گریه و خنده گلپسر نیست! مشکل خستگی از تکرار مکرراته! تکرار دعواهای قدیم و بعضی وقتها مثل دیشب،...
-
اینجا تهران است٬ صدای ما را از تهران پایتخت...
یکشنبه 9 فروردینماه سال 1388 21:17
فکر کنم قبلاْ هم بارها و بارها این جمله معروف رو گفته بودم! امروز به خودم مرخصی دادم و به از صبح وقتم رو گذاشتم برای عمو جان و خانواده. صبح به اتفاق عمو٬ زن عمو٬ عیال٬ خواهران و پدرجان رفتیم توچال. اهداف؟ بانجی جامپینگ و پینت بال رفتیم بانجی. گفتند یک ساعت دیگه بیایین. توی یک ساعت حسابی با عمو کلنجار رفتیم (با خودمون)...
-
کلاه!!
جمعه 7 فروردینماه سال 1388 17:39
کلاه بزرگی سرم رفت! خیلی بزرگ و گشاد! عیال هیچ فرقی نکرده! هیچ! یعنی خاک بر سر من که باز هم گول خوردم. البته چاره ای جز گول خوردن نداشتم! بخاطر گلپسر! کاش قدر بدونه! کاش بفهمه باباش براش از خودش و خیلی چیزهای دیگه گذشت! یعنی میفهمه؟! یعنی قدر میدونه؟! راستی امروز خیلی خوب بود. خیلی!! موفقیتهای کاریم هم به نظرم فوق...
-
چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
پنجشنبه 6 فروردینماه سال 1388 16:29
از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید مهم این...
-
عاشقان عیدتان مبارک باد!!
جمعه 30 اسفندماه سال 1387 13:12
صبحتان را با دعوایتان آغاز کنید تا از عدم سلامت زندگیتان آگاه شوید!! بیخیال... عاشقان عیدتان مبارکباد.
-
جواب سوالها!
یکشنبه 25 اسفندماه سال 1387 13:35
خیلی از دوستان قدیم و جدید که همه برام عزیزند میپرسند که اوضاع و احوال چطوره؟ کار رو چه میکنی؟ عیال چطوره؟ کلاً زندگی روبراه هست یا نه؟! راستش دیگه نمیخواستم زیاد از اوضاع و احوال خونه بگم. اما ... در جواب همه شما عزیزان باید همینقدر بگم که: ۱- اوضاع و احوال خوبه! عادت کردم که همینه که هست! عادت کردم که قبول کنم اوس...
-
همینطوری!!!!
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 18:46
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این...
-
سالگرد مرگ امیر
دوشنبه 12 اسفندماه سال 1387 23:28
انالله و انا الیه راجعون. امروز سالگرد مرگ امیر٬ شوهر خواهرم بود. خدایش بیامرزد. چقدر زود گذشت! توی این یک سال چقدر اتفاقات جور وا جور افتاد! این چرخ کماکان با پررویی تمام داره میچرخه و بد هم میچرخه! یاران یادایام٬ ایام به کام. بدرود
-
بازیگر
دوشنبه 12 اسفندماه سال 1387 23:16
بازیگر مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد : یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم . یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید . مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس...
-
اخراجیها!
شنبه 26 بهمنماه سال 1387 22:27
گفته بودم کمی ترس توی وجودم هست و نمیدونم چرا! حالا میدونم. من اخراجی هستم. اخراجم کردند. امروز بعد از ظهر، صفحه ایمیلم رو باز کردم و دیدم که اخراجم! به همین راحتی، به همین خوشمزگی! بالاخره کسی که با دم شیر بازی کنه و بخواد پوزه مدیرعامل یک شرکت بین المللی با 120 دفتر مرکزی در 120 کشور مختلف رو به خاک بماله، و بماله و...
-
برنده اما....
جمعه 25 بهمنماه سال 1387 18:36
سلام به همه چند تا برد داشتم: ۱- از عیال بردم. به پام افتاد. معذرت خواهی کرد. همه شرایط رو قبول کرد و گفت تغییر کرده و خوب میشه! ۲- توی کار چند تا موفقیت توپ که ممکنه حتی زندگیم رو کاملاْ متحول کنه. ممکنه دوباره از حالت کارمندیم در بیام و مثل قبل برای خودم کار کنم و آقای خودم باشم! از رییس کل بردم! از یک بازاری و ......
-
چند خبر و چند حس!
