-
سفر پر سر و صدا
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1388 17:41
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 خوب ما هم بالاخره از برگشتیم. سفری که رفتنش همراه بود با هزارتا مساله و اما و اگر، و برگشتنش هم ناگهان طوفانی شد و باز هم روز از نو و روزی از نو! دوستان بهتر از آب روان هم که به دو دسته تقصیم شده بودند. دسته ای موافق بردن عیال بودند و دسته ای هم مخالف. همه هم حق...
-
افریطه...
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1388 11:48
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 پریشب یک پست نوشتم از توی خونه. با موبایل. اما نمیدونم چرا هر کاری میکردم نمیشد. آخرش بیخیالش شدم. دیشب این افریطه کاری کرد که من و بابام با هم دعوامون شد. بعد از 3 سال! نشست جلوی من و چشم دوخت تو چشم من و تا میتونست دروغ گفت. آنچنان هم مسلط بود و قشنگ دروغ میگفت...
-
من و نامجو.
سهشنبه 21 مهرماه سال 1388 17:24
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 چند سال پیش که اولین بار ترانه ای از محسن نامجو شنیدم کمی خنده ام گرفت. با خودم میگفتم این یارو دیوونه است. مخصوصاً ترانه زلف که شعر حافظ رو خونده بود! اما کمی که گذشت و چند باری که گوش کردم از نوع خوندنش خوشم آمد. میدونین یک حریم شکنی خواصی رو شروع کرده بود. خیلی...
-
۱۹ مهر ۱۳۸۱ !!!
یکشنبه 19 مهرماه سال 1388 19:27
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امروز 19 مهره. یکی از تاریخهایی که توی شناسنامه من ثبت شده! دقیقاً 19 مهر سال 81 بود که من دیگه مجرد نبودم! اتفاقی افتاد که فرهاد 21 ساله مجرد رو تبدیل کرد به یک آدم دیگه! به همین سرعت 7 سال گذشت! 7 سال از بهترین سالهای عمر فرهاد رد شد و هنوز که هنوزه زندگی همون...
-
سیاستهای جدید!
جمعه 17 مهرماه سال 1388 10:00
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دیشب که داشتم میرفتم سمت خونه توی راه همینطور که ترانه ابی "من خالی از عاطفه و خشم..." رو گوش میکردم با خودم فکر میکردم. با خودم فکر میکردم که چطور من که الان دیگه برای دیگران یک پا مشاور شدم نمیتونم بعضی از مشکلات خودم رو حل کنم! تصمیم گرفتم که هر طور...
-
نباید کوتاه بیام.
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1388 20:29
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 الان که دارم خودم رو جمع میکنم تا برم خونه، خیلی آرومترم! خیلی خیلی زیاد. بلیط دبی رو گرفتم. ایال و گلپسر رو هم نمیبرم. هرچند قول دادم و نباید زیر قولم بزنم اما اتفاقات دیشب رو نمیشه راحت از کنارش گذشت. بعضی چیزها رو که دربارش صحبت شده و طرفین متعهد شدند کخ رعایت...
-
شب بیادماندنی!
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1388 09:49
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دیشب شبی بیاد ماندنی بود! شبی که فکر میکنم هیچ وقت تا آخر عمرم فراموش نمیکنم! شبی که دو تا وحشی که کنترل خودشون رو از دست داده بودند به قصد کشت همدیگر رو زدند و گلپسر از ترس نمیدونست چیکار کنه! از دیشب تا صبح و حتی همین الان توی مسیر شرکت و پشت فرمون 100 بار یرای...
-
تابلوام؟!
چهارشنبه 15 مهرماه سال 1388 20:24
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امرزو با دختر دایی بعد از 20 سال چت کردم. اول گفتگو حرف زدنها حول محور دایی خدا بیامرز بود. میگفت که تو نوجوونی پدر رو از دست داده و این ضربه بزرگی براش بوده. غم عجیبی فضای گفتگوی ما رو گرفته بود. سعی کردم که بحث رو عوض کنم تا از اون حال و هوا در بیاد. بحث رو...
-
آخر من از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار
سهشنبه 14 مهرماه سال 1388 17:43
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 یه جورایی کلافه ام! راستش توقع من از زمونه بیشتر از اینها بود! فکر میکردم با معرفت تر از این حرفها باشه. یعنی میدونستم که روی این دوره زمونه نباید حساب کرد اما یه جورایی دلم نمیخواست که قبول کنم که زمونه خیلی بی معرفته. بیخیال. این ترانه از همای رو خیلی دوست دارم و...
-
سهراب سپهری
سهشنبه 14 مهرماه سال 1388 15:00
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 " مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است..." سهراب سپهری. امروز سالروز تولد سهراب بود. سهرابی که قسمتی از خاطرات دوران نوجوانی و جوانی من رو نقاشی کرد! با شعر نقاشی کرد. شعرهای سهراب رو میخوندم...
-
تخته نرد و گوش ماهی!