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 00:23
۱- جام زهر را نوشیدم و قطعنامه را تحت فشار امضا کردم! صلح موفقتی بر قرار شد! ۲- یکشنبه تا سه شنبه یک سفر کاری دارم به دبی. ۳- اینترنتم توی شرکت قطعه و توسط بعضی ها تحریم شدم!! ۴- حالم خوب است اما تو باور نکن!!! ۵- حال بابا هم خوبه. ۶- حس خوبی ندارم و از این صلح لذتی نمیبرم!! بدرود
-
بابا مرخص شد
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 01:29
سلام به همه. بابا مرخص شد. امروز صبح. یعنی بهتر بگم دیروز صبح چون الان ساعت ۱۲:۵۰ بعد از نیمه شبه!!! برای رفتنم دلایلی دارم و برای موندن هم. شما دوستان بهترین دوستان و همراه من هستید و بهترین بهانه برای موندن. اما..... همش تقصیر این چرخه!!! راستی منتظر مدارک عیال هستیم برای طلاق!!! التماس دعا. خواهش میکنم دعا کنید...
-
بابا خوبه.
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 20:20
سلام به همه امروز صبح عملیات نصب دو عدد بالون توی رگهای قلب بابا با موفقیت انجام شد. فردا صبح هم مرخصه. راستی روز شمار بسته شدن یادایام شروع شده. فکر کنم موقع اون رسیده که جول پلاسم رو از وبلاگ نویسی جمع کنم و برم! خسته شدم. خسته. فعلاْ هستم اما به زودی خواهم رفت. بدرود
-
و اما من...
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1387 08:55
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 راستش زیاد روبراه نیستم. یا بهتر بگم اصلاً روبراه نیستم. با دلتنگی هام برای گلپسر کنار آمده بودم که آمد پیشم! به بازی های شبانه و شیرین زبونی هاش عادت کردم که داره میره!! آره. درست خواندید. داره میره! چرا؟ چون بابا رو قراره جمعه عمل کنند. چند روزی به استراحت احتیاج...
-
بدون حرف!!!
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1387 10:26
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست هزار شاکی خودش داره خودش گیره ، گرفتاره همون بهتر که ساکت باشه این دل جدا از این ضوابط باشه این دل از این بدتر نشه رسوایی ما که تنها تر نشه ، تنهایی ما کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمی ورزه بهایی داشت این دل پیشتر...
-
من و پسرم.
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:38
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 سه شنبه یک دستگاه خودرو پژو 405 بنده و 3 تن از همکاران محترم رو برد اصفهان. (دوستان شاکی اند که چرا تلگرافی مینویسی ما هم گفتیم چشم و همون دو تا جمله رو طولانی مفصل مینویسیم!) بگم تو راه هم چه اتفاقی افتاد؟! میگم. اتفاق خواصی نیافتاد جز اینکه آقای راننده از 120 یک...
-
فردا صبح اصفهان!
دوشنبه 30 دیماه سال 1387 16:19
سلام به همه خیلی عجله دارم و خیلی کار! اومدم که بگم فردا صبح میرم اصفهان! پس فردا هم با گلپسر بر میگردم! نمیدونم چطوری بهش حالی کنم که باید یه مدت یا شاید هم برای همیشه پیش من بمونه و مادری در کار نیست! یکم دلهره و ترس دارم! خواهرم میگفت مریض میشه! اما چاره ای نیست! یه مدت مریضی و بهانه گیری اما عادت میکنه. محتاج دعای...
-
رفته ها.......و مانده ها........
یکشنبه 29 دیماه سال 1387 16:46
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 آنهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند . آنهایی که (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند...
-
باز هم کاش!
یکشنبه 29 دیماه سال 1387 09:53
خسته شدم از حسهای خفه شده ..... کاش آزاد شم از این حسها.....
-
خدایا شکرت!
جمعه 27 دیماه سال 1387 10:41
چیزی نمیگم جز اینکه خدایا شکرت................
-
در آستانه 5 رقمی شدن!
دوشنبه 23 دیماه سال 1387 15:38
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 در آستانه اینکه تعداد ویزیتهای یادایام جدید، بدون دعوت از کسی برای دیدن و خواندن، 5 رقمی میشه، مثل همیشه اومدم تا از دست این چرخ بد چرخ، شکایت کنم! بابام مریضه. یعنی سالهاست که مریضه. اما ایندفعه باز هم یکم جدیه! یعنی کمی بیشتر از یکم! چند تا از دکترهای قبلی جواب...
-
اشک صبحگاهی...
یکشنبه 22 دیماه سال 1387 08:44
وبلاگ یکی از همسایه ها رو خوندم. ظاهراْ داستان زندگیشه! خیلی تلخه. خیلی تلخ! خوندم و نا خود آگاه اشکم سرازیر شد. هه جلوی همکارا آبروم رفت! بگذریم. خوبم. روبراهم. پ.ن: با اجازه خودش: http://shabeto.blogfa.com