دوشنبه 13 مهرماه سال 1388 20:42
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 زندگی شطرنج نیست! زندگی تخته است. شطرنج رو فقط باید خوب فکر کنی و خوب مهره ها رو بازی بدی. به موقع حمله کنی و سیاست داشته باشی. بدونی که چجوری فکر طرفت رو بخونی و چجوری نذاری نقشه هات لو بره. خوب زندگی هم همه اینها رو داره. پس چرا شطرنج نیست؟ چون شانس هم دخیله!...
-
جوراب بازی...
یکشنبه 12 مهرماه سال 1388 20:31
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 اینروزها خیلی کارها گره خورده. واسه همین برای نوشتم تو یادایام و ثبت این روزهام باید تا این موقع شب بمونم دفتر تا چند خطی بنویسم. چند خطی از اینکه احساسم تو این روزها چیه و چه خاطراتی رو دارم مرور میکنم. راستی این آقای اسب ما هنوز رام نشده. هنوز هم در حال پریدن به...
-
اعتراف!
شنبه 11 مهرماه سال 1388 18:04
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 راستش این اسب سرکش مرور کننده حاطرات هنوز آروم نشده و کماکان در حال نشخوار خاطرات گذشته است. امروز که با یک جرقه منو برد به دوران نوجوانی یا بهتر بگم آغاز جوانی. به 18 سالگی و شور و حال اون سن. یاد اون دوران بخیر. اما جالب اینجا بود که چند دقیقه ای بود که از اون...
-
نقطه چین.....
جمعه 10 مهرماه سال 1388 13:28
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 می خواهم بگویم که ...... اما باز هم حرفم را سانسور میکنم و باز هم نقطه چین! و تو، می فهمی و فقط میخوانی نقطه چین! میخواهم این نقطه چین را فریاد کنم تا شاید باز شود گرفتگی مجرای گوشت. اما باز هم نمیگویم چیزی بجز........... نقطه های پی در پی، فریادهای بی صدا، احساس...
-
یادته؟!
پنجشنبه 9 مهرماه سال 1388 19:14
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 آخ که این یابو از صبح تا حالا دهن مهن برای من نذاشته!! تا صبح بهش احترام میزاشتم و میگفتم اسب سرکش! اما حالا میگم که حیف از اسم یابو! الاغ هم زیادشه! بابا همین اسب خاطرات رو میگم دیگه. گفتم صبح افسارش رو ول کردم تا ببینم چه گلی به سرم میزنه. این هم نتیجه!! هی بهش...
-
روز مرور خاطرات!
پنجشنبه 9 مهرماه سال 1388 10:35
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 صبح روز پنجشنبه نهم مهرماه هشتاد و هشت رو با هزار تا امید و هزار تا کار عقب افتاده شروع کردم. ساعت 8 صبح با نصاب سقف کاذب قرار داشتم. الان ساعت نزدیکهای 10 شده و هنوز خبری نیست!! چند تا تماس تلفنی برای دو ریال پول و بعد هم تنها وسط یک مشت میز و صندلی به هم ریخته!...
-
میدونم که..................
چهارشنبه 8 مهرماه سال 1388 16:47
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 بر گرفته از یادایام، همینروز اما پارسال!! ..................................................................... لعنت! آنقدر از دست خودم عصبانیم که دلم میخواد آنچنان کتی به خودم بزنم که خون بالا بیارم. من تو ترکم. دارم ترک میکنم. فرهاد داره ترک میکنه اینها هم از درد...
-
سبزم و پیروز
چهارشنبه 8 مهرماه سال 1388 12:26
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 من چه سرسبزم و زیبا، امروز، امرووووززززززز حافظ: بس تجربه کردیم در این دیر مکافات با دردکشان هر که درافتاد برافتاد! حس خوبی دارم. خیلی خوب. یعنی احساس آرامش. حس میکنم که پیروز نبرد همیشه کسیه که حق با اونه و فکر میکنم که حق با منه پس من پیروزم و همه اونهایی که حق...
-
بی کلاهی عار نیست.
سهشنبه 7 مهرماه سال 1388 14:34
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 تصور کن، وسط دعوای دو نفر دیگه تلفنی گیر بیفتی. اون طرف دو نفر که با هم دعوا میکنند و تو هیچی نمیدونی و ... عصبی بودن اون دو طرف که ادعای عشق همدیگه رو یدک میکشیدند روی تو هم تاثیر میزاره و حالا که اومدی تا ناهارت رو بخوری میبینی که تمام سلولهای بدنت عصبی هستند و...
-
ادامه چند تا نصیحت به خودم!
سهشنبه 7 مهرماه سال 1388 11:48
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 5 – وقتی که یک کاری که به نظرت درست بوده انجام دادی، ولی اون نتیجه ای رو که مد نظرت بوده نگرفتی و غم اومده و توی دلت نشسته، از کوره در نرو و عصبانی نشو و عجولانه تصمیم نگیر. بعضی وقتها باید صبر کنی تا نتیجه تصمیم درست و عمل درستت رو ببینی و شک نکن که حق با تو بوده...
-
چند تا نصیحت به خودم!
دوشنبه 6 مهرماه سال 1388 18:10
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 راستش از صبح درگیر کاربودم و هستم. یه چیزی تو ذهنم اومده که خواستم بنویسم. یعنی حقیقت اینه که یک اتفاق رو میخواستم بنویسم اما دیدم که بهتره اینجا ننویسم! جای دیگه ای هم ندارم که بخوام بنویسم. فقط یک اشاره میکنم که هودم یادم باشه که در روز ششم مهر هشتاد و هشت خیلی...
-
لیست سیاه 3
شنبه 4 مهرماه سال 1388 21:02
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 یک استاد ریاضی دیگه داشتم که منو بدجور اذیت کرد. ترم دوم بود نمیدونم یا سوم. اصلاً یادم نیست مال کدوم ترم بود. مال زمانی بود که من دیگه مرتب نمیومدم دانشگاه. موقع امتحان پایان ترم بود که گیر داد شما سر کلاس من نبودید! هر چی من قسم که بابا بودم میگفت نه! راستش بودم...
-
لیست سیاه ۲
شنبه 4 مهرماه سال 1388 13:25
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 خلاصه که م بعد از اون جریان نمره با من خیلی بهتر شد و یادمه که مادرش هم زنگ زد و تشکر کرد. اما چند وقت بعد یه روز که از دانشگاه بر میگشتیم بهم گفت که یک عاشق باید بتونه هر چه که یک معشوق میخواد رو فراهم کنه. هرچه که میخواد! من بهش گفتم که گر صبر کنی ز غوره حلوا...
-
لیست سیاه
پنجشنبه 2 مهرماه سال 1388 16:12
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 این روزها حال و هوای مهر همش منو میبره به مدرسه و دانشگاه. چند تا از خاطران دانشگاه رو با خودم مرور کردم که یاد لیست سیاه خودم افتادم. حالا جریان لیست سیاه چیه؟ ارض میکنم خدمتون. وقتی که نوجوون بودم خیلی وقتها پیش میومد که حسابی دلم از یکی پر میشد. آنقدر که حس...
-
کابوس اولین ساعات پاییز
پنجشنبه 2 مهرماه سال 1388 10:11
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 دیشب ال 5 صبح با خودم کلنجار میرفتم تا بخوابم. هرکاری میکردم خوابم نمیبرد. هزار دفعه دنده به دنده شدم تا شاید خواب یه رحمی بهم بکنه و این چشمهایی که از خستگی یا چیز دیگه میسوخت رو آروم کنه، اما خواب کجا بود! همینطور که دنده به دنده میشدم یاد شب قبل افتادم. شب قبل...
-
روز اول پاییزِ٬ تنهای تنهام!
چهارشنبه 1 مهرماه سال 1388 20:31
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ساعت نزدیکهای 8 بعد از ظهر پاییز شده و من بعد از یک روز کامل دور از جون سگ دو زدن توی گوشه کنار این شهر اومدم شرکت تا هم یه سری به وبلاگ بزنم و هم ماشین رو بردارم و برم سمت خونه. راستش خیابونها به طور وحشتناکی شلوغه! دقیقاً از ساعت 5 تا حالا از پارچین تا اینجا که...
-
به قصه گو - پست آخر تابستان ۸۸
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1388 19:50
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 راستش چند روزی هست تو این فکرم که به یک قصه گویی که دیگه نمینویسه بگم که: قصه گو باید قصه اش رو بگه. چه غریبه و آشنا خوششون بیاد و چه نیاد. حالا یه غریبه ای که کمی آشنا شده بود آمد و قصه رو خوند قصه ای هم بافت و قصه گو رو اذیت کرد! اما قصه گوی هزار و یک شب که با...
-
یاد دبستان
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1388 18:46
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 تو آخرین ساعات تابستون، با توجه به اینکه دوست دارم آخرین روز رو که خوب شروع کردم رو همینطور خوب ادامه بدم، سعی کردم به حواشی تابستون فکر نکنم و کاری هم به پاییز گذشته یا به قول دوستی پاییزهای گذشته نداشته باشم! پس سوار بر اسب سرکش و یاغی ذهنم شدم و با یک پرش بلند...
-
روز آخر تابستون
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1388 10:02
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 امروز روز آخر تابستون 88 و پرونده خوبی ها و بدی های تابستون 88 برای همیشه بسته میشه. امروز که بره پرونده نیمی از سال88 هم بسته میشه. سالی که زیاد باهاش حال نکردم (تا اینجاش!) هر چند 87 فراز و نشیبهای بیشتری داشت اما خیلی دلنشینتر بود و خاطرات شیرین بیشتر و تجربیات...
-
بوی ماه مهر
دوشنبه 30 شهریورماه سال 1388 16:25
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 بعضی وقتها همه چیز دست به دست هم میده تا یک اتفاقی بیفته یا برعکس، نیفته. کاری هم از دست من و تو بر نمیاد! اگه برای اون روز نوشتند که یکی رو باید ببینی، میبینیش! حتی اگه نه تو بخوای و نه اون! همچین قشنگ یکی میپیچه جلوت و مجبورت میکنه که ترمز بگیری که ... اگه هم...